Friday, October 15, 2004

فرقي نمي كنه اينجا باشي يا نه
( شواهد مي گن هستي ، كلاغا گفتن كه رفتي)
مهم اينه كه نيستي براي من

عوضي خنگ دلم تنگيده برات ، زياد

يه
SmS
كوتاه ، منفعل ـ حتي يه سلام خالي ـ
فقط براي اينكه بدونم هنوز يادته منو
لطفا

Thursday, October 14, 2004

سيب خورانده مي شود به مرد ،
خودش در پي آن نيست ،
زن مرد را متوجه ي يكنواختي و روزمرگي مي كند ؛
زن ، سيب است ، آگاهي است .

مرد است كه كمك مي خواهد هميشه
از انسان برتر و تكنولوژي
و از زن ؛
زن كمكي نمي خواهد ،
زن ، بي نيازي است .

زن به مرد ياد مي دهد كه چيزي قويتر بخواهد ،
مرد چيز ديگر را تجربه مي كند،
مرد چيز ديگر را با زن تجربه مي كند ؛
زن ، چيز ديگر است ، چيز قويتر.

زن به مرد شك مي آموزد ،
ايستادن در برابر بايد ها و نبايد ها
طغيان .

طرد مي شوند
از جامعه ي آرام نظم و زهد رانده مي شوند
به سپيدي تا بي نهايت...
زن ديگر نيست ،
مدارك مي گويند كه هيچ وقت نبوده
زن سپيدي تا بي نهايت است ، هيچ است .

مرد راهي طولا ني را طي مي كند
براي باز رسيدن به زن ،
زن راه است
مرد از زهدان اوست كه زاده مي شود ، باز

بعد
نور ، نور زياد ، خورشيد
پرهيب مرد در نور ـ معوج ـ
...
پرهيب كامل مرد
تولد .
زن زايش است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه جورج لوكاس بفهمه كه اينو بعد از
THX 1138
ـ اولين فيلمش ـ
نوشتم
تموم نسخه هاي موجود در بازارشو جمع مي كنه ;)

فيلم رو ، جدا از صحنه هاي خيلي تكنولوژيكش دوست داشتم
صحنه هاي سفيد روي سفيدش خلم كرد اساسي


Tuesday, October 12, 2004

گمونم بايد راجع به ديروز بنويسم
( تلاش براي بيان واقعيت
براي پسره كه دو روز پيش از من پرسيده بود راسته كه جوانان مبارز ايراني در دانشگاه هنر عليه....
و آدماي بيرون كه اولين بار خبر رو از اونها شنيدم )

بالا بوديم ، كلاس نورپردازي ، تاريكي
وقت چايي / ترياك از پنجره ديدم يه بيست ـ سي نفري نشستن وسط حياط
رفتم پايين ـ با دوربين ـ
بابي يه روبان قرمز بست به بازوم ـ براي همبستگي با متحصنين ـ
(كه بعد يه دقيقه باز شد)
بچه هاي موسيقي كمتر بودن ،
قضيه به يه پرفورمنس بيشتر شبيه بود تا اعتراض دانشجويي
يه سري يه چيزي شبيه برگ زيتون يونانيا بسته بودن دور سرشون
يكي دف مي زد
يكي ني...

مشكل : مي خواستن رييس دانشكده شون رو عوض كنن

رييس دانشگاه هم اومده بود (سبب خير شدن بعد سه سال زيارتشون كرديم )
شبيه پيمان كارا و بساز بفروشا حرف مي زد ( يه كاره ي ساختن برج ميلاده )
اما حق با اون بود بيشتر
بچه ها گندشو در اوردن
نشستن دم در
از دانشگاههاي ديگه ـ خصوصا ازگلين دانشگاه بغلي ـ
مي اومدن ببينن چه خبره

اتفاق كوچيكي بود ، يه اعتراض كوچولوي بامزه ي دانشجويي
عليه يه قضيه ي آموزشي
اما من از بازتاب هاش مي ترسم
مي دونم كه گروه هاي مختلفي منتظر اين اتفاقاي كوچيكن
تا از آب گل آلود...
مي دونم كه اين خبر توي روزنامه ي راستيا چطوري منعكس مي شه
يا مبارزين ! مقيم فرنگ چطوري ازش استفاده مي كنن
مي ترسم
مي دونم كه خيليا منتظرن با يه بهونه ي كوچيك ببندن در دانشكده رو
كه سخت گيريا بيشتر خواهد شد



