<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612</id><updated>2012-02-11T18:18:55.321+03:30</updated><title type='text'>Agrandissement</title><subtitle type='html'>Private Fears in Public Places</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>677</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3732188480424123391</id><published>2011-05-24T13:34:00.000+04:30</published><updated>2011-05-24T13:34:02.458+04:30</updated><title type='text'>خورشید بود و زندان بود و کاتب در دل زندان بود و کلمه در دل او،  و در پس دیوارهای زندان آن جلیلی دیگر را به دیوان همی بردند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-_g1j7lc18do/TdtvGVkWDfI/AAAAAAAABpY/1qhChds5_HQ/s1600/Olof+Grind%252C+Abandoned+Military+Complex%252C+from+the+series+Berlin.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/-_g1j7lc18do/TdtvGVkWDfI/AAAAAAAABpY/1qhChds5_HQ/s1600/Olof+Grind%252C+Abandoned+Military+Complex%252C+from+the+series+Berlin.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;توی یک پاسگاهِ دورافتاده‌ی بیابانی در بند بودم، منتظر اعدام، اول قضیه را جدی نمی‌دیدم، تا آن یکی نفرِ هم‌بندم را دار زدند؛ من از اخلافِ حلاجم،  تا زردروی نبینندم، اجازه خواستم سرخیِ لب‌هام را داشته باشم، رخصت دادند..  ایستاده بودم توی اتاقکِ محقر پاسگاه با رنگِ دیوارش که پوسته پوسته، و در  آینه‌ی شکسته‌ی جیوه‌ریخته، مداد را می‌کشیدم روی لبم تا سرخِ سرخ..  کمربندم را سفت کردم، نگاه کردم به آینه، تصویر چه‌گوارای نیم‌برهنه‌ی بر تخت مرده با من بود، دل‌گرمی  لابد که چریک‌وار داری جان می‌دهی در این متروکه‌جای.. فکر کردم پس این‌جور شد انتهای  من؟ دار.. سقوط را نمی‌خواستم به عنوانِ طریقِ مرگ یا که تیرباران؟..&lt;br /&gt;مردجوانی آمد، پیراهنِ آبی تنش بود، گفت به تعویق افتاده اجرای حکم، یا لغو  شده، یادم نیست، فقط می‌دانستم در آن لحظه قرار نیست بمیرم.. آن‌وقت تازه  انگار اعدام و دار و مرگ برایم واقعی شدند؛ مرد خوش‌حال بود، من را که مات  مانده بودم در آغوش گرفت، تنش رعشه‌ی خواستن داشت.. لرزه‌اش افتاد به جانِ  من هم، از ترس بود یا طلب تکان‌های تنم؟..&amp;nbsp; نمی‌توانستیم جدا شویم، و  می‌دانستیم که نمی‌توانیم بیش از این.. من را برد توی اتاقی (سلولم؟) روی  تختِ فلزی یک‌نفره خواباندم، ملافه را کشید روم، و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمتِ دومِ خوابم، سبزی برگ‌ها را داشت و آفتابِ نرم، ایستاده بودیم منتظر  توی محوطه‌ای تا برنامه‌ای که در سالنی در حالِ اجرا، تمام شود(و کسی بیاید؟).. من حواسم  بود که از مرگ جسته‌ام، اما هیچ‌کس اشاره‌ای بهش نمی‌کرد، جوان‌ها خوش‌رنگ و  خندان و پر صدا بودند، می‌گذشتند و من را نمی‌دیدند.. من شاکر بودم از زنده بودن و شگفت‌زده‌ی آن دنیای تمیز و رنگین و خوش‌حال &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از قسمتِ سوم فقط&amp;nbsp; لبم را که&amp;nbsp; درد می‌کرد یادم هست، فکر می‌کردم تب‌خال زده‌ام و غصه  می‌خوردم.. بیدار شدم، روی لبِ سالمم پماد مالیدم، قسمتِ اولِ خواب را یک  دور توی سرم نوشتم و باز خوابیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B2%D9%86_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C/%D8%A8%D9%87_%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87"&gt;عنوان &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://thecompletetruth.se/2011/february/abandoned-military-complex-berlin-pt-1.html"&gt;عکس&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3732188480424123391?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3732188480424123391/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3732188480424123391' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3732188480424123391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3732188480424123391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='خورشید بود و زندان بود و کاتب در دل زندان بود و کلمه در دل او،  و در پس دیوارهای زندان آن جلیلی دیگر را به دیوان همی بردند'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-_g1j7lc18do/TdtvGVkWDfI/AAAAAAAABpY/1qhChds5_HQ/s72-c/Olof+Grind%252C+Abandoned+Military+Complex%252C+from+the+series+Berlin.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-8121936582631577795</id><published>2011-05-02T16:16:00.000+04:30</published><updated>2011-05-02T16:16:09.641+04:30</updated><title type='text'>Our most fiery moments of ecstasy are merely shadows of what somewhere else we have felt, or of what we long some day to feel</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-VlfOvvUIYLE/Tb6WecdJ4II/AAAAAAAABpU/cgcrgzyvfcc/s1600/Roy+Lichtenstein-%25E2%2580%259CThe+Kiss%252C%25E2%2580%259D+1962.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="398" src="http://2.bp.blogspot.com/-VlfOvvUIYLE/Tb6WecdJ4II/AAAAAAAABpU/cgcrgzyvfcc/s400/Roy+Lichtenstein-%25E2%2580%259CThe+Kiss%252C%25E2%2580%259D+1962.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی خوابم من ان دختری بودم که با مردِ مورد علاقه‌اش ایستاده بود در فضای  باز و زیرِ درختان و دقایقی نمی‌گذشت که اتفاق عاشقانه‌ای بینشان می‌افتاد،  این صحنه را داشتم از زاویه‌ی سوم شخصِ دانای کل می‌دیدم، قدِ دختری که من  بودم کوتاه‌تر بود و یک‌قدری هم تپل و موهاش تیره‌تر و رام‌تر&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; (یکی از  همان‌ها که در فیلم‌های تین‌ایجری حضورِ دائم دارند)&lt;/span&gt; صحنه‌ی قبل را ازدیدِ  دختر دیده بودم که از پایین خیره شده بود به مرد&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; (احساسم این بود که مرد هم  این که توی زندگی واقعی هم، اما گمانم نقش او را هم داده بودند به یک  برنزه‌ی عضله‌ای امریکایی)&lt;/span&gt;&amp;nbsp; و از چشم‌هاش ستاره داشت می‌ریخت از شعف؛ نشسته  بودند در مهمانی‌طوری و مرد داشت میگفت که در همه‌ی این اوقات به فکرش بوده و  اصلن وقتهای بعد از باران می‌رفته زیرِ همان درخت -که آن شبِ برفی دختر  ایستاده بوده زیرش و تکانده بوده برف‌های روی شاخه‌ها را روی سرش-، و  شاخه‌ای را تکان می‌داده تا قطره‌قطره باران بباراند بر سرش.. و دختر توی  دلش غنج می‌رفت و توی سرش &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;i&gt;کدام درخت؟ چی بود درخته؟ کاج؟ مست که من بوده‌ام  و یادم نی&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;... یک صدایی هم توی سرِ من لابد می‌گفت عق عق که دیالوگ از این  سطحِ پایینتر نبود؟.. یک صدای یواشی هم&amp;nbsp; داشت لابد قربانشان می‌رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحنه‌ی حالا، بیرون بود، که لابد شازده آورده بودم که زیر همان درخت  اولین بوسه‌ را.. توی سرِ من&amp;nbsp; سوالِ &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;i&gt;درخت؟ کدام درخت؟ &lt;/i&gt;&lt;/span&gt;البته هم‌چنان باقی،  ولی پا را هم از سر نشناس از ذوق اتفاقِ بعدی.... بعد یک‌هو پرش داشت صحنه،  کاتِ بدی خورده بود به وقتی که من یک قدر دورتر از مرد ایستاده بودم انگار  همین حالا از بوسه و آغوش فراغت یافته، (خدایا! دارم این را توی کانال‌های  عربی می‌بینم مگر؟ بوسه‌ام کو؟)، یعنی از گل که انداخته بود صورت دختر و  برق برق که می‌زد چشم‌هاش و در پوست نگنجی‌ش بود که می‌فهمیدم بوسِ را کرده  بالاخره&lt;br /&gt;بعد هم راضی بودم از بالاخره، هم ناراضی از سانسور، هم عق‌آلود از سطح حرف‌ها و آرایش صحنه و نور و دختره و دوربین و هرچیز..&lt;br /&gt;&amp;nbsp;یک تیمِ حرفه‌ای‌تر پیدا نمی‌شد اتفاقِ مهمِ زندگیِ من را کارگردانی کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازین‌جاش  یک کم کیفیت ظاهر کار ارتقا پیدا کرد، یعنی دست‌های ما بود که رفت توی هم،  و تنم مال خودم بود، و نور و رنگ کم شد و مایل به سپیا، تصویر هم از پشت بود  که داشتیم می‌رفتیم سمتِ خانه، و من داشتم به خودم تذکر می‌دادم &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;i&gt;وا بده،  قدم‌هات را نه به این سفتی و سرعت.. بی‌خود نیست نقشت را داده بودند به آن  دختره‌ی کلیشه&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;.. بعد لابد چون می‌دانستم توی خانه سانسورِ بیشتری در انتظار  است، یا از بس که دیگر &lt;span&gt;صبر و توانیم  نمانده بود در تحملِ این همه سطحی‌گری&amp;nbsp; بیدار شدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سانسور نکنید، سانسور بردگی است، نمی‌دانید چه‌قدر حال‌گیری‌ست آدم  بوسه را بپرد، و از اشتیاق برسد به رضایت، بی که تکانه‌ی وصل واقعن تنش را  پیموده باشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span&gt;Title:&lt;/span&gt;&lt;i&gt;&lt;i&gt;Oscar Wilde, letter to H.C. Marillier, ca. early 1886&lt;/i&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-8121936582631577795?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/8121936582631577795/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=8121936582631577795' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8121936582631577795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8121936582631577795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2011/05/our-most-fiery-moments-of-ecstasy-are.html' title='Our most fiery moments of ecstasy are merely shadows of what somewhere else we have felt, or of what we long some day to feel'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-VlfOvvUIYLE/Tb6WecdJ4II/AAAAAAAABpU/cgcrgzyvfcc/s72-c/Roy+Lichtenstein-%25E2%2580%259CThe+Kiss%252C%25E2%2580%259D+1962.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-4235709035386415947</id><published>2011-04-25T17:46:00.000+04:30</published><updated>2011-04-25T17:46:37.368+04:30</updated><title type='text'>بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-3XiDwU373lk/TbVs2s7X8cI/AAAAAAAABpQ/ILAe4tSuhEg/s1600/Irving+Penn%252C+Girl+in+Bed+%2528Jean+Patchett%2529%252C+New+York%252C+1949.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://4.bp.blogspot.com/-3XiDwU373lk/TbVs2s7X8cI/AAAAAAAABpQ/ILAe4tSuhEg/s400/Irving+Penn%252C+Girl+in+Bed+%2528Jean+Patchett%2529%252C+New+York%252C+1949.jpg" width="301" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;چرا به بهار پارسال که فکر میکنم اندوه می‌شود مه و پایین پایین می‌آید تا توی گلوم و می‌شود بغض؟&lt;br /&gt;تقویم پارسالی را ورق میزنم، ببینم بهارش چی داشته که حالا نه&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(امسال حتی تقویم نداریم که بعدتر بشود برگشت تا ببینم چه آمده در روزهاش بر سرم.. یعنی تقویمِ حرفه گیرمان نیامد و تا به حال به چیزِ دیگر هم تن نداده‌ایم و اصلن تقویم به چه کار می‌آید من را، که پای هر روزش بنویسم&lt;span style="color: #4c1130;"&gt; خونه و گه&lt;/span&gt;.. یا &lt;span style="color: #660000;"&gt;ضرب‌درِ درشت&lt;/span&gt; کنار روزی که پریود.. حالا روزهای آغازین پریودم لطف کرده‌اند و خودشان را انداخته‌اند به تاریخ‌های به یادماندنی.. چهارشنبه‌سوری، تولد فلانی‌ها.. یعنی این تنها کاربرد مفید تقویم را هم می‌توانم بی‌خیال بشوم دیگر)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;توی تقویم پارسال، بهار برای من از همین روزهای اوایلِ اردی‌بهشت است که شروع میشود، فروردین را زیاد ننوشته‌ام، و آن‌روزها که نوشته‌ام هم پر از تلخی، و بیزاری که آدم‌ها با کلماتشان روانه‌ می‌کردند به سویم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهاری‌ترین روزم را اما اصلن ننوشته‌ام که کِی.. یادم هم نیست، آخرهای فرودین؟ اولِ اردی‌بهشت؟ چندشنبه بود اصلن؟.. یادم هست گذاشته بودم مفصل بنویسمش، قشنگ بنویسمش، توی دفتر سفید مانده جاش، و این‌جا پیش‌نویس که مگر روزی کامل شود.. که کلمه‌ها درخورش نبودند..&lt;br /&gt;حالا همان درفتِ پارسالی را بازنویس می‌کنم&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(با این که دورم از آن آدمی که این جمله‌ها را سر هم کرده، اما از معدود چیزهایی‌ست که وقتِ خواندن تصویرش را به خاطر داشتم، به وضوح)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #38761d;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #38761d;"&gt;نشسته بودم پشتِ سرش، کار داشت می‌کرد، یعنی خودم گفته بودم برسد به کارش، آن‌وقت که من منتظرِ پخت شدنِ شدنِ دی‌وی‌دی‌م، اول مایل نشسته بود، که پشتش به من نه، طول که کشیده بود صاف‌تر شده بود، یا بس که من اصرار که درست بنشیند که موذبم این‌جور، هیچ با هم حرف نمی‌زدیم، هنگامه‌ای بود توی دلِ من که بپرسم &lt;span style="color: #274e13; font-size: x-small;"&gt;&lt;i&gt;همه‌ی این حرف‌ها.. و شما باور کرده‌اید؟&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;، اصلن برای این رفته بودم، دی‌وی‌دی بهانه بود، صدام را تمرین داده بودم، یک‌جور بپرسم که دلش نیاید بگوید کرده‌ام، یا یک‌جورِ بی‌تفاوتی که راستش را؟، هیچ حرف نمی‌زدیم با هم، دلم نخواست آن بحث باز شود، دلم نخواست باز بند بندِ تنم شروع کند به لرزیدن از خشم، ترسیدم نکند بگوید نکرده‌ام اما تهِ صداش شک.. پشتش به من بود، حجمِ تن را و شانه‌های پهن را داشتم می‌بلعیدم، یک‌جور که انگار ذخیره، برای همه‌ی ماه‌ها که می‌گذرد و در دیدِ من نیست، برای همه‌ی این وقت‌ها که هیچ‌وقتیش مالِ من نیست، پاهای لاغرِ خنده‌دار در آن شلوارِ تنگِ بنفش و جوراب‌های راه‌راهِ آبی&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; (در آن مهمانیِ زیادی خوش سال قبل هم دلِ ما را&amp;nbsp; برده بود با جوراب‌هاش)&lt;/span&gt;.. و آسودگیِ غریبِ تنش، بی ذره‌ای از حواس که داده باشد به این چشم‌ها، محو در کارش..&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #38761d;"&gt;یک‌بار فقط گفت &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;i&gt;می‌شنوی بل‌بل‌ها را؟&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #38761d;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #38761d;"&gt;موسیقی بود، و نه پلی‌لیستی که کسی با دقت انتخاب کرده باشد برای حضورِ من، پس چرا هیچ قطعه‌ای‌ش نبود که دوست نداشته باشم؟، با این که زیادی‌ش را ناشنیده از پیش .. بی‌خود که نمی‌گویم در انتخابِ موزیک روی تصویر بهترین.. دل که نمی‌توانم ببندم به آن‌کس که سلیقه‌ی موسیقایی‌ش بی‌ربط؛ باربط‌تر از این که نشنیده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #38761d;"&gt;و چشم‌های من بسته می‌شد و دلم نلرزید دیگر که بپرسم یا نه، و تنم آرام گرفت از همه‌ی آن تنش‌های چهارده‌ساله‌گانه‌اش&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #38761d;"&gt;پیغام دادم به کسی برای دیدار در ساعتی دیرتر،( از آن در که می‌زنم بیرون، همیشه باید مردهای دیگری باشند، که من توی دلم بخندم&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;i&gt; او نمی‌شوید&lt;/i&gt; اما&lt;/span&gt;)..&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راه را رقص‌کنان آمده بودم.. فکر کرده بودم که بهارِ هشتادونهِ تهران را با این تصویراست که می‌خواهم به یاد بسپرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد آن کسِ دیگر بود، دوتار خراسانی بود، چشم‌های من بود که خیس، که&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp; او نمی‌شوی.. نمی‌شوی.. نمی‌‌شوی&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;....خیسیِ چشم‌هام را که نمی‌دید‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهارِ سال گذشته، همان که فکر کردن بهش، اندوهگینم می‌کند و حسرت‌زده، اما از همین روزست که آغاز می‌شود، با آن یک نفرِ دیگر &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(گیرم من آن یک عکسِ جاودانم را انتخاب کرده بودم، اما تصویرها همین‌طور جاری) &lt;/span&gt;.. که تپه‌ باقی نگذاشتیم&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; ( نریده؟، نه‌خیر!) &lt;/span&gt;فتح نکرده.. که عصرها که نم بارانی می‌زد باید خودمان را می‌رساندیم به جای درخت‌داری حتما.. که یک جاهای دارودرختیِ این شهر را من با آن آدم بود که یاد گرفتم اصلن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این اندوه، حسرت، غصه، مسببش هم این که پارسال آدمِ اصلی اگر نبود،  که امید روزی بودنش هم اگر بود سست&amp;nbsp; و بی‌اساس‌ترین.. دیگرانی بودند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اردیبهشت تازه شروع شده، اما من از خیلی قبل‌تر انگار پذیرفته‌ام این بهار که تا هنوز سرمست از سبزی‌ش نشده‌ام، برایم بهار نمی‌شود..&lt;br /&gt;انگار پذیرفته باشم تمام این عصرهای نمِ باران زده، و تمام عصرهایی که پس از این خواهند آمد با آفتابِ سوزان، برگ‌ریز، و برف‌تپان، قرارست به تنهایی بگذرند..&lt;br /&gt;هرروز سرم را فرو می‌برم توی بالش، تا تمام شود آبی‌ت آسمان. که حواسم نباشد بیرون چه بادآفتاب و سبزیِ تازه‌ای که من هیچ بهره‌مندش نیستم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-4235709035386415947?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/4235709035386415947/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=4235709035386415947' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4235709035386415947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4235709035386415947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-3XiDwU373lk/TbVs2s7X8cI/AAAAAAAABpQ/ILAe4tSuhEg/s72-c/Irving+Penn%252C+Girl+in+Bed+%2528Jean+Patchett%2529%252C+New+York%252C+1949.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3481233695957929658</id><published>2011-03-08T01:29:00.005+03:30</published><updated>2011-03-08T14:06:37.119+03:30</updated><title type='text'>My body is a battleground.. and I'm sick of wars</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh4.googleusercontent.com/-ITQn5P4oGnc/TXX_7tyEXII/AAAAAAAABpM/3EMZ0Tajmn0/s1600/Marina+ABRAMOVIC-The+family-2008.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="253" src="https://lh4.googleusercontent.com/-ITQn5P4oGnc/TXX_7tyEXII/AAAAAAAABpM/3EMZ0Tajmn0/s320/Marina+ABRAMOVIC-The+family-2008.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;بله من دلم تبعیض مثبت می‌خواست، که مردی اگر داشتم، این یک روز را، که به اسم جنس من است، برای خاطر زن بودنم لوسم کند، به جای همه‌ی روزها که شهر همه بیگانه‌گی و عداوت است.. دلم می‌خواست صبح میز صبحانه‌ی آراسته داشته باشم، یا یک ناهار تماما مخصوص.. و  جیک‌جیکم اگر بود که فمینیست که منم توی نگاهش ترحم نباشد و تحمل نباشد و خب حالا دیگر ساکت شو و مثل دخترهای خوب بده نباشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواست زنی اگر بود توی زندگیم &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(بعله ذهنیتی دارم با قابلیت دو جنس را خواهی)&lt;/span&gt; یک صبح ولوی سفیدپوش داشته باشیم، مثل همین قسمت ال‌ورد که صبح تعطیلشان بود و جودی حوله‌ی سفید و بت پیراهن و یک صبحانه‌ی خوبی توی حیاطشان برپا &lt;span style="font-size: x-small;"&gt; ( و دل بت داشت می‌زد که جودی را دودر کند برود بخوابد با تینا)&lt;/span&gt;.. دلم آن تصویر را می‌خواست بی که بدانم دل یکی تپنده برای کس دیگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواست مادرم دیر شب بیاید توی اتاقم، با یک جور هم‌دلی و هم‌دستی او-مای-باد، کادو بدهد بهم.. برای این دختر بزرگی که هستم، برای زن تنهایی که هستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواست فردا را زرد بپوشم، سفید بپوشم، یا هر رنگ و لب‌هام سرخ.. خودم را ببرم گردش.. یا برویم با دوست‌هام توی خیابان  راه برویم و بلند بلند هی بخندیم و بستنی بخوریم و هیچ فکر نکنیم به رورزهای بعد که می‌آیند و روزهای بد که رفته‌اند، و این‌همه دلنگان نباشیم و اگر تعلیق بود توی زندگی‌مان لااقل زیر پامان را ببینیم که چمن‌زار سبز و بدانیم هرجا هم که بیافتیم دست و پامان سالم و آخی و خنده‌ای و باز بلند شدنی.. نه که بالای سرمان سیاه، زیر پامان سیاه.. سیاه.. سیاهی بی‌انتها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم نمی‌خواست  امشب با پدرم دعوا کنم که ساده‌دل و ترسو و بی‌مسئولیت  است، و همین‌طور پرخاشگری انگار که مسبب همه‌ی رنجی که می‌بریم او باشد؛ که خودش که نمی‌آید هیچ، آیه‌ی یاس هم می‌خواند به گوش ما&lt;br /&gt;دلم نمی‌خواهد به لباس‌های فردام فکر کنم که کدام بی‌رنگ‌ها را&lt;br /&gt;دلم نمی‌خواهد هی فکر کنم فردا کدام مسیر کم‌خطرتر&lt;br /&gt;دلم نمی‌خواهد هی بترسم برای این روزهای توی خیابان&lt;br /&gt;برای کداممان که برنمی‌گردیم و کداممان که له می‌شویم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواست صبح و ظهر آفتابی‌م را داشتم و عصر می‌رفتم یک‌جای امن برای زنان مورد تبعیض و دشواری‌های زندگیشان دل می‌سوزاندم و داد سخن.. و فکر می‌کردم مفیدم، فعالم، دنیا را بهتر کن‌م&lt;br /&gt;مثل شهرزاد که پارسال یک برنامه‌ی قشنگ برگزار کرده بودند از  طرف سازمان عفو بین‌المللشان در خارج غربی و امشبش که بود کلی نگران که برنامه‌ی رقص و موسیقی و هرچیز خوب پیش برود&lt;br /&gt;چه‌قدر دارم به شهرزاد فکر می‌کنم کلن،&lt;br /&gt;اصلن باید بنشینم بنویسم از زنی که شهرزاد هست و من نیستم&lt;br /&gt;که دلم می‌خواست یک فردا را لااقل، زندگی او را زندگی کنم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3481233695957929658?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3481233695957929658/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3481233695957929658' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3481233695957929658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3481233695957929658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2011/03/my-body-is-battleground-and-im-sick-of.html' title='My body is a battleground.. and I&apos;m sick of wars'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh4.googleusercontent.com/-ITQn5P4oGnc/TXX_7tyEXII/AAAAAAAABpM/3EMZ0Tajmn0/s72-c/Marina+ABRAMOVIC-The+family-2008.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3960996970825956551</id><published>2010-07-18T22:14:00.000+04:30</published><updated>2010-07-18T22:14:34.960+04:30</updated><title type='text'>که تشنه است که خونم تلاطمی دارد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TEM81Lp8zKI/AAAAAAAABo0/WF8zAORiz0k/s1600/redrum.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="267" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TEM81Lp8zKI/AAAAAAAABo0/WF8zAORiz0k/s400/redrum.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;رفته‌ام دوتا دست‌بندِ چرمی خریده‌ام؛ دست‌بندِ چرم که مدلِ من نیست، می‌بندمشان دورِ مچم و باز می‌کنم، یکی‎ش سه دور می‌پیچد و سفت سفت، آن‌یکی خودش پهن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن صبح شروع شد که نشسته بودیم توی&amp;nbsp; اداره‌ی میدانِ نیلوفر، و ظلم دوره‌ام کرده بود، و پر بودم از نفرت، و جز به کشتن فکر نمی‌کردم.. آن‌وقت رشته‌های آبیِ رگ‌هام را دیدم، مانندِ مارهای زنده، فروخزیده به سمتِ دست‌ها، دست‌های آویزان، خالی، سرد.. که مشت می‌کنمشان، ناخن فرومی‌برم توی گودی، بلکه کم ‎شود این نفرت، این درد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصویرِ این رشته‌های آبی، هیچ رهام نکرده از آن‌روز، تیغ را می‌بینم که فرو می‌رود توشان، مسیر عمودی را طی می‌کند،&amp;nbsp; و سرخی می‌پاشد، یا بدوی‌تر، مثل آن زندانیِ داستانِ براهنی جویده جویده به دندان.. مچ چپ مدام زیرِ چشمم، دست می‎کشم روشان، توی تاریکی هم می‌دانم که هستند، و آن سرخی که درونشان روان&lt;br /&gt;یک‌بار هم سبز کردم مسیر را، با ماژیک، یعنی ببین، نکاشته توی باغچه هم سبز می‎شوند، درخت که تویی..&amp;nbsp; این‌جور امید-بازی‌ها اما نیامده به من، پاکش کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفته‌ام دوتا دست‌بند چرمی خریده‌ام، می‌بندم که حواسم نرود پیِ رشته‌ها، بعد می‌بینمشان، از دوسوی دست‌بندها جاری، جاده ساخته‌اند روی دستم، و من نمیفهمم چه‌جور تجمعِ قرمزها می‎شود آبی/سبز/کبود، و فکرم نمی‌تواند که نرود پیِ آزادسازیِ این‌همه قرمز، پاشیدنش روی این دنیای این‌همه سرد، خالی، تیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدمِ خودکشی که نیستم من، اگر بشوم هم، این&amp;nbsp; طریقم نیست، این جاده‌های آبی روی دست‌هام پس راه به کجا ببرند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3960996970825956551?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3960996970825956551/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3960996970825956551' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3960996970825956551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3960996970825956551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='که تشنه است که خونم تلاطمی دارد؟'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TEM81Lp8zKI/AAAAAAAABo0/WF8zAORiz0k/s72-c/redrum.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2194180719535897124</id><published>2010-06-19T23:41:00.001+04:30</published><updated>2010-06-19T23:41:25.276+04:30</updated><title type='text'>تکرارِ دردِ یاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TB0Unl_BZuI/AAAAAAAABoo/DEHWgATczZI/s1600/meydane-azadi-25khordad88.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="267" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TB0Unl_BZuI/AAAAAAAABoo/DEHWgATczZI/s400/meydane-azadi-25khordad88.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ای خاطراتِ کهنه‌ی پرپر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جرأت نمانده است و گر هست،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نوعی جراحت است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما...، هنوز&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من ایستاده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و با دهانِ آن‌همه از دست‌رفتگان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از تو سوال می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فریاد می‌زنم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;محکوم می‎کنم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آن شور و شوق شهامت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گیرم که بی‌مهار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شرارت بود،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آیا؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;نصرت رحمانی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2194180719535897124?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2194180719535897124/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2194180719535897124' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2194180719535897124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2194180719535897124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='تکرارِ دردِ یاد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TB0Unl_BZuI/AAAAAAAABoo/DEHWgATczZI/s72-c/meydane-azadi-25khordad88.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2784140534808268639</id><published>2010-06-02T00:32:00.002+04:30</published><updated>2010-06-02T00:39:33.522+04:30</updated><title type='text'>Diamonds shining, dancing, dining with some man in a restaurant.. Is that all you really want?</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TAVljoJ6QPI/AAAAAAAABog/IVc8DKacAfo/s1600/dorothea-tanning-birthday%2830th%29-1942.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TAVljoJ6QPI/AAAAAAAABog/IVc8DKacAfo/s400/dorothea-tanning-birthday%2830th%29-1942.jpg" width="245" /&gt;&lt;/a&gt;گفته یک دورِهمیِ کم-نفره، من از خانواده‌ی زردها پیرهنِ بی‌آستینی برتن کرده‌ام و شلوارِ جین و کفش‌هام تخت‌ترین و زلفِ پریشانم.. وارد شده‌ایم و تاریکی، و دخترها همه سیاه‌پوشیده‌ی بیرون‌انداز و کفش‌ها پاشنه‌بلند و موها اتوکشیده‌ی همرنگ.. گوشه‌نشینی کرده‌ایم با کلمات تا خلوت شده و رفته‌ایم توی آشپزخانه پیشِ باقی.. نشسته‌ام بالای کابینتی و تا بهم نگویند ضدِاجتماع لبخندِ یواش زده‌ام به حرف‌ها.... بعد یک‌هو درآمده که با همه‌ی اینها صفتت کول نیست و بلکه شیک!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من این صفت را نشنیده بودم، تا همین حوالی، یعنی نه به خودم، به هیچ‌کس نشنیده‌ بودم، یک &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;شیکی-پیکی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt; داشتیم فقط ما که هیچ هم شبیهِ من نبود؛ بعد در این دوماهه‌ی اخیر این دومین نفَرَست که این نسبت را می‌دهد به من.. باز اولی ادعای مردمی‌بودن داشت و خلقی‌گری و آزارش می‌داد &lt;span style="color: #274e13;"&gt;متشکرم، اما نمی‌خواهم‌، ببخشید&lt;/span&gt; های من در جوابِ پسرکِ فال‌فروش و من بیزار بودم از&lt;span style="color: #783f04;"&gt;حاجی&lt;/span&gt; و &lt;span style="color: #783f04;"&gt;قربان&lt;/span&gt; گفتنش به مردمِ کوچه.. اما این پسرِ ناخلفِ آقای شاعرِ آرمان‌گرای توده‌ها با ساعتِ رولکسش چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0467406/"&gt;جونو&lt;/a&gt; را باز دیدم، آن‌وقت که می‌خواستم ببینم کدام کله‌خری عاقله-مردِ موزیک و فیلم‌های مشابه را رها می‌کند برای خاطرِ احمق‌ترین پسربچه‌ی زشت، می‌خواستم جونو باهام همراهی کند، بعد ترس برم داشت، دیدم هیچ شباهت به او ندارم، دیدم دارم شبیهِ ونسای عاقلِ نظم و برنامه‌دارِ فیلم می‎شوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آن‌وقت که تازه فیس-بوک، که هنوز سوم‌شخصِ مفرد بودم توی استتوس‌هام&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; (چقدر،چقدر،چقدر هم که دلتنگم برای آن یرمایی که خوشی می‌کرد، و سیبِ سبز گاز می‌زد هی، و انتظارش را می‌کشید با دو انگشت شست و اشاره ...)&lt;/span&gt; و زندگیمان انقدر بهتر بود که وقتمان برود پای کوییزها، من این آزمون‌ها را پشت سر می‌گذاشتم که چه طور آدمی و چه جور عاشقی و چه‌قدر عاقلی، نه به خاطرِ نتیجه‌های چرندِ تهش، که سوال‌ها و جواب‌ها می‌بردم به فکر، می‌گذاشت بشناسم خودم را، وگرنه من خبر نداشتم از این زن که دلش فرست-دیتِ در رستورانِ حسابی می‌خواست &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(یک‌بار هم اجازه دادم برود آخر، اما نتوانستم جلوش را بگیرم که بعدا فکر نکند پولِ آن ناهارِ دونفره‌ چند وعده‌ی غذا می‎شد برای آن‌ها که ندارند)&lt;/span&gt;، و دلش شامپاین-توت‌فرنگی می‌خواست برای زنگِ تفریح‌های میانِ عاشقیت، و لابد نورِ شمعی و موزیکی که آهسته.... که این زن را کجا نهانیده بودم پس در این سال‌ها که به سخره تمامِ این مجللات و حشویات را نگاه..&amp;nbsp; عیانش هم نکردم زیاد البت، رو ندادم بهش، از فردای آن رستورانِ کذایی باز رفتم پیِ همان سوسیس‌بندری و دل‌وجگرها.. اما فهمیدم که هست، دیدم که نمی‎شود انکارش کرد وقتی دست‌هاش تند دستمال را سه گوش می‌کند وقتِ آش‌خورانِ روی چمن‌های پارک؛ دیدم حالا هی زانوها به بغل و گل‌های موخیتو را با دست‌خور، پنهانِ دیده‌های همه نمی‎شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گفتم این صفت را از کجا، گفتم این صفتِ من نبوده هیچ‌وقت، نالیدم دارم که بزرگ می‎شوم، گفت شده‌ای&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;__&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;Title: &lt;b&gt;&lt;a href="http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Sophisticated-Lady-lyrics-Ella-Fitzgerald/C21DFA8E91EF184548256AAB000A62A6"&gt;Sophisticated Lady&lt;/a&gt;_ &lt;/b&gt;Ella Fitzgerald&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2784140534808268639?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2784140534808268639/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2784140534808268639' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2784140534808268639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2784140534808268639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/06/diamonds-shining-dancing-dining-with.html' title='Diamonds shining, dancing, dining with some man in a restaurant.. Is that all you really want?'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/TAVljoJ6QPI/AAAAAAAABog/IVc8DKacAfo/s72-c/dorothea-tanning-birthday%2830th%29-1942.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1921425087525224552</id><published>2010-05-16T14:34:00.002+04:30</published><updated>2010-05-16T14:45:31.157+04:30</updated><title type='text'>A hundred billion castaways, looking for a home</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S-_B-e-diQI/AAAAAAAABoY/yFCSinBUfvw/s1600/mana-money.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="295" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S-_B-e-diQI/AAAAAAAABoY/yFCSinBUfvw/s400/mana-money.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;دویست تومانی داده‌ام به آقای راننده‌ی اتوبوس*، که یعنی بقیه‌اش پنجاه‌تومانی، باقیِ پولِ نفرِ دیگر را زودتر می‌دهد، سکه.. امیدِ کم دارم با جوری از اضطراب، تا پنجاهیِ اسکناسِ تقریبا نو را می‌دهد به دستم.. پنجاه تومنیِ نو-تقریبا، یعنی یک &lt;span style="color: #274e13;"&gt;دانشجوی زندانی آزاد باید گردد&lt;/span&gt; زیرِ سردر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من آدمِ روی پول نوشتن نبودم، یعنی مخالفش حتی، هم که تخریبِ سرمایه‌ی ملی؛ هم آن‌وقت که داد می‎شد زد، جولان می‎شد داد، چرا این‌همه یواش.. حالا اما یواشم، محافظه‌کارم، شالِ سبز را که دارم می‎پوشم، لب‌ها را سرخ‌، سرخ‌تر می‌‎کنم، که یعنی فقط برای‌ خاطرِ رنگ‌بازی، که یعنی من خوبم، شما چه‌طورید، چه اتفاق افتاده مگر که این رنگ بد، من نا‌دانم. آن‌وقت چراغِ ماشینِ پلیسِ کناری که به کار افتد، بلندگویش هم، من که نمی‎شنوم &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;-از بس که توی گوشم را پرصدا که عایقِ زباله‌های شنیداریِ غالبِ در اتوموبیل-&lt;/span&gt;، راننده می‎گوید با شما، من فکرمی‎کنم این حقه هم رو شد یعنی، کاری نکرده‌ام که، چی؟، به اطلاعم می‎رساند که حجابم را..، چه حیف شد نشنیدم اصلِ پیام را، چی پخش شده یعنی در خیابان، خواهرم حجابت را، خواهرم خودت را..؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک‌بار هم شبِ قبل از چهارشنبه‌سوری بود، من از رختخواب بیرون کشیده شده مسلسل‌وار کارِ درون‎شهری انجام بده، هیچ رنگ به صورت نداشتم، به تن هم، جز همین سبزِ بر سر، بعد عصر که داشت می‎شد و من در قلبِ میدانِ مادر، دیدم که خیابان را قرق، بعدتر تاریک که داشت می‎شد و برمی‎گشتم، وحشت برم داشت، علتِ مضاعفش هم یک موتوریِ ساکنِ ریشو که چیزی طولانی گفت که من نشنیدم، که توی گوشم صدا، اما اداش ترسانیدم.. که نمی‌دانید چه خیال‌ها که گذر نکرد تا برسم به یک مسیرِ امن؛ یعنی می‌خواهم بگویم که فرق دارد سبز با سبز، سبزِ لب‌های سرخ و همه رنگی،&amp;nbsp; و سبزِ ناراحت که داد می‌زند بعله،دادزدن هم داشته‌ام در رزومه.. فرق دارد ترس هم با ترس، اما تلخی‎ش این است که هست، و مدام هم هست، و زیاد هم هست، که خب، هم کرده‌هات را بلدی خودت، هم منطق-نداری اینان را می‌دانی که ناکرده هم اگر باشی تا ثابتشان شود بر باد رفتنت ممکن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روان‌نویسِ سبز را برمی‌دارم، پنج‌تومنی یعنی &lt;span style="color: #274e13;"&gt;فرمانِ پنجم: قتل مکن&lt;/span&gt;، دو هزاری و هزاری و دویست‌تومانی &lt;span class="UIStory_Message"&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;آیا این است آن عدل علوی که به دنبالش بودیم؟&lt;/span&gt;، &lt;span style="color: #274e13;"&gt;فرمانِ هفتم: دزدی نکن&lt;/span&gt;، یا &lt;span style="color: #274e13;"&gt;زندانی سیاسی آزاد باید&lt;/span&gt;...، &lt;/span&gt;&lt;span class="UIStory_Message"&gt;و &lt;/span&gt;پنجاه‌تومنی شده محبوب‌ترینم، مدام   یک پول‌هایی می‌دهم که جوابش این باشد، و هربار دلم می‌لرزد که مبادا سکه&lt;span class="UIStory_Message"&gt;؛ یک‌بار هم بیتی از عطار نوشتم، مربوط می‌آمد به نظرم.. فحش اما ننوشته‌ام، بد به کسی نگفته‌ام&lt;/span&gt;، مرگ بر هم &lt;span class="UIStory_Message"&gt;.. و دارد که خوشم می‌آید از این کار، یعنی گورِ بابای سرمایه‌ی ملی، که زمانِ مصرف هم دارد و از چرخه باید که بالاخره خارج، بنویسیم، اما یادتان باشد که قشنگ بنویسید، و حرفِ قشنگ بنویسید، و بگذارید دست به دست شود این پیام‌ها، انگار که مسیج این اِ باتل، نجاتمان که نمی‌دهد، خوشحالمان شاید بکند، که یکی هست، که یکی حواسش هست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="UIStory_Message"&gt;من که ادامه‌اش شاید دادم، که دوستم آمده این روشِ ارتباط برقرار کردنِ با خلق‌الله را، کاشکی اما به زودی بی‌الزامِ به سبز؛ با قرمز، نارنجی، آبی.. بی حرفی از بند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="UIStory_Message"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;*- برای ثبتِ در تاریخِ ارقام، تا دوسال بعد بخوانیم و بگوییم هه، تورم دویست درصدی یا چقدر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1921425087525224552?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1921425087525224552/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1921425087525224552' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1921425087525224552'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1921425087525224552'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/05/hundred-billion-castaways-looking-for.html' title='A hundred billion castaways, looking for a home'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S-_B-e-diQI/AAAAAAAABoY/yFCSinBUfvw/s72-c/mana-money.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7408635161021348536</id><published>2010-05-12T02:36:00.002+04:30</published><updated>2010-05-12T02:39:37.612+04:30</updated><title type='text'>اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S-nT_tluxUI/AAAAAAAABoQ/NmarZ2JEv-c/s1600/Farzad-Kamangar.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="267" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S-nT_tluxUI/AAAAAAAABoQ/NmarZ2JEv-c/s400/Farzad-Kamangar.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی که شما از کشتنِ ما فارغ شده‌اید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی که دیگر پاهای ما از چوبه‌ی‌دار آویزان نیست&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی که در برابر جوخه‌های اعدام دیگر چشمِ بسته‌ای نیست&lt;br /&gt;شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبه‌ی من!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی که ما را دسته دسته چال کنند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی که ما دیگر اعتراف نمی‌توانیم کردن&lt;br /&gt;وقتی که نه ناخن، نه دندان، نه پا و نه دستی از ما باقی است تا شما را سرگرم کند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبه‌ی  من!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ای جلادانِ  عالیمرتبه‌ی من!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;  ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تمام قدرت پیامبری و پیش‌بینی انسان، به شما که می‌اندیشد، عقیم می‎شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;انسان در برابر شما می‌پژمرد، مثل گلی که به ناگهان بپژمرد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به ما بگویید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی که ما مرده‌ایم و شما هنوز زنده‌اید&lt;/div&gt;شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبه‌ی  من!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ای جلادانِ  عالیمرتبه‌ی من!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;  ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خطابه- رضا براهنی- ظل‌الله &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-7408635161021348536?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/7408635161021348536/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=7408635161021348536' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7408635161021348536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7408635161021348536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S-nT_tluxUI/AAAAAAAABoQ/NmarZ2JEv-c/s72-c/Farzad-Kamangar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2896565020218921660</id><published>2010-04-24T16:10:00.001+04:30</published><updated>2010-04-28T02:38:00.209+04:30</updated><title type='text'>She'll let you deep inside, But there's a secret garden she hides</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S9LVBPYm-MI/AAAAAAAABoI/86CmTU7_cF0/s1600/Sally+Mann,+Jessie+at+Six,+1988.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="335" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S9LVBPYm-MI/AAAAAAAABoI/86CmTU7_cF0/s400/Sally+Mann,+Jessie+at+Six,+1988.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;پدربزرگ توی آن دم و دستگاه خوب مقامی داشت، خانه‌ی‌شان اما توی شهرکِ حومه‌ای بود لابه‌لای خانه‌های سازمانی دیگر، آن‌جا باز چندتایی هم‌زبان پیدا می‎شد که مادربزرگ که نمی‌دانم از دافعه‌ش بود یا بی‌استعدادی‌ش که هیچ یاد نگرفته بود از آن زبانِ دیگر در چهارده‌سال سکونتِ در آن شهرِ غریب، افسرده‌گیِ عمیق‌تر نگیرد &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(همان که دلیل شد آخر که بابابزرگ تن بدهد به بازنشستگیِ با تاخیر، و بازگشت)&lt;/span&gt;.. تابستان‌های من در این خانه بود که می‌گذشت بیشتر، به همراهیِ مامان یا تنها؛ و من بچه‌ای بودم مقید، به قانون‌ها و فرامینی که بزرگ‌ترها وضع کرده بودند برای زندگیم، که یک‌قدم از در فراتر نروم مثلا وقتی قرارم نبود به بیرون رفتن، اما یک راه‌های دور زدنی هم بود آن‌جا، مثلا اگر می‌گفتم توی حیاطم، زمینِ بازی‌م کش می‌آمد تا فرسنگ‌های دورتر که دیوار و مرز نداشت حیاط با محیط&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنیای من زیاد واقعی نبود، از زیرِ یک لایه‌ی غلیظِ فانتزی روی چشم‌هام بود که می‌دیدمش &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(هنوز هم؟!)&lt;/span&gt;، یک وقتی کمان می‌تراشیدم که آرش‌ام یا جنگجوی جنگلِ شروود، یک وقتی با سنگ‌ها شهر می‌ساختم با خیابان‌ها و کوچه‌ها و بعد می‌ایستادم به تماشای از بالا و خدایی‌ش را می‌کردم، یک وقتی کشتی‌بان می‎شدم و اسیرِ طوفان‌ها.. یعنی می‌خواهم بگویم کمتر پیش می‌آمد خاله‌بازی و بچه‌داری.. یا ترجیحم بود که اصلا، اما تا توی پچ‌پچ  بزرگترها نشنوم که غیرعادی است این بچه، یا مادرم دوره نیافتد برام دوست پیدا بکند، یک بچه‌هایی باید یافت می‎شدند که هم‌بازیم، که راه بیایند با من و چادر گلدار ازم نخواهند و مهمان‌بازی، بشوند همراهِ سنگ‌چینِ راه‌های شهرم مثلا، یا رفیقِ به بیابان‌زدنم پیِ نی برای کمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن تابستان‌ها، با بعدازظهرهای ‌کش‌دارِ خوابِ بزرگترها، یک دختری هم بود که دوست‌ترینِ من ، با لهجه‌ی زیاد که من گاهی حرف‌هاش را نمی‌فهمیدم درست و او هم لابد حرف‌های من را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد، یک خاطره‌ی پررنگِ من این است که ما نشسته بودیم رو به صحرا &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(دشت؟ بیابان؟ زمین خشک؟.. یادم نیست.. به چشمِ من شبیهِ یک صحنه‌ی عالی بود از یک فیلم)&lt;/span&gt;، و خورشید داشت پایین می‌رفت و آسمان زیاد رنگ‌دار.. حرف داشتیم می‌زدیم، از زیباییِ صحنه بود یا کمیِ سن‌مان&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(هشت نه سالمان بود نهایتا)&lt;/span&gt; که رقیق شده بود حرف‌ها و شده بود شبیهِ دردِدل، درد دنیای بزرگ‌ترها که هرچه‌قدر هم تلاش می‌کردند باز زمختی‎ش به چشمِ ما می‌آمد، دختر داشت می‌گفت از بی‌پولی&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; (که یک خانه داشتند می‎ساختند توی شهر و من هم دیده بودم آن قالی‌ها را که فروخته بودند و کفِ خانه‎شان شده بود خالی، که خرجِ مسالح)&lt;/span&gt;.. و من هم به زبان آمده بودم از دغدغه‌های مالی که می‌دانستم هست در زندگیِ دانشجویی‌مان &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(هرچند من کتاب‌هام را داشتم، و مادرم –به چه درستی-اعتقاد داشت بچه‌ها باید همیشه اطمینان داشته باشند به توان‌گریِ بزرگ‌ترهایشان و تلاش‌ها می‌کرد در این جهت)&lt;/span&gt;.. آن عصر، بعد از آن‌همه سالِ بازی‌های بچه‌گی، مراوداتِ ما را برد به یک فازِ دیگر... &lt;br /&gt;غروب کرد خورشید و وقتِ خانه رفتن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابستانِ بعد، من بزرگ شده بودم، و عمیقا باور داشتم به صورتِ از سیلی سرخ، دورانِ دانشجوییِ والدین هم تمام شده بود و دستمان بازتر؛ از دستِ خودم مدام ناراضی که چی شده بود که در آن غروب پرده‌های پنهان‌کاری را دریده بودم، احتراز می‌کردم از دختر که توی چشم‌هاش می‌دیدم که باز می‌خواهد آن حرف‌ها را پیش بکشد و دلش پیِ آن‌جور نزدیکیِ&amp;nbsp; غروبانه؛ &lt;br /&gt;برای بازی‌هایم هم بزرگ شده بودم و میلم بیشتر به خانه‌-مانی بود و آن اتاقِ تا سقف مملو از کتاب و آن کتاب‌های جلد پارچه‌ایِ روسی.. از این تابستان خاطره‌ای ندارم جز که تلاشم برای دوری&lt;br /&gt;و بعد دیگر تابستان‌های آن شهر نبود&lt;br /&gt;_&lt;br /&gt;حالا، همه‌ی این نشخوارهای برای این، که بگویم حسِ خوبی داشت نزدیکی با شما (آقا)، در آن عصرهای مطرودی، درِ قلبم را بازکردن، از ضعف‌هام گفتن و بیزاری‌هام، وقتی که دورادورم را دشمن گرفته بود و من باید خدنگ می‌خرامیدم در میانِ این کارزار که یعنی به تخمم.. که با همه‌ی دوست‌های دیگرم جوری رفتار می‌کردیم که انگار نه انگار، در آن حال که شرایط معلومِ همه‌شان بود... اما، این که هربارِ گفتگوی با من بخواهید باز برگردید به آن عصرها، به روم بیاورید چه رازها که نداریم ما با هم؛ نمی‎شود، فراری می‎شوم من، کتاب‎هام هم منتظرند، کفِ زمین را پوشانده، چیده بر روی هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2896565020218921660?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2896565020218921660/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2896565020218921660' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2896565020218921660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2896565020218921660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/04/shell-let-you-deep-inside-but-theres.html' title='She&apos;ll let you deep inside, But there&apos;s a secret garden she hides'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S9LVBPYm-MI/AAAAAAAABoI/86CmTU7_cF0/s72-c/Sally+Mann,+Jessie+at+Six,+1988.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-4505688174335545145</id><published>2010-03-28T23:36:00.003+04:30</published><updated>2010-03-29T00:08:34.430+04:30</updated><title type='text'>پایان‌ها اینچنین خویشتن را می‌نویسند، در قصه‌های عشق من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S6-n7Jn-KmI/AAAAAAAABoA/TMOeA3an4zg/s1600/Hannah+Wilke_S.O.S.+-+Starification+Object+Series-1974.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="271" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S6-n7Jn-KmI/AAAAAAAABoA/TMOeA3an4zg/s400/Hannah+Wilke_S.O.S.+-+Starification+Object+Series-1974.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;ویژه‌گیِ بارزِ مشترکشان را که بخواهی بگویی می‎شود که همه‎شان توی کاری که می‌کردند موفق بودند و صاحب‌نام، یا نه، صادقانه‎اش می‎شود همان دومی، یعنی اسمی داشتند و رسمی، ترجیحا به سبب، نشد به نسب، ترجیح‌تر به توانِ هر دو؛ بیشتر از میل به جاودانگی -خود را چسباندن به یک اسمِ گنده-، از آنجا باب شد این رسم که کم‌حوصله‌تر بودم از این که هربار برای مثلا مادرم توضیح بدهم که این نره‌غولی که دارم همراهش می‎روم اسمش این است و شغلش این و قدوبالا فلان.. آن‌هم مادری که هیچ میل ندارد حافظه‌ی بلندمدتش را اختصاص بدهد به توصیفاتِ همنشین‌های من &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(که هیچ هم براش صرفه نمی‎کند تازه، بس که عابریم ماها)&lt;/span&gt; و هم دلش نمی‌آید از وظیفه‌ی والدینی‎ش قصور کند.. این‌طور شد که من بیشتر با آن‌ها مراوده کردم که می‎شد فامیل را همراهِ اسمِ کوچک بیاوری و خلاص، یعنی پسرِ فلانی، برادرزاده‌ی آقای بیسار، برادرِ خانومِ بهمان.. بعد این رسم درونی شد، یعنی حتی آن‌وقت که ممنوع‌تر از این بود رابطه که بشود اعلامش کرد، نام و ننگ در هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز اما به یک حقیقتِ تازه دست یازیدم، یک ویژه‌گیِ مشترک پیدا کردم در همه‌شان، همه‌ی مردهای من، که نهان‌تر است و عمیق‌تر هم؛ و آن این که همه‌شان راه هموار می‎کردند برای یک مقصدِ نهایی، به گا رفتنِ من، انگار که دوره افتاده باشم من، دو شاخِ راه‌یاب در دست که به-گا-ده-های این شهر را بجویم و خب من گرچه مفلسم نپذیرم عقیقِ خرد، این شد که این به-گا-دهندگان همه‎شان صاحب‎ جاه و جلال هم .. بعد فکر کردم چه‌قدر پسرکِ گوگولی را، جوجه مهندس-طورِ هر روز احوال‌پرس، از سرکارِ روزمره‌اش که خلاص شد یک گشتی زن، درِ ماشین باز کن، شام پیتزا با دسرِ دل‌بری، را که اصلا حذف کردم ازموجوداتِ دنیا و یا آن‌وقت‌های نهایتِ تجربه‌گری از ساعتِ اول هی ناخن جویدم که این طورِ زندگیِ من نیست، این آدم به قدرِ کافی باهوش و خبره نیست (حالا بخوانید هوی آقا، چه‌طور می‎خواهی مرا به گا بدهی پس، با این دمِ نرم و نازک؟ زکی.. عقل‌ها باید بگذاری، تاریخ‌ها باید پشتِ سر)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد اصلا آدم‌های بیست‌وپنج‌ساله‌گی‌م که هیچ؛ خدایانِ گا، بعد همه‎شان هم نام‌نبردنی، غیبت‌نکردنی، سرِ دل‌ ماندنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;___&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتِ نوشتنِ این، هنوز نیامده بود این آدمِ آخر، و بدانید که هیچ کم نداشت در ویژه‌گی‌ها، هم در نام &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(از نوعِ بی‌زحمتِ موروثی – اما در راستای تکاملِ کلکسیونِ معطوف به یک حرفه‌ی خاص)&lt;/span&gt; و هم در به-گا-دهنده-گی.. جوجه بود البت که مدت‌ها بود نداشته بودم، و این بود که خیلی چیزها باهاش تازه و اول-باری، یعنی می‌شد که وقتِ بیشتری بگیرد، قرار هم بر این بود &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(هم در تصمیماتِ منطقیِ اولیه‌ی من، هم در تهِ دلِ من)&lt;/span&gt;.. نشد. بیشتری‌ش تقصیرِ این دنیای غم انگیز نادرستی که داریم.. این‌طور شد که من باز در خانه‌ی مألوفم هستم، آنجا که راه‌ها به گا ختم می‎شوند؛ تنها فرقش آن آشکاره‌گی که این حق را به من می‌دهد که پا بیندازم روی پا، تکیه به پشتیِ صندلی، لیوانم را توی دست بچرخانم و غرش را بزنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;به رسمِ هرساله- بیلانِ روابطِ عاطفی سال- در منظرِ داشته‌ها و نداشته‌های همه‌ی عمرِ بزرگسالی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-4505688174335545145?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/4505688174335545145/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=4505688174335545145' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4505688174335545145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4505688174335545145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/03/blog-post_28.html' title='پایان‌ها اینچنین خویشتن را می‌نویسند، در قصه‌های عشق من'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S6-n7Jn-KmI/AAAAAAAABoA/TMOeA3an4zg/s72-c/Hannah+Wilke_S.O.S.+-+Starification+Object+Series-1974.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5921703612784513032</id><published>2010-03-20T03:04:00.000+03:30</published><updated>2010-03-20T03:04:51.138+03:30</updated><title type='text'>کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرد، دیوارِ یک امید، تا سایه‌هایِ شادی‌یِ فردا بگسترد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S6QISoA5veI/AAAAAAAABnw/BkeJEMN5ECg/s1600-h/Mark+Power_PALESTINE.+West+Bank.+Bethlehem.+Israeli-built+%27security%27+wall+passes+by+Aida+refugee+camp.+October+2005..jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="313" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S6QISoA5veI/AAAAAAAABnw/BkeJEMN5ECg/s400/Mark+Power_PALESTINE.+West+Bank.+Bethlehem.+Israeli-built+%27security%27+wall+passes+by+Aida+refugee+camp.+October+2005..jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;گفت پسرک هرشب شال و کلاه کرده منتظر است که راهی، وابسته‌ی درجه‌ی چند هم نداشتند آن تو، جز حالا که هم‌صنفی.. پسرک اما معلوم بود که آموخته‌ی ماه‌هاست به آن فضا، که پله‌ها را می‌دوید پایین و بالا، و در که باز می‎شد رهبری می‎کرد به دست زدن، و خبر می‌آورد که حالا نوبتِ زن‌ها و چند نفر&lt;br /&gt;گفتم چه‌ خاطره‌ها خواهد داشت پسرک به وقتِ بزرگی‌ از سرگرمی‌ِ شب‌های کودکی‎ش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باز دلم لرزیده بود، و دستم، انقدر که شیشه‌ی عطری بشکند؛ یک هفته بیشتر می‎گذشت از ندیدنش و چاره نبود انگار جز آن‌جا که معلوم بود حضورِ هرشبی‌ش، و هم بالاخره بعد از این‌همه ماه می‌باید کنار می‌آمدم با این&lt;span style="color: #444444;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://agrandissement.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html" style="color: #444444;"&gt;ترس&lt;/a&gt;، ترسِ مواجه با اندوه، مواجه‌ی شرم‌سار با آنها که حجمِ اندوهشان دل را منفجر..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفته بودم، و هنوز کسی از ما نبود، و لرزیده بودم، بعد اما زندگی را دیده بودم در جریان، آدم‌ها را که خوش‌تیپ، که انگار میعادگاهِ هرشبی، می‌آمدند قرارِ کله‌پاچه‌ی صبح را می‌گذاشتند، آدم‌های خودشان تازه به در آمده، آدم‌های این همه ماه انتظار&lt;br /&gt;بعد آدم‌های خودمان آمده بودند، و انتظار را که گروهی کشیده بودیم سبک‌تر شده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در باز شده بود، و آدم‌ها گریه کرده بودند، و آدم‌ها خندیده بودند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ما ناامید شده بودیم از آشنای خودمان و رفته بودیم&lt;br /&gt;و این سالِ بد، خاطره که کم نمی‌سازد برات، که بعدها تعریف کنی از پیِ دوست رفتن تا دیوار را، و آشکاره‌گی‌ها که کردیم در مجاورتِ دیوار، تا مگر یک آن از خاطر پاک کنیم حضورش را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرِ همان شب بود که دیدم مردِ آزاده را هم آزاد، چه حیف شد ندیدن جورِ قدم‌هاش* را، حالِ عجیبِ فخرالسادات خانوم را..&lt;br /&gt;چه شادیِ عمیق که رهاوردِ به‌جای آمدنِ کمترینِ این اولین حق‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*هربار که در باز می‎شود، و آدمی آن پله‌ها را پایین می‌آید، از پسِ ماه‌ها و روزها، من فکر می‌کنم جاش اگر بودم چه می‌کردم؟ می‌دویدم، می‌دویدم و فریاد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد دیوار هیولایی‌ش را از دست داد، شب‌های دیگر هم رفتیم، خسته شدیم و تکیه دادیم به ماشینِ ترسناک، و نترسیدیم؛ ایستادیم و در کم باز شد، دیرتر توی خبرها خوشی کردیم، ناخوشی هم که پس باقی؟، بعضی شب‌ها همش ناخوشی که امشب هیچ کس؟؛ و دیوار را، واقعیتِ حضورش را پذیرفتیم، ان‌قدر که من دلم هرشب آنجا باشد، و بدانم که اولین عیددیدنی را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب، بیشتر از همیشه، ته دلم امیدوار بودم به بی‎شعوری دوست‌هام، که خبرِ خوب شده باشد و من را گذاشته باشند بی‌خبر، دوست‌هام بی‎شعور نبودند؛ حضرات بودند که بی‎شعورِ خانواده-نافهم، که شب عید این‌جور گذاشتندمان بی‌خبرِ خوشی، که پا گذاشته‌اند روی گلوی ملتِ منتظر که تا دمِ آخرِ مانده به سالِ نو، با طبق طبق منت، تازه اگر سرِ عقل بیایند یک کم، وگرنه که هیچ.. &lt;a href="http://avayeazad.com/seyed_ali_salehi/hey_tarashide_bad/e2.htm" style="color: #444444;"&gt;دنیای غم انگیز نادرستی داریم&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5921703612784513032?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5921703612784513032/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5921703612784513032' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5921703612784513032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5921703612784513032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/03/blog-post_20.html' title='کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرد، دیوارِ یک امید، تا سایه‌هایِ شادی‌یِ فردا بگسترد؟'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S6QISoA5veI/AAAAAAAABnw/BkeJEMN5ECg/s72-c/Mark+Power_PALESTINE.+West+Bank.+Bethlehem.+Israeli-built+%27security%27+wall+passes+by+Aida+refugee+camp.+October+2005..jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2996606236873311462</id><published>2010-03-10T02:17:00.006+03:30</published><updated>2010-03-10T03:08:03.513+03:30</updated><title type='text'>این شرط وفا بود که بی‌دوست، بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی کار خویش گیرم</title><content type='html'>&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S5bOdzwqz5I/AAAAAAAABng/FsR3gED2gY4/s1600-h/Juan+Felipe+Rubio-3.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S5bOdzwqz5I/AAAAAAAABng/FsR3gED2gY4/s400/Juan+Felipe+Rubio-3.jpg" width="380" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تلبنارکُنِ تاخیر‌دار که منم، روزانه‌هام را دارم می‌نویسم، باورم نمی‎شود ان‌قدر کم بودن روزهایمان را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فایده‌ی این همه‌دانسته‌گی می‎شود خبری که این‌همه زود می‎رسد به من، یک ربع بعد از نیمه‌ی شب، در کمینِ خواب هستم، و خبر بد می‌رسد، و من تا صداش را بشنوم می‌لرزم و تا بعدترش هم... بخوابم اگر خوابِ گیرندگان را می‌بینم، بازگشتِ کابوس‌ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فردا صبحِ زودش لباس می‎پوشم، می‎روم پیِ او، کجا؟، نمی‎دانم، هیچ‌کس نیست که جوابِ من را بدهد، من را راه نداده‌اند توی بازی‎شان، بازیِ دردناکشان.. گوش‎به‌زنگ می‎نشینم........ حنیف شده، خبر از خودش می‌دهد گاهی،کم؛ اذنِ دخولِ من را در بازی اما نه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فایده‌ی این آشکاره‌گی می‎شود همه‌ی این آدم‌ها که سراغ از من می‌گیرند، که دل می‌دهند به نگرانی‌هام، از هر طرفِ دنیا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روز سوم آغاز نشده، خبرِ خوب را می‎گیرم، زودتر، زودتر از پخشِ عمومی.. آن‌شب خبر می‎شود غصه تمام کنمان، از فرداش دوباره حواسمان جمع می‎شود که هنوز سر نیامده دورانِ بد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک هفته گذشته، من را نمی‌بیند، شب‌ها چنددقیقه‌ای من، او و تصورِ حضورِ برادرِ ارزشی با هم تلفنی صحبت می‌کنیم، من جز که &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666; font-size: small;"&gt;ای‌وای&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; ازم برنمی‌آید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;_&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;داشتیم از گندوگهیِ روابطمان می‌گفتیم، با کسی دیگر، اعترافِ من که چه مدت‌هاست نبوده‌ام در یک رابطه‌ی بسته، درک ندارم از بعضی واژه‌ها، یکی‌ش خیانت، حد ندارم براش، یعنی دستِ کسِ دیگر را بگیرم می‎شود، یا بروم توی بغلش، یا بوسیدن، یا که خوابیدن؟، نمی‎دانستم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این چندروز اما رساندم به جواب؛ آن‌وقت که دلم نبود به هیچ‌کار، یک دوست (ریشه‌دار و قدری هم عاشق و کلی رفیق)، اصرار داشت به دیده‌شدن، برای همدلی، نمی‌خواستم همدلی‎ش را، گفتم، گفت پس برعکس، که من بشوم خاصیت‌دار برای رفیقم، حالا که انقدر مشتاق است دیدنم را، نوشتم &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666; font-size: small;"&gt;آخه من الان دلم فقط می‌خواد برای یکی خاصیت داشته باشم،&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; آن‌وقت فهمیدم می‎شود که این کلمه‌ی وفا-داری برای من هم جسمیت پیدا کند، که در مفهومش جسم نیست و تنانگی که مطرح فقط، این است که دستت اگر نمی‎رسد به دلِ آن یک نَفرَت را شاد کردن، نتوانی و نخواهی هم که دلِ کسانِ دیگر را؛ که بخواهی تمامِ همّ‌ات را بگذاری برای آن یک نَفَرت آن‌وقت که در رنج؛ بعد دیگر از خودم و کم‌دانشیم به مفاهیمِ دونفره نترسیدم، از مبادا از پسش برنیایم‌ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;__ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفته بودم راهِ سبزِ امید را ما زندگی می‌کنیم، داشتیم به جابه‌جای شهر یاد می‌دادیم مهربانی-کردنِ هویدا را، قرار بود راه بیاید با ما این شهر؛ حالا من  با یک ایل –که او در میانشان نیست- می‌روم پردیسِ ملت و یارِ دبستانی هم نمی‌خوانم بلند.. و با بعضی آدم‌ها بدرفتاری می‌کنم و به آنها می‌گویم که دوستشان ندارم و شال‌گردنِ زیبای تازه‌ام را جا می‌گذارم توی سینما بس که حوصله ندارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دلِ پستی-بلندی‌های پردیس اما برای یواشکی‌های ما تنگ نمی‎شود؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2996606236873311462?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2996606236873311462/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2996606236873311462' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2996606236873311462'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2996606236873311462'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/03/blog-post_10.html' title='این شرط وفا بود که بی‌دوست، بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی کار خویش گیرم'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S5bOdzwqz5I/AAAAAAAABng/FsR3gED2gY4/s72-c/Juan+Felipe+Rubio-3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5732157601847335574</id><published>2010-03-01T18:31:00.000+03:30</published><updated>2010-03-01T18:33:44.400+03:30</updated><title type='text'>ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S4vW_Ns2NlI/AAAAAAAABnI/prAoxsKLK4U/s1600-h/Elliot+Erwitt_ENGLAND.+Brighton.+1970..jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 273px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S4vW_Ns2NlI/AAAAAAAABnI/prAoxsKLK4U/s400/Elliot+Erwitt_ENGLAND.+Brighton.+1970..jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5443680956105242194" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دامنِ بلندِ قرمزِ تیره و باقیِ پوشیدنی‌هام هم در همین مایه‌ی رنگی تا قهوه‌ای؛ شلوارِ ورزشی به پاش و بلوزِ رپری-طور که کلاهش را نمی‌گذارد که مبادا زشت شود&lt;span style="font-size:85%;"&gt; (از خانه آمده که بنزین و هم من را برساند پسِ افتتاحیه‌کردن‌هام و کافه و دورهمی‌م)&lt;/span&gt;.. حوالیِ نیمه‌ی شبِ پرباران، داریم عرضِ خیابان را می‌گذریم تا بستنی، دستش لابد حوالیِ کمرِ من، دستِ من دامن را گرفته بالا که کمتر خیس.. به هم بی‌ربط‌ترین دونفرِ این خیابان‌ها که ماییم، طعمِ شاتوتیِ بستنیش قاطی می‌شود با قهوه‌ی من&lt;br /&gt;‎&lt;br /&gt;بعد من یادم رفته بود چه می‌تواند این شهر باهات راه بیاید، اگر که یک نفری را داشته باشی همراه؛ که اصلا پیچ و تاب‌های پردیسِ ملت را ساخته‌اند برای یواشکی‌ها؛ یا اصلا چرا یواشکی و علنی نه، ایستاده بر بالای لوکومتیوِ خاطره‌ی کودکیت، وقتِ تاب‌سواریِ شبانه در زمینِ بازیِ بی‌بچه، موهات توی باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بگذاری تمامِ مردمِ شهر بدانند، گورِ بابای فرقِ ظاهر، و صمد-گارداش هم تکه‌اش را بپراند بلند و تمامِ آدم‌های تصویریِ نشسته روی پله‌های خانه‌ی هنرمندان بخندند و بدانند، و اصلا چه بلد نبودم لذتِ این &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;همه&lt;/span&gt; دانستنش را، پسِ آن‌همه وقت پنهان‌کاری‌ها و مبادا کسی بویی بَرَدها؛&lt;br /&gt;آشکاره‌ آدمی که منم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5732157601847335574?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5732157601847335574/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5732157601847335574' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5732157601847335574'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5732157601847335574'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S4vW_Ns2NlI/AAAAAAAABnI/prAoxsKLK4U/s72-c/Elliot+Erwitt_ENGLAND.+Brighton.+1970..jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3472133452072303111</id><published>2010-02-19T02:21:00.000+03:30</published><updated>2010-02-19T02:21:49.313+03:30</updated><title type='text'>در اين درازنایِ خون‌فشان، به هرقدم نشان نقش پایِ توست، در اين درشت‌نایِ ديو‌لاخ</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خاله پيرزن گفت: چند روز پيشتر رفته بودم سبزي خوردن بخرم ولي قاطي اونايي که بادمجون مي خريدن شدم. تره بار محل هم اصلاً ميونه يي با سبزي خوردن نداشت، ننه دو ساعت قاطي اينايي که بادمجون خريده بودن مجبور شدم وايسم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; &lt;/span&gt;(&lt;a href="http://ebrahimraha.com/Post.aspx?id=274"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S33C_kmAs-I/AAAAAAAABnA/yRM6IKb27Us/s1600-h/Flag.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 268px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S33C_kmAs-I/AAAAAAAABnA/yRM6IKb27Us/s400/Flag.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5439718322344080354" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;هر قدمش چهارقدم است وقتی خودت را ببینی محاطِ آنها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرقدمش ده قدم است وقتی مچاله‌ی پرچمِ ایرانت را (که زیادی ِاین‌همه ماه بسوده‌گی‌ش به دستِ اهریمن خیالِ پس‌گرفتنش را بیرون کرده از سرت و تو دل داده‌ای به &lt;a href="http://www.the-flag-makers.com/world-flags/Libya-national-Flag.htm"&gt;پرچمِ&lt;/a&gt; کشورِ آقای معمرِ مجنون) از زیرِ پاها برداری و بگیری در مشت بلکه بشود نجات‌بخشت (درود بر شریعتِ شیعه و تقیه‌اش )، بس که خسته شدی از مدام ترسیدن از میانِ جمعیت که دست‌چینت می‌کنند و کیفت را و جیبت را&lt;span style="font-size:85%;"&gt; (تا درونی‌ترین‌ها)&lt;/span&gt; و رنگِ خودکارت را..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تو ازشان می‌پرسی از این همه چرا من را؟ من که لباس‌هام شبیهِ شماست، من که همراهِ الله‌اکبرتان شده‌ام، من که آمده‌ام جمهوریِ اسلامی بخواهم (آن‌جور که سی‌ویک‌سالِ پیش وعده داده بودینش به بزرگ‌ترهای از همان سال‌ها مغبونِ من)؛ من که باز هم آمده بودم، آن‌وقت که ابزارِ کارم را نکرده بودید آلتِ جرمم، و ثبتتان کرده بودم، و گواهی داده بودم به زیادی‌تان، به اعتقادِ راه‌پیمایانتان، و گفته بودم &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نه&lt;/span&gt; به آن‌ها که ساندیسی/اتوبوسی می‌خواندنشان.. چرا من را؟ که چشم‌هام را هم پوشانده‌ام پسِ این عینکِ تیره، از ترسِ شناخته شدن؟، جرمم کو؟ که هیچ خودم را مجرم ندانسته‌ام  و مستحقِ پنهانی و داد اگر داشته‌ام زده‌ام با صورتِ گشاده، و این چشم‌پوشانی از آن‌جهت است که مبادا شادیِ قدرت‌مندی زهرِ کامتان شود از این‌همه اندوه که خانه کرده توی چشم‌هام؛ و یک‌جا هم برداشتمش، آن‌وقت که مرد با لباسِ سبزِ تیره‌اش ما را به دنبالش می‌کشید تا وَن‌ها، تا خواهرها (که مبادا چشمِ نامحرمی بیفتد به زنانگیِ کیف‌هایمان)، و خوش‌بینیِ همیشه‌گی من باشد شاید که زورِ کلامِ مرد سست‌تر شد؛&lt;br /&gt;و این نفرین‌ بر ایشان که رها نشوند از خیالِ این همه چشم چشم چشمِ پر غم در خواب‌ هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر قدمش هفده قدم است، کجاست راهی که من را گریز دهد از این همه غریبه‌گی، آزادی در انتهای این راه که من را سُر می‌دهید درش به انتظارِ ما ننشسته‌ است امروز، و نه!نمی‌خواهم ببینمش، و نه می‌خواهم خاطره‌ای زنده شود از آن روز که ما زیاد بودیم و فاتح، و آن‌ شنبه‌ی جنگ که ما دو نفر فتحش کردیم، علی‌رغم شماها و بی‌ شماری‌تان و زورمندی‌تان ......... و سرِ تمامِ خیابان‌ها را بسته و من چه‌قدر چه‌قدر چه‌قدر راه باید، و چند قطره ازین سیلِ خروشانِ جمعیت این‌جورِ به ناگزیر؟ ‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر قدمش از تحمل بیرون است، و من به آن دو قدم از هر ده قدم ِ راه‌روی‌های دادخواهانه فکر می‌کنم که وعده داده بودم به تو آرش، به نیتت که نیستی به همراهی، و فکر می‌کنم این‌بار چندتا را برعهده می‌گیری، چه حجمِ از این همه خسته‌گی را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3472133452072303111?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3472133452072303111/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3472133452072303111' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3472133452072303111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3472133452072303111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/02/blog-post_19.html' title='در اين درازنایِ خون‌فشان، به هرقدم نشان نقش پایِ توست، در اين درشت‌نایِ ديو‌لاخ'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S33C_kmAs-I/AAAAAAAABnA/yRM6IKb27Us/s72-c/Flag.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5620655567016085746</id><published>2010-02-04T19:15:00.000+03:30</published><updated>2010-02-04T19:15:19.979+03:30</updated><title type='text'>تا به حدی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S2rp8Nk_07I/AAAAAAAABmg/jR3vQ_HgjNg/s1600-h/Ryoko+Suzuki+_Bind,2001.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 332px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S2rp8Nk_07I/AAAAAAAABmg/jR3vQ_HgjNg/s400/Ryoko+Suzuki+_Bind,2001.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5434413121022186418" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;‎وقت‌هایی هم هست که دردش می‌شود طاقت‌‌شکن، زیاد هم این‌جور شد توی این ماه‌ها، که من سه ساعتِ اولش را فکر می‌کردم مرگم حتمی؛ رنگ بر صورت نه، گرما از تن رفته، سرعتِ حرکتِ خونِ در رگ‌ها انگار هیچ، مقیمِ توالت می‌شدم و توانِ خروجم نه.. بعد همزمان یک دردِ دیگر هم پخش می‌شد توی تنم، سرم، طاقت‌زداتر، دهشتناک‌تر؛ دردِ یادِ همه‌ی آن زن‌های پشتِ میله‌ها، اسم‌هایشان چرخان توی سرم (و آن‌همه که بی‌اسم)، که چهاربار در روز فقط حقِ استفاده‌ی از مستراح داشتند، که آبِ گرم نداشتند.. که دردِ زن بودنشان مضاعف می‌شود بر دردِ زندان ‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک شب هم سرما خورده بودم، گلوم بسته، تصویرِ علی‌رضای بهشتیِ اسیر&lt;span style="font-size:85%;"&gt; -که در خبرها آمده بود سخت بیمار- &lt;/span&gt;هیچ از خاطرم نرفت، و هربار که آبِ جوش را می‌ریختم تا مگر باز شود راهِ نفس، گلوم را فشرد، فشرد، فشرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی دردشان که هست، هروقتِ روزمره و هروقتِ شادی هم، آآآخ از زمان‌ِ دردِ تن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5620655567016085746?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5620655567016085746/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5620655567016085746' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5620655567016085746'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5620655567016085746'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='تا به حدی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S2rp8Nk_07I/AAAAAAAABmg/jR3vQ_HgjNg/s72-c/Ryoko+Suzuki+_Bind,2001.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5299863481950190491</id><published>2010-01-24T12:36:00.001+03:30</published><updated>2010-01-24T12:38:42.970+03:30</updated><title type='text'>Coz I’ve been waiting for just one look...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S1wMuGmwFxI/AAAAAAAABmY/O4gWHRDaCjk/s1600-h/Henri+Toulouse+Lautrec_Jane+Avril+Leaving+the+Moulin+Rouge+1892.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 296px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S1wMuGmwFxI/AAAAAAAABmY/O4gWHRDaCjk/s400/Henri+Toulouse+Lautrec_Jane+Avril+Leaving+the+Moulin+Rouge+1892.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5430229236888639250" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;یک‌وقتی هم بود که سر و تهِ سرخوردگی‌های عاطفیِ من با یک بسته پاستیل هم می‌آمد، نه که یعنی غم‌هام سبک‌تر بود آن‌وقت یا روی  سطح‌تر، یعنی کلِ آدمی که من بودم، خوشحال‌تر بود از زندگی‌ش، میلِ بیشتر داشت به شفا، امیدِ زیاد داشت که فردا روزِ دیگری است، روزِ بهتری است، و به آدم/آدم‌ها که می‌آیند و خواهند آمد... حالا غمِ زمانه که به جانم، رنگ‌رنگِ بسته‌های پاستیل را زیرورو می‌کنم و آخرش هم دستم خالی از آنها، یا همین خرسک‌های سفتِ مانده‌اش که هی هی انداختم بالا و دیدم هیچی، که چه‌قدر گذشته از آن‌روزها که می‌رساندم خودم را به اینجا به صرفِ آب و پاستیلِ با همی، که حالا من مانده‌ام و لیوان‌لیوان آآآآب و همواره تشنه‌گیم..&lt;br /&gt;دیدم دوست ندارم خوشحالش شوم، باشمش، شنیدم صدای سوتِ قطارم را، دیدم رفتنی‌ش هستم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5299863481950190491?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5299863481950190491/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5299863481950190491' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5299863481950190491'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5299863481950190491'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/01/coz-ive-been-waiting-for-just-one-look.html' title='Coz I’ve been waiting for just one look...'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S1wMuGmwFxI/AAAAAAAABmY/O4gWHRDaCjk/s72-c/Henri+Toulouse+Lautrec_Jane+Avril+Leaving+the+Moulin+Rouge+1892.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2187269918011497280</id><published>2010-01-15T18:02:00.003+03:30</published><updated>2010-01-15T18:37:47.092+03:30</updated><title type='text'>و گیسوانِ بیهُده‌اش، نومیدوار، از نفوذِ نفس‌های عشق می‌لرزد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S1A6Nz96bGI/AAAAAAAABmA/JGxzyQAVN94/s1600-h/Femme-Sign.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 301px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S1A6Nz96bGI/AAAAAAAABmA/JGxzyQAVN94/s400/Femme-Sign.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5426901559944047714" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;قفلِ گردن‌بند خراب شده، از نمی‌دانم کِی، یعنی بوده بارها که من مستاصل دو سرِ بندش را بگیرم توی دست که گره، و فکر کنم به شاید هم باز نشدنش، اما بی‌خیالِ بستنش نشوم، که زیاد دوستش دارم و زیاد معلوم است که مالِ من است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌بار هم ناگزیر گره زدم دو سرِ بند را، و امید بستم به توانستن که گره را گشودن به وقتِ خواست، اما.. یعنی یک‌بار تلاش کردم فقط، که‌ ان‌قدر سفت دیده می‌شد گره و در هم تنیده که من ادامه ندادم تلاشم را، یا حتی فکر که بارِ دیگر، گره را قطعی تصور کردم وراه‌ِحلش را بریدن، که فکر کردم حالا چه‌کاری، سر می‌کنیم با هم، تا زمانی که لزومی باشد بر نبودنش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌طور شد که روزان و شبانی است که این عِقد بر گردن دارم، و آدمِ ازین دست متعلقات را به طورِ دائم حمل نمودن هم که نیستم من، و به جاش آدمِ برهنگیِ خالصِ بی هیچ زیور و آرایه و پوشش..این است که این همیشه بودنِ گردن‌بند تاثیرات زیاد دارد روی روزمره‌های من، کم‌ترینش این که شرطِ اولِ انتخابِ لباس را کرده به آن آمدن، و با یک نشانِ ساده که آدم لباسِ چیتانش نمی‌آید(نه که هم اصلا لباسِ چیتانی موجود است در بساطِ من) و من شده‌ام پیروِ ساده‌&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تر &lt;/span&gt;زیباست&lt;br /&gt;و دوم این که گاهی که فشاری روی من هست، این طوق می‌رود لای موها و زیرِ سر و می‌کشد روی گردن و به رخ می‌کشاند حضورش را، انگار هوار که گند زدی، گند زدی، ریدی به اصولت، عقایدت، من هم بخشی از ادات، ظاهر درست کردی فقط، امضا می‌گیری علیهِ لایحه و همان‌وقت خودت.... این هشتِ مارس به چه رویی سرت را می‌خواهی بگیری بالا؟ ... و ادامه دارد این اعلامِ موجودیتش   توی آینه، و توی حمام، و به ‌وقتِ لوسین-مالی، و به‌وقتِ بی‌کاری‌های دستِ راست، و هر وقت و هرجا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌جور است که گردن‌بند شده صلیبِ من، به دوش می‌کشمش، به عذاب.. که حواسش هست یادم نرود چه طرفدارِ حقوقِ زنانی که نیستم، چه احترام-قائل-شو برای حقوقِ خودم که نیستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2187269918011497280?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2187269918011497280/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2187269918011497280' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2187269918011497280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2187269918011497280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/01/blog-post_15.html' title='و گیسوانِ بیهُده‌اش، نومیدوار، از نفوذِ نفس‌های عشق می‌لرزد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S1A6Nz96bGI/AAAAAAAABmA/JGxzyQAVN94/s72-c/Femme-Sign.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5449101307243952924</id><published>2010-01-09T22:02:00.001+03:30</published><updated>2010-01-09T22:04:00.241+03:30</updated><title type='text'>زن گاهی خون میبیند/هر هفته/گاهی هر چند قرن یک بار</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S0jK1htL26I/AAAAAAAABlw/8KOJeokbTxQ/s1600-h/BloodShedFront.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 285px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S0jK1htL26I/AAAAAAAABlw/8KOJeokbTxQ/s400/BloodShedFront.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424808772097530786" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این ماه پریود نشدم، یعنی به وقتش خیال کردم دارم می‌شوم بس که خوابم می‌آمد و این خوابم آمدن و تمایل به جاخوش کردن در نقطه‌ی صفرِ بی‌تمایل به هیچی یعنی که فرداهاش روشن می‌شود چشمم به لکه لکه‌ی سرخ‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی خوابم آمد و هی پریود نشدم، و حتی نگران هم نشدم، یعنی دیگر در بیست و پنج ساله‌گی دارم یاد می‌گیرم باد که تنبانِ مردی را بجنباند روی بندِ رختِ همسایه، من ازش بار نمی‌گیرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و هی‌تر خوابم آمد و پریود نشدم و از نقطه‌ی صفرِ متمایل به هیچی البته تنزل کردم به منفی و منفی و منفی و هی عق‌ترم گرفت از دنیا، هی من افتادم روی تخت و بختک هم روم و توان و جانِ بلند شدنم نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‎و این‌جورست که زندگیِ من دارد می‌شود یک پی‌ام‌اسِ طولانی، و من دارم در حسرت یک آبشارِ خونین می‌سوزم، که هربار پوششِ اندامِ زیرین را می‌کشم پایین چشمم به راه تا که خبر می‌رسد ز دوست..  و با چه اشتیاقی برای یک آزمایشِ پیزوری نصفِ سرنگ خونم را دادم اما کافی‌م نبود و خالی نشدم، و نمی‌توانم هم بروم بنگاهِ خون‌دهی که ریشخندم می‌کنند که صلاحیتِ اهدا ندارم، و این‌جورست که من هی می‌خوابم و رویای دراکولایم را می‌بافم که در گور هم اگر خفته باشد مجالِ رهایی‌ش هست در شبِ وطن/و نجات‌دهنده‌گی‌ش من را.. که در خون خستگان، دل‌شکستگان، آرمیده توفان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_____&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;عنوان: تریاک ذهن- رضا براهنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5449101307243952924?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5449101307243952924/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5449101307243952924' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5449101307243952924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5449101307243952924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/01/blog-post_09.html' title='زن گاهی خون میبیند/هر هفته/گاهی هر چند قرن یک بار'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S0jK1htL26I/AAAAAAAABlw/8KOJeokbTxQ/s72-c/BloodShedFront.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2651310379445347743</id><published>2010-01-06T01:35:00.002+03:30</published><updated>2010-01-06T01:39:31.406+03:30</updated><title type='text'>به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می‌ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی‌هایش می‌چکد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S0O4DHctVyI/AAAAAAAABlg/Sw-7cWWEEPk/s1600-h/George+Rouault_Le+vieux+clown+au+chien_1925.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 256px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S0O4DHctVyI/AAAAAAAABlg/Sw-7cWWEEPk/s400/George+Rouault_Le+vieux+clown+au+chien_1925.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5423380739962787618" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد می‌بینی این سرخی روی لب‌های تو، این رنگ‌ها که به تن کشیده‌ای &lt;span style="font-size:85%;"&gt;( تا مگر شادانت کند، بپوشاند ترک ترکِ جان را لعابِ ظاهر)&lt;/span&gt;، چه شبیهت کرده به این دلقک، که زنگ می‌زند پاهاش،تنش،گوش‌هاش، که به لبِ بچه‌های هارهارخنده هم دیگر لبخند نمی‌تواندش آورد.. که می‌بینی لای خنده‌های قاه‌قاهِ پسرکت یک قطره دارد یواش راهِ خودش را پیدا می‌کند از کنارِ صورتت تا گم شود میانِ موها آن‌جا که دلقک می‌گوید فهمیده صدای زنگِ توی سرش صدای بچه‌های خرس است، و صدای ناله‌های خرس است آن‌وقت که در بندش می‌کرده‌اند، و صدای این همه خیانت است و جنایت &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(آخخخ، چه‌قدر هم که دلت خواسته شعارِ برگزیده‌ات را پی‌اش فریاد کنی)&lt;/span&gt; که زنگ می‌زند توی سرش.. که می‌بینی این همه خالیِ توی سر تو، پر از صدای آن‌همه آدم است که گم شده، پشتِ میله‌ها، که زخم بر تن، که داغ در دل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌بینی تلخی هست، آمده &lt;a href="http://hamletkoochooloo.com/"&gt;نمایشِ&lt;/a&gt; بچه‌ها، قاطیِ خنده‌هات، با شما آمده نشسته روی چمن براونیِ خواهر پز خورده.. می‌بینی این سرخیِ روی لب‌هات، این رنگ‌رنگِ به تنت، هیچ کم نمی‌کند از تیرگیِ وحشت‌بارِ حرف‌های با دوست‌هات؛ این دلقکِ رنگ‌دار هم زنگ‌ زده، خنده‌ی از ژرفای جان را نمی‌تواند، خنده آوردن بر لبِ دوست‌هاش را نمی‌تواند، توی سرش زنگ می‌زنند، زنگ‌ می‌زنند... جنگلِ سبزش کجاست؟ باید برود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2651310379445347743?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2651310379445347743/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2651310379445347743' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2651310379445347743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2651310379445347743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/01/blog-post_06.html' title='به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می‌ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی‌هایش می‌چکد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/S0O4DHctVyI/AAAAAAAABlg/Sw-7cWWEEPk/s72-c/George+Rouault_Le+vieux+clown+au+chien_1925.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1165977697264874158</id><published>2010-01-03T00:12:00.001+03:30</published><updated>2010-01-03T00:33:36.974+03:30</updated><title type='text'>این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌هاست</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sz-vQoZGHmI/AAAAAAAABlQ/jyXPhOYqTuM/s1600-h/Thomas+Hoepker.USA.+San+Francisco,+California.+September+11,+2002.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sz-vQoZGHmI/AAAAAAAABlQ/jyXPhOYqTuM/s400/Thomas+Hoepker.USA.+San+Francisco,+California.+September+11,+2002.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5422245176632811106" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب نهم، یک‌جایی توی سرپایینیِ جماران تا نیاوران، مردم می‌شوند خرگوش، جست می‌زنند روی دوپا؛ من دارم فکر می‌کنم &lt;a href="http://ghaf.ir/show.asp?ID=241&amp;amp;name=%CF%C7%D3%CA%C7%E4%20%DF%E6%CF%DF"&gt;خرگوش‌ها-ستاره‌ها&lt;/a&gt; نوارِ بچه‌گیِ همه‌ی این آدم‌ها بوده یعنی، یعنی داریم می‌رویم که دشتِ هویج را ستاره‌باران کنیم؟ که حالا جمعیتِ یک صدا می‌خواند&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 153, 0);"&gt;اگه که دل‌دار باشیم.. با هم‌دیگه یار باشیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 153, 0);"&gt;در نمی‌ریم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 153, 0);"&gt;وا نمی‌دیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 153, 0);"&gt;ترس‌و به دل، را نمی‌دیم &lt;a href="http://www.4shared.com/file/97879589/1fa74660/Rabbits__Stars.html"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://koodaki.forumotion.com/forum-f3/topic-t11-780.htm#2355"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و دشت ستاره‌باران می‌شود، و شترگاوپلنگ سرنگون، و آقای روباه دم بریده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدتر داریم یک خیابانِ موازیِ همان را می‌دویم به سوی بالا.. یکی می‌گوید چرا به دو؟ موتوری‌ها که نیامدند این‌ور.. که دویده باشیم توی شبِ خیابان‌های این شهر، با باد توی موهایمان.. داریم می‌دویم سربالایی را، و یک مردی که خیلی نفس دارد میانداری می‌کند و ما بریده، بریده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وا نمی‌دیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1165977697264874158?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1165977697264874158/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1165977697264874158' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1165977697264874158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1165977697264874158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌هاست'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sz-vQoZGHmI/AAAAAAAABlQ/jyXPhOYqTuM/s72-c/Thomas+Hoepker.USA.