Sunday, October 10, 2004

r />
ديروز
1/2 + 127 1/2 Sarakhs
كسي هست كه شك داشته باشه اين بيشرفا معركه ان؟

Thursday, October 07, 2004

>
".خستگي بيست سال مجاهدت خاموش با لبخند رضايت مردم فراموش مي شود
تازگي در و ديوارخيابونا پر شده از اين نوشته ها ، به مناسبت بيستمين سال تشكيل وزارت اطلاعات؛
اين يكي رو كه مي بينم..اولش خنده م مي گيره بعد...دردم مي آد.."درد يادم مي آد"
درد اون شب پنج ، شش سالگي كه بابا نيومده بود خونه،
درد تموم سالهايي كه با يه هراس خاموش توي خونه ها گذشت ،
درد آدمايي كه عكسشون هست اما خودشون نيستن ،
درد دوستم كه باباشو نديده هيچ وقت،
درد تموم حرفايي كه نتونستم بزنم،
درد
ترس
درد

Saturday, October 02, 2004

آدم ها ، آدم هاي هر روزه ، آدم هاي خيابان
لازم نيست بشناسيمشان
مي گذرند فقط ،
و در اين گذار
عاشق مي شوند ، داد مي زنند ، وسوسه مي شوند و
مي ميرند...

ما به درونشان راهي نداريم
آن مقدار كم هم كه مي گويند از خودشان ، بازيست يا شايد هم دروغ مصلحتي
همه بازيگرند...

لايه ي بيروني؛
نماي خيلي نزديكي هم نمي بينيم،
قرار نيست دقيق شويم
يادمان نرود كه در حال حركتيم ،
مثل موتوري مسافركش فقط چند دقيقه اي همراه مي شويم با آدم هاي ديگر...

كارگر افغاني عاشق دختري است كه يكبار در بازار شريف عبور كرده اند از كنار هم
و غمگين كه مي شود از بالاترين طبقه ي ساختمان غروب را نگاه مي كند ،
(شبيه مسافر هميشگي ، شهريار كوچولو)
حتي خورشيد هم مي آيد و مي رود

و پيرمرد آنقدر ماندني نيست كه اراده كه بكند ، رفته از اينجا
(حتي به مار شهريار كوچولو هم نيازي نيست)
"درختان ايستاده مي ميرند."

و آدم هاي ديگر
آدم هاي توي صف ،
پشت چراغ ،
روي پل ،

بازي ادامه دارد ، حتي اگر مار نيشمان بزند
يا پله ي خوشبختي قرار بگيرد سر راهمان و بالا ببرتمان
مي ني بوس راهش را مي رود تا ايستگاه آخر

درد اصلي اما ، همچنان تنهايي است
حتي اگر اين بار آدم هاي پشت چراغ ، ديگر غريبه نباشند

" تهران ، ساعت هفت صبح " پيشنهاد مي شود ، زياد




Friday, October 01, 2004

/>
"ما مي خواستيم برسيم به آب زمزم ، چه مي دونستيم مي خوريم به چاه فاضلاب مسجدشاه
پدربزرگ مي گه ، وقتي عصباني بهشون مي گم كه تقصير شماست و اون برگ سبزايي كه انداختين
براي تائيد اين نظام
من عصبانيم ، داغونم ، غمگينم
كلي فكر خوب كرده بودم به خاطر كنسرت امشب
ـ كوارتت جز ايتاليا ـ
و بعد
لغو شد،
مجوز ندادن؛
به همين راحتي
مجوز ندادن.
گه بگيره
همين طور داره گند زده مي شه به زندگيم
هي سعي مي كنم آروم باشم
خوشبين باشم
مثبت انديش باشم
نمي ذارن كه
ن م ي ذ ا رن

Thursday, September 30, 2004

لابد اشتباه شده ، پيغام كسي ديگر آمده براي من و من هيجان زده شدم
و خوشحالي كردم و حتي شكر خدا و جواب دادمش
و بعد جوابي نيامده ديگر ، يعني او ـ فرستنده ـ فهميده اشتباه كرده و
حتي زحمت عذرخواهي نداده به خودش؛
انگار كه دستي در تاريكي به هواي تني ديگر لمس كرده باشد مرا
و من لذت برده باشم
و پاسخي به نوازشش ...
تهوع


من...آرزو داشتم...آرزو داشتم.. پدرم بمیره و حالا،دیگه آرزویی نداشتم"(یا چیزی درهمین حدود)

هی ، شماها خجالت نمی کشید که گاوخونی رو ندیدید و تصمیمی هم ندارید برای دیدنش؟
گاوخونی فیلم متفاوتی است _ حتی اگر خوب نباشد_و متفاوت بودن ، این روزها ، چیز کمی نیست
غیر از انتظامی نازنین ، نماهای به یاد ماندنیی دارد و آشکارا کار آدم باهوشی است.