+San+Francisco,+California.+September+11,+2002.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-9060444908676656204</id><published>2009-12-23T02:42:00.002+03:30</published><updated>2010-01-03T00:23:40.040+03:30</updated><title type='text'>رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.khosoof.com/archive/493.php"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SzFG7mam7sI/AAAAAAAABlI/4p1hhAmAhK8/s400/GHOM-30Azar-Montazeri-photo+by+Arash+Ashoorinia.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418189816441794242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;صبحِ چه ابری، چه آفتابی آه.. که دارم فکر می‌کنم چه‌جور خوش‌ترش کنم&lt;br /&gt;دورِ اولِ صبحانه/روزنامه تمام شده تازه.. غرشِ موبایل.. من که می‌شینم روی سرامیک‌های کفِ آشپزخانه&lt;br /&gt;‎من که اشک توی چشم‌هاش.. آن‌یکیِ توی من تعجب،تعجب که هیچ فکرش را می‌کردی برای مرگِ آیت‌الله خیسیِ چشم‌هات را؟&lt;br /&gt;که آن‌ورِ تاریخ اگر بود، علی‌رغم جز نیکی نشنیدنِ این‌سال‌ها، علی‌رغمِ ارادتِ خانواده، می‌گفتی راحت شد پیرمرد و سر برمی‌گرداندی به کارِ خودت.. حالا نشسته‌ای که ازین به بعد چطور؟ که بزرگ-پشتیبانِ مذهبی هم پَر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شرایطِ کنونی که من ساکنش، هیچ برنامه نباید بگذاری، که صبحِ آفتابت همش از الجزیره به فرانس24 و خبرای دیگرون رو دنبال کردنِ توی گودر، مبهوت، و بی‌شرفا،بی‌شرفا دریغ از یک زیرنویس توی رسانه‌ی ملی‌تان؟.. و عصر حوله به تن، پای آینه که آماده‌ شدن برای دیداری، می‌فهمی سیاه‌تر باید بپوشی و شبانه راهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه کوچیک بود تنِ پیرمردِ توی حبابِ شیشه.. چه بزرگ بوده که این‌همه مردم، این همه اشک، این جوونای حالا که هق‌هق‌شون بلنده که از وقتی به دنیا اومدن پیرمرد لای همین دیوارای اندرونی-بیرونی‌ش بوده، با اون کابینای امنیتیِ سرِ کوچه، که این هیکلای گنده- که تیپیکِ اطلاعاتیِ دهه شصت- هنوز قرق کردن سرِ کوچه‌شو و سرتاپا براندازت می‌کنن و به طعنه که &lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt;اینا عزادارن؟ اینا همشون عزادارن&lt;/span&gt;... و عزا ندیدی تو هنوز، که صبح می‌شه و اون‌وقت خیابونای شهر رو ماییم که قرق می‌کنیم و اون‌وقت شما، اگه یه ذره آینده‌نگر باشید، می‌شینید به عزای همه‌چیزِ بی‌چیزی‌تون که داره از دستتون در می‌ره  ‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داد می‌زنیم، داد می‌زنیم، داد می‌زنیم.. چه کیفی‌ام داره که تندترین شعارا، مرگ‌بر که به زبونت نمی‌اومده، توی دارالعباده‌ی قم، چه حالی وقتی آدمِ کناریت، عمامه به سر، همراهِ جمعیت فریاد می‌زنه که ولا-یتش باطله.. توی شهرِ آقای تمساح، دولتِ مص-باح نمی‌خوایم.. که از تهِ‌تهِ دلت جن-تیِ &lt;a href="http://saitaknews.co.cc/news.php?newsid=291"&gt;لعنتی&lt;/a&gt;.. داد می‌زنیم، داد می‌زنیم، داد می‌زنیم.. ان‌قدر که هر بارِ حسین گفتن سه تا خش می‌کشه توی گلوم از سه دندونه‌ی سین.. ان‌قدر که گلوم تموم شه و برم پایین‌تر و همه‌ی احشای درونم بریزن بیرون از توی فریادا&lt;br /&gt;دهِ شب، شبِ چله‌ای که یلدایی نکرد واسه‌ی ما، پنجره رو باز می‌کنم و این‌بار محتویاتِ سَرمه که خالی می‌شه وقتِ الله‌اکبرا&lt;br /&gt;بس که زوری نمونده توی جونم، انگار یه حجمِ خالی باشم شناور توی تمامِ اون لحظه‌های سرشار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بزرگ بود پیرمرد، چه راحت خوابیده بود، که حالا پای ما رو واکرده به اون شهرِ ممنوع، و ما ان‌قدر فریاد می‌زنیم و پا می‌کوبیم که آشفته بشه خوابِ ستمگر، تاوانِ کمترینی که باید پس بده برای &lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=2122438798"&gt;لالایی شبانه‌&lt;/a&gt;ی ‌سال‌های حصرِ آیت‌الله، برای صدای موشک‌های بچه‌گی‌های ما، برای کابوسِ صبح‌های تیرِ بزرگ‌ترهای ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرده‌گان ِ اين سال، عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.. مرگ ازین بهینه‌تر ندیده بودم من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-9060444908676656204?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/9060444908676656204/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=9060444908676656204' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/9060444908676656204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/9060444908676656204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SzFG7mam7sI/AAAAAAAABlI/4p1hhAmAhK8/s72-c/GHOM-30Azar-Montazeri-photo+by+Arash+Ashoorinia.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-4241934263151823404</id><published>2009-12-14T02:24:00.008+03:30</published><updated>2009-12-15T11:57:25.688+03:30</updated><title type='text'>و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SyVxIQs6h9I/AAAAAAAABlA/0xYBmHR-EJQ/s1600-h/Hand-Map-Solitude.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 306px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SyVxIQs6h9I/AAAAAAAABlA/0xYBmHR-EJQ/s400/Hand-Map-Solitude.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414858513719134162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دستیِ سمتِ راستِ صندلی را کنده‌ام، این‌جور وقتی کامپیوتر می‌نشیند روی شکمم، و صندلی را برمی‌گردانم که پاهام دراز سوی تخت، که سرِ دلِ استراحت صفحه‌های بازکرده را موردِ مداقه.. ماوس هم می‌خزد روی صندلی-کنارِ من، و دستِ راست راحت جاخوش می‌کند روش. و لازم به توضیح است که اینجانب انسانی‌ست ماوس-محتاج، یعنی کار از من برنمی‌آید بی این قزمیتِ سیاهِ جان‌سخت که مدام پرتِ زمین می‌شود، و بدقلق بازی هم درنمی‌آورد وقتِ توی کامپیوترهای دیگر کردنش، و جا اگر بماند، جایی که من کلاهم هم اگر افتاده باشد نروم شاید، پیِ این می‌روم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساکنِ سردخانه که من هستم، و هم جزوِ انجمنِ لختی‌ها &lt;span style="font-size:85%;"&gt;- جز جوراب (ترجیحن از گونه‌ی گرمالوی نرم) که آمدنِ فصلِ سرد را انتظار می‌کشم تا بشود جزئی از تنم-&lt;/span&gt;، سرما که طاقتِ منِ (مچاله، پادراز، اما نه هیچ‌وقت آن‌جورِ بایدِ نشستنِ) روی صندلی را بفرساید، یک پتوی سفری پیچیده می‌شود به دورم، اما.. دستِ راست، دستِ ماوس-سَروَر، دستِ کارگر، بیرون می‌ماند از حجابِ پتو.. و این طور بوده است که دستِ راست مدام سردش است و سرما رفته است توی جانِ دستِ راست، و با دست‌کش هم که سازگار نیست کار کردن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناله‌های دیگر هم می‌کند این دست، دستِ راست، که من که چیزها را جابه‌جا می‌کنم برات، که خشک می‌شوم ان‌قدر که حلقه گردِ دوربینت، و وانمی‌دهم جام در پیِ جام آخرِ هفته‌ها را.. که له می‌شوم شب‌ها زیرِ سرت.. می‌رقصم روی کاغذت وقتِ دو چشمِ ه را درآوردن.. که داغ می‌گذاری روی دلِ اشاره‌ام (نا به خواست و یا با آرزوها، و هردو هم که) بی‌حاصل.. و مشت می‌شوم برات، وی می‌دهم برات، و بارِ تمامِ ناگفته‌هات را به دوش می‌کشم وقتی وسطی‌م را هوا می‌کنی... حقم نیست گاهی هم لغزیدن روی پوستی، حتی اگر نه نرم، که سمباده‌ای.. حقم نیست لای موهای کسی پیچیدن؟.. سزاوار نیستم به نوازش، بوسیده شدن؟ .. وظیفه‌ی تو نیست که بتننانی‌ام توی دست‌های یک تنِ دیگر؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;  تا هراس برش ندارد که سرنوشتش پستو‌خانه‌ی جیب‌هاست، شرمنده‌اش تا نباشم، گاهی می‌برمش به تفرج، ولش می‌دهم توی دستِ دیگری، می‌گذارم ستایش شود، نوازش شود.. شور اما ندارم که گسیل کنم توش، آن‌طور اشتیاقی که نوکِ انگشت‌هاش را سوزن‌سوزن کند، که جرقه برپاکند به وقتِ تماس، که دو تن را بکند دوپاره‌ی آتش.. حسرت به جانش که بالقوه‌اش چنین و نصیبش همین بی‌حس هرزه‌گردی‌های کوتاه‌زمان.. دستِ راست سردش است و انگار هیچ‌وقت گرم نخواهد شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-4241934263151823404?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/4241934263151823404/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=4241934263151823404' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4241934263151823404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4241934263151823404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/12/blog-post_14.html' title='و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SyVxIQs6h9I/AAAAAAAABlA/0xYBmHR-EJQ/s72-c/Hand-Map-Solitude.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3731545180337145782</id><published>2009-12-09T22:42:00.002+03:30</published><updated>2009-12-09T23:44:12.514+03:30</updated><title type='text'>آیا زمانِ آن نرسیده‌ست که این دریچه باز شود، باز باز باز</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sx_1du9ujVI/AAAAAAAABko/uz-GXYFpCQ0/s1600-h/Mana+Neyestani.gif"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 300px; height: 314px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sx_1du9ujVI/AAAAAAAABko/uz-GXYFpCQ0/s400/Mana+Neyestani.gif" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5413315168294571346" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sx_jYUmOI1I/AAAAAAAABkY/_e32fEBVI_I/s1600-h/Mana+Neyestani.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دست‌هام را در باغچه نکاشته‌ام&lt;br /&gt;سبز شده‌اند اما&lt;br /&gt;دست‌کش‌ها را تنشان می‌کنم که چشمِ غیر نبیند، بعد خودم را که می‌رسانم به لودویگ که ولو، که پیشِ پسرها پیِ آرامش، آقای رستم اصرار که می‌باید پاک.. من اما تا فرداهاش هم یواش دست‌هام را می‌شورم که رنگش نرود، تا یادم نرود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم نرود چه‌قدر دانشگاهمان را عاشقم، که خانه‌ی امنِ منست&lt;br /&gt;به همه‌ی پلیس‌ها می‌گویم &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;باید&lt;/span&gt; بروم چارراهِ ولی‌عصر، یکی‌شان می‌گوید آن‌ور اشک‌آور زده‌اند، که یعنی نرو، این چیزها که دیگر تاثیر ندارد روی ما، یعنی که می‌روم، راه را هم که ببندید از کوچه و پس، می‌خندد... توی کوچه موتوری‌هایشان جولان می‌دهند، و اشک‌آور نیست که خیسی آورده به چشم‌هام، که آن مردِ پیر، با چشم‌های سرخ، و تکه‌ی مقوای نیم‌سوز در دستش ایستاده کنارِ کوچه که امدادِ گازخورده‌ها..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روبان و بادکنک و رنگ، از لای نرده‌ها که آن‌هم سبز، و آقای دمِ در راهم می‌دهد، و دانشگاهِ ما بسیجی ندارد، غیر ندارد، شعارِ مخالف ندارد.. بوم‌های سفید پهنِ زمینند و زردها و آبی‌ها را هم می‌زنیم تا بشوند سبز، و سبز‌های ما یک‌دست نیست و به یک غلظت نیست و قلم‌موها را صاف نمی‌کشیم و هرکس جهتی و شکلی، و روی سبزها یک استادِ نقاشی سفیدِ مبهم می‌کشد و یک دختر خطِ سرخ می‌کشد و یک مرد شعارِ رو می‌نویسد، آقا هنرست این، پلاکاردِ خیابانی نیست، خلاق‌ باشید.. و اینجا دانشگاه است، و شما بافرهنگ قرار است شده باشید، پس سنگ پرت نکنید، حتی اگر عام‌الفیل شد، و حرفِ زشت نزنید و شعارِ قشنگ بدهید و شعار را قشنگ بدهید که کجا هستند پس این موزیکی‌ها؟ که تحصن‌های ما مگر همش رنگ نبود و موسیقی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حراستِ دانشگاه شده دوست، تلفات هم دادند، که یکی‌شان سرشکسته از سنگِ بیرونی‌ها.. وقتِ خانه رفتن که می‌شود با آقای حراستی ‎&lt;br /&gt;می‌خندیم که باید بشود پلیسِ مدرسه، ردمان کند از خیابان تا برسیم به اتوبوس‌های کرج‌-رو، اتوبوس‌ها را می‌آورند داخل، ماها را از درِ پشتی فراری می‌دهند، کمکمان می‌کنند شبیهِ دانشجوها نباشیم، شالِ نارنجی پسر را می‌گویند به جای مقنعه‌ی دختر، به موهای پریشانِ من می‌گوید خیلی هم خوب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد من هی راه می‌روم، یک بوسه هم توی انقلاب می‌شود نصیبم از مادرِ دوستی، و من چه‌قدر این ماچ و بغل‌های وسطِ مبارزه را هستم، که گرمای انسانی‌‌ش با آدم می‌ماند، دیگر جدل نمی‌کنم که برسم به میدان، می‌روم به سمتِ بالا، هی راه می‌روم، و برای خودم همراه‌شو عزیز می‌خوانم، و این‌طورست که من یک شانزده آذرِ عقده-درکن داشته‌ام، و جنگ ندیده‌ام و دادهام را زده‌ام و دوستی دیده‌ام... تا شب  خواهره با غمگینی از اولین روزش &lt;a href="http://chez-sepp.blogspot.com/2009/12/blog-post_08.html"&gt;بگوید&lt;/a&gt; که چه‌قدر درد دارد این هم‌خانه‌گی با دشمن که امروز میله‌ی پرچمشان را حواله‌ی کمرت کنند و فردا کنارِ دستِ هم نشسته باشید در کلاسِ درس، و این درس که اینها می‌خوانند چرا آدمشان نمی‌کند پس؟&lt;br /&gt;‎&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3731545180337145782?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3731545180337145782/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3731545180337145782' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3731545180337145782'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3731545180337145782'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/12/blog-post_09.html' title='آیا زمانِ آن نرسیده‌ست که این دریچه باز شود، باز باز باز'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sx_1du9ujVI/AAAAAAAABko/uz-GXYFpCQ0/s72-c/Mana+Neyestani.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2910862556398278048</id><published>2009-12-06T23:13:00.000+03:30</published><updated>2009-12-07T00:13:55.047+03:30</updated><title type='text'>When you're smiling the whole world smiles with you</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SxwWRmPZxUI/AAAAAAAABkQ/yKptJyWOfcU/s1600-h/Corpse-Bride.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 200px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SxwWRmPZxUI/AAAAAAAABkQ/yKptJyWOfcU/s400/Corpse-Bride.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5412225343771231554" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;‎نشسته بودم روی صندلی برعکس، آفتاب زردی‌ش را می‌کرد توی چشمم، می‌پیچید لای موهام که فرفرتر شده بود از آن دانه‌های سفید که هی قاچاقی سوارش شده بودند وقتِ شال را از سرانداختن انگار که من حواسم نیست، دینو توی گوشم خوشحالی می‌کرد، تنم لَختیِ ولیش بود، لب‌هام تکان‌تکانِ ریزشان بود که کش بیایند و بشوند لبخند.. فکر کردم انگار در لحظه معشوق نقاب از رخ برکشیده باشد، مرا فراخوانده باشد، این راه که می‌رود بالا برساند مرا به او.. دیدم رضایته بیشتر از این‌هاست، فرای همه‌ی مردانِ من که دارمشان، آن‌ورتر از خواستنِ کسی که نیست.. فکر کردم آخ زن‌های خیسِ خموده‌ روبروی من، فکرش را هم نمی‌کنید چندتا عکاس حالا دلشان می‌خواست جای شما باشند، برای ثبتِ این لحظه، این مجسمه‌‌ی‌خوش‌بختی که منم، فکر کردم این لبخندِ تابناک را که نمی‌شود بازسازی.. حیف که تمامِ عکس‌های من انگار که از سنگند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;‎&lt;br /&gt;پنج‌شنبه، برفِ نو، برفِ نو سلام سلام‌مان بود، یعنی رسمی‌ش، وگرنه که دیروزش هم نمکی آمد که من تا آمدم خبرش را پانویسِ نامه‌ام کنم جا داده بود به آفتاب، شالِ پیچیده به دور را برگرداندم سرِ جاش که آماده‌ی رفتن، نه که کسی/جایی منتظرم، نه که دلمِ پرپرِ اولین قدم‌های برفی، برای این که رفتن هم فعلی است از افعالِ زمین.. تا خودم را لوس کنم گفتم داری بیرون می‌اندازیم توی بوران، تا لوسی‌م بی‌جواب نماند نیم‌ساعت بیشتر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرم را که بردم بالا، که سفید و سفیدِ ریزریز ریزان هم، یادم هم نبود به شما، گفتم که این‌روزها- خلافِ پارسالی‌ها- ازتان که می‌گذرم غمگین نیستم، خوشحال‌تان هم نیستم، می‌گذرمتان، فقط&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2910862556398278048?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2910862556398278048/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2910862556398278048' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2910862556398278048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2910862556398278048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/12/when-youre-smiling-whole-world-smiles.html' title='When you&apos;re smiling the whole world smiles with you'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SxwWRmPZxUI/AAAAAAAABkQ/yKptJyWOfcU/s72-c/Corpse-Bride.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2490447687578604952</id><published>2009-12-03T00:21:00.003+03:30</published><updated>2009-12-07T00:25:42.622+03:30</updated><title type='text'>از لحظه‌ای كه بچه‌ها توانستند بر روی تخته حرف "سنگ" را بنويسند</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SxbXzzzuAXI/AAAAAAAABkA/yAONhpcVJD4/s1600-h/Hans+Proppe_aka+shadowplay.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 271px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SxbXzzzuAXI/AAAAAAAABkA/yAONhpcVJD4/s400/Hans+Proppe_aka+shadowplay.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5410749287412662642" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من حواسم بود که نصفِ همکلاسی‌های چهارم و پنجمِ آن مدرسه‌ی ته‌های مقصودبیک، که آخرش هم معلوممان نشد باید دکترحسابی صداش کنیم یا شهید دربندی، دلشان می‌رفت که بفهمند آن دخترِ درازِ لاغر که برایشان نطق می‌کرد تا علیه آپارتاید &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(که آن‌وقت فکر می‌کرد معنای عامِ تبعیض)&lt;/span&gt; بشوراندشان، و زنگ‌های تفریح ازشان می‌خواست خدا بازی کنند و خودش بشود زئوس، و نمایش‌های عصیان‌گر ترتیب می‌داد علیه جور و ظلمِ معلم، و حرف‌هاش همش غریبه بود، و خودش هم.. خانه‌شان کجاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی آن مدرسه اختلافِ طبقاتی بیداد می‌کرد-&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که هنوز مدارسِ غیرانتفاعی‌عَلَم نشده بودند، یا مردم باورشان نداشتند-&lt;/span&gt; و دختر سردرگمشان می‌کرد که توی دسته‌بندی‌هایشان جا نمی‌گرفت، دسته‌ی بچه‌های صاحبانِ کارخانه‌ها و عمارت‌های بزرگ، و دسته‌ی بچه‌های کارگرهاشان.. درسِ دختر خوب بود، سر و وضعش با تقریبِ خوبی، و خانواده‌شان باسواد، پس دسته‌ی اول حیفش می‌آمد از دست بدهد چنین عضوی را.. اما حرف‌هاش که عجیب، یا ماشین که انگار نداشتند، و خانه‌شان اصلا کجا؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و توی آن محله اختلافِ طبقاتی بیداد می‌کرد، که یک پنجره‌ی خانه‌شان رو به روی حیاطِ خانه‌ی خواهرآقای قدیم‌ها نخست‌وزیرِ ارکیده‌ای که حالا هر اتاقش نصیبِ کسی، علیل و گدا و کارگر.. آن‌یکی رو به خانه‌ی آدم‌های قدیمی محل، کنارِ همان‌ها یک حیاطِ بزرگ که صاحبش ملایی که دوتا زن داشت و زیاد توله؛ دوتا خانه آن‌ورتر خانه‌ی محصورِ محجوبِ مبادا چشمِ غیر بر آنِ آقای موتلفه؛ و آپارتمانِ دانشجویی آنها، با معماریِ مسخره‌ش، حدِ فاصل این دنیاها، بی‌ربطِ جداافتاده ازین دنیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دختر حواسش بود که آن‌ها چه پیگیرند پیدا کردنِ خانه‌شان را، یعنی اول حواسش نبود باید پنهان کند، درِ خانه باز بود روی چندتایی.. دخترِ آقای کارگاهِ سنگ‌بری که ماشینشان بزرگ بود و خانه‌شان، اما نصفِ نصفِ او هم اسباب‌بازی نداشت، و ربعِ ربعِ او کتاب نداشت و هی دروغ می‌گفت و عکسِ ساکسیفون را لابد از توی یکی از کتاب‌های دختر دیده بود و گفته بود ازین‌ها می‌زند، و قندان‌های سنگیِ زشتشان را می‌فروخت به دختر که کادوی روزِ مادر ... و یکی هم از بچه‌های خانه‌های مصادره‌ای، که گند زده بودند به یک خانه‌ی خیلی خیلی بزرگ و همه‌ی اسباب‌هاش، و یک اتاقِ کوچک را برداشته بودند تمامش را فرش کرده بودند و با افتخار کرده بودند اتاقِ مهمان و او را یکبار دعوت کردند به آنجا که تنها مدعوِ تولدِ دخترک که روزهای محرم از صبحانه تا شامش رادربه‌درِ کوچه بود قابلمه زیرِ بغل و چندباری هم آمده بود دمِ خانه‌ی آنها که ببردش به همراهی و نه اگر شنیده بود گفته بود ظرف بده برای شما هم نذری بگیرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول حواسش نبود که باید پنهان کند، از همان مشقِ اولِ سال که باید پلانِ خانه‌شان را می‌کشیدند (برای چه درسی؟!!!)، و پلانِ خانه‌‌ی آنها زیادی ساده بود و بچه‌ها با تعجب گفته بودند همین؟ و او تا کم نیاورد از آن‌همه اتاق و طبقات که آنها نکشیده بودند اما می‌شمردند گفته بود نه، برای راحتی مشق....&lt;br /&gt;و نشانی اگر پرسیده بودند داده بود، بعد فرداش گفته بودند یعنی آن آپارتمان کوچک با آن پرده‌ها؟، و پرده‌های اتاقش زشت نبود، سفیدِ نخی بود با پاپیون‌های صورتی، اما مجبور شده بود بگوید نه، که کناری‌ش، که یک‌خانه توی همان کوچه.. بعد یکبار که پی‌گیر آمده بودند دنبالش، رفته بود توی کوچه، صبر کرده بود تا دور شوند؛ و تحقیرِ آن دقیقه‌ها، آن دروغ گفتن، برای پنهان کردنِ چیزی که بد نبود را صدای آب جویِ خیابانِ مقصودبیک هیچ‌وقت با خودش نبرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌خواهم بنویسم حتی حالا، که آدرسمان را همه دارند، که تا دمِ در لااقل بارها آمده‌اند، چه حواسم بود به آن دوتا مردِ از قدیمِ زندگیم که با هیجان دعوتِ مهمانی را قبول کردند، که انگار آمده بودند ببینند خانه‌ی این دختر چه‌جور جایی است، که چه‌جور چشم‌هایشان خانه را می‌گشت و اتاقِ من را که از نوجوانیم تا حالا هیچ تغییرش نداده‌ام، جز هی این عکس‌های به دیوار.. که  چه مانده بودند روی عکس‌های عمومیِ خانه که چه‌طور خانواده‌ای هستید شما...&lt;br /&gt;یعنی که حواسم هست به دسته‌بندی‌هایتان، به این که توش جا نمی‌گیرم، اما چیزی در زندگی‌م نیست که شرمسارم کند، پنهانش نمی‌کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2490447687578604952?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2490447687578604952/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2490447687578604952' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2490447687578604952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2490447687578604952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='از لحظه‌ای كه بچه‌ها توانستند بر روی تخته حرف &quot;سنگ&quot; را بنويسند'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SxbXzzzuAXI/AAAAAAAABkA/yAONhpcVJD4/s72-c/Hans+Proppe_aka+shadowplay.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1328721244273618933</id><published>2009-11-22T02:12:00.000+03:30</published><updated>2009-11-22T02:15:05.137+03:30</updated><title type='text'>که با هر بادی، می‌رود و می‌آید، و در هر نگاه، می‌شکفد و می‌پژمرد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SwhhkqvrfVI/AAAAAAAABj4/Mz1kaW1kB68/s1600/Botero-+Letter.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 303px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SwhhkqvrfVI/AAAAAAAABj4/Mz1kaW1kB68/s400/Botero-+Letter.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406678635235736914" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کاش من یک‌کمی حجم داشتم، آن‌وقت این‌جور مچاله نمی‌شدم گوشه‌ی دلتان، یا که در آستانه‌اش ایستاده نامتمایز از در و دیوار.. کاش من یک‌کمی بو داشتم، نه از عطر و افزودنی، یک‌ بویی متصاعد می‌شد از رگ و پیم و جا می‌ماند روی تنتان.. کاش من یک‌کمی رنگ داشتم، شره می‌دادم روی روزان و شبانتان.. کاش من یک‌کمی جرم داشتم، زمین‌گیرِ زندگی‌تان می‌شدم... کاش این‌جور محو و کم‌رنگ ازتان عبور نمی‌کردم، بلد بودم جا بگذارم، مثلِ این زخم‌ها که از شما مانده روی تنِ من، و ترمیم هم نمی‌شود.. کاش پوستِ شما یک‌قدری نازک‌تر بود، دلتان یک‌قدری کم‌جمعیت‌تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;شنبه که جمعه‌گی کند -پسِ هفته‌ای که آخرش از چهارشنبه شروع شده و مهمانی، پنجشنبه‌ی سینما و مهمانی، جمعه‌ی افتتاحیه‌ها و دورهمی، و یک ساعت مانده به تهِ روزِ آخر اعلام حتی که عصرِ جمعه را پریده‌ایم و حذفش نموده‌ از دوصفحه‌ی تقویمِ این‌بار- آن‌وقت روزِ اولِ هفته و این‌همه خاکستری؟ این همه خمیازه و دل‌گیری؟.. یعنی این‌جور می‌شود که خطوطِ عطوفت‌زده‌ی بالایی متراوش می‌شوند از من، آدمِ احساسات-محور که نیستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد حتی "شما"ش هم نه یک مخاطبِ خاص دارد، که دسته‌ای و گروهی و قومی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1328721244273618933?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1328721244273618933/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1328721244273618933' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1328721244273618933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1328721244273618933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/11/blog-post_22.html' title='که با هر بادی، می‌رود و می‌آید، و در هر نگاه، می‌شکفد و می‌پژمرد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SwhhkqvrfVI/AAAAAAAABj4/Mz1kaW1kB68/s72-c/Botero-+Letter.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-6393181528373788658</id><published>2009-11-17T11:56:00.000+03:30</published><updated>2009-11-17T11:57:06.715+03:30</updated><title type='text'>عشق و بانوی ناتمام</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SwHEoEXM1BI/AAAAAAAABjw/oYuKPVYapnY/s1600/Imogen+Cunningham+_the+unmade+bed_1957.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SwHEoEXM1BI/AAAAAAAABjw/oYuKPVYapnY/s400/Imogen+Cunningham+_the+unmade+bed_1957.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404817220466168850" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div  style="text-align: right;font-family:times new roman;"&gt;در همه‌ی کارها ناتمام که منم، دو صفحه مانده به آخرِ داستان، رهاش می‌کنم، یک ربعِ مانده به آخرِ فیلم، تلویزیون را خاموش، وسطِ یک آهنگ می‌زنم بعدی، یا که عاملِ پخشش را تعطیل.. و نه داستانی که دوست ندارم، فیلمی که مرا با خودش نمی‌کشاند، موزیکی که مشتاقش نیستم، بلکه آن‌ها که خیلی هم متمایلشان.. و نه مثلِ خلبان‌های جنگ &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(کدام جنگ؟!)&lt;/span&gt; که سیبی را ناتمام، یا کاری را، که یعنی قرار است برگردم، تداوم این زنده‌گی را برای چند دقیقه/ ساعت/ روزِ بعد دلیل‌دار کردن.. و نه که در جستجوی فرصتی برای غور در اثر، چراغان کردن برای بدرقه‌ای شکوهمند... این نصفه گذاشتن، ول کردن، دقیقا بی‌هیچ مقصودی اتفاق می‌افتد و بی هیچ ادامه‌ای.. یعنی شاید هم چند صباح بعدترک برگشتم-بیشتر نه- اما در این فاصله هیچ پی‌گیر نمی‌شود سرم که چه‌ها قرار بوده پیش بیاید که حالا نادانیم به آن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتابی (نه در آخرین صفحه) بسته می‌شود، بی نشانه‌ای در میانش برای برگشت، ادامه هم نمی‌یابد، تا آنجاش که خوانده‌ام چرا، زنده است، از آن بعد هیچ برام مهم نیست، انگار آدمی که یک‌هو می‌میرد، و نباید فکر کنیم اگر حالا بود چه‌طور، که گاهی هم می‌کنیم، که کاش نکنیم، که بگذاریم تا ابد آدمه همان‌طور تا بیست و پنج ساله‌گی‌ش باشد و بیست و هفت ساله‌ش نکنیم، و سی‌ساله‌ش نکنیم&lt;br /&gt;‎&lt;br /&gt;در همه‌ی کارها ناتمام که منم، وسط ِ یک گفتگو می‌گویم خداحافظ، و شما فکر می‌کنید چه کارِ مهمی من دارم، یا بدگمانِ به خودتان اگر باشید، فکر می‌کنید چه حوصله‌ام را سر... من اما حوصله‌ام سرِ جاش، بی کارِ مهم، خداحافظی را خیلی آداب‌دانی کرده‌ام اگر که نوشته‌ام، وگرنه معمولش این است که یک‌هو &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(خدا بیامرزد پدرِ مخابراتِ گهِ اینجا را، بعدا لازم نیست توضیح بدهی حتی یا که عذرخواهی)&lt;/span&gt;... یا که میانِ یک معاشرتِ واقعی، رفتن؛ به خاطرِ همین دوست‌دارِ مهمانی‌های شلوغم، یا افتتاحیه‌ها، که حرفی که شروع می‌شود را لزومی نیست به نقطه‌ی پایان، درست در میانه‌ی جمله‌ای/بحثی، نظرش/نظرت به جای/کَسِ دیگر جلب، می‌رود/ می‌روی&lt;br /&gt;و یا که در بازه‌ی بزرگ‌تر، در میانه‌ی یک رابطه‌، دیگر نبودن، بی که دل‌خوری‌ای پیش آمده باشد، بی که هیچ اتفاقِ نامعمول&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در همین راستاست، لب که از بوسه ناسیراب، دست که از مکاشفه‌ی تن، تن که از فتحِ  تن.. عقیم که منم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-6393181528373788658?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/6393181528373788658/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=6393181528373788658' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6393181528373788658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6393181528373788658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/11/blog-post_17.html' title='عشق و بانوی ناتمام'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SwHEoEXM1BI/AAAAAAAABjw/oYuKPVYapnY/s72-c/Imogen+Cunningham+_the+unmade+bed_1957.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1150624325141543218</id><published>2009-11-07T17:28:00.000+03:30</published><updated>2009-11-07T17:29:10.516+03:30</updated><title type='text'>روزی که سبز، زرد نباشد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SvV6N1Ya_5I/AAAAAAAABjo/8rM398GvJnA/s1600-h/Amir+Esbati-rangmagazine.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 273px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SvV6N1Ya_5I/AAAAAAAABjo/8rM398GvJnA/s400/Amir+Esbati-rangmagazine.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401357706187177874" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تاکید کرده بودند که هیچ سبزی همراهمان نباشد، نقلِ پیش از تاریخ است‌ها، روزِ انتخابات&lt;br /&gt;انگشترِ کمرنگ را برداشتم، تنها سبزینه‌گیم، به اضافه‌ی قلم، که اصلا من خاتمی‌م را هم سبز نوشته بودم، هم وقتِ نوشتنش خوانده بودم که سبز تویی که سبز..&lt;br /&gt;داشتم که آماده می‌شدم برای یک روزِ خوب، پرلودی برای فرداهای بهتر، هول که پسر دمِ در، انگشت‌هام لای موهای در حالِ خشک شدن، فهمیدم که برگِ کوچکِ روی انگشتر کنده شد، و نفهمیدم هم کجا، و نتوانستم که پیداش کنم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم تمام شده، آخ... دانه‌های سبزند که می‌ریزند کفِ سالنِ سینما، دستبندِ تمامِ این‌روزها همراهم... آخ‌خ‌خ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی‌چاره من که دارم با آدمِ املّی مثلِ تو زندگی می‌کنم، خواهرِ محترم خطاب به بنده می‌گویند وقتی به شوخی هی تکرار می‌کنم که شگون ندارد این پاره شدنِ دستبند، نکند فردا اتفاقی.. بعد ان‌قدر که می‌گویم، ته‌های دلِ خودم هم می‌لرزد که نکند که اتفاقی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارردیف سنگِ کمتر سبزتر را می‌کنم جایگزین، سنگِ بی‌برگِ انگشتر را که یک شبی خودش هم کنده شد، سفت می‌چسبانم سرِ جاش.. شالِ سبز را توی کیف.. نه، خاکستری را می‌گذارم توی کیف و سبز را بر سر، اولین بار است که زاپاس همراه می‌برم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بازیِ با شال‌ها هم خوش می‌گذرد، که توی سپهبد قره‌نی که جرگه می‌کنند، هدایتمان که می‌کنند به سمتِ بالا، تا به سفارت نرسیم و به هفتِ تیر برسیم که لشکرِ جراره آماده‌ی تارومار، دَمِ بسیجیِ کلفت بردارم سبز را از سر و توی چشم‌هاش ببینم که دنیا اسلوموشن می‌شود -مثالِ فیلم‌های هالیوودی از تابِ موها- و مات می‌ماند که چه باید بکند.. زن که ندیده‌ای، منم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد که رسیده‌ایم به هدف، سفارتِ آمریکا، لای جمعیتشان، کنارِ خبرنگارها، باز سبز به سر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیک‌نیک تمام شده، خرامان مفتح را می‌رویم بالا که سوی خانه اصلا، سیبِ سبز گاز می‌زنیم و از لایشان عبور می‌کنیم، بعد یک‌نفر توی گوشم می‌گوید شالت سبز است از اینور نرو، یک دوربین هم می‌بینم، از پیاده‌رو می‌روم توی خیابان، خاکستری را دارم جایگزین می‌کنم، یک مرد، بی‌ریش، بی لباسِ رزم، شبیهِ هر آدمِ معمولی، می‌پرد جلوم، &lt;span style="color: rgb(102, 51, 0);"&gt;تشریف بیاورید این‌ور&lt;/span&gt;، ذهنِ فانتزی که من دارم:&lt;br /&gt;یک- می‌خواهند با من مصاحبه‌ی تلویزیونی کنند؟ معلوم است که خودی نیستم که&lt;br /&gt;دو- دارد راهنماییم می‌کند که نباید از توی خیابان عبور و مرور و بلکه پیاده‌رو؟&lt;br /&gt;سه- دارد از محلِ خطر دورم می‌کند؟&lt;br /&gt;چهار- تشریف ببرم آن‌ور ازم خواستگاری می‌کند؟&lt;br /&gt;دارد تکرار می‌کند &lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(102, 51, 0);"&gt;تشریف بیاورید&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 0);"&gt; این‌ور شما، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(102, 51, 0);"&gt;تشریف بیاورید&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 0);"&gt; داخل&lt;/span&gt;.. بعد خانومِ چادری است که حمله می‌کند که بکشدم به داخل، که نمی‌دانم کوچه است یا ماشین یا چی.. ابرهای فانتزیم کنار می‌روند، بعد در آن چند دقیقه نه می‌بینم، نه فکر می‌کنم... هنوز نمی‌فهمم با چه سرعت شالِ سبز را از دورِ گردن گذاشتم توی دست‌های زن و دویدم، و تاخیرِ خواهره که گفت این شالِ سبز مالِ شما، ما رفتیم و تازه فهمید باید بدود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک شالِ سبزِ تیره، متولد روزِ توپخانه، با سابقه‌ی مبارزاتی بالا، حاویِ خاطراتِ زیاد (خوب و بد و کلن)، که با سرخیِ لب‌های صاحبش هم جور بود، در روزِ سیزدهم آبان به غنیمت گرفته شده.. صاحبِ سابق فرداش مجبور است سبزِ ژرفِ اصیلِ خواهرش را به سر کند و برود سالمرگِ آقای شاعر، مهره‌های اضافی-مانده‌ی دستبند را هم دربیاورد تا بشود یک ردیف جای دوتا، آن‌وقت یک خانومِ سن-دار از بینِ جمعیت، یک النگوی فلزی سبز را از دستش درمی‌آورد و می‌کند به دستِ او،&lt;span style="color: rgb(0, 102, 0);"&gt; این مالِ تو که لایقش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنگ‌ِ سبزِ گردنبندِ دیرسال که افتاد کفِ آشپرخانه یک‌هو چهارشنبه‌ی مناظره‌ی ادبِ مرد..، برگِ کوچک روی انگشتر، دستبند... نه من آدمِ نشانه‌ها نیستم، و اتفاقی هم نیفتاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1150624325141543218?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1150624325141543218/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1150624325141543218' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1150624325141543218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1150624325141543218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/11/blog-post_07.html' title='روزی که سبز، زرد نباشد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SvV6N1Ya_5I/AAAAAAAABjo/8rM398GvJnA/s72-c/Amir+Esbati-rangmagazine.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5463911079736804449</id><published>2009-11-03T13:49:00.006+03:30</published><updated>2009-12-07T00:33:32.188+03:30</updated><title type='text'>انسان ِ هر قلب، که در آن قلب، هر خون، که در آن خون، هر قطره؛ انسان ِ هر قطره، که از آن قطره، هر تپش، که از آن تپش، هر زنده‌گي</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SvAERktzIjI/AAAAAAAABjg/jozV5k57y50/s1600-h/ver+mais.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 310px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SvAERktzIjI/AAAAAAAABjg/jozV5k57y50/s400/ver+mais.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399820653177283122" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کاش می‌شد حالیِ آدم‌ها کرد، که این تنِ من که می‌بینید، چه جداسری‌ها دارد با جانِ من&lt;br /&gt;که این درد که می‌بینید، چه راه ندارد در سرِ من&lt;br /&gt;این خون که می‌ریزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ماشین پیاده شدم، جلوتر از آدم‌هام که هنوز عصبیِ آن‌لحظه&lt;br /&gt;دست‌هام توی جیب‌ها، صاف صاف راه می‌رفتم، تاریک بود، رفتم جلوی پسر، خیره مانده بود و بی‌جوابِ سوالِ من که به دنبالِ دکتری، داروخانه‌ای&lt;br /&gt;توی روشنایی مطب، چرای بی‌جوابیِ او را، دستپاچه‌گی و وحشتِ همراهانم را، دیدم توی آینه، توی صورتِ پر از خون‌م، کاکلِ آتش‌فشون‌م&lt;br /&gt;بعد جراحت را که داشت تمیز می‌کرد دکتر، که گازهاش آبی می‌شد از رنگ‌های جامانده از آن تابِ زنگ‌زده، که صورتِ آدم‌ها توی هم بود از سفیدی جمجمه که می‌دیدند آن‌وقت که تن من را نگه داشته بودند که نمی‌لرزید، می‌جهید از روی تخت&lt;br /&gt;درد توی جانِ من نبود، یعنی نمی‌فهمیدمش، تنم لابد می‌فهمید که می‌پرید، اما سرم &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(نه آن اندامِ پر از خون، آن چیزِ تو تر-مجازی‌تر)&lt;/span&gt; هیچ&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;پانزده ساله بودم&lt;br /&gt;بعد از آن، هیچ دردِ جسم را، نفهمیدم.. جز به قدرِ گذشتنِ شهابی شاید، در آن دمِ اتفاق&lt;br /&gt;یعنی شد که تنم بگوید حالاست که فرا می‌رسد مرگ، اما یک بخشی از من، همیشه ایستاده بیرون، مبهوتِ مسکون از این حسی که بلدش نیست، مالکش نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنم پس می‌زند، دریچه‌هاش را می‌بندد، قفل می‌کند&lt;br /&gt;دست‌هام صورتم را می‌پوشانند&lt;br /&gt;من اما جدای این درد، این واکنش‌ها..&lt;br /&gt;خون را می‌بینم،&lt;br /&gt;سرخی لبم را که دندان‌ها روش فشار آورده‌اند به وقتِ درد&lt;br /&gt;و تن‌لرزه‌هام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش این درد، این دردِ سرکشِ پس‌زننده، تمامِ مرا با هم می‌پوشاند، نه فقط این تنِ خسیسِ ناسخاوتند را، که آن بخشِ مطلقا صفر هیچ نفهمِ بی‌میلِ به هرجهت را هم، این جانِ له‌له‌زنِ خواهنده را هم.. چه آرزویی‌ست یکپارچه‌گی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5463911079736804449?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5463911079736804449/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5463911079736804449' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5463911079736804449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5463911079736804449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='انسان ِ هر قلب، که در آن قلب، هر خون، که در آن خون، هر قطره؛ انسان ِ هر قطره، که از آن قطره، هر تپش، که از آن تپش، هر زنده‌گي'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SvAERktzIjI/AAAAAAAABjg/jozV5k57y50/s72-c/ver+mais.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2731691841720567280</id><published>2009-10-28T11:51:00.004+03:30</published><updated>2010-02-24T20:50:52.328+03:30</updated><title type='text'>کاش تو اقلا حرف‌هات رو می‌زدی، یرما</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SugGR9ZXwZI/AAAAAAAABjY/2-36UITOjXs/s1600-h/yerma_Charmshir.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 233px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SugGR9ZXwZI/AAAAAAAABjY/2-36UITOjXs/s400/yerma_Charmshir.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397571059012059538" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;رقصِ مادیان‌ها- محمد چرم‌شیر- بازخوانی نمایشنامه‌ی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:85%;" &gt;یرما &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اثر&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:85%;" &gt; لورکا- &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نشر نی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2731691841720567280?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2731691841720567280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2731691841720567280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/10/blog-post_28.html' title='کاش تو اقلا حرف‌هات رو می‌زدی، یرما'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SugGR9ZXwZI/AAAAAAAABjY/2-36UITOjXs/s72-c/yerma_Charmshir.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5965011442718083859</id><published>2009-10-25T20:03:00.006+03:30</published><updated>2009-10-27T20:09:19.437+03:30</updated><title type='text'>زنانی آغشته به عشق که در کنار میز صبحانه تلف شدند</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SuR9zcdm9OI/AAAAAAAABjI/2aSGM0MdHD8/s1600-h/Abbas.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 330px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SuR9zcdm9OI/AAAAAAAABjI/2aSGM0MdHD8/s400/Abbas.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396576576263877858" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پیش از آن‌که خردادِ تهران بیاید، یک‌سالی هر روزم این شکلی شروع می‌شد&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;برگزاری آیینِ شکوهمندِ صبحانه‌خوری با حضورِ آقای کیارستمی ( ِ مهتر )&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روزنامه&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(ی روزِ قبل)&lt;/span&gt; را به پشت می‌انداختم روی میز&lt;span style="font-size:85%;"&gt; (و شب‌ها همیشه حواسم بود که هیچ نگاهش نکنم که دیدارِ بامدادیمان تازه‌گیش را از دست ندهد) &lt;/span&gt;و نُه از دهِ روزها که آقا حاضر، گاهی بسنده کرده به یک خبرِ کوچک، یک عکسِ کوچک، اما حاضر، سه از دهِ روزها با یک عکسِ بزرگ، یک متنِ درسته، حضورِ به کمال.. و روز شروع می‌شد، با آقای کیارستمی و شیرینش، آقای کیارستمی و خانومِ ژولیت، آقای کیارستمی در دورِ دنیا، آقای کیارستمیِ عکاس، آقای کیارستمی در راهِ توسکانی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;آقای کیارستمی، بفرمایید کره‌ی بادام‌زمینی، کلسترول که ندارد، کالری‌ش هم نوشته هر پرسِ سی-گرمی 187، اما من حساب کرده‌ام که واحدِ روزانه‌ی ما کمتر است، یعنی یک‌چیزی حدودِ 150-120 کیلوکالری، چند دقیقه دوچرخه می‌شود؟ بی‌خیال.. یاهو یک‌روز به من گفت هر یک دقیقه بوسه بیست و شش کالری را می‌سوزاند، یعنی کافی‌ست شش دقیقه...، &lt;a href="http://thinkleanthoughts.com/the-26-calorie-kiss"&gt;کذب است&lt;/a&gt;؟ باشد... مزیت که کم ندارد شش دقیقه بوسه‌ی با اشتیاق.. راستی زندگیِ عاشقانه‌ی شما چه‌طور می‌گذرد آقای کیارستمی؟ هنوز به راه است کمپانیِ تبدیلِ اکترس‌های خوشگل‌ به کارگردان‌های روشنفکر-طور؟.. زندگیِ عاشقانه‌ی من؟ شما که غریبه نیستید، می‌بینید این احوالِ را که چه طولانی هم شده، که صبح به صبح دیدنِ این اسم چه ......؛ زیتون پای صبحانه آقای کیارستمی؟ اه‌ه‌ه، این اداها را از فرانسه آورده‌اید یا ایتالیا؟..نخیر و از دوره‌ی زیرِ درختان؟... اما گمان نکنم خیلی هم اهلِ غذا باشید، یعنی هیچ نساخته‌اید در ستایشِ غذا، یا با حضورش، سنگکِ نان و کوچه فقط، و گوجه که کباب می‌کردند زوجِ تازه در زندگی و دیگر هیچ برای شامِ عروسی مانده یادِ من؛ طعمِ گیلاس؟ هیچ گیلاس نشانمان دادید؟ یادِ من که نیست، اما آن تصویرها که گرفته بود از سرخیِ انارها...، شکم‌پرستی‌ش هم خلافِ شماست، مثلِ چشم‌ها که من به همه اطمینان می‌دادم قشنگ است و پنهانشان هم نمی‌کند.... راست است وجودِ این فیلم ِ زالو؟ یعنی حتی شما را هم نگذاشته...؟.... قهوه‌ی دی-کف؟ شیرتان را میل کنید آقا، این هم کلسیمِ مکملتان، این هم ویتامینِ ب، آهنِ آخرِ شب که فراموشتان نشده؟ البته که شما خوب به خودتان می‌رسید ماشالله، هنوز جوان-گونه، هنوز جوانه-کش (ه تانیث- انسانِ جوانِ مونث-؛ مذکرها را من نمی‌دانم، فربد؟؟؟)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد، یک صبح‌هایی آمد که حتی صفحه‌ی پشتی را می‌خواندم و اشک، که می‌رسیدم به شب‌نامه و می‌خندیدم - تلخ، بعد باز صفحه‌های دیگر و اشک.. صبح‌هایی آمد که من فکر می‌کردم چه خوب که فیلمسازی نساخته من را، وگرنه کی باورش می‌شد این هق‌هقِ یک‌هو و بعد باز به آرامی یک قلپِ دیگر شیرنسکافه خوردن را..  صبح‌هایی که صبحانه را با آدم‌های پشتِ دیوارِ بالاترِ خانه‌مان خوردم، راستی توی اوین هم پنیرِ مثلثی به هم می‌رسد&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(تنها خاطره‌ی من از بازداشتگاه)&lt;/span&gt; یا هیچ؟ یا درد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان گذشت، آدم‌ها هنوز پشتِ دیوار، اما کم‌رنگ‌تر، یا امیدِ به درآمدنشان پررنگ‌تر، که بسه دیگه به فاطمه، آقای کیارستمی هم تشریف آوردند از فرنگ، گفتند می‌خواهد همین‌جا بمانند، توی خانه‌ی کوچه‌ی بن‌بستشان.. باز داریم با هم صبحانه می‌خوریم، اما کم حرف.. از آن صبحانه‌هایی که توی فیلم‌های اروپایی، تهش، یکی-بیشتر زن- روزنامه‌اش را می‌بندد، می‌گوید راستی دارم ترکت می‌کنم&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;____&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;عنوان: نان های سوخته- ساعت ۱۰ صبح بود- مجموعه شعر احمدرضا احمدی- نشر چشمه&lt;br /&gt;چه طنزی دارد عنوانِ نوشته‌ی برای شما را از احمدرضای احمدی وام گرفتن، نه آقای کیارستمی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5965011442718083859?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5965011442718083859/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5965011442718083859' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5965011442718083859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5965011442718083859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/10/blog-post_25.html' title='زنانی آغشته به عشق که در کنار میز صبحانه تلف شدند'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SuR9zcdm9OI/AAAAAAAABjI/2aSGM0MdHD8/s72-c/Abbas.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1626790547968054892</id><published>2009-10-19T12:49:00.000+03:30</published><updated>2009-10-19T12:50:06.977+03:30</updated><title type='text'>هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/StwuTXn5eeI/AAAAAAAABjA/_YICteiQd1w/s1600-h/david-lachapelle-4.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 300px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/StwuTXn5eeI/AAAAAAAABjA/_YICteiQd1w/s400/david-lachapelle-4.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394237363976763874" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;&lt;br /&gt;آخر تو در زندگی دنبالِ چی هستی؟ چرا هرکاری از دستت بربیاد می‌کنی تا به دستِ خودت خودت را به گا... بدهی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;سانتیاگو لبخند زد: چون مازوخیست هستم*&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سانتیاگو خودش را به گا داد، با به میانه راضی شدن، با متوسط‌‌‌‌ الحالی‌ش، که انتقام از ‌خودش، طبقه‌ش، خانواده‌ش، کمال‌طلبی&lt;br /&gt;من خودم را به گا می‌دهم، با افراط، با تفریط، با اگر قرار نیست بهترین نصیبم می‌باید که بدترین.. که انتقام از خودم، از کمال‌طلبی‌م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیِ چی بودم مگر من در تمامیِ این سال‌ها؟ جز از خمیر مایه‌ی یک لحظه‌ی یکتا، تصویرِ بی‌نقص ساختن.. برای خاطرِ زیبایی.&lt;br /&gt;لحظه‌ی یکتام را می‌برم به زشت‌ترین جا، چه اسمِ مسخره‌ای دارد هنرهای زیبا، آخرین مدافعش کی بود؟ دیکتاتور بزرگ؟.. من طرفدارِ زشتی‌ام، وقتی دستم بسته است از ساختنِ زیبایی.. این‌طور است که طلایی و صورتی را شره می‌دهم روی تصاویرم، باشد که زشت باشید، باشد که زشت‌ترین، باشد که عق‌آور.. این‌طور است که سبعیت را می‌برم به لحظه‌ای که قرار بود نرم‌ترین، ناخواسته‌ترین را می‌کنم خواسته‌م، پشتِ پا می‌زنم به تمامِ اصولِ خودساخته، به تمامِ راه‌ها که رفته‌ام یا نرفته تا فراچنگِ آوردنِ بهترینِ لحظات - آن‌جورکه من می‌ساختمش در رویا-، که کسی سزاوارتر از من نبود به آن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt; &lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;مازوخیست هستم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;*گفتگو در کاتدرال- ماریو بارگاس یوسا- عبدالله کوثری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1626790547968054892?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1626790547968054892/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1626790547968054892' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1626790547968054892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1626790547968054892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/StwuTXn5eeI/AAAAAAAABjA/_YICteiQd1w/s72-c/david-lachapelle-4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-8265855507494756972</id><published>2009-10-13T01:19:00.000+03:30</published><updated>2009-10-13T01:19:41.178+03:30</updated><title type='text'>With doubt the vicious circle turn and burns</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/StOjpeIzoyI/AAAAAAAABiw/juOKd3aLiK8/s1600-h/Poison+Apple.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 301px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/StOjpeIzoyI/AAAAAAAABiw/juOKd3aLiK8/s400/Poison+Apple.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5391833111752581922" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0350258/"&gt;ری چارلز&lt;/a&gt; چشم ندارد اما با زن‌ها.. اولین خیانتش را دارد شروع می‌کند، منیجرش/همراهِ همیشه‌گی‌اش ایستاده دمِ در، با یک صدای التماسی ِمناهی&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;Boss, are you sure?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;لباس که انتخاب می‌کردم پرسیده‌ام، اتو که می‌کرده‌ام، آر یو شور؟.. بعد انگشت‌های همیشه لرزانم لاک‌های سیاه را که به ثمر می‌رسانند، می‌فهمم بله که هستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این راه را نباید ماشین بگیرم، که از بالا نرود، زیرِ آن پلی که من نمی‌دانم چپ را نگاه کنم به عادتِ بی‌هوده، یا راست را که دیواااار، موزیکه سرخود می‌خواند&lt;a href="http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/9-Crimes-lyrics-Damien-Rice/5C0970FF04E2243A4825721F0013C28A"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;It's the wrong kind of place&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;To be thinking of you&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;It's the wrong time&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;For somebody new&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;It's a small crime&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;And I've got no excuse&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نازلی، من آخرش هم نفهمیدم این را که برام فرستادی کادوی تولد، سال‌های قبل(که مرسی زیاد) چرا نوشتی یادِ من می‌اندازدت؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;Is that alright?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;Is that alright?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;Is that alright?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی نباید بگذرد که بفهمم نه، نه هنوز، بفهمم این نااطمینانیه نمی‌گذاردم&lt;br /&gt;حتی اگر به رضا پشتِ پا به همه‌چیزم، همه‌ی تاریخم، ایدئولوژیم، خواسته‌هام&lt;br /&gt;به دَرَکِ رویابافی‌ِ نوجوانیم نه حتی، همین حداقل‌خواهی‌های میان‌-جوانیم&lt;br /&gt;به قصدِ طغیانِ در برابرِ خودم&lt;br /&gt;بعد عذابِ وجدان که خودآزاریم دارد یک‌نفرِ دیگر را هم آزار می‌دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;پرندگان.. پرندگان.. رفتند... به تماشای آب‌های سپید.. پرندگان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پرندگان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; که هیچ‌وقت هم زیاد دوست نداشته‌ام را چقدر باید بگذرد تا بتوانم باز؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدِ شش ساعت که سعی کرده‌ام چیزها را بهتر کنم و فقط بد و بد و بدتر&lt;br /&gt;تمامِ توانم را که گردآوری کرده‌ام تا بیرون آمدن، موزیکه که مانده روی صدای خانومِ جذاب‌ترینِ من&lt;a href="http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Because-The-Night-lyrics-Patti-Smith/45D35F121F452A4E482569A400256D73"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;Pull me close, try and understand &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;desire is hunger is the fire I breathe&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;..&lt;br /&gt;شب متعلق است به عاشقان.. خوش به حالشان، من هی پیاده راه می‌روم و&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Love-Me-or-Leave-Me-lyrics-Nina-Simone/360FFF95AB5592CC482569A1001FFC03"&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;I intend to be independently blue&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پسر بهترین است که می‌آید به هوای بستنی.. حتی اگر دیگر بستنی‌فروشی نداشته باشیم.. حتی اگر گالری‌ها هفت ببندند&lt;br /&gt;بعد آن همه شیرینی که یک‌هو می‌رود توی تنم.. عادت که ندارد، پس می‌زند و من یخ ‌می‌شوم و دارم فکر می‌کنم چه‌جور خودم را برسانم به خانه، پدر می‌شود ناجی، خودش پیداش می‌شود، از کجا فهمیدی من دارم می‌میرم؟... &lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;مرد را دردی اگر باشد خوش است&lt;/span&gt;، همراهِ شهرام می‌خوانم و فکر می‌کنم چه بیست ‌وپنج‌ ساله‌ی قویِ مستقلی هستم من، که هنوز بعدِ یک سرخودگیِ عاطفی پدرجانم باید از توی خیابان جمعم کند، &lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;دردِ بی‌دردی علاجش آتش است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگشتِ اشاره با لاکِ سیاهش می‌رود توی حلقم، نارنجیِ دزدیِ نوشیدنیِ پسر حاصلِ اکتشافاتش&lt;br /&gt;و اضافه :&lt;br /&gt;من خودآزارم&lt;br /&gt;دیگرآزارم&lt;br /&gt;قوی نیستم&lt;br /&gt;مستقل نیستم&lt;br /&gt;مطمئن نیستم&lt;br /&gt;خرِ در گل گیر افتاده‌ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-8265855507494756972?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/8265855507494756972/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=8265855507494756972' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8265855507494756972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8265855507494756972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/10/with-doubt-vicious-circle-turn-and.html' title='With doubt the vicious circle turn and burns'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/StOjpeIzoyI/AAAAAAAABiw/juOKd3aLiK8/s72-c/Poison+Apple.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-8357120112876547636</id><published>2009-10-06T10:21:00.000+03:30</published><updated>2009-10-06T10:21:35.190+03:30</updated><title type='text'>But seeing is not the same as believing</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SsrkO_b9swI/AAAAAAAABio/Q08MFkGUztg/s1600-h/Zineb+Sedira_Outlining+myself.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 271px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SsrkO_b9swI/AAAAAAAABio/Q08MFkGUztg/s400/Zineb+Sedira_Outlining+myself.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5389370850300244738" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ما همانی را که می‌اندیشیم نمی‌نماییم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای تصویربردار دست گرفته بود که خودت هیچی، من نگرانِ این لنزه‌ام، وقتی که از دستت رها بشه، بس که انگار زور نداری نگهش داری، من سعی می‌کردم عضله‌ی بازومو از زیرِ بلوز نشونش بدم، که می‌خندید؛ سارافونِ شق و رقِ نظامی‌طور تنم بود و سیخ راه می‌رفتم و فکر می‌کردم نمادِ اقتدار.. دوربینمو گرفت، عکسم رو که نشونم داد گفتم آخی، این منم؟ چه طفلکی.. حق داشت نگران باشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از صدای ضبط شده‌م بدم می‌آد، بس که اونی نیست که خودم می‌شنوم، این که خیلی شله، دختره، لوسه؛ من که این‌همه محکم حرف می‌زنم؟.. نوبتِ به روخونیِ متنم که می‌رسه، می‌ذارم توی گرفته‌ترین وضعِ صِدام؛ اصلا خوبیِ اون روز-شبای الله‌اکبر همین بود، که صداهه داشت کم‌کم واسه خودش دورگه‌ای می‌شد، بی که لازم باشه که سالیانِ سیگار، که من آدم سیگار نیستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌طوره که من دوست ندارم توی عکس‌ها باشم، فیلم؟ هرگز، بس که اون تصویر و صدا شکننده‌ست، بس که من نیست، من همون زنِ مقتدرِ قوی‌ام، با اطمینانِ ول‌داده توی صداش، مهم این نیست که باقی چی می‌بینن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-8357120112876547636?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/8357120112876547636/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=8357120112876547636' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8357120112876547636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8357120112876547636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/10/but-seeing-is-not-same-as-believing.html' title='But seeing is not the same as believing'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SsrkO_b9swI/AAAAAAAABio/Q08MFkGUztg/s72-c/Zineb+Sedira_Outlining+myself.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3063333384337598307</id><published>2009-09-30T23:54:00.003+03:30</published><updated>2009-10-01T00:15:34.186+03:30</updated><title type='text'>I intend to be independently blue, BUT..</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://oldestfashion.blogspot.com/2009/09/blog-post_8708.html"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SsO8qi54DkI/AAAAAAAABig/gpV33WHElB8/s400/Typewriter+Blues.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5387357018375327298" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شبِ اول، رفتم پایینِ، هیچ‌کدامشان نبودند، و نه توی اتاق‌هایشان&lt;br /&gt;قانونِ اول برای اجتنابِ از افسردگیِ ناشی از احساسِ متروکی&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(در مملکتِ خودت)&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;سرخ‌ترین جامه را بپوشان به لب‌هات و ببرشان شهرگردی&lt;br /&gt;آنجا متمم هم داشت: کوتاه‌ترین دامنت را&lt;br /&gt;و من لب‌هام سرخ‌ترین، دامنم کوتاه‌ترین، فرفر موهام دستِ باد، صورتم تحتِ نوازشِ آفتاب، از هتل زدم بیرون و یک راهِ صاف را..&lt;br /&gt;اصلِ بزرگ:&lt;br /&gt;&lt;div  style="text-align: left;font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;Crying is the refuge of plain women, Pretty women go shopping&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a style="font-weight: bold;" href="http://www.imdb.com/title/tt0379306/quotes"&gt;.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;و یک بنتون پیدا کردم،حراج‌دار، ارزان و نه مردم پاشنه‌اش را درآورده، نه مردم خاکش را به توبره کشیده، کفَش را لیس، بی هیچ مشتری دیگر، با یک فروشنده‌ی گی-طورِ مهربانِ کمک‌کن، که بگذارد تای همه چیز را باز&lt;br /&gt;پاریس هیلتون-وار بسته بسته‌ی خرید در دست، خرامیدم توی خیابان&lt;br /&gt;رفتم پیتزا-هات،&lt;span style="font-size:85%;"&gt; به یاد سالادهای درهمِ فشرده با خواهره&lt;/span&gt;، بوفه‌ی سالادش اما فقیر، پیتزاش هم خیلی معمولی، به خودم قبولاندم که خوشمزه‌ترین&lt;br /&gt;به خودم قبولاندم که چه خوشی گذرانده‌ام، چه همه‌چیز عالی&lt;br /&gt;شب تا صبح مشق کردم، صبح یک لبخند گنده چسباندم روی صورتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد&lt;br /&gt;فهمیدم آنها عصر را اقیانوس، شب را تا دیر دیر شادخواری&lt;br /&gt;بعد فهمیدم آنها، یعنی همه‌شان، همه جز من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌طور بود که یک روز آمد از پسِ تمامِ آن شب‌های تنهایی توی اتاق کار و چای، که من نشسته بودم دورِ میزِ بزرگِ اتاقِ کنفرانس و چشم‌هام را نمی‌توانستم نگه دارم که چک چک چک ازشان اشک نریزد&lt;br /&gt;این‌طور بود که آن یک هفته شد تلخ‌ترین هفته‌ی زندگی من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا&lt;br /&gt;این عصرهای خنکِ بستنیِ شکلاتیِ پرملات و چرخ چرخ توی پارکِ ملت&lt;br /&gt;وقتی که شال را می‌گذارم که پایین بماند و تاب را می‌برم تا بالای بالا&lt;br /&gt;وقتی الّا توی گوشم سامر تایمش را دارد و لیوینگِ ایزی‌‌اش را، و بیبیِ نینا سیمون جز او را کِر نمی‌کند&lt;br /&gt;وقتی دارم به خودم می‌قبولانم چه زندگیِ خوبِ بی‌دغدغه‌ای دارم&lt;br /&gt;یک لایه‌ی آب می‌آید روی چشمم، فکر می‌کنم حالا همه مجموعه‌های شادمانشان را دارند و من ایندیپندنتلی بلو؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3063333384337598307?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3063333384337598307/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3063333384337598307' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3063333384337598307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3063333384337598307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/09/i-intend-to-be-independently-blue.html' title='I intend to be independently blue, BUT..'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SsO8qi54DkI/AAAAAAAABig/gpV33WHElB8/s72-c/Typewriter+Blues.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-9073882391824077534</id><published>2009-09-21T02:08:00.004+04:30</published><updated>2009-09-21T02:20:53.516+04:30</updated><title type='text'>دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک آسان نمی شود</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SrahLnSJamI/AAAAAAAABiY/0lLbwPjm2EY/s1600-h/Golrokh-Qods.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 216px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SrahLnSJamI/AAAAAAAABiY/0lLbwPjm2EY/s400/Golrokh-Qods.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5383667625463736930" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;منِ روزها و روزها خانه‌نشین که حالا چه خبر می‌تواند باشد بیرون که امنیتِ این دیوارها را بدهم به جاش، دو روز ِ این حوالی را زدم به خیابان که هی راه و راه و راه هم که پاها برگردند به عادت و هم چفیه‌ی سبز را ابتیاع&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش‌بینم من، خیال می‌کنم سبز سبز می‌پوشیم و خیابانِ انقلاب را که دیده‌ام چه پر هم می‌شود چنین روزی پُرتر می‌کنیم و سبز می‌کنیم و صدایمان صدای آن‌ها را هم می‌گیرد و می‌رود بالا بالا، علیه ظلم، علیه حق‌کشی.. چه فرق می‌کند اینجا،فلسطین؟.. که من دلم می‌خواست آن‌وقت که تمام لاتینوها ریخته بودند توی خیابان و مردک سرخ‌پوش مهمانی آمده بود اینجا دغدغه‌هایمان کم‌تر بود و می‌توانستیم برویم &lt;span style="color: rgb(0, 0, 102);"&gt;نو مور چاوز&lt;/span&gt; فریاد کنیم، چه فرق‌ می‌کند قتل؟ چه فرق می‌کند پستی و پلشتی و رذالت؟.. نامردمی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زود که می‌رسیم، پیشانی سفید هم که باشیم، سه سبز بر سر، قاطیِ دسته‌ی آن‌ها می‌شویم، الله‌اکبرمان که مشترک، مرگ‌بر هم که در مراممان نیست، خونمان هم که هدیه‌ی به هیچ‌کس و چیزمان نیست، رهبر هم که نداشته‌ایم هیچ‌وقت؛ بعد دسته هی با تعجب برمی‌گردد عقب، ببیند چه‌طور می‌شود که هی الله‌اکبرها بلندبلند و باقیِ حرف‌هاشان کم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمیم، فرق داریم، راه را می‌اندازیم به ورِ دیگر، بولوارِ کشاورز، دوربین‌های مهم که اینجا نیستند، نیامده بودیم مگر که ثبت شویم؟ ثابت شویم که هستیم، هنوز.. به آنهایی که پشتِ میله‌های سبزِ دانشگاهِ تهران خودشان را قایم یا به آنها که در افقیِ موازی در حالِ حرکت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمقم من، زیاد که میشویم ذوق میکنم، بعد می‌بینم هنوز هم همان &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;&lt;a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=node/280"&gt;اما برادری ندارم&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;؛ بلندگوی آنها می‌گوید الله‌اکبر، الله‌اکبر می‌شود حرفِ دشمن، واگذار میشود، خدا مالِ شما؛ بلندگو می‌گوید مرگ بر اسراییل، اسراییل می‌شود دوست، یک‌جورِ انگار مادرِ خودتی فریاد می‌زنند مرگ بر روسیه&lt;br /&gt;‌‎ اسراییل که مادر من نیست، خدا که واگذارکردنی نیست، مرگ بر که در مرامِ من..&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که روزهای سرخوشیِ قبل از انتخابات بود و توی همین ولی‌عصر یک دسته راه افتاده بود &lt;span style="color: rgb(0, 153, 0);"&gt;خاتمی گفته به من، زنده باشد دشمنِ من&lt;/span&gt;، که هی هی چه یادم رفته بود این قدیمی را، و هه که حالا زنده باد هم نه، همان &lt;span style="color: rgb(153, 51, 0); font-weight: bold;"&gt;دلم از مرگ بیزار است، که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است&lt;/span&gt; با آن صدای آقای دولت‌آبادی ، از پشتِ آن سبیل‌ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چوب دو سر گهیم من، با این چفیه‌ی سبز بر سرم، آن‌ها توی صورتم تف می‌کنند که مرگ بر منافق و اینها وقتی دادم می‌رود بالا که عکس‌های فلسطین را چرا پاره دشمنم می‌انگارند.. من منافق نیستم، دشمن نیستم، روسیه مادرِ من نیست، اسراییل مادرِ من نیست، اهلِ یک کشور بهتر اگر بودم، اهلِ یک کشورِ کم‌دغدغه‌تر، فلسطین آنجایی می‌شد که آرمان‌خواهی جوانانه‌ام را صرفش می‌کردم، امروزها که &lt;a href="http://amirane.persianblog.ir/post/1968/%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA"&gt;بیشتر از هروقتی&lt;/a&gt; درد-داری زندگی‌شان را حس می‌کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی خیابان‌ها کم‌آدم‌تر که راه می‌رویم، دو انگشت‌های رو به بالای از ماشین بیرون‌آمده هست، خانوم‌ها هستند که اولِ صبحی یکی‌شان که خیلی هم قیافه‌ش مدرن فوت می‌کند بهمان که دعایتان کردم، لبخند بزرگِ است که ردوبدل می‌شود با دخترِ چادریِ سبز، یا آن آقای سن‌دارِ خیلی چاقِ خیلی بسیجی‌طور که کنارِ بولوار ایستاده بود و میرحسین، میرحسین بر لب؛&lt;br /&gt;توی شلوغی اما... من آدمِ حل شدن نیستم، آدمِ ما شدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-9073882391824077534?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/9073882391824077534/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=9073882391824077534' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/9073882391824077534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/9073882391824077534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/09/blog-post_21.html' title='دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک آسان نمی شود'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SrahLnSJamI/AAAAAAAABiY/0lLbwPjm2EY/s72-c/Golrokh-Qods.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-8302285654330562753</id><published>2009-09-17T15:06:00.002+04:30</published><updated>2009-09-17T15:26:24.205+04:30</updated><title type='text'>از پس ِ معجر، عابر ِ خسته را، به آستين ِ سبز، بوسه‌يي</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SrIOwE6KpGI/AAAAAAAABiQ/087tCfYO6zc/s1600-h/sepp.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SrIOwE6KpGI/AAAAAAAABiQ/087tCfYO6zc/s400/sepp.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5382380723775382626" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ما بچه‌های جنگیم، بجنگ تا بجنگیم.. نه راستش این نیست، یعنی بچه‌ی جنگ که هستم من، اما خاطره ازش ندارم، یعنی خاطره‌ی قوتِ قلب‌‌دهنده و سفت‌گردان که اووووه، چه خشونتِ عریان‌ها را که از سر نگذرانده‌ایم ما، که باتوم و اشک‌آور در برابرش شوخی... فوقش یکی-دو موشک‌بارانِ زیرِ پله‌ای باشد و چند پناهگاهِ گروهی؛ این که بجنگ تا بجنگیم اما بیشتر اثرِ آن لالایی‌هاست که نخواب آروم تو یک لحظه و الخ، و هم این که نجنگیم چه‌کار؟؟ جریانِ همان دفاعی است که می‌شود مقدس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه، قصدم تاریخ‌گویی نیست، که به وزارت انتخاب نشده‌ام که تعیین برنامه‌هام از من در خانواده‌ای متدین تولد یافته‌ام آغاز شود و باز &lt;a href="http://saharnews.ir/view-6532.html"&gt;هشت‌دقیقه اضافه&lt;/a&gt;....، نه فقط می‌خواستم یادم بیاورم ما نوجوان‌های اصلاحاتیم، گرچه بیشتریِ وقتش، درستیِ وقتش، رای دهنده هم نبودیم، ما نوجوان‌های فرارِ از مدرسه بودیم برای خریدنِ یک روزنامه که توش نوشته باشد حجاریان هنوز نفس می‌کشد، و داد داد سرِ کلاس کنفرانسِ برلین را تعریف، ما بچه‌های شورای مدرسه بودیم که بزرگترین سوالمان در جلسه‌ی پرسش و پاسخِ با مسئولین پی‌گیری قتلِ فروهرها بود&lt;span style="font-size:85%;"&gt; (و فکر کن توی همان جلسه یک دختری پرسید سنگِ این یارو را چرا انقدر به سینه می‌زنید؟ چون که دخترش خواننده؟؟؟)&lt;/span&gt;، و عصرهایمان قسمت می‌شد توی ان‌جی‌اوها و سخنرانی‌ها و یک‌وقتی هم میتینگ‌های جابه‌جای شهر که بشناسیم این آدم‌هایی را که قرار بود مجلسِ ششممان را بسازند، (و من حالا قیافه‌ی عصبانیِ دردکشِ صفایی فراهانی را می‌بینم و به جای آن روزها که هیچ دوستش نداشتم باورش می‌کنم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابستانِ شانزده‌سالگی کارگاه‌های بچه‌های زمین بود در کوچه‌ی هفدهم ولنجک و آن همه کلاس که اسم‌های مطنطنِ زیبا داشت با استادهای هیجان‌انگیز یکی-دو خیابانِ آنورتر ِ گفتگوی تمدن‌ها... که این‌ور دکتر صدریا که غول بود یک چیزِ جامعه‌شناسی درس می‌داد و چیستا آن‌ور تاتر ( و من هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت عطای مهاجرانی لعنتیِ کوفتی را نبخشیدم برای ریدنش در گفتگوی تمدن‌ها)، کم‌کم زمزمه‌های تغییر رشته‌مان را بلند کرده بودیم توی خانه‌هایمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالِ بعد، قطعی که کردم مهندس نخواهم شدنم را، دو گزینه بود پیشِ رو، هر دو هم خواستِ دیرینه، تغییر رشته به انسانی که علوم سیاسی مثلا، یا هنر که سینما مثلا.. برای مشورتِ اولی، یک گزینه بود پیشِ رو، که آشنا، و خوب در حرفه‌اش، علیرضای رجایی، (که توی برگه‌های تبلیغاتیِ دوی خردادی‌ها چه‌قدر اسمِ یکی از آدم‌های لیست را که قبولش نداشتیم -کی را واقعن؟- خط زده بودیم و به‌جاش اسمِ ایشان را نوشته که کاندیدای ملی‌-مذهبی‌ها، و من چه‌قدر حرص خوردم وقتی که سی‌امِ تهران او بود و یک‌هو -دشمنِ آن‌همه سال و دوستِ حالای از ناچاری- به جاش آمد بالا)، بعد آقای رجایی کجا بود آن‌وقت؟ زندان!، این شد که گزینه‌ی دوم باقی ماند، هنر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌طور شد که ما، &lt;a href="http://baadesabaa.persianblog.ir/post/298/"&gt;نوجوان‌های یک‌سال کوچکترِ اصلاحات&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(آخرین هم ما نبودیم ؟)&lt;/span&gt;، رفتیم پیِ هنر، و مدام آشنای از خیلی قبل بود، بچه‌ی زمینی و ان‌جی‌اویی بود که در این سال‌ها من دیدم در دانشگاهمان، در نمایشگاه‌ها و جشنواره‌ها.. اما اقامت دائم نگزیدیم در آن جزیره‌ی بی‌خیالیِ بی‌زمان/مکانی که همیشه‌ی تاریخ، هنری‌ها را منتسب می‌کردند به اهلیتش.. و من این را همان اولین دقیقه‌های مبارزه به اطمینان دریافتم که دوربینم از بالای پلِ عابرِ دمِ روزنامه‌ی اطلاعات آدم‌های پایین را پایید و نُه از دَهِشان آشنا و هم‌ریشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا چه وقتِ این حرف‌ها؟ حالا که فرقی ندارد چه کاره‌گی، سن، طبقه.. که چشم‌هایمان پر می‌شود از برقِ شیطنتِ همدستی به غریبه‌ترین‌ها به خاطرِ یک نوارِ سبزِ کوچکِ روی مچ... این‌ها را برای خواهره هست که می‌نویسم، که بدشانسی آورد، که گذاشتند تغییر رشته‌اش را داد، انتخابش را کرد و بعد رشته‌اش را اعلام کردند به عنوانِ &lt;a href="http://zamaaneh.com/news/2009/08/post_10302.html"&gt;متهمِ درجه‌ی اول&lt;/a&gt;.. اما چه قندی ته دلِ آدم آب می‌شود ازین عاملِ ترسشان بودنِ بالذات، نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزهای اولِ دانشگاه، مقدمه‌ی کتابِ عکاسی خبری کوبید توی سرم، به قصدِ تغییر دنیا اگر می‌خواهید واردِ این حرفه شوید اشتباه آمده‌اید که مثلِ هرکارِ دیگر وابسته است به دنیای سرمایه و سیاست و تصمیمِ بزرگانش، (این که من تا حالای بزرگ‌سالی و محافظه‌کاری و واقع‌بینی باورش کردم یا نه، بماند).. اما انگار که از دستِ تو کاری برآمدنی باشد، بچه‌ی جنگ و نوجوانِ اصلاحات هم که نباشی، تازه‌جوانِ بهارِ تهرانی آخر دخترک، وایسا، لولوی خواب‌ها&lt;a href="http://www.leader.ir/langs/fa/index.php?p=contentShow&amp;amp;id=5814"&gt;یشان&lt;/a&gt; شو، برو جلو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-8302285654330562753?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/8302285654330562753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=8302285654330562753' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8302285654330562753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8302285654330562753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='از پس ِ معجر، عابر ِ خسته را، به آستين ِ سبز، بوسه‌يي'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SrIOwE6KpGI/AAAAAAAABiQ/087tCfYO6zc/s72-c/sepp.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3117083307676148743</id><published>2009-09-07T01:55:00.005+04:30</published><updated>2009-09-07T02:11:00.285+04:30</updated><title type='text'>There is something wrong with me besides melancholia</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SqQpKkyCEpI/AAAAAAAABiI/Gvu82s8RwkY/s1600-h/US.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SqQpKkyCEpI/AAAAAAAABiI/Gvu82s8RwkY/s400/US.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5378469116636172946" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;   &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;the history of melancholia&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-family:times new roman;" &gt;includes all of us.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;Charles Bukowski &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آن‌شب&lt;br /&gt;هنوز بیست ساله بودم&lt;br /&gt;ته‌های خرداد هزار و سی‌صد و هشتاد و چهار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستِ اول را باخته بودیم&lt;br /&gt;بیزارِ از آدم‌های دورِ دوم&lt;br /&gt;دلمان را راضی می‌کردیم به شیطانِ کمتر&lt;br /&gt;گفتیم آخرین شب است، اگر که این یکی&lt;br /&gt;قصه‌های ترسناک ترسناک ساختیم، اگر که این یکی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برق رفت، آخرین شبمان به تاریکی گذشت و حرف، حرف و نگرانی.. خوش هم اما&lt;br /&gt;این یکی آدم رییس شد؛ شب‌های ما تمام نشد، کم شد، پر حرف شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قصه‌های ترسناکمان چه فانتزی‌های خوش‌لعابی بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندتای آدم‌های آن شب هنوز توی این شهر راه می‌روند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3117083307676148743?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3117083307676148743/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3117083307676148743' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3117083307676148743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3117083307676148743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/09/there-is-something-wrong-with-me.html' title='There is something wrong with me besides melancholia'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SqQpKkyCEpI/AAAAAAAABiI/Gvu82s8RwkY/s72-c/US.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7200750801657952914</id><published>2009-08-27T14:45:00.004+04:30</published><updated>2010-03-19T21:15:21.815+03:30</updated><title type='text'>که زندان‌ات مرا غریو می‌کشد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SpZcOZeWIBI/AAAAAAAABiA/Svt29hTg7fQ/s1600-h/Evin.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5374584607739355154" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SpZcOZeWIBI/AAAAAAAABiA/Svt29hTg7fQ/s400/Evin.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 267px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif; text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هی راه را می‌ا‌نداختم از آن‌ور، از سال‌های قبل که پیداش کردیم وشد راهِ شمالیِ خانه‌مان، و این یک سال که یک بهانه‌ی دیگر هم بود، که نظاره کردنِ جای خالی/پرِ آن اتوموبیلی که انتخاب کرده بودم که مالِ ایشان بدانمش اگر که از بالا، و سر چرخاندن و حسِ چقدر نزدیکی اگر که از پایین&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;راهِ بالایی &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;–که حالا جدید شده و قبلا سبزتر و دهی‌‍تر-&lt;/span&gt; اما ایرادش را از اول داشت، همان‌وقت که دنبالِ خانه می‌گشتیم و من دل‌بسته‌ی یک پنجره شده بودم با درخت‌درختِ پشتش و مادر گفته بود نه، نه به این نزدیکیِ زندان؛ و ما پایین‌تر خانه گرفته بودیم و سرمان را زیاد بالا نمی‌گرفتیم که دیوارِ روی کوهی‌ش نرود توی چشممان، و وقتی راهمان می‌رفت آن‌وری مرسوم بود یکی-دو بوق که سلام-احوال‌پرسی لابد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;راهِ پایینی را راحت‌تر می‌شد دوست گرفت، مستقیمش را نگاه می‌کردی که می‌رفت پایین، چه کار به بالاش و راستش و چپش.. درختِ دو ورِ راهیِ شاخه‌هاش در هم که داشت، صدای آب هم که داشت، و آنِ یک روزِ زمستانی امسال که ریز ریز ریختنِ برف، من کاپشنِ قرمز را پوشیدم و هی توی دلم گفتم پیاده‌روی در کوی معشوق، پیاده‌روی در کویِ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تمامِ این روزها اما راهمان نرفت آن‌وری، جز هفتِ تیر که سرودها داشت پخش می‌شد توی ماشین&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;- ِ آن‌وقت نمی‌دانستیم آخرین بارِ پسر که تا آن‌شب پای روزانِ مبارزه-&lt;/span&gt; که خواستم ازش راهِ شمالی را؛ و شبِ شادی‌کنونِ رتبه‌ی خواهرک که هی لب‌هایمان را فشار دادیم روی هم وقتِ گذشتن اما حسِ خانواده‌های آن دم باهامان آمد تا بالاها&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک بار هم جشن بود، از همین عیدهای مذهبی‌شان که هی شمردیم و آزادکنونی توشان به وقع نپیوست &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(بس که بلانسبتِ گاو، آقایان)&lt;/span&gt;، روزهای قبلش خانومه را نشان داده بودند پای دیوار که اسمِ من را فریاد، و من دورِ خودم می‌چرخیدم که انگار من را صدا کرده باشند و ناتوانی این دست‌ها &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(این‌جور است که می‌مانم چه‌طور این همه شب و روز این همه صدایتان می‌کنند و تازه کمپلیمانِ بزرگترینی هم پشت‌بندش و توانا که دست‌های شماست، ولی کاری نمی‌کنید، حضرتِ الله)،&lt;/span&gt; لباس پوشیدم گفتم برویم، به یک بهانه‌ی دیگر حتی، برویم قایق‌های رنگی‌مان را بیندازیم در آن جویِ باریکِ آب که عکس، برویم که نانِ سنگک، برویم که راه، یا هر دلیلِ دیگر که آن‌طرفی؛ دیدم هیچ بهانه‌ای حریف نمی‌شود، نشستم توی خانه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلش را ندارم از کنارِ آن پل بگذرم، ببینمشان با فلاسک‌ها و آذوقه؛ روش را ندارم کنارشان بیاستم با آن حجمِ بزرگ اندوه و انتظارشان، بگذرم و ساعتِ بعد غرقِ زنده‌گیِ خودم؟؟؟؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;__&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گفتم این پنجشنبه یا دعای کمیلِ دارالزهرای ولنجک یا افطاریِ دم دیوار، شریکِ هیچ چیز که نباشیم، عدد که هستیم ته‌مایه‌ی دل‌گرمی؛ دوستی اما عازم رفتن است و خداحافظی‌کنانش، پای رفتنِ بالا را هم نداشتم، دلِ آن‌سو نگاه کردن را حتی، بهانه جور شد برای نرفتن/ندیدن(ندیدن که اسمش نیست، لمس نکردن است، که&lt;a href="http://www.tabannews.net/totla.php?id=5863"&gt; این&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.tabannews.net/totla.php?id=5772"&gt;عکس‌ها&lt;/a&gt; هستند و گلوت را له می‌کنند)، از خاطرِ اما که نمی‌رود، خدا صبرتان دهد، خدا صبرتان دهد، خدا...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;عکس- این دیوار در یک دقیقه‌ای آن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=node/94"&gt;ديوارها زندان را محدود مي‌کند،&lt;br /&gt;ديوارها زندان را محدودتر نمي‌کند.&lt;br /&gt;ميان ِ دو زندان&lt;br /&gt;درگاه ِ خانه‌ي ِ تو آستانه‌ي ِ آزادي‌ست&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و درگاهِ ایشان میانِ این دو دیوار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-7200750801657952914?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/7200750801657952914/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=7200750801657952914' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7200750801657952914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7200750801657952914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html' title='که زندان‌ات مرا غریو می‌کشد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SpZcOZeWIBI/AAAAAAAABiA/Svt29hTg7fQ/s72-c/Evin.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-8543856198824347676</id><published>2009-08-22T13:01:00.006+04:30</published><updated>2009-09-07T02:27:01.745+04:30</updated><title type='text'>Green light – Avanti, Avanti</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SpAArDcV0SI/AAAAAAAABh4/9fDLLR6lKcM/s1600-h/Green-is-Red.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SpAArDcV0SI/AAAAAAAABh4/9fDLLR6lKcM/s400/Green-is-Red.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5372795095111553314" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از آن‌وقت که سبزِ من کم‌جان بود و ناخالص بود، تا که شد زیاد و قوی؛ از آن‌وقت که هی توی خیابان سیبِ سبز گاز می‌زدم تا شنبه‌ی اول که خواهرک آخرین سیب را توی کوچه گاز گاز گازِ با حرص و دو هفته‌ای که سیبِ سبز نداشتیم توی ظرفِ میوه و جاش هی گیلاس و آلبالو و شاه‌توت که دست‌وبالمان همش سرخ،سرخ؛ و گوشم که هی می‌گرفت وقتی که آدم‌ها زیاد، سبزها زیاد، و من نگران بودم نکند چهارسالِ ریاست‌جمهوریِ دوستمان شود و من کر.. بعد سیاه پوشیدیم و داد زدیم و گوشِ من نگرفت و صِدام قطع و وصلی نشد، و وقتِ دیدنِ هر سبزی گوشم سوت نکشید جیغ‌های دوِخردادِ جوانک‌ها را و به جاش بعضی سبزها دلم را ریزاند که کاهوییِ انتظامی کم‌ترینش یا سپاهی یا پلنگی؛ یا سبزِ باریک که دیدمش دورِ مچِ پسر توی کافه‌ی ایستگاهِ اولِ هجده‌تیر که نشسته بودیم و نگفتم بازش کند و بعد یک‌چهارراه آن‌ورتر از ابتدای راهمان دستِ پلیسه رفت روی همان و کشیدش کنار و باتوم‌ها که ریختند طرفِ ما که هنوز ان‌قدر جمع نکرده بودیم خودمان را که فریاد؛ و هر روسری و هر تی‌شرت در روز‌هایی که مبادا، که عجب تخم‌ و تخمک‌ها، اما می‌ارزد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از میانِ همه‌ی این سبزها، که اولش حرص‌در-آر هم بود، تا بعد که شد لبخند در-آر، که رنگِ من هم نیست اما هر روزِ امن، زیادی‌ش می‌پیچد به دورم، &lt;span style="font-weight: bold;font-size:85%;" &gt;(توصیه نه-که دستور: و رنگِ مبارزه‌ی بعدی می‌باید که آبی و سفید، به هزار دلیل)&lt;/span&gt;، از میانِ این‌ها همه‌، یک دایره‌ی کوچک کوچک کوچک بود که من دوست گرفتم، و این دایره‌ی کوچک شد که قدم‌هام را سفت‌تر کند، سینه‌ام را سِپَرتر، بفرستدم تا ته، با یک تلنگر که &lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;یعنی شک داری&lt;/span&gt;؟!، نه که اصلا لازمش باشد آهنگران‌بازی‌ها که می‌گفت افتاده به دوشش حالا که دور، و من همیشه سالم برگردم به خاطرِ یک‌بارِ &lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;سالم برگردی‌یا&lt;/span&gt;ش، و تعریف‌هام را براش نگه دارم حتی اگر نخواهدشان&lt;br /&gt;_&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانومه پای تلفن گفت داره میاد و معلومم بود بس که چراغه کم سبز می‌شد، و انگار سبزی فقط مالِ راهه دوره و یعنی توی نزدیکی شما ان‌قدر گمید لای روابطِ انسانیِ نزدیک‌تر که دستتون نره به مَجاز؟، بعد من هم ته دلم ذوق ذوق و همم غصه‌ی دل‌تنگی واسه‌ی چراغه که این آخریا زیادم کاربردی نداشت جز که بدونی وقتی یه انگشت روش که بُلُپ، اگه یه چیزی نوشته، یه جوابی می‌آد.. حالا گیرم که هر سده چندتا کلمه گسیل به اون‌ور، اما خوب‌حالی بود همین فکرِ اشتراکِ لحظه- از لحاظِ رو به یک صفحه‌ی نوردار- که جالب که چه‌طور یه چراغِ روشن انگار که پنجره‌ی روبروییت و نزدیک، اما توی یک‌شهری،در چهاردقیقه‌گیِ هم انگار که دو دنیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عادت شده بود اما، مثلِ این سیاه‌ها و سبزها که من حالا به عادت به تن می‌کشمشان، مثلِ دست‌بندِ سبز را تند چپاندن توی جیب وقتی تعدادِ آنها زیادتر است، مثلِ اسمِ این رنگ که نمی‌شود نباشد توی تمام نوشته‌های این وقتی‌م؛ عادت شده بود نیمِ از نیم‌شب گذشته روشن، شب‌های تعطیلشان نه.. بعد توی روزنامه که می‌خواندی شب‌هاش را دارد چه‌کار، هه توی دلت که من هم بوده‌ام توی آن دقیقه‌ها.. عادت شده بود و روشنی‌ش دیگر تاپ‌تاپِ دل در پی‌اش نبود، که مایه‌ی آسایشِ خاطر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا کی هی سرِ این راااااااه تا شاید چراغش سبز؟ چه عادتِ بدی‌ست این که من دارم گردن نهادن قوانینِ بیهوده را؟ کِی دلم را می‌زنم به دریا و عبور، چه احتمالی هست مگر برای زیرِ ماشین‌های گذرنده مردنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-8543856198824347676?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/8543856198824347676/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=8543856198824347676' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8543856198824347676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8543856198824347676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/08/green-light-avanti-avanti.html' title='Green light – Avanti, Avanti'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SpAArDcV0SI/AAAAAAAABh4/9fDLLR6lKcM/s72-c/Green-is-Red.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7835860220217828041</id><published>2009-08-09T01:31:00.001+04:30</published><updated>2009-08-09T13:08:22.019+04:30</updated><title type='text'>Mother, should I trust the government?</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sn6CsX1h0SI/AAAAAAAABhY/KDctdYWTSqI/s1600-h/nazak.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sn6CsX1h0SI/AAAAAAAABhY/KDctdYWTSqI/s400/nazak.