نمایشگاه" باغ های ایرانی"موزه معاصر هم فراموش نشود.

نگارخانه ی خیال هم با آن ساختمان جادوییش _که همیشه بیشتر از کارها جذب میکندم _هنرهای سنتی را دارد
می شود رفت و دید و فکر کرد قدیمی ها چقدر مازوخیست بوده اند و
این همه زحمت روی یک کار چقدر عشق می خواهد یا دیوانگی

عکس های ممیز هم که توی را ه ابریشمه هنوز
با اینکه هفته ی پیش اونجا بودم ، هنوز بعضی کاراش توی مغزمه

کلی جای دیگه هم می شه رفت
کلی جای دیگه هم باید رفت
اینا رو نوشتم در راستای فعالیت فرهنگی و گفتن این که
زندگی شروع شده باز،
و فعلا داره خوب پیش می ره _ لمس چوب می کنم _
و آدم ها مهربانند
و رنگ ها هنوز هستند
گرچه شوق را و نور را و هزار چیز دیگر را همچنان در پستوی خانه نهان باید کرد
و راه نارنجستان هیچ وقت به لهستان ختم نخواهد شد

Monday, September 27, 2004

... سنگ اول را كسي بياندازد كه
دستم بالاست هنوز ، جمله ام ناتمام ، سنگ ها فرود مي آيند ، آدم ها فرياد مي كشند ؛
مي نشينم روي زمين ، زخمي نيستم؟ درد كه ندارم ، تحقير شده ام ، دور و برم پر از كلوخ هاي شكسته است،
فرياد مي كشم ، خرده كلوخ ها را پرت مي كنم ، فرياد مي كشم...
خواب بوده ، سنگسارم كرده اند در خواب ، ديگر نمي توانم بخوابم ، تحقير شده ام ،
خيانت شده به من _ فكر مي كنم _

توي خيابان بودم ، آمد طرفم ، بغلم كرد ، شاكي كه با ديگري دوست شده ام ،
گفت كه دوستم بايد برود ، او مي خواهد برگردد ، جايش را مي خواهد؛
بغلم كرد ، گرم بود
بعد ، دوست دخترم ، در آغوش كشيدمش ، لذتي عجيب ، پر از حس خوب ، آرامش ناب
زن فرياد زد ، فحش مي داد ، به من و دوستم ، مسجد بود آن نزديكي ها ، مردم آمدند
ـ سياه پوش ، پر ازخشم، انگار كه تمام بدي هاي دنيا را من كرده باشم به آنها ـ

صدا ، سنگ ، مردم ، سياهي

نشسته ام روي زمين ، سنگ ها را مي بينم فقط ،
فكر مي كنم مجازات زيادي است براي در آغوش هم بودن ،
فكر مي كنم ، او ـ مرد ـ مي خواسته لو بدهد مرا
ـ آغوش اولي فقط علامتي بوده براي شناسايي من ـ
به كي و چرا نمي دانم ، من چريك نيستم؟ حرفي نزده ام تازگي ها ؟ به ياد ندارم
پرم از حس بد ، تحقير، خيانت...
يهودا ، چرا؟

Saturday, September 25, 2004

تقصير من نيست ،هروقت خواسته ام نيمه ي پر ليوان را ببينم،
يا ليوان درجا خرد شده يا ...

سرمست از رنگهات مثل خروس كه بخرامي به سمت دانشگاه و
فخر بفروشي به بچه هاي جاهاي ديگر و دل بسوزاني به حالشان،
و هي فكر كني كه چقدر غر مي زنند مردم و كدام محدوديت و شرايط به اين خوبي
و واي چه مملكت گل و بلبل و چه آخوندهاي نازنين روشنفكري ؛
حقته كه دم در بهت بگن از فردا با مقنعه،
كه بفهمي اون چيزي كه ليوان اومده به نظرت و توش هم يه نوشيدني جالب،
تست ادرار حضرات بوده

روسري هاي رنگ رنگ كه نباشند
مجبوريم تمام رنگهامان را بماليم پشت چشم ـ شبيه دخترهاي چهار راه فلسطين ـ
و بعد لابد موهاي شينيون كرده
و مقنعه هاي عجيب و
مانتوهاي شكفتني و
...