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5367871504696594722" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آمده نزدیک، دمِ درِ خانه‌مان، بیخِ گوشمان.. اتفاق را می‌گویم، خطر را، هراس را&lt;br /&gt;مثلِ روزهای قبل نیست که لازم باشد نیمِ شهر را پیاده گز کنیم پی‌اش، کافی‌ست اخبارِ دوی رسانه‌ی ملی را، آنجا که داری از چادرِ رنگی حرص می‌خوری، آدمِ توش را.... واااااای.... ای‌واااای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی نیامد بنویسد که چهارشنبه، ما را به خانه‌ی ملت راه ندادند و این یک استعاره نیست، راستش نگرانش هم نشدم، فکر کردم می‌نویسد حالا، خسته‌ست لابد از ان‌قدر هر روز را توصیف، وقتی چیزِ جدیدی هم نیست، آنها بی‌شمارند، زور دارند، می‌زنند؛ ما پخش و پلا و شکننده، می‌خوریم اما می‌ایستیم... دخترک را خواندم که گرفته‌اند، از هم‌رشته‌ای‌هاش جویا &lt;span style="font-size:85%;"&gt;- مگر نه که افتخارم بود که هم‌دانشگاهی‌ست این دختری که عاالی می‌نویسد-&lt;/span&gt; نمی‌دانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنِ توی چادر رنگی را یک لحظه نشان می‌دهند و من وای، بس‌که انگار حجاب باشد بر سرِ پسرش، ان‌قدر که شبیه.. چرا خبر نشدیم؟ چرا هیچ‌کس نگفت؟ کِی؟ حالِ آرش حالا؟؟؟؟ آخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصر اما تاییدِ گرفتنِ دخترک آن‌قدر آزارم نداد، وقتی که ایستاده بودیم لای مجسمه‌ها، روبروی کاروانِ گوسفندها، و پسرِ هم‌رشته‌ای‌ش داشت می‌گفت گفتند آزادش می‌کنند، امروز؟فردا؟، با شوخی که &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;آی‌ دکتر دستور داده زیرِ صدوشصت‌ها را، نه که خودش&lt;/span&gt;.... و هی اضافه شوخی که &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;اصلا ورودی‌های جدید همه شده‌اند ان‌قدری، نه که رییسِ دانشگاه&lt;/span&gt; .... &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;یعنی این‌جور می‌شود که مملکت می‌شود مملکتِ کوتوله‌ها&lt;/span&gt;، اه، قصدِ تعمیم و تشبیه نیست اصلا، لعنت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی شوخی هم می‌کنیم وقتی هم‌سن‌وسال‌هایمان را، مجبوریم خوب، لبمان گاهی باز باید بشود به خنده، چشم‌هایمان اما، تهِ تهِ چشم‌هایمان اما... زنِ با چادر رنگی توی اخبار ولی شوخی نداشت، مادرِ دوستمان را که بگیرند شوخی ندارد، دوستمان که زنگ بزند به کانال‌های خارجی، صداش بلرزد شوخی ندارد؛ بیاید بنشید توی کانالِ کشورِ مسکونش، حال بدی و ترس ازش ببارد شوخی ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای واای، ای وای‌ی‌ی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;عکس را می‌خواستم تند بفرستم برای آرش، همان‌روز که ذوق‌زده گرفته بودمش، دیدم افرادهای دیگر پیش‌دستی کرده‌اند، نفرستادمش، حالا می‍‌‌‌‌گذارم اینجا. حضورِ در این عکس هم جرمِ اضافه نیست، اغتشاشات غيرقانونی نبوده، مراسم با مجوزِ قانونیِ دوِ خرداد بوده در ورزشگاه..عنوان هم از مادر- پینک‌فلوید، مادر که شدیم ، روزهای بهتر هم اگر آمده بود، یادمان نرود بچه باید با عدمِ اطمینان به قدرت بار بیاید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-7835860220217828041?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/7835860220217828041/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=7835860220217828041' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7835860220217828041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7835860220217828041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/08/mother-should-i-trust-government.html' title='Mother, should I trust the government?'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sn6CsX1h0SI/AAAAAAAABhY/KDctdYWTSqI/s72-c/nazak.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5894567584478685766</id><published>2009-08-01T03:28:00.001+04:30</published><updated>2009-08-01T03:30:00.538+04:30</updated><title type='text'>علف‌های تلخ در مزارعِ گندیده خواهد رست</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SnN2UAeC6BI/AAAAAAAABhQ/Z6DQqN45rMc/s1600-h/23khordad.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 337px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SnN2UAeC6BI/AAAAAAAABhQ/Z6DQqN45rMc/s400/23khordad.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5364761667223873554" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سهمِ راه‌پیماییِ امروز را داده‌ام به پاهام، اما به تصورِ دل‌فریب که شیرِ در قفس،  قدم‌های بلند برمی‌دارم دورِ اتاق، از زیادیِ عصبانیت؛&lt;br /&gt;عصبانیته از کلمات است، از این حماقتی که ته ندارد، که هم‌پایه‌ی وقاحت در تاخت و تاز، که سویه‌شان هم اگر نه یکی، حاصلش جز غبار چشم چشم را نبین نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میلِ همگانی فرستاده که &lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;روشها ی مبارزات مدنی برای ضربه زدن به دولت نامشروع&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;ده- باز گذاشتن شیر آب در پارکها،دستشوئی های عمومی و عدم رعایت اصلاح الگوی مصرف در تمامی اماکن وابسته به حاکمیت نامشروع&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد بیایید من را بشناسیم&lt;br /&gt;شنبه‌ی اول- گیر کرده توی کوچه‌ای پایینِ مطهری، نه راهِ پس دارم نه پیش که سپربه‌دستانی هر دو ورش، نشسته زیرِ در خانه‌ای، شکلاتِ آب‌شده‌ای از توی کیفم در‌میاورم، پوستش را نمی‌توانم برگردانم توی کیف که به کثافت خواهید کشید، سطل؟ اگر هم بود سرِ خیابان آتشش زده‌اند که اشک‌آورها را مقابله... رهاش می‌کنم روی زمین، بعد خاطره‌ی این قرمزِ پنج‌درهفت را هنوز دارم که ماند روی آسفالت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنبه‌ی دوم- پارکِ روبروی دانشگاهِ شریف، مردم دارند می‌دوند، داد که ندوید، که تا اینجا که نمی‌آیند، همراهم می‌گوید که ولی موتوریه.. با زنجیر؟ باتوم؟ با هرچیز که تابش بدهی تا بخورد به مردم، مردم؟ پیر و لخ‌لخ‌کن هم بینشان... آبِ آب‌سردکن را چرا/کی باز ول؟ برمی‌گردم می‌بندمش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا وسواسِ بازیافتی‌ها را جدا، در شب‌هایی که کلِ سطل قرار بود دستخوشِ حریقِ بی‌بهانه‌ی مبارزاتِ پرشورِ بروبچِ محل با خودشان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به وضوح و فریادِ در خیابان اعلام داشته‌ام و باز اینجا هم: من این جوب‌های خیابان را شخم زدن، تابلوی کوچه‌ها را کندن، شیشه‌ی بانک‌ها را شکستن را نه می‌فهمم، نه ذره‌ای قبول دارم، با ناتوانیم هم می‌ایستم در مقابلِ فاعلینش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راهِ مبارزاتتان اگر از کاغذ خورده‌ی سبز در خیابان می‌گذرد، یا شیرِ آب باز گذاشتن، برقِ بی‌رویه مصرف کردن، گازِ معده ول دادن در تاکسی اگر که کناردستی‌تان مشکوک به دولتی بودن، سیگارپشتِ‌سیگار دود کردن که مگر هوا را آلوده‌تر، آبِ دماغ را مالیدن به دستگیره‌ی اتوبوس که هم سبز و هم چسبان.. حماقتتان مستدام؛ اما لطفا،لطفا،لطفا یک‌جور مسیرتان را بروید که تلاقی نکند با این مطرود، بگذارید بمانم من در بی‌‌خبریم، با ته‌‌مانده‌ی آن یقين ِ کوچک‌ ‌ که انسان دنيائي‌ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;___&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نوشته هم که&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt; تحریم سینمای دولتی و غیر فرهنگی حاکمیت نامشروع&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد من صداندار، قرص و شربت‌ها بالاانداخته، فلاسکِ آبِ جوش در بغل، تازه بارِ سومِ &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;الی‌&lt;/span&gt;م را دیده‌ام، و احساس می‌کنم هنوز بدهکارش&lt;br /&gt;لابد سی‌دیِ غیرمجازِ کنارخیابانی‌ مصرف نمودن شده از اهمِّ مجاهدات؟‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5894567584478685766?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5894567584478685766/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5894567584478685766' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5894567584478685766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5894567584478685766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='علف‌های تلخ در مزارعِ گندیده خواهد رست'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SnN2UAeC6BI/AAAAAAAABhQ/Z6DQqN45rMc/s72-c/23khordad.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3223960066388985862</id><published>2009-07-25T13:32:00.000+04:30</published><updated>2009-07-25T13:32:13.656+04:30</updated><title type='text'>I'm talking about human dignity. I'm talking about human rights. Viktor, please don't be afraid to tell me that you're afraid of Krakhozia.</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SmrJfCmjaSI/AAAAAAAABhI/_sszir6VVg4/s1600-h/demonstration-in-moscow.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 193px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SmrJfCmjaSI/AAAAAAAABhI/_sszir6VVg4/s400/demonstration-in-moscow.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5362319841449699618" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آقائه از خانومِ حجاب-دار می‌پرسه &lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;کجایی هستید؟&lt;/span&gt; &lt;span style="color: rgb(0, 51, 0);"&gt;ایرانی، شما؟&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt; اسراییل&lt;/span&gt;، با یه صدایی می‌گه که یعنی می‌دونم که دشمن محسوب می‌شیم، اما هه، بعد می‌گه که &lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;وات اباوت یور موسوی؟&lt;/span&gt;، &lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;موسوی&lt;/span&gt;‌ش رو یه جورِ بی‌لهجه و ما-طور می‌گه، لبخند کش می‌آد رو صورتای ما که تا اون‌وقت خوب تظاهر کردیم که نه-هم-محل؛ آسانسور می‌رسه به طبقه‌ی صبحونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفِ از اوضاع/احوال ممنوع، تی‌وی ممنوع که مبادا دستت بره رو کانالای خبری، که مگه می‌شه نره که اون یه باری که روشن شد، زنه بود که با مانتوی سفیدش نشسته بود روی خاک/خاکسترها و می‌گفت &lt;span style="color: rgb(0, 51, 0);"&gt;بگردیم، باز بگردیم&lt;/span&gt;.. دنبالِ چی؟، کیسه‌های مشکی رو پر کرده بودن و می‌بردن، از چی؟ خورده آدم؟؟؟،خاموشش کردیم، من شش بار گفتم ای وای، بعد خوابم برد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلویزیون ممنوع، لعنت به هتلِ دوم که جابه‌جاش هست، که به محضِ ورود، یهو ببینم برادره و خواهره دارن می‌دوئن به سمت شیشه‌ای که پشتش، که داره ما رو نشون می‌ده، بعد همه‌ جمع شن، چینی-مینی‌ها از سرِ میزشون یه نگاه کنند به آدما، یه نگاه به تی‌ویِ پشتشون، به حرفاشون ادامه بدند، من فکر کنم عینِ ترمینال، عینِ ویکتور و کراکوژیاش.. صبحونه‌ها میزِ رو به  پنجره، آفتاب، اما همه‌ش یه درزی پیدا می‌شد رو به جعبه‌ی جادو، به ما، خوب که بی صدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی‌خبری خوش حالی بود، کم‌خبری بدترین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینترنت ممنوع نه، اما کم، خیلی کم؛ و نه به خاطرِ خبرها، نه به خاطرِ نامه‌های عمومی، به امیدِ آن چراغِ سبزِ کوچک.. برای خاطرِ پیدا کردنِ شنیدنی‌ها، که آخخخخ، بوئنا ویستا.. گیرم که پارتِ یکش را، پارت سوشال-کلاب ترش را نبودم، یعنی روی زمین نبودم، به برکتِ ادونچر ِ سه/چهارمِ چهل‌درصدِ کشورِ شوراها را در سه نفس بالا-رفتن... اما چه تکان-تکانی هل می‌دادند توی تنِ آدم هم‌وطن‌های عمو فیدل، گیرم واقعی‌هاشان، پیرهاشان نبودند، اما چه شوری&lt;br /&gt;آن باغِ کنجِ عزلت خوب پناهمان داد از دستِ  آقابالاسرهایمان، اهالی سه کشورِ ظلم بر سر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعارها اما انگاری که  حک شده در سر، هیچ نشد که بیفتد از دهان و یاد، گیرم با تغییراتِ شاد-کُنَش، گیرم با قاهِ خنده همراه&lt;br /&gt;بعد جلوی کرملین، توی خیابانِ بسته‌ با جای لاستیک‌های پرشتابِ فورمیولا وان، یه نفر یک دستمالِ سبز را از نمی‌دانم کجا و چه‌طور درآورد بست روی صورتش، یک نفر پسرک را قلمدوش کرد با تی‌شرتِ سبزش، پریدند جلوی پیرخانوم کت-دامن سبزی، و راهپیمایی شبیه‌سازی شد، توی کشورِ مرگ‌بر، اما چه همه خندان، چه قه‌قه‌ای در صورت‌های توی عکس‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی به یاد جمله‌ی چهارساله‌گی‌های برادرک که &lt;span style="color: rgb(51, 0, 153);"&gt;نمی‌خواهم برگردم به مملکتِ خودمان&lt;/span&gt;، هی فکر که آخر آنجا وظیفه هم هست، ترس هم هست؛ پاهای دردناکِ راه-راه-راه-رفته‌ات را مالش که چه راه‌ها هم در انتظارمان، چه راه‌های نه با سرخوشی، نه زیرِ آسمانِ آبی‌آبی.. حینِ خرید هی دست برود سمتِ پوشیدنی‌های سبز، غریبه‌های این رنگی لبخند بیاورند به لبت، این رنگ که رنگِ تو نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3223960066388985862?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3223960066388985862/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3223960066388985862' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3223960066388985862'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3223960066388985862'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/07/im-talking-about-human-dignity-im.html' title='I&apos;m talking about human dignity. I&apos;m talking about human rights. Viktor, please don&apos;t be afraid to tell me that you&apos;re afraid of Krakhozia.'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SmrJfCmjaSI/AAAAAAAABhI/_sszir6VVg4/s72-c/demonstration-in-moscow.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1184659768230173793</id><published>2009-07-06T15:13:00.006+04:30</published><updated>2009-07-07T02:32:28.214+04:30</updated><title type='text'>که جنایت را چون مذهب حق موعظه فرماید</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SlHsoE1yVhI/AAAAAAAABhA/tQmzL-zFAK8/s1600-h/Shaghayegh.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 296px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SlHsoE1yVhI/AAAAAAAABhA/tQmzL-zFAK8/s400/Shaghayegh.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5355321605158491666" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SlHYfEzVjEI/AAAAAAAABg4/AKUWc201xGk/s1600-h/SH.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;معتقدترین ِ به انسان‌ که منم، امیدوارترین به وجود کورسوی ذکاوت در قعرِ تیره‌ترینِ دوپایان؛ خبرهای فرنگیِ صبح را اعتنا نمی‌کنم، فکر می‌کنم می‌گذارند برای ساعتِ دو، اختصاصی ِخودشان؛ فکر می‌کنم با این وقاحتی که حد ندارد، بلاهتشان را اما جبرانکی خواهند کرد؛ فکر می‌کنم امامِ اول را می‌کنند دستاویز، چندسانت خودشان را بالا می‌کشند از گردابِ گه&lt;br /&gt;فکر می‌&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کرد&lt;/span&gt;م &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اگر&lt;/span&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضرت آیت‌ا... من تمامِ حرف‌هایتان را هی گوش کردم، هی منتظر بودم بعدِ &lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt;افزودن‌&lt;/span&gt;ها و&lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt; اشاره کردن‌&lt;/span&gt;ها و &lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt;تاکید کردن&lt;/span&gt;‌ها و &lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt;خاطرنشان‌کردن‌&lt;/span&gt;هایتان یک جمله‌ی هوشمندانه بیابم؛ سعی کردم&lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt; دشمن، دشمن &lt;/span&gt;کردن‌هایتان بدبینم نکند، یا دل که کباب می‌کنید وقتِ حدودِ هشتادوپنج درصدِ ما را آوارِ سرِ خودمان کردن، فکر کنم به صحرای وحدتِ ملی که زدید و یا عدلِ علی، یک‌جوری که منتِ رحمتتان هم به سرِ ملت باشد، به نامِ خطاپوشی یا هر صفتِ مزورانه‌ی دیگر اعلام می‌کنید -حالا نه همه‌ی همه‌شان- لااقل تعدادی از هم‌وطنان‌ما/تان را آزاد خواهید کرد از بند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضرت آیت‌ا...، من مدام فکر می‌کنم جهل در شما ممیزتر است یا تزویر؛ که آن صداها که خون در رگ‌هایشان را هدیه‌تان می‌کنند کر کرده گوشتان را از نیوشیدنِ هر صدای دیگر، یا غرّه از پشتوانه‌ی آنها دل بسته‌اید به ابدی بودنِ قدرت‌تان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضرت آیت‌ا...، من توجه نکردم به غذام که داشت قاشق‌قاشق سم می‌شد از عفنِ سخنانِ نامبارکِ جناب‌عالی، و تا آخرِ آخرِ اخبارتان را رفتم، تا برسد به گزارش آب و هوا، دندان ساییدم بر دندان که مستید و منگ؟ نمی‌بینید دارید تیشه بر ریشه‌ی نداشته‌ی خودتان؟ نمی‌خواهید چندروز دیرتر؟ دیوارهای ملکِ پاستور را کدام بنّا بالا برده مگر از کدام مصالح که این صداکردن‌های ملت خدای بزرگ‌ترین را هرشب، درش راه نمی‌یابند؛ یا نکند باده‌ی قدرت چنان هوش‌رباست که خیال می‌کنید دارند شما را صدا و زیرلب می‌گویید &lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt;جانم، جانم&lt;/span&gt; ؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضرت آیت‌ا...، امروز فرصت شما بود برای نجات، هرچند موقت/تعویقی، ندیدید یا نخواستید که ببینید، گورِ خودتان را اما چنان عمیق پرداخته‌ کردید که هیچ امکانِ پرکردنش نیست؛ شخم‌زنی‌تان عالی، دستتان درست، هراس من اما از آن خون‌هاست که در رگ‌های ماست و هدیه‌ی به شما نیست، اما لاله از آنهاست که برمی‌دمد بر خاکِ وطن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1184659768230173793?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1184659768230173793/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1184659768230173793' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1184659768230173793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1184659768230173793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='که جنایت را چون مذهب حق موعظه فرماید'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SlHsoE1yVhI/AAAAAAAABhA/tQmzL-zFAK8/s72-c/Shaghayegh.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-4196922105305150785</id><published>2009-07-01T11:00:00.000+04:30</published><updated>2009-07-01T11:01:22.307+04:30</updated><title type='text'>If only Saddam Hussein were a Paparazzi</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SksA-hJ0sYI/AAAAAAAABgo/PRG9x39ZPuw/s1600-h/Lee+Friedlander,+Route+9+W,+New+York,+1969.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SksA-hJ0sYI/AAAAAAAABgo/PRG9x39ZPuw/s400/Lee+Friedlander,+Route+9+W,+New+York,+1969.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353373656111427970" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;یکی از این شب‌ها به معیتِ دوستی حضور رسانیدم در محفلی گرین-گرَس‌ی، با حضورِ بانوانِ هنرمندِ برنت بای دِ سان (آو رولوشن لابد) و آقایانِ دوست‌ها‌شان، نقلِ جنبشی بود که اهدافِ بلندمدتِ بزرگ داشت و راه‌های ظفرش؛ که از کاغذهای سبزِ خورد شده در کوچه‌ها و شعارهای کوبنده‌ی روی اسکناس‌ها شروع می‌شد تا کارهایی بسیار بزرگ‌تر، جاری کردنِ رنگِ سبز در جوی‌های خیابان‌ها فی‌المثل&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(اگر که به کوششِ ما آقای کارخانه‌ی رنگ متقبل شوند که اسپانسر)&lt;/span&gt;...خلاصه، ریکورد-ادیکتد ی که منم، تاب نیاوردم ثبت نکردنِ این برگ‌های زرین را در تاریخِ جنبشِ بزرگِ خلقِ نستوهِ ما، عنانِ اختیار &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(و اخلاق- به زعم حاضران)&lt;/span&gt; از کف داده، انگشتمان رفت روی دکمه‌ی ریکوردِ صدا... که خوشبختانه دقایقی بعد به همتِ یکی از برادرانِ زیرکِ انقلابی و ناکاربلدیِ فاعل، دستِ خائن رو شده، مموری ضبط گردیده، و انفصالِ دایمِ ایشان از جمع قطعی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا مساله:&lt;br /&gt;اگر که به ادعای راسخِ فاعل، ایشان جمع را بدونِ به اطلاع رساندنشان از فعلِ انجام شده و پرسشِ من بابِ رضایتشان،  ترک نمی‌کردند و در صورتِ ناخشنودیِ حتی یک نفر، پاک کردنِ حافظه‌ امری بود قطعی.. چه‌قدر شنیع، ضد اخلاق &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(اجتماعی و حرفه‌ای)&lt;/span&gt; محسوب می‌شود کار؟&lt;br /&gt;(توجیه او برای این که چرا علنا و با اجازه‌ی اولیه این‌کار را نه، این‌ است که با علمِ به حضورِ ضابط آدمیزاد با خودش هم روراست حرف نمی‌زند، چه رسد به گهرریزی‌های نوآورانه)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توجه داشته باشید که هشتاددرصدِ حاضرین، سال‌هاست به معاشرتِ نامیمون با نگارنده ناگزیرند و با علمِ به این که عکس‌های بسیار از آنها در دستِ وی موجود است، تا به حال یک عکس خود را منتشر شده &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(در کوچک‌ترین مقیاس حتی)&lt;/span&gt; ندیده‌اند؛ یعنی امید داشته خاطی به جلب یک ذره از اعتمادشان در طولِ زمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا خودتان را در موقعیتِ مشابه به عنوان فاعل (آیا هرگز مرتکبِ چنین عملی خواهید شد؟) و مفعول (چه میزان حالِ بد به شما دست خواهد داد اگر بدانید صدای محفلِ خصوصی‌تان توسط آشنایی ریکورد شده؟ اگر که نیم‌ساعت بعد از عمل شما را در جریان بگذارد و رضایتتان را جویا شود چه‌قدر؟) قرار داده و با پاسختان یاری‌کننده‌ی یکی از مساله‌های بنیادین من شوید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر که این متن حق به جانب است، یعنی لابد که نویسنده‌اش به درستیِ کارهایی که می‌کند معتقد است، اما همین که حالا دارد می‌پرسد یعنی یک گام به سوی دموکراسی، یعنی خدا را چه دیدید شاید نظراتِ شما از این جهلِ خودپسندانه‌ی بی‌اخلاق نجاتش داد&lt;br /&gt;آدرسم را که دارید&lt;br /&gt;Yerma_1984@yahoo.com&lt;br /&gt;ناجی باشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-4196922105305150785?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/4196922105305150785/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=4196922105305150785' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4196922105305150785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4196922105305150785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/07/if-only-saddam-hussein-were-paparazzi.html' title='If only Saddam Hussein were a Paparazzi'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SksA-hJ0sYI/AAAAAAAABgo/PRG9x39ZPuw/s72-c/Lee+Friedlander,+Route+9+W,+New+York,+1969.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-6157463281542547988</id><published>2009-06-26T01:57:00.000+04:30</published><updated>2009-06-26T01:58:05.339+04:30</updated><title type='text'>گوشی اتودار</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkPqybBleVI/AAAAAAAABgg/zDqn1fdv7zc/s1600-h/Hossein+Khosrojerdi.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 327px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkPqybBleVI/AAAAAAAABgg/zDqn1fdv7zc/s400/Hossein+Khosrojerdi.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5351378934215047506" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند وقت پیش جایی خواندم که صنف خشكشويی ها با بحران مواجه شده است. نوشته بود "براساس آماری كه از سوی اتحاديه اين صنف اعلام شده در حدود ۶۰ درصد از فعالان خشكشويی ها كسب و كار خود را رها كرده اند و از صنف خارج شده اند. رییس اتحاديه در اين مورد گفته بود: "متاسفانه صنف در آستانه نابودی قرار گرفته است. مشكلات بسياری اين صنف را احاطه كرده كه اگر فكری برای آن نشود به طور حتم تا چند سال ديگر اثری از خشكشويی ها باقی نخواهد ماند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش ایمیلم را که باز کردم  (این روزها تا این خط جی میل پر شود جان آدم هم بالا می آید از ترس شنیدن خبر یا دیدن تصویری که نمی دانم  دلپیچه، تاب شنیدن یا دیدنش را می دهد یا نه)  بیانیه صنف مستندسازان را دیدم که خانم نبی اعتماد با رنگ و رویی پریده می خواندش. البته متن را که راجع به نگرانی های صنفی ما مستندسازان در وقایع اخیر است قبلا خوانده بودم و امضا کرده بودم. اما وقتی چند روز بعد این بیانیه به خبر دستگیری مازیار بهاری و هم صنفی های دیگر آراسته شد دل پیچه امان را برید. شرح وقایع لازم نیست که دوستان همه می دانند. خلاصه این که صنف مستندسازان هم با بحران مواجه شده؛ کار و کاسبی تعطیل است که هیچ، دروغ در رسانه ملی فراوان است که هیچ، همین که ما باقی اعضا این صنف هنوز به جرم جاسوسی واقدام علیه چه و چه محاکمه نشده ایم جای شکر دارد؛ که رجانیوز چند روز پیش نوشته بود: "قاتل ندا، خبرنگار بی بی سی است که در اقدامی غيرانسانی با اجير كردن يكی از اراذل و اوباش و دادن مبلغی به وی، خواستار كشتن يك نفر برای تهيه فيلم مستند خود شد." تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در این حیس وبیس بشنوید از وضعیت صنف خشکشویی ها. اول فکر کردم که با این همه لباس پر خس و لک، باید کار و کاسبیشان پر رونق شده باشند و از بحران جسته باشند. اما بعد شنیدم ناظرانی که صبح ها در چاپ خانه ها صفحه روزنامه ها و تیترها را می بندند، بعد از ظهرها به خشکشویی ها می روند و بر شستشوی البسه نظارت می کنند. نام صاحبان پیرهن های خونی را می پرسند و برای شستشوی البسه سبز ومشکی در صورت صلاح دید مجوز صادر می کنند. اما دیگر این که می گویند این روزها فروش اتوی دستی حسابی رونق پیدا کرده. نه فقط به این دلیل که خشکشویی رفتن خطرناک است؛ که امروز تنها وسیله برای ابراز اعتراض مدنی اتوی برقی است. چون به پیشنهاد یک مهندس برق کافیست همه معترضان تهرانی سر فلان ساعت اتوهایشان را روشن کنند تا اعلام همبستگی شان لااقل به گوش وزارت نیرو برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه این که: هم صنفی های عزیز؛ حتی شما که فیلم های بی طرفانه می سازید و جزو شاخه به اصطلاح وریته اید، این روزها که کار وکاسبی تعطیل است و ما نااهلان، نامحرمیم به وقایع شهرمان، بهتر است به جای سیاه نمایی چشممان را درویش کنیم و دوربین های قزمیت دست وپاگیرمان را بفروشیم که با هر کدامش می  شود لااقل صدتا اتو خرید. اما نکته اینجاست که با پول یک اتوبرقی می شود یک دوربین جمع و جور قشنگ هم خرید که تازه موبایل هم هست. همه هم دارند و این روزها همه هم حسابی مشغولند و فعال ماشالله. بدون شوخی فکر می کنم حجم مستندهایی که در طول دو هفته گذشته فقط توسط اعضا صنف خشکشویی های تهران، تهیه و در رسانه های بین المللی پخش شده بیشتر از مجموع تولیداتی باشد که از ما اعضا انجمن مستندسازان ایران از بطن تاسیس تا امروز در رسانه های داخله و خارجه پخش شده. پس تا دکانمان را تخته نکرده اند، کرکره را بکشیم پایین و برویم دوربینمان را بدهیم اتو بگیریم یا اتوی مان را با دوربین تاخت بزنیم یا بگردیم دنبال گوشی اتودارِ دوربین دار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهمن کیارستمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک- رونوشت به صنفِ همسایه، عکاس‌های محترم؛ از لحاظِ شِر، و گودری که من اهلی‌ش نیستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو- دشمن‌ترینِ استفاده از دوربین‌های موبایل که منِ پیش از شورش، و حتی روزهای اول، و حتی وقتی که مزاحمی نیست که گیرِ دوربین‌های گت‌و‌گنده‌ی ما.. اما در این کورانِ حوادث و ممنوعیتِ استعمالِ ثبت‌کردنی‌ها، خوشا زیرآبی رفتن از این طریق، که هی استفاده‌تان را بکنید جماعت که به وقتِ صلح و آرامشِ انشاالله زود، ماسماسک‌هایتان باید برگردند توی جیب و  به نقشِ ارتباط-برقرارکُنِ ذاتی‌شان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-6157463281542547988?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/6157463281542547988/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=6157463281542547988' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6157463281542547988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6157463281542547988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/06/blog-post_26.html' title='گوشی اتودار'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkPqybBleVI/AAAAAAAABgg/zDqn1fdv7zc/s72-c/Hossein+Khosrojerdi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-4612781192977217191</id><published>2009-06-25T12:57:00.002+04:30</published><updated>2009-06-25T13:03:10.515+04:30</updated><title type='text'>نه عادلانه نه زیبا بود جهان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkM1rKBUAZI/AAAAAAAABgQ/8llPMLywY2I/s1600-h/Robert+Gligorov+-+Italy+-+2006.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 333px; height: 373px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkM1rKBUAZI/AAAAAAAABgQ/8llPMLywY2I/s400/Robert+Gligorov+-+Italy+-+2006.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5351179797786788242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی دنیای بهتری زندگی اگر می‌کردیم، دنیای فیلم‌های هالیوودی فی‌المثل، مجموعه‌ی عالیِ من را، به دلیلِ مغایرتِ با شئونات یا سخره‌گرفتنِ مقدسات یا هر بهانه‌ی دیگر سانسور نمی‌کردند تا برنده‌ی آن مسابقه‌ی لعنتی باشد با آن اسمِ مضحکش، بعد جایزه‌ام می‌شد بی‌ینالِ شهرِ کانال‌ها... بعد من همه‌چیز را، همه‌ی هیجان‌انگیزی‌های هنری را، تمامِ عشق‌های لحظه‌ای را که می‌گویند خیابان‌های کشورِ چکمه‌ای مملوشان، رها می‌کردم، می‌رفتم استانِ دوبندِ انگشتِ کوچک آن‌ورتر، آندر دِ توسکان‌ سان، پیِ&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; او&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی دنیای فیلم‌های هالیوودی، وقتی که من با مشقتِ زیاد &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(به ترکستان رسیدن‌های من را می‌دانید؟)&lt;/span&gt;، خودم را می‌رساندم به جایی که ایشان، حتی اگر که سرش گرمِ کیارایی، سیلویایی، کلودیایی..، ناگهان یک مارچلو از آسمان می‌افتاد پایین، برای خودِ خودِ من.. بعد لست لاینِ من هم می‌شد&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 51, 51);"&gt;Unthinkably good things can happen even late in the game. It's such a surprise&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0328589/quotes"&gt;.&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی دنیای واقعی‌، من این‌سوی زمینم، در قفسِ سوزانم؛ او آن‌سو در بهشتِ تصوراتِ من، اما نه کام‌گیرِ شرایط، که با دلش اینجا، هم‌پای ما، ترسان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-4612781192977217191?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/4612781192977217191/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=4612781192977217191' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4612781192977217191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4612781192977217191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/06/blog-post_25.html' title='نه عادلانه نه زیبا بود جهان'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkM1rKBUAZI/AAAAAAAABgQ/8llPMLywY2I/s72-c/Robert+Gligorov+-+Italy+-+2006.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1355425787524843691</id><published>2009-06-23T19:30:00.003+04:30</published><updated>2009-06-23T19:35:50.139+04:30</updated><title type='text'>همیشه چنین بوده؟ همیشه چنین است؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkDu7oLgoDI/AAAAAAAABgI/T-8lMJTTS-A/s1600-h/Newsweek_ahmadinejad_cover.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 302px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkDu7oLgoDI/AAAAAAAABgI/T-8lMJTTS-A/s400/Newsweek_ahmadinejad_cover.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350539065481535538" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;کریه&lt;/span&gt; اکنون صفتی ابتر است&lt;br /&gt;چرا که به تنهایی گویای خون‌تشنگی نیست.&lt;br /&gt;تحمیق و گرانجانی را افاده نمی‌کند&lt;br /&gt;نه مفتخوارگی را&lt;br /&gt;نه خودبارگی را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  ادیب نیست          &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;لغتنامه‌ها را اما&lt;br /&gt;اصلاح می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاملو- مدایح بی‌صله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دلم می‌خواهد شاملو پیشگو بوده باشد، دلم نمی‌خواهد فکر کنم بیست سال قبل‌تر از این هم شرایطی/ دوپایی دیده باشد لایقِ این توصیف.. دلم می‌خواهد فکر کنم آقای شاعر بیست‌سال یا بیشترک رفته به پیشواز، این شعر را فقط و فقط سروده برای این تمثالِ وقاحت&lt;br /&gt;من تاریخ را تکرارشونده نمی‌خواهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1355425787524843691?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1355425787524843691/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1355425787524843691' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1355425787524843691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1355425787524843691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/06/blog-post_23.html' title='همیشه چنین بوده؟ همیشه چنین است؟'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SkDu7oLgoDI/AAAAAAAABgI/T-8lMJTTS-A/s72-c/Newsweek_ahmadinejad_cover.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-4331509896062838056</id><published>2009-06-21T21:49:00.001+04:30</published><updated>2009-06-21T21:49:54.701+04:30</updated><title type='text'>تاریخِ ما بی‌قراری بود، نه باوری، نه وطنی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sj5rXRLPPDI/AAAAAAAABf4/zoutglLMhXc/s1600-h/OLIVIER+LABAN-MATTEIOLIVIER+LABAN-MATTEI_AFP.Tehran.13june2009.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 260px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sj5rXRLPPDI/AAAAAAAABf4/zoutglLMhXc/s400/OLIVIER+LABAN-MATTEIOLIVIER+LABAN-MATTEI_AFP.Tehran.13june2009.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349831454854429746" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من فقط دلم می‌خواست، فرو که رفته‌ام توی مبلِ سبز&lt;span style="font-size:85%;"&gt;- یک قدم جلوتر از تلویزیونِ کوچک که همه خیره‌اش-&lt;/span&gt; که گاهی برگردم و از بُهتشان عکس، دیگر حرف‌های از توی جعبه را نفهمم، فارسی نفهمم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشستم پیشِ اینها که آمده‌اند زبانِ شکرشکنِ فارسی بیاموزند و با اشتیاق هم دنبال می‌کنند قضایا را و چانه‌م می‌لرزد از هیبتِ این اعتراف که دلم می‌خواست هم‌شرایطشان، که دارم حسودی می‌کنم، حسرت می‌خورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 102, 0);"&gt;ایرانی است، درکی از وطن‌پرستی ندارد، فارسی دانستنش را اما دوست دارد&lt;/span&gt;.. اینها را من مگر ننوشته بودم در وصفِ خودم و بارها به وقتِ سعدی خواندن، عطار خواندن، همین وبلاگ‌های فارسی، که روزمره‌ترینشان به رقص می‍‌آورند کلمه‌ها را، مفتخر نشده بودم که من هم بخشی ازین جشنِ بی‌کران&lt;br /&gt;آن‌وقت نشسته بودم کفِ آشپزخانه‌ی پر آدم و حرف؛ خالی از کلمه، بس که کم آورده بودم از هرزه‌گی که در زبانِ من جاری شده بود از دهانِ منتخبِ مردم من؛ بس که باورم نمی‌شد از بی‌کرانه‌گیِ وقاحت.... و می‌خواستم فارسی ندانم، مالِ این خاک نباشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;___&lt;br /&gt;خط‌های بالا را چهارشنبه‌ای نوشتم، هفده روزِ پیش؛ که انگار یک سال، که انگار در زنده‌گیِ پیشینم&lt;br /&gt;و تلخي‌ي ِ اين اعتراف چه سوزاننده بود آن‌وقت، که دستم نرفت به کامل کردنش، به فرستادنش&lt;br /&gt;آن‌چه آن‌روز منتهای هرزه‌گی و وقاحت می‌دانستم اما مرحله‌ای ابتدایی بود ازین بی‌انتهااااا&lt;br /&gt;و من این اعتراف را لحظه به لحظه زنده‌گی کرده‌ام این روزها&lt;br /&gt;شرم‌سار   ِ/ از قبیله‌ام، خاکم، زبانم، خودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-4331509896062838056?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/4331509896062838056/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=4331509896062838056' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4331509896062838056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/4331509896062838056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='تاریخِ ما بی‌قراری بود، نه باوری، نه وطنی'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sj5rXRLPPDI/AAAAAAAABf4/zoutglLMhXc/s72-c/OLIVIER+LABAN-MATTEIOLIVIER+LABAN-MATTEI_AFP.Tehran.13june2009.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-384909023292756916</id><published>2009-05-30T15:17:00.000+04:30</published><updated>2009-05-30T15:18:01.316+04:30</updated><title type='text'>کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SiEOBmLuM8I/AAAAAAAABfo/69NtfZxvKBc/s1600-h/wall-e.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 302px; height: 300px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SiEOBmLuM8I/AAAAAAAABfo/69NtfZxvKBc/s400/wall-e.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341566053630489538" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;این بی‌قراری که شرّه می‌کند از تمامِ نوشته‌های حالِ اینجا، حالِ خودم را هم بد می‌کند؛ اما به لطفِ فیلترینگ&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt; ( و کلنِ بعیدی امکانِ وجودِ هیچ خواننده‌)&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt; خصوصی‌تر ازین دفتر ‌که پیدا نمی‌شود، باشد که این نهانی‌ها را فریاد در عمومی‌جا‌م&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به که ماند، به که ماند، به که ماند، به که ماند &lt;a href="http://fa.wikisource.org/wiki/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3/%D9%87%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D9%88_%D8%B1%D8%A7_%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF"&gt;*&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;بهانه‌ی امروز این است، که بارها این سوال را من از خودم پرسیده بودم، تا بفهمم چه چیز دل برداشتنِ ازش را این همه مشکل می‌کند، وقتی این همه نیست؛ که را می‌توان/ می‌باید جایگزینش کرد تا قرار برگردد&lt;br /&gt;فکر کرده بودم، مگر در افرنجیه، ابنِ ژان-لوک گدارشان را.. بعد این بچه‌َک خودش سرو-قدی خوش آتیه‌تر از پدرجانش حتی....&lt;br /&gt;این‌طور بود که دریافتم جایگزین یافت می‌نشود، مگر به تقلیلِ خواست‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-384909023292756916?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/384909023292756916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=384909023292756916' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/384909023292756916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/384909023292756916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/05/blog-post_30.html' title='کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SiEOBmLuM8I/AAAAAAAABfo/69NtfZxvKBc/s72-c/wall-e.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5281181168402938450</id><published>2009-05-25T14:14:00.000+04:30</published><updated>2009-05-25T14:14:54.586+04:30</updated><title type='text'>You make me feel like spring has sprung</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShpnRzO0KAI/AAAAAAAABfg/mYWMxzlktHY/s1600-h/Sally+Mann,+The+Perfect+Tomato,+1990.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 317px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShpnRzO0KAI/AAAAAAAABfg/mYWMxzlktHY/s400/Sally+Mann,+The+Perfect+Tomato,+1990.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339693863708928002" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ستاره آخرین کسی‌ست که می‌شود ازش نقلِ قول مستند کرد، بس که همه باخبرند از آلت-پریشی‌ش؛ یک حرفیش اما هست که گردشِ زمانه مکرر به یادم می‌آوردش، که حرفِ تازه‌ و نغزی هم نیست، اما من با لحنِ او به یادش دارم و آن چشم‌ها که خمار می‌کرد تا تاثیرِ بیشتر بر مخاطب، که این بازی‌ها را هم از آن‌وقت بلد بود که هنوز هجده‌مان نشده بود &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(او شاید)&lt;/span&gt; و کنکوری بودیم و بهار بود،&lt;span style="font-size:85%;"&gt; &lt;/span&gt;و جهتِ قلبِ او این‌بار، پس از جانگدازی‌های بسیار برای یانگ تیچر و نیمِ نرینه‌های موجودِ در اکنافش، متمایل شده بود به هم‌کلاسیِ تازه ، و من که بزرگ‌سالی ادایم بود از خیلی پیشتر و منطق و خرد پرستشگاهم، نگاهش کرده بودم به تحقیر که چهارده ساله می‌نمایی به این رفتارها، که دهانش شده بود غنچه و چشم‌هاش محوِ ابدیت که &lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;عشق چهارده ساله می‌کند آدم‌ها را&lt;/span&gt;... و من آن‌وقت حسرتم هم نبود به چهارده‌ساله‌گی که عاشقی را هم در آن سن چشیده بودم و شرمم بود از کودکانه‌گی‌ش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارهای بارِ پسِ بزرگ‌سالی اما شد که من بشوم چهارده‌ساله.. تجربه‌ها کرده، تا اعماق رفته، بااااز دلم بلرزد پیِ یک نگاه، یک جمله‌ی صدایی دوورهای تصویرِ روی پرده &lt;span style="font-size:85%;"&gt;( و نه یک بار، یک صدا، و نه یک پرده)&lt;/span&gt; .... تکیه بر سریرِ هوس و لذت، اپیکورِ امروزهام باشم، آن‌وقت نیمه‌شبی، به حسرت و شوق، به دوستی آن‌ورِ آب‌ها بنویسم از دیدارِ در جمعی دوماه قبل‌تر، چهارخطِ چتی یک ماه پیش، نامه‌هایی که هفته‌هایی دور..؛ بی که کلمه‌ای از داشته‌هام، مَردهام، اینجا را پرکنم از هواخواهیِ به ثمر نَرِسِ &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;او&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;-یی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که آدم‌هایی پیدا می‌شوند که چهارده‌ساله‌شان، سرتاسر بکرشان شوی، دل دل کنی تا چراغِ روشنشان، که باز داغی منتشر شود توت پسِ لمسِ دستی، گونه‌ات آتش بگیرد پیِ بوسه‌ی اولین،........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشقی‌ها ورِ چهارده‌ساله‌ی آدمند، مهِ دو هفته و یار ِ دو هفت ‌ساله، آدم یک‌بار چهارده ساله نمی‌شود، ماه یک بار قرصِ کامل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوشته نقیضِ پایینی‌ش نیست، که "ارتباط"ی نیست، که اتفاقی.. نقلِ کوب‌کوبِ دل است که از پا نمی‌افتد تا هست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5281181168402938450?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5281181168402938450/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5281181168402938450' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5281181168402938450'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5281181168402938450'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/05/you-make-me-feel-like-spring-has-sprung.html' title='You make me feel like spring has sprung'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShpnRzO0KAI/AAAAAAAABfg/mYWMxzlktHY/s72-c/Sally+Mann,+The+Perfect+Tomato,+1990.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2976243363950913979</id><published>2009-05-22T19:59:00.000+04:30</published><updated>2009-05-22T19:59:24.665+04:30</updated><title type='text'>کاش هرچه زودتر اتفاقِ هیجان‌انگیزی بیفتد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShbEIvv8I2I/AAAAAAAABfY/oQ5bmuJPS3A/s1600-h/Nan+Goldin,Self%3DPortrait+in+the+Blue+Bathroom,+1991.