گفته بودم هرسال بدتر از سال پيش ، اما فكر نمي كردم تا اين حد

Thursday, September 23, 2004

وبلاگم خله ، از منم بيشتر، بهم ثابت شده
كلي از پستامو خورده
توي صفحه ي اصلي نشونشون نمي ده
اما اون كنار ، توي قسمت آخرين پست ها، هستن
حتي عقلاني ترين چيزها هم وقتي مي رسن به من ... مي شن

نياز به حس كوبش قلبي ديگر روي تن،
نياز سرانگشتان به لمس پوست ديگري ،
تشنگي لب ها؛
نياز حضور،
مهرباني يك جسم زنده،
درك حس زنده بودن.

دست هام سردند،
من خالي نيستم،
پرم،
از خشم
درد
تنهايي
تنهايي
انتقام.

بايد ثبت بشوند اين چيزها،
بايد نوشت كه" ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود"؛
بايد تمام شهريورهاي يخ زده را به خاطر سپرد.

فردا، ‏ دانشگاه
هجوم حس هاي بد،
مگرنه اينكه هرسال بدتر از پار وپيرار؟
امسال دلخوشكنك بودن بتهوون در آن نزديكي ها هم نيست حتي

مي ترسم،
از سوار تاكسي شدن ـ نشستن پيش غريبه ها و بويناكي تن هاشان ـ
راه انقلاب ـ چهارراه وليعصر
از حضور آن همه آدم
آشناهاي غريبه ي راه و وسلام و تعارف
"چه خبر؟"

از تصور روزهاي بارانيه
خيره شدن به ساختمان زشت و مدرن دانشگاه كناري
از پشت پنجره ي يك كلاس خالي؛
روزهاي افتابيه نشستن كنار زمين بسكت.

از تصور سلام هاي دروغي و لبخندهاي بي معني‏،
اجبار به بودن در جمع كساني كه دوست نمي گيرمشان،
كه دوست نمي گيرندم.


ـ اين ها را سي و يك شهريور نوشتم ، در يك دوره ي بد
،depression
الان اما ‏، خوبم
بعد آن همه هياهوي ديروز و
قهقهه و صحبت.ـ




زندگي،
خريدن جفت ، جفت گوشواره است
وقتي كسي نيست كه لنگه اي را كه تو نمي اندازي
به گوشش بياويزد

Wednesday, September 22, 2004

آخ! چشمهاش...
قصد کرده دیوانه کنه منو
می دونه من ِ بی گناه ِ بچه سال ، چه حسی دارم بهش
یعد،
هی دلبری میکنه با اون چشمای مخمورش.
دوستش دارم ،
رسما دلم میلرزه از دیدنش
و جالب اینه که نمی خوام باهاش دوست بشم
احساسم نسبت بهش،
شبیه حسی ِ که وقتی دوازده ساله بودم به پسرای بزرگ داشتم
منی که توی کلاس تاتر تنها کاری که ازم برمیومد شکست نخوردن توی بازی مقابله ی چشمها بود
تنها چشمهایی که هیچ وقت خیره نشدم بهش ، چشمهای اونه.
در مقابلش ،
عینه دخترای زمان قاجار
سرخ می شم و سرم رو می ندازم پایین

کنسرت خوان مارتین
خیلی خوب بود
فقط مساله اینه که من یا می بینم یا می شنوم
وقتی می دیدم چنان حل می شدم توی حرکت دستاش روی ساز
که هیچی نمی شنیدم
اما اهنگای اخری چشمامو بستم
و کلی کلیپ فشنگ دیدم
مسجدای گرانادا ، کوردوبا ، دخترای گیسو کمنداسپانیش
آب ، کاشی ، نور
و کلی چیز خوب دیگه
داستانه یکی از کلیپ ها واقعا محشر بود
سعی میکنم بسازمش یه روز

از مزیت های غار تنهایی اینه که وقتی بخوای بیای بیرون
با عزت و احترام میان دنبالت.