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 264px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShbEIvv8I2I/AAAAAAAABfY/oQ5bmuJPS3A/s400/Nan+Goldin,Self%3DPortrait+in+the+Blue+Bathroom,+1991.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5338670062829839202" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; درواقع اتفاقی نیفتاده است. دوره‌ای از زندگی‌ام را از سر می‌گذراندم که بی‌خیال بودم از همه‌چیز و همه‌کس، خسته بودم و کار مهمی انجام نمی‌دادم، اما برای همان کارهای پیشِ‌پاافتاده وقتِ زیادی صرف می‌کردم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانم، قبلا حالِ من هم بد بوده &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(&lt;span style="font-family:arial;"&gt;قبلا هم حالِ من؟!&lt;/span&gt;)&lt;/span&gt;، اما درست در لحظه‌ای که فکر می‌کردم دیگر هیچ‌وقت حالم خوب نمی‌شود، ناگهان همه‌چیز تغییر کرده، با این حال سخت می‌توانم به خودم بقبولانم که روزی شاید این وضع تغییر کند.&lt;br /&gt;سخت می‌توانم باور کنم که روزی بتوانم با کسی یک رابطه‌ی عاطفی داشته باشم، جوری که انگار همه‌چیز از نو شروع بشود: با گفتن "سلام" به دوستی، ناگهان قلبم با آهنگِ قلبِ او بتپد و من و او که دو انسانِ کاملا متفاوت هستیم به هم نزدیک بشویم و زندگی‌مان به هم گره بخورد.&lt;br /&gt;قرار است چه اتفاق‌هایی در زندگی من بیفتد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;یک زن بدبخت- ریچار براتیگان- حسین نوش‌آذر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2976243363950913979?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2976243363950913979/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2976243363950913979' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2976243363950913979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2976243363950913979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/05/blog-post_22.html' title='کاش هرچه زودتر اتفاقِ هیجان‌انگیزی بیفتد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShbEIvv8I2I/AAAAAAAABfY/oQ5bmuJPS3A/s72-c/Nan+Goldin,Self%3DPortrait+in+the+Blue+Bathroom,+1991.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5608852419230930890</id><published>2009-05-18T13:54:00.003+04:30</published><updated>2009-05-18T14:01:08.462+04:30</updated><title type='text'>نامت سپیده‌دمی‌ست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShEp0MUNJdI/AAAAAAAABfQ/rg0CRdfJTWQ/s1600-h/Dennis+Stock.1970.+Sun.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 261px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShEp0MUNJdI/AAAAAAAABfQ/rg0CRdfJTWQ/s400/Dennis+Stock.1970.+Sun.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5337093010046658002" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;نامه-طوری بود، از دریافت‌کننده خواسته بود براش بنویسد پنج‌تا کلمه‌ی اولینِ خطورِ ذهنیِ صبحگاهیش را، &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(کدام وبلاگ؟ یادم نی)&lt;/span&gt;، اما شد کرمِ ذهنیِ من، که اسمِ او را دیدم، تکرارشونده‌تر در تمامیِ روزهام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گشنه‌گی نکشیدی که عاشقی برود از یادت.. گشنه‌گیِ معدوی نبود، که شکم سیر از ماهی‌های خام و بیف‌های ناپخت؛ هراسِ جان به در نبردن بود از  تیغِ سردِ انسان‌ها، که صبح‌های بعد از یک‌ساعت و کمی خواب ِ آن یک هفته را خالی کرد از هر کلمه، که فقط تلاشِ برای بقا، با لبخندی که روزهای اول می‌چسباندم روی صورتم، یا سرخیِ لب‌های روزهای آخر که سرخ-چشمی را کم‌نما‌تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ابتداش بود، از حرف‌های نیمه‌شبِ توی ماشین و بعد اولینِ کتابِ هم‌راهی که هم‌سفری نشانمان داد، اسمش روش، گفتم چرا این، به ناله.. و قبل‌تر لای کتاب باز کرده بودیم، سعدی یا حافظ چه فرق دارد، حرف همان عهدتغیر‌ناپذیر بود و مداومت، که نیت نه او بود، که پرسشِ چه خوش خواهد گذشت در سفر آیا، و فهمیده بودم هیچ، و فهمیده بودم جدا نمی‌شود ازم، رها نمی‌شوم ازش.... و حرفِ از بزرگ‌ترش مدام، و خودش، که یک نفر طعنه‌اش را زد، و آقای معلمِ نازنین هم بود، و من انکار نکردم، که یک نفر بیشتر بداند دراین ربعِ مسکون که در سرتاسرش هستند کسانی که مطلع&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوابم که شد خوااب، کلمه‌ها هم برگشت، و تکرارِ نامِ او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5608852419230930890?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5608852419230930890/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5608852419230930890' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5608852419230930890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5608852419230930890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/05/blog-post_18.html' title='نامت سپیده‌دمی‌ست'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ShEp0MUNJdI/AAAAAAAABfQ/rg0CRdfJTWQ/s72-c/Dennis+Stock.1970.+Sun.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7913082441283591710</id><published>2009-05-12T02:21:00.002+04:30</published><updated>2009-05-13T02:29:33.544+04:30</updated><title type='text'>و وحشت‌های قرنی چنین آلوده‌ی نامرادی و نامردی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sgnv9IE9x_I/AAAAAAAABfI/3lAYjxeo0U8/s1600-h/WindInMyHair.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sgnv9IE9x_I/AAAAAAAABfI/3lAYjxeo0U8/s400/WindInMyHair.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5335059067016431602" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مکاشفاتِ ترس‌آور در بلادِ غرب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بی‌رحم‌تر از آدم که پیدا نیست،&lt;br /&gt;که دریدن بسش نمی‌شود&lt;br /&gt;نفرتش را هم محاط می‌کند بر قربانی؛&lt;br /&gt;انگار که چرا هست،&lt;br /&gt;که او را، مخلوقِ آسمانیِ بال‌دارِ مقدس را، واداشته به خوی حیوانی&lt;br /&gt;بی‌چاره حیوان،&lt;br /&gt;بی‌رحم از آدم که پیدا نمی‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دو.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پشتِ پرده که پنهان شوی به اجراگریِ انسانی&lt;br /&gt;یعنی تویی‌ها غریبه‌اند و تمامِ شهر محرم،&lt;br /&gt;فنجانِ قهوه در مشت، یک شیشه از شهرِ غریب جدام می‌کند، کلفت‌ترینِ پرده‌ها از همنشینانم&lt;br /&gt;شهرِ غریب نگاهم هم نمی‌کند، پذیرا، انگار که عروسکِ پشتِ ویترینِ ناآماده&lt;br /&gt;گرمِ آفتابش به جانم می‌نشیند&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;بلند و مکرر، تمام شهر محرمند و تویی‌ها غریبه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_____&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من که آفتاب‌پرستم را فرصتِ معاشقه‌ی مدام با زردترینش و نرم‌ترینش، و باد که خانه می‌کرد توی پیچ‌پیچِ پریشانِ زلف؛ چه‌جور عرصه تنگ کردند آدم‌ها- که به خیالم آشنای سالیان، که به خیالم دوست- که راه بروم توی شهرِ رنگ‌دار و قلپ‌قلپ اشک‌هام بریزند پایین&lt;br /&gt;که نشسته باشم دورِ میزِ همگانی و چشم‌هام سرخ، سرخ، سرخ؛ کنارِ نازنین‌ترین معلمِ عمرم، خزعبلاتِ بالایی را قلمی کنم با روان‌نویسِ خاکستری، به خشم و بریده‌، بریده&lt;br /&gt;دوست‌هام، دوست‌های واقعیم، هرجای دنیا که هستند، سهمِ غر و ناله‌شان را دریافت کرده‌اند یا در صف، اینجا هم بی‌نصیب نمی‌ماند، بشمار یک، تا بلکه خالی شوم من از آن‌‌همه‌همه اندوه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-7913082441283591710?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/7913082441283591710/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=7913082441283591710' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7913082441283591710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7913082441283591710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/05/blog-post_12.html' title='و وحشت‌های قرنی چنین آلوده‌ی نامرادی و نامردی'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sgnv9IE9x_I/AAAAAAAABfI/3lAYjxeo0U8/s72-c/WindInMyHair.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7035311222402961302</id><published>2009-05-08T20:24:00.002+04:30</published><updated>2009-05-08T20:27:30.490+04:30</updated><title type='text'>برای چه یارانی برگزیدی که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SgRV7OCyEcI/AAAAAAAABeY/Je3aweiSMIs/s1600-h/inner-intruders.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 324px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SgRV7OCyEcI/AAAAAAAABeY/Je3aweiSMIs/s400/inner-intruders.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5333482334583919042" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;معلوم بود که واقعا خرابی بدجوری هست. خرابی از داخل بود. خرابی بود حتی پیش از خوردنِ ضربت از خارج، من دیدم برای آرزو و فکر خودم است که زندگی و رفتار می‌کنم، هرچه هم می‌توانسته‌ام امتیاز داده‌ام اما حالا نیروی من در راه برخورد به هم‌خانه‌هایم صرف می‌شود. می‌دیدم، شعار به کنار، بد بد است خواه توی خانه خواه بیرونِ خانه. من از بدی خوشم نمی‌‍‌آید. از آن بدی که به من نزدیک‌تر باشد بیشتر بدم می‌آید. بدیِ خودی‌ها بیشتر از بدی‌ِ غریبه‌ها آزاردهنده است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;ابراهیم گلستان- گفته‌ها- یک گفتگو درباره‌ی داستان‌ها- آذر ماهِ آخرِ پاییز- ص150&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;______&lt;br /&gt;عنوان: احمدشاملو- سرود مردی که تنها به راه می‌رود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-7035311222402961302?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/7035311222402961302/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=7035311222402961302' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7035311222402961302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7035311222402961302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='برای چه یارانی برگزیدی که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SgRV7OCyEcI/AAAAAAAABeY/Je3aweiSMIs/s72-c/inner-intruders.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-8320354588923847955</id><published>2009-04-24T00:03:00.000+04:30</published><updated>2009-04-24T00:06:57.949+04:30</updated><title type='text'>مرا امید وصال تو</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SfDA7BuQcII/AAAAAAAABeQ/LQbHqLNSagc/s1600-h/Lauren+Greenfield.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SfDA7BuQcII/AAAAAAAABeQ/LQbHqLNSagc/s400/Lauren+Greenfield.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5327970479486562434" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div  style="text-align: right;font-family:arial;"&gt;دل‌بسته به کلماتی که من هستم، (زود)باورکُن‌شان، نباید بهم بگویند &lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);"&gt;تا چهارشنبه&lt;/span&gt;، نباید بهم بگویند&lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt; &lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);"&gt;این هفته انشاءالله&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که از صبح ببینم ویتامین‌های ب اثر نکرده و در دلِ من غوغا&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اصلا یک آدمِ مطلعی پیدا شود به من بگوید راست بوده این ارتباطِ ویتامینِ ب و اضطراب‌زدایی، که یک دختری که مدلِ واقعی هم نبود و اولین بارِ روی استیج‌ رفتنش به من گفت، و من باور کردم و ب شد زاناکسِ من، یا که پِلَسِبوی من است این؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تازه‌جوان، ، توی آسانسورِ هتل، آقاهای نیروی دریایی، بلند بالا، و جذاب‌تر از این نرینه‌ها چه می‌تواند باشد، سفیدپوشیده، که وقتِ پیاده شدن &lt;span style="font-size:85%;"&gt;( ِ من یا آنها؟!)&lt;/span&gt; گفتند &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;سی یو&lt;/span&gt;، و من تمامِ صبحانه‌ی فردا را چشم‌چشم کردم تا دیدنشان، که مگر نگفته بودند، پس کو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و زبانِ فارسی چه زیبا بوده که &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سی یو&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; نداشته، و &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به امیدِ دیدار &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;داشته، که این &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;امید &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;اصلا چه داستان می‌ساخته پسِ گفتنش، چه باری می‌داده به &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دیدار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;؛ و این &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;می‌بینمت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;، چه قطعیتِ دروغینی دارد در خودش، که چه‌وقت‌ها بعدش توی دلمان اضافه نکرده‌ایم &lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;به همین خیال باش&lt;/span&gt;؛ و&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; إلى اللقاء&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;عرب‌ها، &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تا دیدار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;/  &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تا به زودی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;  ِ بعضی‌ها، که هم هست و هم نیست، که امید ندارد، خواستِ سفت ندارد، مناسبِ زندگیِ امروزی، یعنی که هم می‌خواهیم، هم زمانه اگر نگذاشت، نگذاشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زانوهام بلرزد، بندازمش تقصیرِ پاشنه‌های بلند.. حالا که دیده‌ام نیست، که از دی‌شبش هم می‌دانسته‌ام آمدنی نیست، اما معتقد به کلماتی که من هستم، باورکُنِ &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; ها و &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;انشاءالله&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; ها&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و این &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;انشاءالله&lt;/span&gt; ها حتی اگر که به شوخیند، وقتی سه بار بشوند توی نوزده‌ خط، چه جور دلش می‌آید الله‌شان که انشاء نکند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌بار که نوشت &lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);"&gt;مصدّع اوقات نمی‌شود&lt;/span&gt;، که &lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);"&gt;بای‌بای&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;، با بی و وای،&lt;/span&gt; به جای خداحافظِ همیشه‌گیم می‌نویسم &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به امیدِ دیدار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;.. بی امید که به سر نمی‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-8320354588923847955?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/8320354588923847955/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=8320354588923847955' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8320354588923847955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8320354588923847955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/04/blog-post_24.html' title='مرا امید وصال تو'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SfDA7BuQcII/AAAAAAAABeQ/LQbHqLNSagc/s72-c/Lauren+Greenfield.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5824864002233594951</id><published>2009-04-19T02:18:00.001+04:30</published><updated>2009-04-19T02:20:52.516+04:30</updated><title type='text'>I don't want realism. I want magic!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SepJe6opHGI/AAAAAAAABeI/ZfFDa6o3qG4/s1600-h/A.+Jeffrey+Wright+_rainbowbrite.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 390px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SepJe6opHGI/AAAAAAAABeI/ZfFDa6o3qG4/s400/A.+Jeffrey+Wright+_rainbowbrite.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326150304803658850" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;روی مستطیلِ قرمزِ من یله، قرار است یادآوریم کند روزهای هفته‌ای که رفت را چه کار، تا بنویسمشان، تا از یادم نرود، تا حسابِ روزهام را داشته باشم، درگیر هم هست فکرم که آیا چه‌ ارزش دارد روزها را به زورِ کلمه‌ها به یاد آوردن، وقتی خودشان انقدر سنگین نبوده‌اند که جاپاشان بماند... دارد روزهای نداشته‌ی پارسالش را از روی من به خاطر می‌آورد، غر هم می‌زند چه کم بوده همراه، چه روزهای من بی او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترِ کوچک‌تر هم می‌آید، نصفِ من سن دارد، چهارتای من قرتی است، از یک طبقه‌ی دیگر، ما را اما دوست دارد، جورِ لباس پوشیدنمان را که جورِ او نیست، آمده کانورسِ وصله‌دار قرض بگیرد، که بشود صفتِ ممیزه‌اش میانِ دوستانِ طلاییش لابد، جولری‌های رنگینِ سوآچش را هم آورده متاعِ معاوضه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌پرسم تو هم می‌نویسی؟ خاطراتت را؟ روزانه‌هایت را؟.. می‌گوید می‌نویسد، آینده را هم می‌نویسد، تا بشود، تا بعد نگاه کند ببیند چه‌قدرش آن‌طور شده که می‌خواسته، که چقدرش را می‌خواهد هنوز پس از گذشتِ زمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد من یک‌جورِ انگار خبر از نفرهاا نرسیده‌ای، نیم‌خند ته‌ِصِدام حزن‌آلود می‌گفتم &lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;شما رفته بودید؟ ای-وآی‌، بداقبال که منم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیک‌های در، تکیه به دیوار، دستم دارد می‌لرزد روی آلبومِ عکسی با تاریخِ پیش از بین‌المللِ اول، از هیجانِ عکس‌ها، از هیجانِ آن‌شب؛ می‌آید جلو که چهارشنبه‌ها نمی‌آیید پس.. که یک شوخی است، که یعنی یک‌بار او رفته و از قضا ما نه... بعد صدای من که &lt;span style="color: rgb(51, 102, 102);"&gt;بداقبال که منم&lt;/span&gt;، با همان نیم‌خندِ تهِ صدای محزونم، انگار که خبر از نفرها نرسیده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همسانیِ تصویرِ خیالین و واقع&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا کِی ملاتِ دنیام خامه است و آجرش شکلات؟ تا کِی توی قصه‌ها(م) می‌خواهم زندگی کنم؟&lt;br /&gt;دخترِ کوچک‌تر نصفِ من سن دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5824864002233594951?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5824864002233594951/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5824864002233594951' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5824864002233594951'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5824864002233594951'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/04/i-dont-want-realism-i-want-magic.html' title='I don&apos;t want realism. I want magic!'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SepJe6opHGI/AAAAAAAABeI/ZfFDa6o3qG4/s72-c/A.+Jeffrey+Wright+_rainbowbrite.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5318445248563152472</id><published>2009-04-15T14:10:00.004+04:30</published><updated>2009-04-15T14:25:20.655+04:30</updated><title type='text'>که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SeWsTCEhl1I/AAAAAAAABeA/8DPbIsMLFic/s1600-h/Harry+Callahan_Eleanor.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 350px; height: 357px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SeWsTCEhl1I/AAAAAAAABeA/8DPbIsMLFic/s400/Harry+Callahan_Eleanor.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5324851577408821074" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div  style="text-align: right;font-family:trebuchet ms;"&gt;پاهای لوس و پوستِ لوس‌تر که من صاحبشان،&lt;br /&gt;یک زخمِ کوچک هست پشتِ پای راست که یعنی حتی آل‌استار هم می‌تواند آسیبش زند&lt;br /&gt;بعد انتظار دارید خانوم باشم و پاشنه بلند؟ نچ، نتوانم&lt;br /&gt;راه و راه و راه رفته‌ام سه روزهایی، شب‌ها دیر خوابیده، صبح‌های زود دیده&lt;br /&gt;دیروز عصر گرفتم خوابیدم، خوابِ مرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوشنبه باران شد، رفت توی من، تا تهِ من، از میانه‌ی گیشا را تا دانشگاهِ معظم، دور-ها در پارکِ لاله‌ی بی آدم.. یادم آمد هجده‌ساله بودم، کاوه‌ی گلسّون رفته بود روی هوا، شلپ‌شلپ فرود می‌آمدم چاله‌ها آب را، تا دمِ درِ موزه، تا نگاهِ خیره‌ی آقای داد، همان‌روز که آقای مانی گفته بود یک پولارویدِ آبیِ بدقواره و من دل داده بودم بهش.. حالا می‌خواهم شلپ نکنم، می‌خواهم فرودِ آبی نیایم تا بیایم بنویسم بزرگ شده‌ام، کیفِ چیتانی روی دوشم، خدنگتر از هر وقتِ دیگر، که اصلا رسالتِ من این است، سر به بالا،لبخندزنان به وقتِ نزولاتِ آسمانی، که مردم یاد بگیرند نباید گریخت، روزنامه روی سر، آن‌طورِ توی فیلم‌ها، نباید که چتر؛ بلند بلند بخوانم نمی‌توانم زیبا نباشم، عشوه‌ای نباشم....رسالتِ من این است که زیبا باشم، حالا که بزرگ شده‌ام، حالا که می‌خواهم&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; بنویسم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; بی‌شلپ.. نامقاوم و ناوفادار به تصمیمی که منم، می‌پرم توی چاله‌ها، گیرم صداش نشود شِلپِپپپپّپ و و بشود شِلپ با ل و پ  ِ ساکنِ کم‌شنو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیساسیس، فکر کردم یک موسیقیِ آسمانی پخش اگر می‌شد، می‌توانستم بمیرم، کام برآمده؛ هیچ آلتِ شنیداری اما نداشتم، فکر کردم لوودویگ جوک-باکسِ من بود، حالا اگر نامرحوم، تند می‌انداختم خودم را آن‌جا و سفارشِ خاصم را می‌شنودم و هیچ‌کس هم نمی‌گفت توقفِ بی‌جا..... می‌روم عدسی ِ کثیف اما بااحترامِ چون غذاخوری‌های پرستاره را بخورم، دست‌های یخ‌زده که من صاحبشان، محتویاتِ ظرف را خالی می‌کنم روی خودم، توی کیفِ چیتانِ دربازم، لابه‌لای تمامِ مدارکِ مهمِ زندگیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوشنبه باران شد، من تمامِ باران‌های شهر را راه دادم توی خودم، و سه درجه پررنگ‌تر شدم... این را نوشتم و خوش‌ش/ت‌ان آمد، اما این یک استعاره نبود، یک خاطره بود، از لحاظِ سارافونِ قهوه‌ای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;___&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محله‌ای باشد که هر سه کوچه‌اش نانوایی، دوتای از سه‌تاش سنگکی، و من نشوم دل‌باخته‌اش؟&lt;br /&gt;صدای آب هم داشته باشد، درختِ شکوفه‌های عجیبِ پررنگِ صورتی، یاس‌های آویزان............. و آفتابِ نرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارم هم که انجام نمی‌شد، می‌گفتم به درک، پیاده-پیاده کوچه‌هاش را می‌پیچیدم&lt;br /&gt;یک راهِ جلوی فرارِ مغزها را گرفتن می‌تواند این باشد، سفارت‌خانه‌هاشان را بگوییم در تهرانی بسازند که می‌شود عاشقش شد&lt;br /&gt;___&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهمن به بهار اومد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این یک خط نباید باشد، یک پستِ مستقل می‌خواهد، یک وبلاگ می‌خواهد مالِ خودِ خودش، اگر که جمله‌اش دو پهلو، که من اوایلِ فروردین را فکر کردم شده، نگهش داشتم تا وقتی که عمیق‌تر، حالا ایهامی ندارد زیاد، همان معنای اول منظور می‌باشد، از لحاظِ برفِ صبحانه‌ی بیست‌وچهارِ فروردینی؛ تلمیح هم دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5318445248563152472?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5318445248563152472/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5318445248563152472' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5318445248563152472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5318445248563152472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/04/blog-post_15.html' title='که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SeWsTCEhl1I/AAAAAAAABeA/8DPbIsMLFic/s72-c/Harry+Callahan_Eleanor.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7338148819051717666</id><published>2009-04-12T01:08:00.005+04:30</published><updated>2009-04-12T13:17:43.083+04:30</updated><title type='text'>The Taming of the Shrew via Die Zauberflöte</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SeGqETN0SnI/AAAAAAAABdw/52S_ihUBjmg/s1600-h/piano+girl.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 359px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SeGqETN0SnI/AAAAAAAABdw/52S_ihUBjmg/s400/piano+girl.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5323723225383062130" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آن‌وقت‌ها که من دانشگاه-رفتنی بودم و مرحوم لودویگ همسایه‌مان، داستانی بود که مکرر، من در حالِ خروج، من بیشتریِ وقت‌ها عجله‌دار، نزدیک‌های در، آقای رستم یک چیز را، که نمی‌دانم چه‌طور می‌فهمید باید چی، می‌گذاشت که پخش..... من سرگردان، عجله از یاد برده، می‌ماندم آن وسط‌ها، مبهوت، که چیست این&lt;br /&gt;این‌طوری شد که سی‌دی‌ها دارم خاک‌گرفته، مدت‌ها نشنیده، اما خاطره‌ی سِحرِ اولی‌شان با من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رام می‌شوم، اهلی می‌شوم، همان وقت که دارم می‌گویم &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نه&lt;/span&gt;، به جِد، و منظورم هم &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نه&lt;/span&gt;، کاملا &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوای فلوت می‌گذرد، من موش می‌شوم، می‌دانم هم آن ته‌ها شاید دره باشد، شاید دریا، می‌دانم که سقوط محتوم، اما آی کنت هلپ ایت، یعنی واقعا نه، و دلم هم نمی‌خواهد راستش، که بتوانم&lt;br /&gt;که باخ را نگذارم برود توی توی توم&lt;br /&gt;که نشوم پنجاه‌ودوتا سفید و سی‌وشش‌تا سیاهِ لاغر و نیفتم زیرِ قویِ دست‌های اسکار پیترسون، که رفته به بهشت، حتما رفته به بهشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد ابله‌ترین‌های زندگیم، آنها هستند که نفهمیدند چی را چه‌وقت باید، یا گناه‌کارتر حتی، که ساکتیِ پالوده به صدای رادیاتور و زِّررِ گذرنده از دیوارِ همسایه‌ها... بعد من گفته‌ام &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نه&lt;/span&gt;، به جدّ گفته‌ام &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نه&lt;/span&gt;، و زده‌ام بیرون&lt;br /&gt;ابله‌ترین‌ها غالبشان حرفه‌شان گره خورده بوده با صدا، موسیقی؛ جادوش را فراموش کرده بودند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-7338148819051717666?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/7338148819051717666/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=7338148819051717666' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7338148819051717666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7338148819051717666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/04/taming-of-shrew-via-die-zauberflote.html' title='The Taming of the Shrew via Die Zauberflöte'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SeGqETN0SnI/AAAAAAAABdw/52S_ihUBjmg/s72-c/piano+girl.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-6559076621449925722</id><published>2009-04-07T23:38:00.000+04:30</published><updated>2009-04-07T23:38:52.741+04:30</updated><title type='text'>دگران روند و آیند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SdukAM5mA3I/AAAAAAAABdM/3YmpshWPJ04/s1600-h/Gueorgi+Pinkhassov_FRANCE.+Town+of+Lille.+EuraLille.+2000..jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5322027708038120306" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 268px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SdukAM5mA3I/AAAAAAAABdM/3YmpshWPJ04/s400/Gueorgi+Pinkhassov_FRANCE.+Town+of+Lille.+EuraLille.+2000..jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:85%;"&gt;سال هنوز نو نشده می‌خواستم بنویسمش، بیلانِ روابطِ محبتیِ هشتادوهفت را&lt;br /&gt;اول یک چیزِ کلی نوشتم، نشد&lt;br /&gt;او را و همگان را سوا کردم&lt;br /&gt;بعد دلم نخواست او-هاش را، با کسی، با اینجا، شریک&lt;br /&gt;که حتی همین سایه‌ی همیشه اینجاش هم دیگر دارد لبریز می‌کند از توی این صفحه&lt;br /&gt;بعد دیدم چه بی‌مزه دیگران&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خلاصه‌اش شاید این&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;من&lt;br /&gt;،سرگردان شدم از کاترینِ ژول و ژیمی که نبودم&lt;br /&gt;،و دختر خوشبخته‌ی کلبه‌ی آفتابی نشدم&lt;br /&gt;، پام دمِ مرزِ لغزیدن، اما تا هشتِ مارس، دوباره شد که سرم را بالا بگیرم&lt;br /&gt;صدونودی‌هام دوروبرم، یک مدتی خوشانم بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آخرهاش دیدم/ یادم افتاد یرما &lt;/span&gt;&lt;a href="http://agrandissement.blogspot.com/2008/03/blog-post_26.html"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;قرار بوده&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; لحظه لحظه عاشقی کند، رنگ داشته باشد&lt;br /&gt;شرمنده‌ی تمام‌وقتی که منم، شرمنده‌ی تمامِ به-گا-داده‌هام&lt;br /&gt;جبران که نمی‌شدش کرد، اما همان‌روزها یک‌بارِ سرتاسر سیاه، یک‌بار با قهوه‌ای‌ها، و سومین بارش سبزِ مرده‌ای هم همراه با کمی سرخی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تهِ تهش رنگی اما نداشتم، یعنی که حواسم به جا نبود، حواسم آنجا نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتریِ وقت را انتظار، انتظار، انتظار.. ما شاید زرافه‌سان باشیم، اما قدم‌هایمان مورچه‌ای است، حالا کو تا رسیدن به ملتقایی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-6559076621449925722?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/6559076621449925722/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=6559076621449925722' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6559076621449925722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6559076621449925722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='دگران روند و آیند'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SdukAM5mA3I/AAAAAAAABdM/3YmpshWPJ04/s72-c/Gueorgi+Pinkhassov_FRANCE.+Town+of+Lille.+EuraLille.+2000..jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1632696525887530178</id><published>2009-03-31T11:50:00.004+04:30</published><updated>2009-03-31T12:05:00.732+04:30</updated><title type='text'>و تو همچنان که هستی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SdHC_GFVPKI/AAAAAAAABdE/4UooSkac-8w/s1600-h/zerkalo.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5319247024121789602" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 321px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SdHC_GFVPKI/AAAAAAAABdE/4UooSkac-8w/s400/zerkalo.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آینه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; بود، من خیلی نزدیک بودم به دیوار/پرده، که تصویرِ او آمد و نشست جای سرد-رنگ‌های آقای روس&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ایستاده بودیم به خداحافظی، از آن خداحافظی‌های مرسوم که کش می‌آیند، فرقش این که حرفِ از یاد رفته‌ای نداشتیم که تازه به یادمان آمده باشد، شاید پا پا کردنِ من سببش که طول‌تر، اشاره‌ای کردم به نقاشیِ پشتِ سرش که کارِ کی.. &lt;span style="color:#336666;"&gt;ش.م&lt;/span&gt;، خم شده بود مایل از روی میز چیزی را برداشته/گذاشته یا جابه‌جا، بازگشت به حالتِ اولیه، &lt;span style="color:#336666;"&gt;ندیده‌ای کارهاش را؟&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد این خم شدنه یک‌هو ان‌قدر پررنگ شد وَ ملموس وَ حجم‌دار وَ زنده که من فهمیدم که به دَرَک که چهارشنبه‌ی آخرِ سال، که نیست، و مدت‌ها بود این نیستی‌ش، من آدمِ دست برداشتن از خیالش نیستم، یعنی توانش را ندارم، و فهمیدم هشتادوهشت را هم همین‌جور شروع خواهم کرد، همین‌جورِ منتظر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آن‌وقت، تازه از پسِ چله‌نشینی‌ها از آن‌سوی بام افتاده بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1632696525887530178?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1632696525887530178/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1632696525887530178' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1632696525887530178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1632696525887530178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/03/blog-post_31.html' title='و تو همچنان که هستی'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SdHC_GFVPKI/AAAAAAAABdE/4UooSkac-8w/s72-c/zerkalo.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-8014163424066074365</id><published>2009-03-22T13:58:00.003+04:30</published><updated>2009-03-22T15:22:04.964+04:30</updated><title type='text'>من به سیبی خوشنودم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ScYX4OoyzJI/AAAAAAAABc8/STuM_3cbRLs/s1600-h/Lucas+Cranach+the+Elder.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 146px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ScYX4OoyzJI/AAAAAAAABc8/STuM_3cbRLs/s400/Lucas+Cranach+the+Elder.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5315962664926760082" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;بعد فکر کردم چندوقت است دندان‌هایم را فرونبرده‌ام در کاملیِ یک سیب، چاقو را رها کردم روی میز&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ملافه‌ی سفید دورادور، روی قرمزی تخت، چشمهام را بستم به آبی اتاق&lt;br /&gt;و سبزی تا سفیدی سیب را&lt;br /&gt;گاز به گاز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضرت کیهان کلهر فتانه‌گی می‌کرد با شهرِخاموشش&lt;br /&gt;دلم خواست غزلِ سعدی بخوانم و گلستانِ هم‌عصر هم در همان‌وقت&lt;br /&gt;دلم خواست خوش‌بوترین عطرم را فرو ببرم&lt;br /&gt;دلم خواست زیباترین تصویرها را در برابرِ چشمانم&lt;br /&gt;سِحرِ آواها به لرزم آورد، طعمِ خودم را چشیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برهنه&lt;br /&gt;تا هماوردی در این مجلسِ ستایش&lt;br /&gt;چرخیدم&lt;br /&gt;چرخیدم&lt;br /&gt;چرخیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزگارم نو شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-8014163424066074365?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/8014163424066074365/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=8014163424066074365' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8014163424066074365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8014163424066074365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/03/blog-post_22.html' title='من به سیبی خوشنودم'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ScYX4OoyzJI/AAAAAAAABc8/STuM_3cbRLs/s72-c/Lucas+Cranach+the+Elder.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2305403155709442005</id><published>2009-03-10T02:18:00.003+03:30</published><updated>2009-03-10T02:28:45.947+03:30</updated><title type='text'>It is Russia I have to get across, it is some war or other</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SbWeaAsDU1I/AAAAAAAABc0/w9PYXA3_ixs/s1600-h/Sam+Taylor-Wood,+Soliloquy+III,+1998.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 353px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SbWeaAsDU1I/AAAAAAAABc0/w9PYXA3_ixs/s400/Sam+Taylor-Wood,+Soliloquy+III,+1998.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5311325505251922770" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;من با دخترهای دیگر هم حرف زده‌ام، از آن‌ها پرسیده‌ام، گاهی هم نپرسیده‌ام، خودشان داشته‌اند می‌گفته‌اند به تعریفی، یا نه داشته‌اند تعریف می‌کرده‌اند و من خودم برداشت کرده‌ام که این‌جور؛ من نشنیده‌ام که هیچ‌کدامِ آن‌دخترها گلایه کنند از هوشیاریِ مدام، یا که دریافت‌های بزرگِ علمی،فلسفی،فرهنگی،سیاسی،هنری‌شان را بگویند آن‌وقت‌ها داشته‌اند پروسس می‌کرده‌اند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;من آدم‌های زیادی را دیده‌ام که به وودی آلن خندیده‌اند وقتِ جستِ &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آنی‌هال&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; که دریافتن ترورِ فلانی کارِ فلان‌کسَک، و من نفهمیده‌ام چرا خنده، این‌طور بود که وودی را دوست نگرفتم آن‌سال‌ها که همه طنز و من خاطره چرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر، سر، سر.. هیچ &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هم&lt;/span&gt;ی آن‌قدر چسب‌دار نیست که بماند پیش‌وندت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شست و اشاره‌اش را چسبانده به هم تا بگوید از فاصله‌ی ذهنِ قضاوت‌گرِ من با لذت‌بَرَم، که کافی است یک حرکت را اشتباه تا اولی فرمانِ ایست بدهد به دومی.. و من نمی‌گویم از پردازشگرم که چه یک لحظه هم از کار نمی‌افتد حتی اگر تماماً درست، تماماً مخصوص &lt;span style="font-size:78%;"&gt;(سلام عباسِ نویسنده، ویرایشِ بیست‌وهفتم‌ش را بی‌خیال)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این همه فرم و رنگ و نور و صدا و طعم و بو اسبابِ بازی‌اش، همین‌ها را هم آنالیز کند لازم نیست خاموش بماند، اما بسنده نمی‌کند، اول هرکدام می‌بردش به خاطره‌ای، خاطره اگر پیدا نکرد از خودش، خاطره‌ی کسِ دیگر، یا که از فیلمی یا که کتابی، بعد همین‌طور شاخه به شاخه تا دور دور دور.. تازه این وقت‌های حضورش است.. وگرنه کائنات غرقه در مشکل، چه وقتِ/جایِ بهتر برای حل کردنشان.. یا به بازی می‌افتد با کلمات، برای نوشتن، برای توصیف، برای توجیه.. لابه‌لا علومش را مرور می‌کند.. یا که برای خودش شعر می‌خواند نریشنِ تصویر، که حواسش باید باشد نکند بلند بلند &lt;span style="font-size:85%;"&gt;( شاعر البته نیست از آن‌طورِ معادلِ فارغ از دنیاش، منطقی‌ترین و متمرکزترین و هوشمندترین من است، هم‌پایه‌ی وقتِ مستی)&lt;/span&gt;....و امان از مقایسه، مسابقه، برگزیدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با دخترهای دیگر هم حرف زده‌ام و جز یکی که هیچ از یاد نمی‌برم که می‌گفت بی‌هیچ یاد و خاطر از لحظه‌ی نخست، دیگران را به یاد ندارم، اما در خاطره‌ام نیست هیچ گلایه از نتوانستن که بی‌خودی.. حالا حواسم بازی‌گوشی می‌کند، یادم باشد آن‌وقت که تمرکزش می‌شود هزار، حرف‌های دخترها را هم طبقه‌بندی بکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2305403155709442005?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2305403155709442005/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2305403155709442005' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2305403155709442005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2305403155709442005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/03/it-is-russia-i-have-to-get-across-it-is.html' title='It is Russia I have to get across, it is some war or other'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SbWeaAsDU1I/AAAAAAAABc0/w9PYXA3_ixs/s72-c/Sam+Taylor-Wood,+Soliloquy+III,+1998.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3657371678666568808</id><published>2009-03-03T03:55:00.007+03:30</published><updated>2009-03-03T12:23:45.827+03:30</updated><title type='text'>از دامنِ تو دست ندارم که دست نیست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sazv7Zin65I/AAAAAAAABcs/qzH_bBTv1Ho/s1600-h/Gifted-Hand.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sazv7Zin65I/AAAAAAAABcs/qzH_bBTv1Ho/s400/Gifted-Hand.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5308881864510401426" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 0, 0);"&gt;پتِ پست‌چی&lt;/span&gt; است که آدمیت جایزه گرفته، دستِ حلقه‌دارش آویزان روی بلندای پشتِ صندلی، نرودا می‌خواند، به اسپانیایی، زبان‌ها می‌دانند افرادها این یکی را اما هیچ‌کس، حسابی گوش که کلمه‌ها را جداجدا به شباهت می‌برند در زبانِ دیگری تا معنی؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فارسیش که دارد می‌کند حواسش هست گیر نکند توی دوتا چشم فقط وقتِ گفتن &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;در چشم‌های بزرگِ تو...&lt;/span&gt;، بعد یک انگشتِ آن‌یکی دست را می‌کشد روی نزدیک‌ترینِ صورتِ جنسِ مقابل که یعنی حسنِ ختام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعتراف که دلِ من غش می‌رود برای &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نِرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;ها&lt;br /&gt;برای آدم‌های مملوِ از هوش که زیاد حرفِ جدی‌شان می‌آید&lt;br /&gt;برای &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;ی چنین&lt;br /&gt;و دست‌هایی که زیبا نیستند، اما توانِ شگفتِ درهم‌آمیختن‌شان با سیاه‌وسفیدیِ کلاویه‌ها حک‌ّشان شده&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;بعد تعریفِ  کشیده‌گی بی‌هنرِ دست‌های تو را می‌کند، هه.. بعد فکر می‌کند کارِ تو هنر، زه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی درختِ آرزوی نسرین‌جون همان‌وقت باید نامه‌ام را می‌چسباندم، یک هم‌چینی لطفا، با انگشتِ نهمِ خالی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3657371678666568808?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3657371678666568808/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3657371678666568808' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3657371678666568808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3657371678666568808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='از دامنِ تو دست ندارم که دست نیست'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/Sazv7Zin65I/AAAAAAAABcs/qzH_bBTv1Ho/s72-c/Gifted-Hand.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3228729728100517085</id><published>2009-02-24T03:54:00.002+03:30</published><updated>2010-02-05T11:24:36.034+03:30</updated><title type='text'>چون دل از دست به در شد مَثَلِ کرّه‌ی توسن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SaM98hu519I/AAAAAAAABcU/nALVry3arOM/s1600-h/Anna+Gaskell,+untitled+%2335+%28hide%29,+1998.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 301px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SaM98hu519I/AAAAAAAABcU/nALVry3arOM/s400/Anna+Gaskell,+untitled+%2335+%28hide%29,+1998.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5306152896029120466" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;یکی از هزاربار صندوقِ مراسلات را بررسی کردن، تا ببینم کدام نامه آمده به جای آن که همه‌ی انتظارم؛&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div  style="text-align: right;font-family:arial;"&gt;یکی هست از مُجلدِ رخساره، که &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0); font-weight: bold;"&gt;پرینس علی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; مان بیفزوده من را به اعوانی و انصاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین جرقه است که این هم آلترناتیوِ دیگر، طراحی‌پارچه.. بعد می‌بینم نه، مثلِ همان‌وقت که توی مصاحبه‌ی سینما برگشتم به ممتحنین که &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;رد شدنِ اینها نهایتِ عذابم نیست و بل که آن روز که عکاسی را هم...&lt;/span&gt;؛ یک شبی به آقای قشنگ، آن‌وقتی که داشت می‌شد طراحیِ پارچه‌ام، گفتم &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;اگر که &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 102);"&gt;تد&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;نه و &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پرینس‌علی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; هم نه، آن‌وقت...&lt;/span&gt;. و از این زشت‌تر البته حرف نبود برای زدن، به شاخِ شمشادِ نگاه‌هاخیره‌کنمان آن‌‌هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد غصه غصه، که تازه این عکاسی هم که برلین است حالا چرا، و تازه از کجا معلوم این یکی مصاحبه را قبول، که آن همه گذشته ازش..... و اندوه اندوهِ نم به چشم‌آور که اصلا عکاسی من را برازنده‌تر، آن‌همه چشم‌انداز که ترسیم کرده بودم خودم را در مقامِ سینماگر دودِ هوا؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هه! من آخرش طراحیِ‌پارچه هم قبول نمی‌شوم و حتی فرش و حتی صنایع‌دستی و حتی مرمت همدان.. بعد می‌شوم مثالِ سال‌هایشان، آن دختره که رتبه‌ش خوب بود اما ماند پشتِ کنکور که ماند&lt;br /&gt;یا می‌روم آزاد و هی می‌سلفم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;____&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روزِ اول از مرحله‌ی اولِ پذیرشِ ناپذیرفته شدن:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رحم ندارد کانالِ فرانسه/آلمانی هنر، بعد از ده روز تکرارش گرفته، نمی‌فهمد آن مچ‌های باریکِ کتاب را ورق‌زن پوشیده در سبزِ روزهای توی فیلمی، حکمِ دود را حلقه‌حلقه‌ی مملوِ از رضا و لذت بیرون‌دادن است در مقابلِ سیگاریِ ملزم به ترک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتظارِ مروت از کانالِ انگلیسیِ خبر؟ خیالِ خوش.. همین امشب باید خوش‌رنگ‌ترین تصویرهاش را رو کند، که درکِ خُسرانِ بی‌تهَت بسوزاند تا ژرفِ جانت را.. و بعد ضربه‌ی آخر، دوربین را که داری فکر می‌کنی آخ که چه بالاست رها کند، همان‌جورِ یلخی‌ش بیاید بنشیند پای سفره، توی کادر جا نشود، تو بگویی با همان نارنجیِ پیش از سفر، خواهرت بگوید قرمزست این، دلت بگیرد که قرمز به تنش را ندیده‌ای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرداش باز بنشینی سر تا تهش را.. ندانی به تحسینِ تصویر و صدا یا به کششِ آن یک لحظه‌ی از راست توی تصویر آمدن؛ مسخرگی و ناموزونیِ قیافه‌ت را بدانی خودت، با لب‌های آویزان خیره به سفره‌ای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;____&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقصیرِ آقای سعدی هم هست&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به جای این که با واقع‌گرایی ِنهایتِ مثبت‌اندیشی چاشنیش حالیت کند که&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;  Remember that rejection tells nothing about the person being rejected or the person doing the rejection. All it says is that you two as a couple is probably a bad idea&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;هی دم از عهدِ تغیر نپذیر و به جفایی و قفایی نرفتنِ عاشقِ صادق و مذمتِ یاروی نامردِ ملامت نَکِش و غمِ جان‌دار و بیمِ دگران اندیشه‌ورز...&lt;br /&gt;حالا هی پیِ درمانِ دردِ نو باش در نسخِ کهن.. ورطه‌ی عشق و دریای کران ناپدید کجا بود حضرت، همین یک سالِ گه‌به‌گاهی هم مضحکه‌ی دنیامان کرده&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;بعدالتحریر و تفکیر - من که شرحِ مشتاقی نکرده‌ام و طرحِ پیشنهادی نکرده، و ملامت‌ نکشیده‌ام، و جفا ندیده‌ام، و قفا ندیده‌ام، و نادیدن را گرفته‌ام نارضایتی... شاید، باید، باز هم، یه‌کمِ دیگر هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3228729728100517085?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3228729728100517085/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3228729728100517085' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3228729728100517085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3228729728100517085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/02/blog-post_24.html' title='چون دل از دست به در شد مَثَلِ کرّه‌ی توسن'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SaM98hu519I/AAAAAAAABcU/nALVry3arOM/s72-c/Anna+Gaskell,+untitled+%2335+%28hide%29,+1998.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5257384293606266493</id><published>2009-02-21T12:36:00.001+03:30</published><updated>2009-02-22T00:25:54.193+03:30</updated><title type='text'>You're never too old, too beautiful, or too smart to be rejected. Rejection happens to everyone</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SZ_DpNkO3DI/AAAAAAAABcE/0AynYOSjWUs/s1600-h/rejected.gif"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SZ_DpNkO3DI/AAAAAAAABcE/0AynYOSjWUs/s400/rejected.gif" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5305173998849416242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;فکر می‌کنم فوقش مثلِ همان‌وقت که مصاحبه‌ی سینما رد شده بودم، و مصاحبه‌ی تاتر رد شده بودم، و باید می‌رفتم انتخابِ آخرم را، انتخابِ از روی شوخی و خنده‌ام را، طراحی پارچه‌ام را می‌خواندم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;مثلِ همان‌وقت، اما نه کسی که آرام خبر را بگوید &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(اگر درونِ این مرزها بود الان آن آدمه، هم این وظیفه هم برعهده‌ی خودش، که آشنای اول)&lt;/span&gt;، نه کسانِ بسیار که به دل‌داری و حق‌خواهی، نه من که روزها گریه، گریه، گریه، که کرختی فقط&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طراحیِ پارچه خوشم هم آمد، اما نتایجِ ماهِ بهمن که آمد، عکاسی که می‌توانستم بخوانم، توی خیابان آدم‌ها رد می‌شدند و تبریک، که بد نبود پارچه، شبیهِ تو اما نه.. و من یک‌بارهایی هم فکر کردم در دلم که شبیهِ من چه جور چیزی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلِ همان‌وقت، اما نه چهارسال و بیشتر مطمئن بودن که سینماگر خواهم شدن، که یک‌سالِ این وقت‌های بزرگ‌سالی چه طولانی‌تر می‌گذرد از پنجه‌های نوجوانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن سینما نخواندنه، تاتر نخواندنه زندگیِ من را تغییر داد اما، گیرم زود خودم فهمیدم که آن‌ها هم شبیهِ من نه، که امکانش هم بود باز زدن به آن جاده، که خودم با پای خودم رفتم و با زبانِ خودم گفتم که نمی‌خواهم.. زندگیم را تغییر داد ولی، همین عقده‌ای که من را همیشه عاشقِ مردهای کوتاه‌ساز و مردهای مستندساز می‌کند بدترینِ عواقبش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلِ همان‌وقت، بیشترین شُکش از آن که رتبه‌م خوب، که سوادم بیشتر از باقی، که قبولیم حتمی بی‌جای شَک؛ که اطمینان از این‌ که بدی نیستم و بازخوردهاش آن‌قدر هم‌سوی خواستِ من تا حالای این بی‌خبری بد خبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من راهِ دانشکده‌ی طراحیِ‌پارچه را نمی‌دانستم، یعنی جز دانشکده‌ی دراماتیک و تالارِ فارابی، تعریفی نبود در ذهنم از دانشگاهِ هنر؛ اما خوشحالی بی‌جانی داشتم از اینکه به شوخی، به خنده انتخابِ دیگری هم کرده بودم و لحظه‌ی آخرِ دادنِ انتخاب‌ها کدِ دانشگاهِ زنانه را که به اشتباه، عوض... و حالا مستاصلم که اصلا طراحیِ پارچه‌ای هست که من را راه دهد، نکند که کد را اشتباه، که مجبور شوم سال‌ها محبوسی در دانشگاهِ زنانه، که خوشم هم که بیاید ازش، شبیهم اگر نباشد چه؟، که درست که دراماتیک جای من نبود، اما عقده‌اش اگر بماند چه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبری&lt;br /&gt;نیست&lt;br /&gt;هنوز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اگر که شد، اگر که ریجکشنِ صریح، باید شال و کلاه کرده، هفت عصای آهنین در مشت و بیست‌جفت کفش آهنین به پای، به دنبالِ مقصدِ دیگر بروم... بدیش این‌ است که من هیچ وقت دست‌خالی نمانده بودم بی هیچ آلترنانیتوِ دیگر، همیشه یک طراحیِ پارچه‌ی نقد بوده، یک عکاسیِ پتانسیل،  یک راهِ برگشتِ قدری دورتر/ قدری سنگلاخ‌تر به همان سینما&lt;br /&gt;___&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هاه! عنوانم گویاست که حتی متوسل شدن به &lt;a href="http://www.wikihow.com/Get-Over-Rejection"&gt;ویکی‌هاو&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5257384293606266493?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5257384293606266493/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5257384293606266493' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5257384293606266493'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5257384293606266493'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/02/youre-never-too-old-too-beautiful-or.html' title='You&apos;re never too old, too beautiful, or too smart to be rejected. Rejection happens to everyone'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SZ_DpNkO3DI/AAAAAAAABcE/0AynYOSjWUs/s72-c/rejected.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-6059296938260475118</id><published>2009-02-10T11:49:00.003+03:30</published><updated>2009-02-12T01:01:54.803+03:30</updated><title type='text'>she experiments on herself in order to produce art</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SZE5Sip-TMI/AAAAAAAABb8/bnXHpxmBaJg/s1600-h/Sophie+Calle_The+Hotel,+Room+29+_1981.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 280px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SZE5Sip-TMI/AAAAAAAABb8/bnXHpxmBaJg/s400/Sophie+Calle_The+Hotel,+Room+29+_1981.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5301081227095067842" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;باید بِغَم سه‌غا آذَغی&lt;/span&gt;.. گوش‌هامو شفا‌ف‌ کردم و فکر کردم خواهره هم همین‌جور می‌شنوه که من؟..گلزاغ خانوم،  خانومِ رفت‌وروب‌گرِ تازگی‌ها داشت حرف می‌زد و هی &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;غ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; به‌جای &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;.. اهلِ نقطه‌ای در خراسان و این لهجه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;شب، واقعیات یک‌به‌یک ردیف شدند پشتِ هم&lt;br /&gt;کلن فارسی‌ش بده و معلومه معنای شصت درصدِ گفتنی‌های ما رو نمی‌فهمه&lt;br /&gt;آدرس نمی‌دونه مطلقن&lt;br /&gt;قدش بلنده، ابروش کمند&lt;br /&gt;و حالا این &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; ها که می‌شدند &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;غ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ.. سوفی.. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sophie_Calle"&gt;سوفیِ کلِ &lt;/a&gt;نازنین.. چه کسی جز تو می‌تواند؟ پس این است پروژه‌ی تازه، بعد از &lt;a href="http://www.tate.org.uk/servlet/ArtistWorks?cgroupid=999999961&amp;amp;artistid=2692&amp;amp;page=1&amp;amp;sole=y&amp;amp;collab=y&amp;amp;attr=y&amp;amp;sort=default&amp;amp;tabview=worklist"&gt;اتاق‌های هتل ونیز&lt;/a&gt; که به اسم تمیزکُن توش کار گرفتی و اسباب و درهمی ِ مانده‌ از مسافرها را &lt;a href="http://www.medienkunstnetz.de/works/hotel/"&gt;توصیف و عکاسی&lt;/a&gt;، پاشده‌ای آمده‌ای اینجا، فارسیِ دست‌وپا شکسته آموخته‌ای و &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آشفته‌گی به سبکِ ایرانی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; را کار می‌کنی؟&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;فقط... نمی‌خواهم توی ذوقت بزنم‌ها، ایده‌ات که باحال، آن‌هم با این همه زحمت، اما بد نیست مطلع باشی، همین ماها، نسلِ جوان ِعکاسانِ ایرانی، تقریبا تمامِ برجای مانده‌هایمان را ثبت نموده‎ایم، جای خواب و سطلِ زباله و ته‌مانده‌ی غذا و الخ... و تا آن‌جا که من می‌دانم یکی- دو چیز بیشتر نمانده، که یکی‌ش قطعا توی اتاقِ من به هم نمی‌رسد.. اما کیپ‌آن دِ گود جاب رییس&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;راستی.. پنجاه‌ و چند هم هیچ بهتان نمی‌آید، خوب می‌کنید کمتر می‌گویید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-6059296938260475118?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/6059296938260475118/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=6059296938260475118' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6059296938260475118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6059296938260475118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/02/she-experiments-on-herself-in-order-to.html' title='she experiments on herself in order to produce art'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SZE5Sip-TMI/AAAAAAAABb8/bnXHpxmBaJg/s72-c/Sophie+Calle_The+Hotel,+Room+29+_1981.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1886047646744534146</id><published>2009-02-04T02:05:00.003+03:30</published><updated>2009-02-07T01:36:41.424+03:30</updated><title type='text'>من چشم از او چگونه توانم نگاه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SYjG8WSEhkI/AAAAAAAABb0/zyq8ZbxB86g/s1600-h/Gerlovina+-+red_horse.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 316px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SYjG8WSEhkI/AAAAAAAABb0/zyq8ZbxB86g/s400/Gerlovina+-+red_horse.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5298703701677213250" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اصلا دمِ سازمانِ امنیت گرم&lt;br /&gt;بگذار هی ممنوعتان کنند&lt;br /&gt;ساز زدن‌شان را، بهانه که نواختن در جمع‌های خودمانی&lt;br /&gt;فیلم‌هایتان را، بهانه که نمایشِ تک‌نفره، بهانه که پیشتان ماندن&lt;br /&gt;من خسیسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توپ‌های پرملاتِ &lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt;مین&lt;/span&gt; را جایزه می‌گیری که ناخسیس‌ترینی&lt;br /&gt;پشتِ سرِ هم می‌ندازیشان بالا که &lt;span style="color: rgb(0, 102, 0);"&gt;گذاشتی حالا دادی که اگر دوست نداشتی نه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من دوست داشته‌ام کارت را&lt;br /&gt;و حتی جز دو یا سه بارِ لحظه‌ تن ندادم به وسوسه‌ای که انعکاسِ روزنامه‌خوان را دید بزنم به جاش توی مونیتور&lt;br /&gt;و یک‌جاهاییش لبخند، و یک‌جاهاییش اخم، و یک‌جاش که تکان.. &lt;span style="font-size:85%;"&gt;یعنی شد که بی‌خیالی که نشسته‌ای پشتِ من، با آن مرضِ ریشه‌دارِ بیننده را پاییدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دوشنبه است، من جایزه‌ی چهار هفت را شمردنم را دارم می‌گیرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک لبخندِ گنده نشسته بود روی لبم تهش&lt;br /&gt;به گنده‌گیِ لبخندِ دی‌شب وقتی از &lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt;مین&lt;/span&gt; زده بودم بیرون، قهوه و شیرینی را در رگ زده&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که سردم نبود، و خیسی امری بود بیرونی، و ترافیک و شب و اتوبوس &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شولوغ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;با خوش‌بینیِ ِلااقل خطِ ویژه‌اش خلوت‌تر ترک نمی‌انداخت لبخندم را، و گوش‌هام پرِ باغچه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشاره‌ای... بارِ اول را.. اتفاقِ آن روزت اما اشتباه است، خاطره‌ها هم‌خوان&lt;br /&gt;پنج ماه زودتر را می‌گویی و می‌بینم که سرِ زبانت که با همین لباس‌ها، نمی‌گویی&lt;br /&gt;همین‌ها را پوشیده‌ام که یادت بیاید&lt;br /&gt;که پس آن روز من هفتادساله نبوده‌ام وگونیِ سیب‌زمینی نبوده‌ام و مانده‌ام به خاطر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این چه وضعی است پس، تا کی دلِ من پر هوس و حواسِ شما جمع و هیچ که هیچ&lt;br /&gt;که آن راهروی آشتی‌کنانتان به چه کار می‌آید پس وقتِ اتصالِ من به دستگیره از سوی لچک&lt;br /&gt;حالا که من حتی اشتباهی هم نگرفته‌ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که اصلا مگر می‌شود دل نباخت به کسی که میان آن عکس و نقاشی‌های امضای مهم‌دار، یک پوسترِ سیمپسنز دارد&lt;br /&gt;که شکلاتِ &lt;span style="color: rgb(102, 51, 51);"&gt;مین&lt;/span&gt;* را می‌داند&lt;br /&gt;و آخ از آن بیست در یک متری که خودِ خودِ آبادی، در چهاردقیقه‌ایِ محله‌ی تازه‌نمای ما، و یک‌دقیقه‌ایِ آن برج‌ها که خودِ مدرنیسم،&lt;br /&gt;که صدای آب دارد و باریک‌تر باید بشوی تا راه بدهی به پنبه‌زنی که معلوم نیست از کجا آمده اصلا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*که حتی اسمِ کاملش این نیست و من اینجا هم نمی‌نویسم، بس که خسیسم؛ و بدرستی که درک‌کنندگانش طعم ِ بهشت‌ را یافتگانند بر روی زمین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1886047646744534146?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1886047646744534146/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1886047646744534146' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1886047646744534146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1886047646744534146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='من چشم از او چگونه توانم نگاه'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SYjG8WSEhkI/AAAAAAAABb0/zyq8ZbxB86g/s72-c/Gerlovina+-+red_horse.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3171371520503966038</id><published>2009-02-01T04:33:00.000+03:30</published><updated>2009-02-01T04:34:29.492+03:30</updated><title type='text'>If there’s a bright center to the universe, you’re on the planet that it’s farthest from</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SYSJVieSTwI/AAAAAAAABbs/7AgThCA5VQE/s1600-h/David+Maxwell+for+The+New+York+Times.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 213px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SYSJVieSTwI/AAAAAAAABbs/7AgThCA5VQE/s400/David+Maxwell+for+The+New+York+Times.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5297510064818638594" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;چراغ‌آویزِ سقفی خراب شده&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;لامپ دویستو زدم به کاردستیِ دروغیِ الکترونیکیِ بچه‌ها که در واقع اثرِ پدربزرگه‌ست، گذاشتمش رو زمین&lt;br /&gt;اتاق نیم روشنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا وسوسه‌ی زانوهای بغل‌گرفته پیروزم نشه که مبادا عوارضِ کشککی&lt;br /&gt;کفشِ پاشنه‌بلندِ مشکی کردم پام و راست روی چپ و کامپیوتر بالاش&lt;br /&gt;گاهی راست رو افقی می‌کنم و با آفرین نگاش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دونم چرا لامپِ زمینی نورش سه‌تا کمتر از هواییه&lt;br /&gt;نمی‌دونم چرا کفشِ پاشنه‌بلندِمشکی و ساق‌های نیم‌متریِ سمباده‌کشیده‌ی من توی این اتاقِ نیمه‌تاریک غم‌انگیزه&lt;br /&gt;نمی‌دونم چرا هرچیز سرِ جای خودش جواب‌دِهِه&lt;br /&gt;نمی‌دونم چرا چیزها سرِ جاشون نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3171371520503966038?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3171371520503966038/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3171371520503966038' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3171371520503966038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3171371520503966038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/02/if-theres-bright-center-to-universe.html' title='If there’s a bright center to the universe, you’re on the planet that it’s farthest from'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SYSJVieSTwI/AAAAAAAABbs/7AgThCA5VQE/s72-c/David+Maxwell+for+The+New+York+Times.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-721210067341767590</id><published>2009-01-26T02:23:00.004+03:30</published><updated>2009-01-26T03:05:58.217+03:30</updated><title type='text'>Wait.. we embraced.. we were happy.. happy.. what do we do now that we're happy.. go on waiting.. waiting.. let me think.. it's coming.. go on waiting</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXzs1AyZ_5I/AAAAAAAABbc/HRRj9YAz9VI/s1600-h/Cindy+Sherman_from+FilmStill_1979.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 298px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXzs1AyZ_5I/AAAAAAAABbc/HRRj9YAz9VI/s400/Cindy+Sherman_from+FilmStill_1979.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5295367657369501586" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;نوشته بود نیست سه‌هفته‌ای را&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نوشتم که می‌شوم هفته‌شمارش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز‌تر به انجام می‌رسد این مشغله&lt;br /&gt;و نه که حالا به قول خودش &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;الساعه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;.. می‌دانم باز روزهااا، اما دیگر وظیفه‌ای برعهده‌ نیست من را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در این سه هفته شد وقت‌هایی که ببینم خودم را لحظه، دقیقه، روز شمار&lt;br /&gt;و پیش آمد وقت‌هایی از &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چرایی&lt;/span&gt;.. که لگامِ ذهنِ پرسش‌گر را کشیده و نهیبِ هشدار که شمارش‌گری فقط&lt;br /&gt;بشمار،&lt;br /&gt;بشمار،&lt;br /&gt;بشمار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این سه هفت را افزون بر هفت‌های قبل‌تر، تا بدانی این شمارشگر چقدر غافل است از سبب و حاصل&lt;br /&gt;و آخ از آن بهانه‌ی مضحک که شده سائقش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-721210067341767590?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/721210067341767590/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=721210067341767590' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/721210067341767590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/721210067341767590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/01/wait-we-embraced-we-were-happy-happy.html' title='Wait.. we embraced.. we were happy.. happy.. what do we do now that we&apos;re happy.. go on waiting.. waiting.. let me think.. it&apos;s coming.. go on waiting'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXzs1AyZ_5I/AAAAAAAABbc/HRRj9YAz9VI/s72-c/Cindy+Sherman_from+FilmStill_1979.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2534934631986833711</id><published>2009-01-24T03:15:00.003+03:30</published><updated>2009-01-27T20:33:26.653+03:30</updated><title type='text'>I wanna be bigger, stronger, drive a faster car</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXpWdk41_BI/AAAAAAAABbU/e9irR0Dri0c/s1600-h/Robert+Mapplethorpe,Cindy+Sherman,+1983.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 317px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXpWdk41_BI/AAAAAAAABbU/e9irR0Dri0c/s400/Robert+Mapplethorpe,Cindy+Sherman,+1983.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5294639378045729810" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;جمعه.&lt;/span&gt; کارِ خوبیه روزانه نوشتن، توی تقویم نوشتن، که هی مقایسه‌ی روزای سال‌ها با هم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;که حالا من می‌دونم جمعه‌ی پارسالیِ این‌وقتی، رفته بودیم سیلک‌راه نمایشگاهِ تداومِ کاریه استاد ب.ج&lt;br /&gt;که توی تقویمه ننوشتم، اما یادمه دامنِ مربع‌های گُلین رو بسته بودم رو شلوار و همین شالِ قرمزِ زعفرون-طوره که  امسال سرِ خواهره.. که بخوام امسال هم همینا رو بپوشم، اما که قرارمون نیست به اونجا، که ترسوییِ از مبادا همان سرمان بیاید که بارِ پیشین،&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;- منظور لوزر-وِی را چهارنعل رفتن است تا نهایت و از شدتِ غصه‌ی دوست‌نداشته شدن نفهمیدن که چه زیاد است راه-&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلیت‌ها رو باید از تیارتِ شهر ابتیاع کرد، حتی اگه مولوی.. می‌دونستی؟.. نمی‌دونستیم&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;- چهارشنبه اما دوتا کارِ خوب دیدیم، عروسکیِ آقای غ &lt;span style="font-size:78%;"&gt;(که یکی از ده‌تا قابلِ احترام‌ترینِ عالمِ هنرِ این مملکت)&lt;/span&gt; و اون لهستانی غولا که مهمونِ این هر سه سال.. به همراهی و سعیِ خانوم ژاپونی و آقا -&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بلیت نداریم و آشنای درست هم نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ح برگشته و هنوز ندیدیمش&lt;br /&gt;نیم‌پیاده و آسه‌آسه&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;- یه نمایشگاهِ نقاشی هم می‌بینیم توی کوچه بالایی که کاراش هم خوبه تقریبا و بی‌ادا و هم خیلی ارزون، و کسی سی‌صد و پنجاه چوق ِ اضافه نداره بده به من که بخرم یکی‌شو؟؟-&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اطلاع‌رسانی درست بوده و حجیم‌تر شده ح، نه که چندوقته ندیدیمش همون حرفای خیلی‌خیلی قدیمی با همون‌جورِ آب‌وتابِ معمولش..&lt;br /&gt;من که دامن مربعیه رو نپوشیدم، که دامنم بنفش‌ و شالم بنفش.. اما ح داره می‌ره نمایشگاهِ کاشتنِ فروغ و مهمون سگِ صابخونست، از قدیم گفتن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شلوغه&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.     .  .   . .     .   .     .&lt;br /&gt;.           .  .                                .          .             .           .           .             .&lt;br /&gt;اینا که مهم نیست اصلا&lt;br /&gt;اصلِ مطلب اینه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال به آقای عکاس &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(&lt;a href="http://agrandissement.blogspot.com/2008/01/blog-post_29.html"&gt;با سر برهنه‌ که بدجور خودش را جا کرده کنار ِتنها عکسی که من از آن آقا دارم&lt;/a&gt;)&lt;/span&gt; می‌گم سلام آقای ک &lt;span style="font-size:78%;"&gt;(دیگه کلی آشنا محسوب می‌شیم، پی‌آمدِ مهمونیِ بی‌ربط‌ها)&lt;/span&gt;، دورِ بعد وایمیستیم و گپ می‌زنیم &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(جورِ انگار مجبوریِ گپ‌هامون، که من هی دودو می‌زنه چشمام به پشتِ سرش که یه نجات‌دهنده پیدا شه و در برم و اون حوصله‌ش سر می‌ره لابد که این دختره‌ی کسالت‌بار لاسم بلد نیست بزنه)&lt;/span&gt;، می‌گه فیلم هم می‌سازه، می‌گم &lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;همون که با...&lt;/span&gt;.، می‌گم &lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;منتظرم برگرده و فیلمو ببینم&lt;/span&gt;، می‌گه می‌شه پیشِ خودش هم، می‌گم &lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;آره اما منتظرم ..... برگرده، منتظرم........&lt;/span&gt;..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این منتظرم برگرده، توفیرِ پارساله تا امسال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه هم برگشت و هیچی، پا می‌شم می‌رم پیشِ همین آقای عکاس،&lt;br /&gt;فیلمه رو می‌بینیم و سعی می‌کنم چشمام دودو نزنه اصلا،&lt;br /&gt;که لابد واقعا نجات‌دهنده در گور&lt;br /&gt;که اصلا  مگه برای چیزی جز این قرارمه به انتظار؟&lt;br /&gt;فیلم‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2534934631986833711?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2534934631986833711/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2534934631986833711' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2534934631986833711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2534934631986833711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/01/i-wanna-be-bigger-stronger-drive-faster.html' title='I wanna be bigger, stronger, drive a faster car'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXpWdk41_BI/AAAAAAAABbU/e9irR0Dri0c/s72-c/Robert+Mapplethorpe,Cindy+Sherman,+1983.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3027681745994677324</id><published>2009-01-19T01:33:00.006+03:30</published><updated>2009-01-19T01:58:18.490+03:30</updated><title type='text'>زانکِ دلم هر نفسی دنگ خيال تو بود</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXOnvXt9VqI/AAAAAAAABas/Q6nkGsNJ7kg/s1600-h/Jacob+Aue+Sobol_GreenLand.2001.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXOnvXt9VqI/AAAAAAAABas/Q6nkGsNJ7kg/s400/Jacob+Aue+Sobol_GreenLand.2001.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5292758419352934050" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;چون که من از دست شدم بر رهِ من شیشه منه.. نه، خیالتان راحت، این‌بار لیوانِ آب را واژگون نکردم، یا که ظرفی را بیاندازم از دست.. از خصوصیاتِ بزرگ بودن همین‌هاست، همین قراری که من در ظاهر کمی از آن بهر‌ه‌مندم.. این را اما داشتم می‌خواندم از کنارش که گذشتم، نگاهش هم نکردم، صورتی &lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);"&gt;(همان که بعدها صداش می‌کردیم /یاسی)&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;لباسش البته رفت توی چشمم و آن نگاهِ &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;من که برترم‌&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;اش، سلام هم ندادم، شاید اگر برتر نبود یا من&lt;span style="color: rgb(102, 51, 102);font-size:78%;" &gt; (آخه این جمله رو چه‌جور می‌خواستی تموم کنی فرزند؟؟!؟)..؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;خواهره گفت امروز نگاهت نمی‌کنم خیلی، خنده‌ام می‌اندازی.. از جهت لوزر-بوده‌گی؟.. آری، و آن‌وقت خودش یک لوزر بود، و من هنوز امیدکی داشتم.. بی-مووی می‌دیدیم، اما نه آن‌طور که می‌باید با کف و سوت و پفک، به‌مانند انسان‌های محترم، و من یکی از آن‌ها نیستم، قاه‌قاهم را سر می‌دهم و آدامسم را می‌ترکانم و غولِ خانواده بالشِ بسیار نرم و گرمی است.. زنگ که به صدا در می‌آید، زیر لب می‌پرسم یعنی کی می‌تونه باشه.. غول معنی می‌کند که قتل، یادآوری می‌کنم که انگلیسی می‌دانم.. تمام که می‌شود، دارم کمربندِ واشده را جمع‌وجور که خواهره بگوید پشتِ سرت را.. و من یک لوزر نمی‌باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون که من از دست شدم... دارم این‌را می‌خوانم و می‌گذرمش، ایستاده، صورتی به تن و آن نگاهِ.. و من سلام هم نمی‌دهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یک آبی هم پوشیده‌ام، یک آبی ِ آبی که نگویند بدرنگ، که معلوم شود هر رنگِ پارچه روی هر رنگِ پوست است که بد می‌شود یا خوب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گم می‌شود.. عادتش است گمانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بشمار دو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبیِ به برِ آن‌روزم آستین نداشت، بارِ دومین حاضری، تابستان&lt;br /&gt;نوشته را هم همان‌وقت.. نیمه، تا بماند در پستوی نگارنده&lt;br /&gt;قرارم بود با خودم که تصویرش هم بکنم با هر شمارش.. شاید تا نرود از یادم، که چی را دارم می‌شمرم اصلا&lt;br /&gt;این‌روزها اما نوشتنم نمی‌آید&lt;br /&gt;و حالا این را که قرار نبوده.. که کامل هم نیست حتی.. که کاملش هم نمی‌توانم بکنم، از جهتِ ازیادبرده‌گی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3027681745994677324?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3027681745994677324/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3027681745994677324' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3027681745994677324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3027681745994677324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/01/blog-post_19.html' title='زانکِ دلم هر نفسی دنگ خيال تو بود'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SXOnvXt9VqI/AAAAAAAABas/Q6nkGsNJ7kg/s72-c/Jacob+Aue+Sobol_GreenLand.2001.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-8739426471504557840</id><published>2009-01-12T16:35:00.005+03:30</published><updated>2009-01-17T14:17:17.853+03:30</updated><title type='text'>بیخِ مداومت را روزی شجر بروید</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SWtAzscUjpI/AAAAAAAABak/EjHhAWYEPA4/s1600-h/the-green-wall.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 279px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SWtAzscUjpI/AAAAAAAABak/EjHhAWYEPA4/s400/the-green-wall.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290393444124233362" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;                        ما نشسته بودیم توی آشپزخانه، من داشتم محاکمه می‌شدم چرا به خارجی‌ها سرویسِ اضافه می‌دهم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;محاکمه‌گر: آقای کیوریتورِ خودش از قِبَلِ همین خارجی‌ها به هرجا رسیده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;من فقط پیِ یک روایتِ درست بودم، حالا که خارجی قصه‌اش را می‌بافت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پیِ سرخاب-سفیداب مالیدن ِ روی ِ آکنه‎ایِ عروسِ گلمان ایران‌ خانوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نفع که از خارجی به من نمی‌رسید هیچ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;چندشم هم که می‌شد ازش، با آن پررویی‌ش، با آن بوی گندِ همیشه‌گیِ دهانش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;گفتم تهش شاید وصل شدن از طریقش به رییسِ بزرگ، عکاسِ غولِ هم‌وطنِ آن‌ورِ آب‌ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;اصلا می‌خواهم بروم زیرِ سایه‌ی یک نامِ بزرگ، اعترافم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;همین‌وقت‌ها بود که آمد توی آشپزخانه، با نامِ بزرگِ موروثی‌ش لبخندِ کجی زد و رد شد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="AR-SA"&gt;دو فصل گذشته از این خاطره، من همان فرداهاش سایه‌ی آن نامِ بزرگ را بخشیدم به رهایی از بوی بد و بلاهت و خود-برتر-بینی ِ سفیدپوستانه‌ی خارجی&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;آقای کیوریتور از قِبَلِ رفقای فرنگی‌ش طی‌الارض می‌کند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;او، با آن نامِ بزرگِ موروثی‌ش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;_&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;      &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بشمار یک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از سری پست‌های "تیرِ چراغِ برق و سیگار" ( سلام آ)&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;‌____&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;          &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آدم چه‌قدر که بد باشد حالش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; The perfect sky is torn&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;را می‌شنود &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;The perfect guy is tall&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;که صدالبته فکتی است غیرقابل‌انکار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-8739426471504557840?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/8739426471504557840/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=8739426471504557840' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8739426471504557840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/8739426471504557840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/01/blog-post_12.html' title='بیخِ مداومت را روزی شجر بروید'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SWtAzscUjpI/AAAAAAAABak/EjHhAWYEPA4/s72-c/the-green-wall.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7320401857637017613</id><published>2009-01-09T19:10:00.002+03:30</published><updated>2009-01-12T16:55:42.111+03:30</updated><title type='text'>You can't wait for inspiration. You have to go after it with a club</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SWdwipvvLgI/AAAAAAAABac/mQwST0vl2aI/s1600-h/Joseph+Beuys_+Virgin+%28Jungfrau%29,+April+4,+1979.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 387px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SWdwipvvLgI/AAAAAAAABac/mQwST0vl2aI/s400/Joseph+Beuys_+Virgin+%28Jungfrau%29,+April+4,+1979.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5289320027993878018" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;سیلویا که صبح به صبح کاغذها را می‌چید جلوش.. نوشتنش که نمی‌آمد.. کیک که می‌پخت به جاش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فکر می‌کردم هه! شعرنوشتن مگر این همه آداب دارد.. که اراده کنی، که فکر کنی، که با برنامه&lt;br /&gt;بس که از بچه‌گی جمله‌ی خنده‌دارِ "شعر جوششی است نه کوششی‌"شان را توی سرمان کرده بودند&lt;br /&gt;بعد برمی‌داشتند می‌سرودند به مناسبتی.. به جوشش؟ هه&lt;br /&gt;نقاشی هم این‌جور بود لابد به نظرم.. نه که هرروز کارت‌زده بنشینی به پاش&lt;br /&gt;آهنگ‌سازی کمتر.. کلِ هنر ای‌ی‌ی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکاسی مستند که پایه‌اش به برنامه بود و تحقیقات&lt;br /&gt;اما این که وقت، وقت، وقت بگذاری برای پیدا کردنِ موضوعِ عکس‌های هنرمآبانه‌ت&lt;br /&gt;که یادداشت‌ها برداری&lt;br /&gt;کلافه شوی از بی‌موضوعی گاهی.. حیران چرخ چرخ چرخ بزنی&lt;br /&gt;این‌ها تجربه‌های زندگیِ بزرگسالانه‌ی منند&lt;br /&gt;که رعد و برق‌های الهام‌رسان معدودند.. ننشینی به انتظارِ باران&lt;br /&gt;تحقیق‌ها باید بکنی، خاک را بشناسی، که کجا زودتر به آب می‌رسانتت، کجا دیرپاتر&lt;br /&gt;بعد بِکَنی، بِکَنی، ب ِک َنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;عنوانِ اولیه: آقای بیکن به روایتِ &lt;a href="http://naazliii.blogspot.com/2009/01/you-could-say-that-i-have-no.html"&gt;نازلی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عنوان تعویضی: جک لندن به روایتِ &lt;a href="http://www.quotationspage.com/qotd.html"&gt;افزودنی‌های گوگل&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;‌&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-7320401857637017613?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/7320401857637017613/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=7320401857637017613' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7320401857637017613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7320401857637017613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/01/you-could-say-that-i-have-no.html' title='You can&apos;t wait for inspiration. You have to go after it with a club'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SWdwipvvLgI/AAAAAAAABac/mQwST0vl2aI/s72-c/Joseph+Beuys_+Virgin+%28Jungfrau%29,+April+4,+1979.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7391603288265481272</id><published>2009-01-02T12:12:00.004+03:30</published><updated>2009-01-02T12:31:44.259+03:30</updated><title type='text'>و خلوتی، که به سنگینی، چون پیری عصاکش، از دهلیزِ سکوت، می‌گذرد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SV3VM5UfS3I/AAAAAAAABaM/dk9gUZj1S7c/s1600-h/koocheh.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 267px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SV3VM5UfS3I/AAAAAAAABaM/dk9gUZj1S7c/s400/koocheh.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286615955124734834" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یزد سکوت دارد،&lt;br /&gt;مسافرِ چندروزه‌اش که باشی می‌گویی با زنگِ شادی لای آرامشِ صدات&lt;br /&gt;خاک مرده پاشیده‌اند روی شهر،&lt;br /&gt;مقیمش اگر باشی می‌گویی لابد، با افسرده‌گیِ ته‌نشین ِ شُلیِ صدات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میانِ خاکی‌ها سفید باشی بهترست یا سیاه&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;-هرکدام را به تمام، یا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سامتینگ بلو&lt;/span&gt;یی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(از نوعِ فیروزه‌ایِ کم‌جان)همراهِ اولی-&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناظرِ خودت می‌شوی میانِ تصویرها&lt;br /&gt;و قدم‌ برمی‌داری باحواس تا&lt;br /&gt;منقص نکنی کمالشان را، حیفِ تمامِ فیلم‌هایی که نساخته‌اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشقی‌ها که می‌شود کرد توی پسکوچه‌های ممنوعه‌اش...که نکردیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ساکتیش ان‌قدر حجیم که مجال ندهد به خلوتی آواهای &lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به آلینا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; حتی که نیم‌شنوده برش می‌گردانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;___&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باریکی کوچه‌ که برف می‌گرفت با آن علامت سفید‌ها که قطع می‌شود با آبی سرش&lt;br /&gt;روی پنجه‌هام اگر می‌ایستادم دوتا خط می‌نشست پایین ِکادر، ناهم‌جهت، مکملش&lt;br /&gt;سردی یواش ازناچفتیِ پنجره‌ها توی صورتم&lt;br /&gt;پارتیشنِ یادگارِ ح جدا می‌کردم از حال و دستم حائلِ گوش‌هام تا داخل نشود حرف‌های پرمدعا دَرَش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای خوشحالی‌های آدم‌های بیرون را قبل‌تر شنیده، ندیده بودمشان، حسودی را اما کرده بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصویر آخرِ چهارشنبه‌های من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-7391603288265481272?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/7391603288265481272/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=7391603288265481272' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7391603288265481272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/7391603288265481272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='و خلوتی، که به سنگینی، چون پیری عصاکش، از دهلیزِ سکوت، می‌گذرد'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SV3VM5UfS3I/AAAAAAAABaM/dk9gUZj1S7c/s72-c/koocheh.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2526584463881903783</id><published>2008-12-14T00:24:00.002+03:30</published><updated>2008-12-14T14:42:31.872+03:30</updated><title type='text'>There has to be some way to get rid of her</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SUTmKBzk0bI/AAAAAAAABZ8/hb6J1U03i5w/s1600-h/david+lachapelle_hi+b-itch,+bye+b-itch_2004.