تا الان داشتم چرت می گفتم
حرف زدن با ادمایی که خیلی دورن ، کلی جالبه

اوه! اوه! یه مدعی پیدا کردم که خیلی بامزست
عین پسرای پونزده ساله ای که می خوان مخ دخترای سیزده ساله رو بزنن حرف می زنه با من
آی جالبه
!...
خوابم میییییییییییاد

Saturday, September 04, 2004

فردگرایی افراطی روسویی،
"اگر انسان ها نتوانند کاملا با هم متحد شوند ، ناچار باید کاملا از هم جدا گردند
تا بتوانند از تاثیرات مخرب وابستگی خودخواهانه برحذر باشند."

راه حل بدیم نیست ، فعلا که جواب داده
انقدر تلفن ها رو جواب ندادم تا دیگه زنگ نزدن
بیرون هم نمی رم
فقط خانواده،
گرچه این نوع از وابستگی ، نهایت خودخواهیه اما اجتناب ناپذیره

همیشه وسوسه ی جمع گرایی به صورت افراطیش با من بود
به خاطر همین ، وقتی تنها بودم
هرچقدر هم کوتاه
خیلی سخت می گذشت ، خیلی
اما الان نه
فقط گاهی حس می کنم خیلی چیزای ساده رو فراموش کردم
به خاطر همین دلم می خواد زودتر دانشگاه شروع بشه
این بار می خوام نقش ناظر رو بازی کنم
می خوام از بیرون ببینم ادمها چجوری با هم ارتباط برقرار می کنن.
این جنس از تنهایی رو دوست دارم
خاکستری نیست،
آبیه
حس می کنم توی اتاقمم
هیچ وابستگی به ادم ها ندارم
تماشاچی بودن ،
خیلی چیزا رو به مضحکه تبدیل می کنه
به اسباب سرگرمی.
آدم ها اسباب بازی های خوبین ، شبیه ترین چیز به جهان اکبر
می شه ساعت ها یه گوشه نشست و خیره شد بهشون
و کلی چیز کشف کرد
یه جزیره توی اون
یه اقیانوس توی اون یکی
و گاهی بیابان
سراب
گنداب.
آدم ها رو همیشه دوست دارم




Thursday, September 02, 2004

خواب دیدم توالتی که نشستم روش ، دیوار نداره
پر آدم ،
مثل پادگانِ
full metal jacket

توهم زیر نظر بودن،
کابوس کودکی تا الان
دو ، سه ساله که بودم
کار بدی که می کردم
مامانه می گفت آقا سی سی و آقا می می میبیننت
دوستای خیالی اون روزا
بعدتر مردم و لابد خدا
که از رگ گردن به ما نزدیکتر بود و همیشه حواسش جمع که اشتباهاتمونو ثبت کنه
توی چهار ، پنج سالگی
تنها که می شدم
گمون می کردم خونه پر دوربین مخفیه
اگه صدام ضبط بشه؟
تلویوزیون فیلمای جاسوسی نشون می داد
توی کلاسهای مدرسه ، میکروفون بود که صدا توی دفتر شنیده بشه
به هیچ کس نمی شد اطمینان کرد
همه جا پرجاسوس
توی کلاس
توی راه.
بحث سیاسی غدقن
می دونی چند نفرو دوستای نزدیکشون لو دادن؟
خالهِ سیساپ بی بی اس بود ، چت هامو چک می کرد
منم تلفوناشو گوش می کردم
و خاطراتو و نامه های عاشقانشو...
خودم هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم
همه چیز توی خودم
هیچ چیز مکتوبی نه
ترسم از نوشتن توی وبلاگ از همین جا می اومد
قاطی شدن ادمای دنیای بیرون با دنیای درون من
دو سال جنگیدم باهاش...
تموم دردایی که دوران دبیرستان تنها یی تحمل کردم
برای حفظ فضای شخصی
تموم ترسای توی خیابون،
تهران که قد یه ده می شد و هی برمی خوردیم به آشناها...

می خوام یه چیزایی مال خودم باشه
روابطم با بعضی آدم ها
فکرام
تنهایی هام

اینجا ، می خوام مال خودم باشه
از کنجکاوی هاشون برای رسیدن به اینجا متنفرم

از دیوارای شیشه ای متنفرم
حس می کنم داره به حریم شخصی تجاوز میشه
انگار که توی توالت دوربین کار گذاشته باشن

برای دفاع از حریم شخصیم
برای حفظ اینجا برای خودم،
مثل یه شیر ماده در حفاظت بچه هاش،
دندون نشون میدم
گول ظاهر رامم رو نخورید