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 297px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SUTmKBzk0bI/AAAAAAAABZ8/hb6J1U03i5w/s400/david+lachapelle_hi+b-itch,+bye+b-itch_2004.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5279597723142902194" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و بدان که آدمیان را سلوک دگرگون باشد،&lt;br /&gt;پس&lt;br /&gt;خاطر خوش مدار&lt;br /&gt;به واکنشی&lt;br /&gt;که کنشِ تو برانگیزَش&lt;br /&gt;به امید که بویی اگر برده باشد از عزتِ نفس&lt;br /&gt;جز این&lt;br /&gt;نخواهد کردن،&lt;br /&gt;که وقاحتِ ادمیان را اندازه‌ای نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که وقاحتِ ادمیان را اندازه‌ای نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که وقاحتِ ادمیان را اندازه‌ای نه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2526584463881903783?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2526584463881903783/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2526584463881903783' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2526584463881903783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2526584463881903783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/12/then-youll-get-rid-of-her.html' title='There has to be some way to get rid of her'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SUTmKBzk0bI/AAAAAAAABZ8/hb6J1U03i5w/s72-c/david+lachapelle_hi+b-itch,+bye+b-itch_2004.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3260347394692550591</id><published>2008-12-07T14:19:00.001+03:30</published><updated>2008-12-10T10:59:38.977+03:30</updated><title type='text'>Give birth to a smile</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ST9vr0U8qRI/AAAAAAAABZ0/n2YNgepIHew/s1600-h/shimizu.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 301px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ST9vr0U8qRI/AAAAAAAABZ0/n2YNgepIHew/s400/shimizu.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5278060086873073938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;آیا شما دونفرید؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آیا شما دونفر در انتظارِ کودکی هستید که یکی‌تان حاملش؟&lt;br /&gt;آیا دونفری را می‌شناسید که در انتظارِ کودکی که یکی‌شان حاملش؟&lt;br /&gt;آیا شما دونفرید، در انتظار کودکی نیستید که یکی‌تان حاملش، اما حاضرید به تظاهرش؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تعدادِ انگشتانِ دست، به دونَفَرینی با شرایط فوق، جهت چندکلیکِ ناقابل ایستادن &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(بدونِ انجام حرکاتِ آکروباتیک)&lt;/span&gt; در مقابل دوربین، &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;با رعایتِ کاملِ شئوناتِ اسلامی&lt;/span&gt; نیازمندیم&lt;br /&gt;اگر دارای شرایط نیستید، دست و دهانِ در میان گذاردنش با واجدین شرایط را که دارید، گشایشگر باشید دوستان&lt;br /&gt;چشم امیدِ نگارنده* به یاری شماست&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;___&lt;br /&gt;*Yerma_1984@yahoo.com&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;عکسِ الصاقی کاملا تزئینی است   &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3260347394692550591?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3260347394692550591/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3260347394692550591' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3260347394692550591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3260347394692550591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/12/give-birth-to-smile.html' title='Give birth to a smile'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/ST9vr0U8qRI/AAAAAAAABZ0/n2YNgepIHew/s72-c/shimizu.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-1400419443762465188</id><published>2008-12-05T20:38:00.003+03:30</published><updated>2008-12-07T01:47:29.032+03:30</updated><title type='text'>با پیمانه‌ی روزهای خویش که به چوبین کاسه‌ی جذامیان ماننده است</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/STlfp41cHOI/AAAAAAAABZc/Yp2eHqEeHtk/s1600-h/Egon+Schiele+_Frauennakt+.1918.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 312px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/STlfp41cHOI/AAAAAAAABZc/Yp2eHqEeHtk/s400/Egon+Schiele+_Frauennakt+.1918.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276353611677048034" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و فکر می‌کنم حیفِ پیچاپیچ ِ زلف، سرخی لب‌ها، حیفِ تن&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;حیفِ لوسیون‌ها و عطرها و رنگ‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حیفِ تمامِ روزهای تعطیل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شب‌هاش&lt;br /&gt;که تا زودیش خیلی نزند توی ذوق&lt;br /&gt;پیاده‌پیاده شهر را گز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حیفِ من&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-1400419443762465188?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/1400419443762465188/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=1400419443762465188' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1400419443762465188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/1400419443762465188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='با پیمانه‌ی روزهای خویش که به چوبین کاسه‌ی جذامیان ماننده است'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/STlfp41cHOI/AAAAAAAABZc/Yp2eHqEeHtk/s72-c/Egon+Schiele+_Frauennakt+.1918.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-6323244614763679637</id><published>2008-11-27T01:49:00.003+03:30</published><updated>2008-11-27T02:14:30.062+03:30</updated><title type='text'>Winning A Battle, Losing The War</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SS3M6-J6TmI/AAAAAAAABZE/rAcFQ5y_TlI/s1600-h/Patti+Smith-by+Robert+Mapplethorpe.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 292px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SS3M6-J6TmI/AAAAAAAABZE/rAcFQ5y_TlI/s400/Patti+Smith-by+Robert+Mapplethorpe.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5273096052209765986" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;R S: chera nemitoonest? man che hossni barash dashtam? na oonghadr ham sennesh boodam ke bahash betoonam bishtar moasherat konam, ham inke agar &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);font-size:85%;" &gt;(...)&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; motmaenan javoontar o active tar az mane pire mard ham mitoonest peyda kone. Be ghole &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);font-size:85%;" &gt;(khodet?!)&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;  koshte morde ke kam nadasht&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);"&gt;yerma S: pas man chon kam daram/nadaram?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);"&gt;yerma S: pas man chon kam daram/nadaram-e ke...?&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;من فقط یه جوابِ یه خطی می‌خواستم که بگه نه این‌جور نیست، که نه این‌جور نیستش رو یه کم طوول بده، من ان‌قدر احمق کردم خودم رو که " نه این‌جور نیست یه کم طوول‌دار" رو بپذیرم..و  تموم این چندروز منتظر بودم که موبایلم یا ای‌میلم این یه خط رو بهم بده.. نداد. به درک لابد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی به درک هم نه حتی، دلم که نمی‌خواد شما رو پَست بدونم، می‌بینمتون که جمله‌تون رو نوشتید و جوابی ندارید برای من، چون اولین باره که خودتون هم مواجه شدید با این &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;واقعیت&lt;/span&gt;.. این که سکوت می‌کنید پس لابد قابلِ تقدیره، این که گول‌زنکی نمی‌بافید.. تازه آخی که چه‌قدر درد داشته لابد براتون که بفهمید یه آدمی با شما دوستی می‌کنه، فقط چون هیچ‌کسِ دیگه‌ای قادر به تحملش نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اما واقعیتم رو مدتی هست که حمل می‌کنم، که یک جا موندم که جدای &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نبایدِ بزرگ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;به علتِ "شرایط شما" و "و اصول زیرِ پا رفته و عذابِ وجدان‌"های من، اصلا "حق" من اینه؟ یا "شأن"م مثلا.. که چه چیز جز مازوخیستی می‌شه جوابِ چرای من وقتی یه معاشرت چیزی بهم نمی‌ده جز اندوه &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(نخندید، به معنای واقعی‌ش این بوده حسِ من بعدِ هربارِ شما تمامِ این اواخر)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید حتی چندماهِ پیش اگه، این جمله‌ها می‌بردم به "آآخ که چه بدبخت که منم"، حالا خوشحالم، خوشحالم که این‌طور نیست، که با همه‌ی نخواستنی بودنِ من کشته مرده که نه، اما ان‌قدری نرینه‌ی خواهان/خواهندنی هست دوروبرم که نمونم بی دوست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودمو که مشغول کردم این روزا حسابی، اما یه وقتایی وسطِ پیاده‌رفتنا، وقتِ سکوتِ موزیکا، این جمله‌ها برگشت به سرم.. بدیش اینه که من زیاد دردم نمیاد، اما دیر ترمیم می‌شه پوستم.. که یه وقتی بعدِ مدت‌ها خراشه رو ببینم و یادم بیاد جای چه حرفی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم بتونم این دوتا تصویرو جدا کنم، آدمی که اینا رو برام نوشته، از اون آق ص جالبی که نمی‌دونستی باید بهش سلام بدی یا نه.... چرا من که خیلی زود مُهرِ پَستی می‌زنم به بعضی آدم‌ها &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(مرد‌ها؟!)&lt;/span&gt; و تموم، دلم نمیاد این آدم ِ دوم رو بذارم تو دسته‌ی بدها؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;______&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاف اظهارِ شما که&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;In vassat ye rabete shekl gerefte. ghabool dari?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و حتی&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;inja dige senn matrah nist&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;این وسط ان‌قدر رابطه‌ای شکل نگرفته بود که تموم حرفای این‌جنسی که تاحالا باید می‌رسید به دستِ شما و نباید/نمی‌شد گفت به هیچ آدمِ واقعیه دیگه‌ای، پیچیده می‌شدند و جا می‌شدند توی صندوقخونه‌ی مجازی&lt;span style="font-size:85%;"&gt; (پس چی؟ همین دلِ کثافتِ من که هیچ‌کس نمی‌خوادش که جای این گلایه‌ها نیست)&lt;/span&gt;.. حالا هم که اینا رو می‌نویسم و احتمالا می‌فرستم دیگه غُرام ته کشیده و "هه"م رو هم گفتم و خیال شما و حرفتون رو هم از سر بیرون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوهفته من نیستم، بعد لابد شما، بعد باز من.... حل می‌شه/ شده، چه خوب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;____&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان سه‌شنبه‌ است و ما با هم حال و احوالیم کردیم، اینو دی‌شب نوشتم، تراپیِ خوبی بوده انگار، نوشتن؛ امروز که باهاتون حرف می‌زدم هیچ عصبانی نبودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;____&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*پیرو نامه‌های اسکاتلندی &lt;span style="font-size:78%;"&gt;( به کی سلام کنم؟ &lt;a href="http://hermesmarana.blogspot.com/"&gt;ارباب هرمس&lt;/a&gt;؟)&lt;/span&gt;. رونوشت: صندوقخانه‌ی مجازی- آگراندیسمون&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-6323244614763679637?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/6323244614763679637/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=6323244614763679637' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6323244614763679637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/6323244614763679637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/11/winning-battle-losing-war.html' title='Winning A Battle, Losing The War'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SS3M6-J6TmI/AAAAAAAABZE/rAcFQ5y_TlI/s72-c/Patti+Smith-by+Robert+Mapplethorpe.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2847217259303414035</id><published>2008-11-21T15:30:00.003+03:30</published><updated>2008-11-22T02:22:19.045+03:30</updated><title type='text'>And mister you can never know me, I only let you stroke me like a cat</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SSaiGJgyOnI/AAAAAAAABY8/osALr32DCUQ/s1600-h/Lynn+Hershman+Leeson.+Monroe-Freud,+1986.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 306px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SSaiGJgyOnI/AAAAAAAABY8/osALr32DCUQ/s400/Lynn+Hershman+Leeson.+Monroe-Freud,+1986.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271078640400087666" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;راستش با آن خنده‌ای که می‌کنم به انکار و دستِ شما دردنکنه‌ای که لابد حواله، حکایتِ من همان گربهه است که نسبتش می‌دهید که با اکراه تن می‌داده به پانشینی میهمان و نوازشش و "بَسّه‌ته"اش که بالا می‌زده دور می‌شده با تبختر.. که این معاشرت هم تهِ تهِ برای من‌اش یک‌جور چریتی است، یک‌قدر از جنسِ آن لبخندها و عشوه‌های لحظه‌ای که برای پیرمردهای توی خیابان تا فکر کنند هنوز چه دلبراَند &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(و وای که وقتی آدمِ آشتباه و متوهم را..)&lt;/span&gt;، چونیِ استمرارش اما که فکر می‌کنم بزرگسال‌تری‌هام &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;می‌شد شما&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;، اگر که هم جنس&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;؛ نه به کردار زیاد&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(که شاید هم فرق‌های الان از تفاوت‌های مادینه/نرینه‌‌گی)، &lt;/span&gt;که به ظاهر&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(قطعا که مردِ قشنگ‌تر و جذاب‌تری درمی‌امد از من)&lt;/span&gt; رنگِ موها و شاید حتی شکلِ چشم‌ها و همین بینیِ بزرگ و برابری ِقد؛ یا درونی‌تر، همخوانوادگیِ مغزِ درونِ چوب‌دست‌ها مثلا.. حکایتِ من همان گربهه است که توی زندگی قبلیش آدمیزاده‌ای بوده دوست‌دارِ گربکان یا که هراسش است زندگیِ بعدیش بشود این&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2847217259303414035?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2847217259303414035/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2847217259303414035' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2847217259303414035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2847217259303414035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/11/and-mister-you-can-never-know-me-i-only.html' title='And mister you can never know me, I only let you stroke me like a cat'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SSaiGJgyOnI/AAAAAAAABY8/osALr32DCUQ/s72-c/Lynn+Hershman+Leeson.+Monroe-Freud,+1986.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2444597515075900950</id><published>2008-11-15T16:09:00.002+03:30</published><updated>2008-11-21T15:24:38.463+03:30</updated><title type='text'>چه‌قدر سینمای فردین خوب است/ بود/ بازهم؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SR7Cnxi0mvI/AAAAAAAABYk/e4MbXtAUOic/s1600-h/Abbas.IRAN.+Tehran.+1997.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5268862602640136946" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 400px; height: 265px; text-align: center;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SR7Cnxi0mvI/AAAAAAAABYk/e4MbXtAUOic/s400/Abbas.IRAN.+Tehran.+1997.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; جمعه‌ی عصری که بلیتِ تاتر نمیاد گیرت.. که آدمِ الواتی و حتی کافه هم نداشتید که شُدید فرهنگیِ خونواده‌گی، خانوم لاک‌پشتی هم همراه.. که اصلا فیلمِ آقای مانیِ بزرگ رو باید توی سینمای مامانِ مانیِ کوچیک دید، ساعتش مناسب نبود هم اگه، کافهِ که هست، که اصلا من یه بارایی خواب دیده بودم که خونواده‌گی نشسته بودیم تو کافهه.. شلنگ اندازون جمهوریِ ابوریحانو می‌ریم به جانبِ فلسطین، که روزنومه‌فروشی‌های سفید، می‌گم همین‌جاست، می‌گن همون‌جا که سیاه و تاریکه، نمی‌شه.. بوی سوختنی می‌آد.. باباهه از آقای اورژانسی می‌پرسه، سه چهارِ دی‌شب.. نمی‌شه؟شده، اما کاش، کاش، کاش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد ما واسه‌ی غمِ تک‌تکِ آدماش غصه می‌خوریم.. خانومِ زیباترینِ سینما، دختر شال‌سبزه‌ی مهربون، آقای یک فنجون موسیقیِ چهارشنبه‌ها که منوی تا اون ورِ سالشو چیده بود و میونِ همه‌ی کارهاش چه وقت و حوصله می‌ذاشت، که خوب شد بالاخره من یه بار، که خوب شد به انجام رسید این هفته منوی موزیک فیلمیِ شصت هفتادی که اونهمه شنیده بودیمش تمومِ روزهای آخر.. عکس‌های موزیکیمون رو کجا نمایش بدیم حالا؟ بهونه‌ی معاشرت&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد ما واسه‌ی تیکه تیکه‌ی اسباب‌ها غصه می‌خوریم، مبل‌های جورواجور، نقاشی و عکس‌ها، عروسکِ آقای کوچک، نقابِ کارناوال ونیزی که امتحان نکردیمش هیچ‌وقت.. و برای بارِ اول خوشحال می‌شیم که کارِ دستِ آقای کارگردان دزدیده شده بود توسط یه هواخواه و حالا امنه جاش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;انگار واجبه کارِ مفید، سه تا فیلم کوتاه می‌بینیم وسطِ خیلی شولوغی، اما هیچ حواسمون هست؟ این‌همه آدم می‌دونن هیچ؟ که حالا بهمن این سینماهه که دلمون رو زد کجا بریم که گنده باشه، گرم باشه، بدمزه باشه، داد که می‌زنیم صدامون نرسه به آدما، که آدماش آشنا باشن اصلا.. که اون بهمنِ قبلِ کافهِ حتی، قبلِ خانومِ زیباترین حتی، اون‌جا سینمای محبوبِ من بود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;کاش با خوندنِ خبرها می‌فهمیدم، کاش امروز با آفلاینِ بانوی قهقه و رنگ که نوشته بود گا...ده شده؛ که بارِ اولِ کافهه رو با هم، با همه‌ی اونایی که الان هیچ‌کدومشون نیستن، فیلم‌های اون‌شبیِ زنم کجان حالا که تصویرِ کافه‌هه رو داشته باشیم، که تصویرِ خودمون رو تو کافهه به جای این عکسای سیاه و تاریک و سوخته‌ی حالا.. کاش بوی سوختش توی دماغم نبود، سری که بالا گرفتم و سیاهی و جای پرده‌ی سوخته توی چشمام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فکرِ غصه‌ی خانومِ زیباترینِ سینما چه اندوه‌آوره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2444597515075900950?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2444597515075900950/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2444597515075900950' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2444597515075900950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2444597515075900950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='چه‌قدر سینمای فردین خوب است/ بود/ بازهم؟'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SR7Cnxi0mvI/AAAAAAAABYk/e4MbXtAUOic/s72-c/Abbas.IRAN.+Tehran.+1997.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3275723633490006009</id><published>2008-10-26T02:06:00.001+03:30</published><updated>2008-10-26T02:21:41.851+03:30</updated><title type='text'>When you dance down the street With a cloud at your feet</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOf632M8_I/AAAAAAAABLA/dIrIIv6naRc/s1600-h/Anna+Gaskell+.+Wonder+.1996.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 325px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOf632M8_I/AAAAAAAABLA/dIrIIv6naRc/s400/Anna+Gaskell+.+Wonder+.1996.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5261224623471391730" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;یک‌نفر می‌گوید از چهارشنبه‌های بخت، چهارشنبه‌های بخت ‌را آزمایی.. من دارم از چهارشنبه‌های شستنِ لیوان‌های دیگرانِ بی‌مسئولیت در آشپزخانه‌ی دیگری که مالِ ما نیست می‌گویم، و لبخندهای بزرگ می‌زنم به سال‌پایینیِ موزیکیِ بلندبالا که شده وردست، و از چهارشنبه‌ی قبل‌ترهایی می‌گویم که &lt;span style="color: rgb(51, 51, 255); font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 102, 204);"&gt;تِد&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;را گفتند با هم/من ظرف‌ها را، که مناسب از نظر طول، که نخواست بشنود.. به وردست می‌گویم تو یادآورِ خاطره‌‌ی اتفاق نیافتاده‌ی منی، چه تصویری هم می‌توانست ساختن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از چهارشنبه‌ی پیش است که با دنیا مهربانم، که آن‌هفته هم وقتِ خرد کردنِ خیارهای ماست‌و.. هی &lt;span style="color: rgb(51, 153, 153);"&gt;جانم،جانم&lt;/span&gt; به آقای‌اسم‌روی‌قرص‌ها و همه.... کِِرم/شیری‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‎و پنج‌شنبه‌اش سواریِ ماشینِ هیومیلیتینگِ آقای دکتر همه چیزدانِ هادی-هدایی را تحمل کردن، و نشنیدنِ دهه‌هشتادی‌های همراه با تئوریش را&lt;br /&gt;و قبل‌ترش، زمین-نشینی را، لچکِ افتانِ از سر را، گرما را، تنگِ تنگیِ جا را، که من هیچ‌وقت برای هیچ‌فیلمی از هیچ‌کس.... صورتی/یاسی ِ روزهای صاب‌فیلمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یک‌شنبه‌اش، تک‌تکِ ثانیه‌های دیرکرده را سپاس، تک‌تک گازها و ترمزهای تمامِ ماشین‌های خیابان‌ها را، و سرعتِ حرف به حرف وقت نوشتنِ پیام‌ها، تا سرِ من در لحظه‌ی درست بالا بیاید، تا سرِ من در لحظه‌ی درست بچرخد آن‌سوی خیابان و یاسی/صورتی ِ تکراری را، تکرار را سپاس اصلا.. تا پیاده شوم، هول‌هولیم را پنهان، و ملکه‌ی آینه‌ی بغلِ ماشین‌ها که هستم من، حتی اگر سوارشان نه، حتی اگر هیچ‌وقت سوارشان نه، می‌بیندم، آهسته می‌کند درآمدنِ از جای پارک را، کدام تابلوهای موزه را بلند کرده‌ای که جایی برای من نیست؟نمی‌پرسم........ و من فیلم‌ها را که می‌بینم و نمی‌بینم، شهر را که می‌چرخم، و اتوبوسِ پیری را انتخاب می‌کنم که هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رساندتم بس که دیر، بس که کند؛ و من به خیابان‌های لبخند می‌زنم، به ترافیک، دود، شولوغی، مردم، نرسیدن.. و ان‌قدر لبخند تا مردم بشوند دوستم که هی بگویند خسته‌ای بنشین کنارِ ما، و من خسته نیستم، و خود را بندِ جایی کرده می‌نویسم، می‌نویسم، می‌نویسمش.... همان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه‌شنبه‌ی آفتابی  ِ/و صداش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه راهِ سبزِ شمالی را رفتن، کوچه‌ی آشتی‌کنانِ خاکی و صدای آب &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(تکه‌ی جامانده از کجاست بی‌ربطِ به این شهر)&lt;/span&gt; و زنگی که نامِ کاملش را دارد بر خود&lt;br /&gt;اگر آقای بزرگ اسم نگذاشته بودند روی اتفاق &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(که من فقط گفته بودم تغییردهنده می‌تواند باشد زندگیِ من را، شاید هم هیچ)&lt;/span&gt;،چای ‌نمی‌خواستم  &lt;span style="font-size:85%;"&gt;که من (که به جا آوردنِ آدابِ سنت)&lt;/span&gt;، و زحمتی که می‌افتد تا خوش‌رنگ درآوَرَدش&lt;span style="font-size:85%;"&gt;( در ذهنِ شما هم هست مگر این بازیِ خیال؟)&lt;/span&gt;......... و کسبِ اطلاع از یک ماهی که نخواهد بود، حسادت‌ها می‌کنم، نمی‌شد من را ببرید به همکاری، نمی‌گویم.. دختر می‌گوید خوب شد آمد فصلِ سرد که شما&lt;span style="font-size:85%;"&gt; (ادامه نمی‌دهد اما معلوم که ایشان هم ناراضی از آن وِل‌های فصلِ گرم)&lt;/span&gt;.... پلیورِ نارنجی خوشگل است&lt;br /&gt;و سیاهی مطلقِ آن کوچه، و بلاهتِ مطلقِ من که فکر می‌کند امن می‌شوند کناره‌های تاریکِ خیابان‌های خیلی‌بزرگ اگر که روی ابرها باشی تو.. رفته بودم پی ِتغییرها، نشسته‌ام لبه‌ی چاله‌ی بزرگ و لَرز لَرز که می‌توانستم مرده باشم، چه تغییر بزرگ‌تر&lt;br /&gt;‎ باز مهربانی آدم‌ها، بر که می‌گردم بیشتر به خاطر تقسیم کردنِ ترس است و درد، وگرنه می‌دانم که ابلهانه کاری‌ست مضافِ بر باقی.. پیشنهادی نمی‌دهد به همراهی، و هم نمی‌خواهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان شب چین چینِ دامن را مانند کن‌کن‌رقصنده‌ها و باند را به جای بندِجوراب  توی چشم‌ها که جلبِ دل‌سوزی.. همان‌شب تا نیمه‌شب، لاک بی  ِ لِیدی، لاک بی ‌ ِ لِیدی.. نیستم، ها ها ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک هفته تمام می‌شود و من سیاهی به بَر، دل‌خوش به سرخی ِ لب‌ها که جا می‌ماند در میانه‌..  عصر را به کارِ ایستادنی با بنفشِ درد-دارِ روی پا.. هنوز با دنیا مهربانیم می‌آید، چه صبرها که نباید بکنم، چه چهارشنبه‌ها که نمی‌گذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3275723633490006009?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3275723633490006009/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3275723633490006009' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3275723633490006009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3275723633490006009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/10/when-you-dance-down-street-with-cloud.html' title='When you dance down the street With a cloud at your feet'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOf632M8_I/AAAAAAAABLA/dIrIIv6naRc/s72-c/Anna+Gaskell+.+Wonder+.1996.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-2844447756912077625</id><published>2008-10-22T01:39:00.003+03:30</published><updated>2008-10-22T10:24:44.599+03:30</updated><title type='text'>Bells will ring ting-a-ling-a-ling, ting-a-ling-a-ling, And you'll sing "Vita bella"</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SP5S3GInZgI/AAAAAAAABKg/siUynx0DafQ/s1600-h/Peter+Marlow.+ENGLAND.+Kent.+Romney+Marsh.+2003.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SP5S3GInZgI/AAAAAAAABKg/siUynx0DafQ/s400/Peter+Marlow.+ENGLAND.+Kent.+Romney+Marsh.+2003.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5259732521308349954" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;آفتابِ ولوی دخول‌کننده به تن و موزیکای خوشحال ایضا، دیر که شد اما بی حرص&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جوابِ &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;هوی&lt;/span&gt;-ه آقای قشنگ بشه مااچ تا هول کنه که &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;چرا&lt;/span&gt; و توضیح که نظرخاصی بهش نیست و صرفا به چشمِ جوجه‌جون-بوده‌گی.. گفتم الان خوبم و سه ساعتِ دیگه نیستم، که سه‌شنبه‌ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه‌ساعتِ بعد از جهنم نیست که میام.. عادت کردم، می‌کنم، زود، همیشه&lt;br /&gt;پسرکی رو زدم یه لحظه/یه کوچولو، دفاع از خودِ مستاصلانه، قهر هم کرد، موعظه‌ها کردم از حقوقِ انسانیش که در صورتی گیرش می‌آد که جوری رفتار کنه که محقش &lt;span style="font-size:85%;"&gt; (بعد که عکسشو دیدم، چشماش که تو عکس اون‌همه مظلوم، فکر کردم چه‌طور من..)&lt;/span&gt;، دخترکا گفتن زیادی مهربونم، که نیستم و اعتراف هم کردم&lt;br /&gt;فحشِ زیادی نشنیدم.. دستِ تیغ‌زده ندیدم، چرکی و سیاهی زیاد اما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایستگاه زودتره پیاده شدم، بی تصمیمِ از قبل، تا وعده کنم به قولی که از قدیما به تنم، رفتم شکلاتی بسیار تاریخ‌دار و نامی، و یادم نیومد چیش بود که حجیم با اون جورِ مخصوصِ تعریف‌کردناش می‌گفت عاالی، مغزم ان‌قدر یاری کرد که انتخاب کنه نسکافه.. اما یه‌جورِ کُندی، خنگی، که خانوما با دل‌سوزی نگام کنن و خنده و من معذرت، که گیجم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نسکافهه و شیرنیِ خامه‌دارِ یواش و خط‌کشی‌های سفیدِ پیدا از پشتِ توری و نرمی‌ِ آفتاب و من تنها تکیه‌داده به میزِ بلند.. عینهو عکس‌ا، عینهو داستان‌ا.. که زنگ بزنم به &lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(0, 0, 153);"&gt;تِد &lt;/span&gt;واسه‌ی بارِ اول و صدام هیچ نلرزه و دستم حتی وقتِ آدرس نوشتن و خیالم مسیرِ سبزی رو مزه‌مزه کنه که فردا می‌رسونتم به اون&lt;span style="font-size:85%;"&gt;+&lt;/span&gt;جا.. بلند که می‌شم گیج نباشم و خوشبختِ کامل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خیابان‌های کشدار و قدم‌های بسیار، و نگاهِ مردمو نبینم بس‌که نورِ توی چشم‌هام بیشتر از بیرون، و عینک بزنم حتی و تیزی ِ شهر و آدم‌هاش نشه مایه‌ی آزار، و صداشونو نشنوم بس‌که خوشحالیِ فریادکش توی گوش‌هام، و لبخند لبخند به دنیا&lt;br /&gt;که وایسم از دوتا گربه عکس بگیرم و اون‌ها هی برام بچرخن و دم‌هاشونو گره بزنن تو هم و سرهاشونو و تن‌هاشونو.. &lt;span style="font-size:85%;"&gt;و شما که نمی‌دونید &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;من، گربه، عکس توی خیابون&lt;/span&gt; چه‌قدر چه‌قدر چه‌قدر دوریم از هم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بشینیم توی باهارخوابِ دوسته و عکس ببینیم و من مفتخر بهش که شده عینهو مجله‌ها&lt;br /&gt;شب پیاده پیاده توی پس‌کوچه‌های غریبه، یه چیزِ سبزِ تیره بخرم و یه چیزِ نارنجی ِ گرم واسه‌ی رنگ‌رنگِ سالادِ فردا&lt;br /&gt;لبخندمو ان‌قدر کش بدم که تَرک تَرَکِ لب‌هام بشن چپ‌استیک-لازم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راه برم، لبخند بزنم، شادی بشنوم، با شادی بشوم هم‌آوا، با شادی تن بشود تکان تکانِ.. بی‌خیالِ سنگینیِ محموله، بی‌رنگی، بی‌خیالِ این خِفتِ مقنعه‌ی بی‌عادت روی گلوگاه، بی‌خیالِ خون خون که می‌رود از من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-2844447756912077625?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/2844447756912077625/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=2844447756912077625' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2844447756912077625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/2844447756912077625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/10/bells-will-ring-ting-ling-ling-ting.html' title='Bells will ring ting-a-ling-a-ling, ting-a-ling-a-ling, And you&apos;ll sing &quot;Vita bella&quot;'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SP5S3GInZgI/AAAAAAAABKg/siUynx0DafQ/s72-c/Peter+Marlow.+ENGLAND.+Kent.+Romney+Marsh.+2003.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-3166808987607234330</id><published>2008-10-19T23:57:00.004+03:30</published><updated>2008-10-20T01:25:05.170+03:30</updated><title type='text'>در شبکه‌ی مورگی ِ پس‌کوچه و بن‌بست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SPuoFyJ8W8I/AAAAAAAABKY/t-F8ZxTrYiY/s1600-h/Shoush.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SPuoFyJ8W8I/AAAAAAAABKY/t-F8ZxTrYiY/s400/Shoush.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258981807201475522" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;دست‌هام را هزاربار شسته‌ام و باز.. به دست‌هام هزاربار خیره شده‌ام و باز&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div  style="text-align: right;font-family:arial;"&gt;از مچ‌هام آمده‌ام بالا و دیزالو شده تصویر بر تیغ‌کشی‌های دست‌ پسرک&lt;br /&gt;پسرکِ کوچک که رج‌رجِ روی چوب‌خطِ دست‌هاش انگار سااالیان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*به دست‌هام نگاه کرده‌ام که گره خورده بود روی بازوی یکی‌ تا دعواشان بخوابد برای یک لحظه&lt;br /&gt;و فکر که &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;چه سفت، چه سفت، بی‌رحم&lt;/span&gt;.. و جوابِ فکر که &lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;می‌درید آن‌یکی را بهترش یا که دریده می‌شد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می‌کنم به شانزده می‌رسند؟ هجده؟ بیست؟.. چندتاشان چندتاشان را می‌کشند میانه‌ی یکی از این دعواهای بر سرِ هیچ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوش‌هام نمی‌شنوند.. از بلندیِ صدای خودم که سعی می‌کرد فریاد نشود یا عربده‌های آن تن‌های کوچک؟&lt;br /&gt;و آن حرف‌های زیادی زیادی برای آن همه کوچکی.. می‌ترسم بپرسم اصلا می‌دانی معنیش را، نشانم اگر بدهد چه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست‌هام را هزاربار شسته‌ام، دست به نرده‌ی پله‌ها که می‌گذارم به تکیه‌گاهی تا رسیدن به جزیره‌ی این‌روزها، سیاهی را می‌بینم چسبیده به دست‌هام.. دست‌هام را هزاربار شسته‌ام و باز می‌شویمشان&lt;br /&gt;توی جزیره چشم‌هام را می‌بندم، سکوت می‌کنم. از دنیای دیگری آمده‌ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سه‌شنبه‌، سه ساعت را در دنیای دیگر گذراندم و می‌گذرانم، هر هفته.. به نوشتن ازش که می‌رسم می‌مانم، ننوشتنش را هم.. این باشد اولیش، تا بگذرد، تا عادت کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*و بازوی پسرکِ خودم را دیدم دو روز ِ بعد، سرخ، انگار که جای انگشت‌ها، درد نداشت و نفهمیده، یادش هم اما آزارم می‌دهد؛ و بازوی آن پسرک که سرخی درش پیدا نمی‌شود از چرک و نحیفی و بی‌خونی.. آخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-3166808987607234330?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/3166808987607234330/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=3166808987607234330' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3166808987607234330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/3166808987607234330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/10/blog-post_19.html' title='در شبکه‌ی مورگی ِ پس‌کوچه و بن‌بست'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SPuoFyJ8W8I/AAAAAAAABKY/t-F8ZxTrYiY/s72-c/Shoush.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-5818760778563783878</id><published>2008-10-13T21:13:00.003+03:30</published><updated>2008-10-15T12:41:05.891+03:30</updated><title type='text'>اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SPPh_0-cVBI/AAAAAAAABKE/JZ9ld4jeJQg/s1600-h/Egon+Schiele,Rot.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256793676740056082" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; CURSOR: pointer" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SPPh_0-cVBI/AAAAAAAABKE/JZ9ld4jeJQg/s400/Egon+Schiele,Rot.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;این چیزها را که می‌نویسم چون نمی‌شود به کسی گفتشان، و شاید نوشتشان، میانِ خطوطش اما خواناست برای خودم، نه که ذوق‌زده‌اش باشم که برای ثبت در این جایگزینِ حافظه؛ تا جدایشان شوم و بیاستم دورتر، تا بیرون بروند از من، تنم، چشم‌هام&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;گل‌‌گلِ مهدِکودکی خواهره را تنم می‌کنم که بچه‌گی کنم؟ معصوم باشم؟ که دنیام بشود رنگی‌رنگی؟ که به غرهای شما بخندم که آدم‌های من بهترند، دنیام ساده‌تر؟ که فکر کنم یکی از لباس‌های خودم اگر تنم بود، یکی از آن معدود تیره‌ها، آیا آدم‌ها دوستم بودند ان‌قدر.. که لبخندم می‌آمد به دنیا بی این سرخِ سرخی که تازه‌گی می‌نشیند روی لب‌هام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز می‌پرسید &lt;span style="COLOR: rgb(102,102,102)"&gt;گفتی پنجاه‌و&lt;/span&gt;.. &lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;شصت و&lt;/span&gt;..، چرا دوست ندارید یاد بگیرید من چند ساله‌ام؟.. که قدمتِ شما در این دنیا قدرِ من است و صاحبِ این گل‌ها که به بَرَم، روی هم.. که روزی چندبار روشن شود اسمِ من در لیستِ شما تا ببینید آن عدد کناری را که هوارش زده‌ام... چرا این سوالِ ساده این‌همه درمی‌آورد حرص من را، بدجور؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فایده ندارد، بی‌خود پاآهسته می‌کنم یا که سوارِ ماشین نمی‌شوم از ابتدای خیابان، دیگر دَم‌های رودخانه‌طوری نمی‌لرزد جیبم، گفته که نداریم، ناگفته هم لابد، به درک.... جاش، نرسیده به میدان را گذاشته‌ام حد که معلوم ‌شود سهمم همراهی پدر است یا الواتیِ شب، آقای قشنگ می‌شود نجات‌بخش، و من همان‌جا، وسطِ میدان، یک کمِ غرم را&lt;span style="font-size:85%;"&gt;، که نمی‌شود/نباید گفت به کسی،&lt;/span&gt; به او می‌گویم، میانِ خطوطی نمی‌بیند که او، خنگِ نازنینِ من.. بعد پلِ عابر را که می‌گذرم تندتند &lt;span style="font-size:85%;"&gt;–گفتم؟ نشستن این بالاها که هیچ، دیگر حتی نگاه هم نمی‌کنم زیرِ پا را -&lt;/span&gt; فکر می‌کنم اگر واقع نشده بود این خانه‌ی گرم میانِ شما و خانه‌ی من، چه می‌آمد به سرم.. راستی حالاها غمگینیم دارد میل می‌کند به بی‌تفاوتی و انگار نبوده‌گی، چه غصه‌آورتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خانه‌ای که درش تا دیرِدیر باز است و همین‌طور اضافه می‌شوند آدم‌ها، من حتی این دخترکِ بازیگر را با شُلیِ صداش دوست می‌گیرم.. و راست می‌گوید دخترک، این حرف‌ها که آقای قشنگ می‌زند را اگر یک نفرِ دیگر و یا این کارها که می‌کند، چه ابرو که به هم نمی‌کشیدیم و بالاآوردنمان نمی‌آمد، حالا اما می‌خندیم و همراهیش می‌کنیم و می‌خندیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی هم فکر می‌کنم، شما اگر نبودید، این شب‌ها هم نبود، این آدم‌هااا.. این‌جوروقت‌هاست &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(فقط؟!؟)&lt;/span&gt; که بودنتان را ممنون می‌شوم.. وگرنه من را چه به آن جلسه‌ی ملال‌آورِ نقد یا تا به آخر نشستنش &lt;span style="font-size:85%;"&gt;- جز که برای دیدنِ شما که مدتی بود نبودید و آن‌وقت‌ها تازه بودید-&lt;/span&gt;....و فکر هم نمی‌کردم جایزه‌ی نشستنم باز شدن ِ پام &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(این هم شد اصطلاح آخر مامِ زبانِ شکرشکنِ پارسی؟)&lt;/span&gt; باشد به این خانه و این آدم‌ها.. وگرنه لابد هزار سالِ دیگر از کنارِ هم می‌گذشتیم و سلام،سلام ، بی که بشکند این قالب‌های سفت و سختِ پیش‌ساخته‌ی فکرِ من که آدم‌ها را نمی‌دانم با کدام منطقِ ابلهانه‌ جای داده‌ام توشان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه موازی دارند پیش می‌روند این دوتا من که تازه‌ پیدا شده‌اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این چیزها را که می‌نویسم، سَندِ برائتِ منند، که یک دَم نبوده من را بی که عذابِ وجدانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;__&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آقای قشنگ الان مکتوب فرستادند که &lt;span style="COLOR: rgb(51,102,102)"&gt;آزمودم عقلِ دوراندیش را، بعد ازین دیوانه سازم خویش را&lt;/span&gt;.. &lt;span style="COLOR: rgb(102,102,102)"&gt;آزموده‌اید واقعا یک‌روز؟ چه شگفتیِ تازه، فکر کردم از روزِ اول این‌همه دیوانه دیوانه دیوانه&lt;/span&gt;.... من اما دیوانه نیستم. چه حیف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;عنوان: ایلیا ارنبورگ- احمد شاملو &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خیلی پ.ن- لای کتاب باز کرده بودم برای تایتل، امروز داشتم پیغام‌های قدیمی‌ َم/تان را نگاه می‌کردم، آنجا که سیمز که بد فیلینگی داشتم من، تهش نوشته بودید &lt;span style="color:#666666;"&gt;ایف آیم هرتینگ پلیز سِی&lt;/span&gt;.. نه من گفتنیش هستم، نه شما دیگر نگرانِ اگر بوده‌گیش، هه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6766612-5818760778563783878?l=agrandissement.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://agrandissement.blogspot.com/feeds/5818760778563783878/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6766612&amp;postID=5818760778563783878' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5818760778563783878'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6766612/posts/default/5818760778563783878'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://agrandissement.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم'/><author><name>Yerma</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08419142807355008196</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SQOGgUDYIqI/AAAAAAAABKo/VKx4tqgabZk/S220/Agrandissement.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SPPh_0-cVBI/AAAAAAAABKE/JZ9ld4jeJQg/s72-c/Egon+Schiele,Rot.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6766612.post-7525913204257678845</id><published>2008-10-10T15:26:00.004+03:30</published><updated>2008-10-11T01:40:22.279+03:30</updated><title type='text'>The town will go unpainted if you depend on me</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SO9DfKAdxBI/AAAAAAAABJ0/T4XBxse8f1E/s1600-h/Rings.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5255493492705969170" style="margin: 0px auto 10px; display: block; cursor: pointer; text-align: center;" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_JsOwMWYk5YU/SO9DfKAdxBI/AAAAAAAABJ0/T4XBxse8f1E/s400/Rings.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;کار می‌کنیم با هم، الان مدت‌هاست، که فقط، کار می‌کنیم، با هم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نزدیک که ایستاده‌ایم تا عکس‌ها را ببیند فکر می‌کنم چه عاشقانه، عاشقانه‌ها که ساز نکرده‌ بودم براش.. سه سالِ پیش هم اگر بود حتی چه دستم نمی‌لرزید ازین کم‌فاصله‌گی، و چه دل‌بری‌ها که نمی‌کرد لابد او.. حالا فقط کار می‌کنیم با هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نورهای سنگین را که جابه‌جا می‌کنم و فکر می‌کنم تا هیچ‌وقت این کارها را نه به خاطرِ ماانی،ماانی،ماانی.. که فقط به یادِ آن‌همه وقت دل‌لرزه و نگاه‌های پایین‌افتاده و دیر و زود داره اما پیچوندن نداره‌ی دیروکوتاهِ بعدهاش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستپختِ نپخته‌اش را داریم می‌خوریم &lt;span style="font-size:85%;"&gt;–وچه تحقیرها که نکرده من را همیشه که به گمانش بی‌استعداد ِکارهای خانه‌گی-&lt;/span&gt; و من تازه آن چیزِ توی انگشت را می‌بینم و گیج می‌شوم و وقت می‌برد تا پیدا کنم کدام انگشت، چه معنی.. بی‌معرفت است که به من نگفته، و دختر را چه دوست دارم &lt;span style="font-size:85%;"&gt;–چرا بارِ اول ان‌قدر دوست نداشتنی دیدمش؟-&lt;/span&gt; و چه از تهِ دل خوشحال می‌شوم از سامان گرفتنِ مرد بعدِ آن همه دربه‌دری میانِ نسوان.. و مردِ زنانی که دیگر نیست نقشش، و حالا که فقط کار می‌کنیم با هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;___&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کابوسِ سال‌های دانشگاه، وقیح‌ترین آدمِ آن حیاط، که از ترسش یک گوشه را می‌گذراندیم تندتند، مبادا پامان برود روی دمش&lt;br /&gt;حالا صلح کرده‌ایم و چه می‌تواند مودب باشد، و حرفه‌ای باشد در کار&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;-و من یک‌بار هم عاشقانه‌ای آرام،آرام خواندم ازش در این مَجازبازار و آن‌وقت تلنگر اول خورد به قالبِ سف‌وسختِ دشمن‌شناسانه‌ام-&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دارد کار می‌کند، دستش روی کی‌بورد، چنددقیقه باز تا حساب کنم کدام انگشت، &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;اااا، متاهلید شما؟ پس این‌طور شد که آدمِ خ
