Friday, May 09, 2008

There's nothing like the movies. Usually, when you see women, they're dressed. But put them in a movie, and you see their backsides


بدبینی است که فکر کنم فیلم‌های انتخابیش به افتخار ِ من؟، حافظه‌ اگر داشتم فقط و یادم می‌آمد چه داستان‌ها یک‌بار –کدام بار ِ کدام فصل ِ چه سال ِ چرایی- گفته بود از این زن -من چرا هیچ تصویر متحرکی ندارم ازش در خاطر- برام و این "که چه‌طور شده بود که اصلا حرف را کشانده بود"، معلوم می‌شد "چی" بینی است.. یک راه هست که اسکارلت جامه‌ی سرخت را بپوش و سرت را بالا بالا، یک راه هم هست که بزرگترین جایزه‌ی دنیا را می‌دادم به خودم اگر می‌توانست این بریدن را هم، حرف ِ یک نفر که نیست، یا فیلم‌ها که اصلا، این همه آدمی که من دوست دارم و فرصت ِ دیدارشان همین‌جاهاست فقط که می‌آید به دست، همین هفته‌ای یک‌بار.... تو اگر حوصله‌ی بریژیت را می‌داشتی، من می‌شدم خدنگ پناه‌گرفته در حضور ِ فِیکت، میل ِ همراهیت نیست انگار و من هم جزجرقه‌های نامطلوب ندارم در سرم که نکند به افتخار ِ منی که یعنی انقدر وقیح‌تر هم می‌تواند باشد و حالا یک‌جور ِ دیگر ِ پَست‌بینی هم که نکند معنیش این که "زن یعنی این و تو اصلا در چه ادعایی".. حوصله‌اش را نداری که باز، حتی اگر دستپخت ِ گُدار، حوصله‌ی من را داشته باش پس

می‌شود یکی از عصرهای تولدهای هرباره به همت ِ بی‌بی ِ همسایه، این‌بار با تارت ِ توت‌فرنگیش، با پیراهنِ اخرایی ِ بی‌مخلفات ِ روزهای دورِ تو، با گوشواره‌های آبی ِ بلند ِ قدیم ِ من.. خورشید را نمی‌بینم که کِی می‌رود پایین و آسمان می‌شود سیاه وقتی که تریستان و ایزولده آماده می‌شوند برای ابدیت، تئوری احمقانه‌ام را که ارائه دادم رخصتم ندادی به صحنه‌ی احتضار ِ تریستان یا واقعا تابش را نداری یا که هنوز نرسیده‌ام به مقام ِشراکتش که می‌گویی باید تنها

سال‌گشته‌گی است این؟ این بی‌هواترین‌ها و بی‌هوس‌ترین‌ها، همان‌جورِ نوشته‌ی اولین و حالا باز، این آشنا شدن‌های باهم بی‌آن که در میان باشد خواهشی حتی، نشانه‌ها را شناختن که جنازه‌ی بی‌سر را، جنازه‌ی بی‌سر ِ بی‌دست را، جنازه‌ی بی‌سر ِ بی‌دست ِ پشت/رو‌سوخته را؛ و نشانه‌ی من که تو از اولین‌بارها کشفش کردی و زیاد ِ آدم‌ها هیچ‌وقت ندیدند یا نپرسیدند با اینکه آشکارا

که به خود می‌پیچم ابروار، و نمی‌غرّم که نبارم اصلا، چرند می‌بافم پس ِ چرند که از دهانم در نرود که شانه‌هایت را دوست می‌دارم، که نکند عبور ِ از مرزی، حریمی.. میان ِ همه عریانی ِ چیزهای توی سر، بی‌مرزی ِ کلمات و این پنهانی ِ ابتدایی ِترین ِ چیزها، اولین ِ خواستن‌ها

عجیب ِ این روزهام همین تویی که با من و منی که با تو، که نمی‌فهمم چه‌جور شدنی شده/می‌شود اصلا، تو نمی‌گویی، من تصویرش می‌کنم، یک روز

_
Title: Le Mépris

Thursday, May 08, 2008

کاش‌کی کاش‌کی داوری داوری داوری

توی خواب ِ پریشبم مُردم، و تمام شدم. به همین سادگی، به همین بی‌مزه‌گی، همین است که هرکس می‌شنود می‌گوید بی‌خلاقیت، و خودم هم که بیدار شدم سه ثانیه بعد که چقدر لوس، یعنی چه تمام شدن!! نه از آدم ِ نصف شده خبری، نه حوریه و حوری

یک زنگ بود که به صدا درآمد، ما آدم‌هایی بودیم دور ِ یک میز، تند یک دستمان را با چیزی که توش دراز کردیم به سوی مرکز، گویی که جانم می‌رود، فکر کردم بارهای قبل هم این طور، یا حالا یعنی..، با ته‌مانده‌ی نیرو مزه پراندم که بیچاره آن که دوازده ثانیه‌ی دیگر نیست می‌شود، و آدم‌ها یک لبخند تلخ زدند، فهمیدم که باید بباورم، مهلت که گذشت اما پرسیدم یعنی که این بار من؟؟، لبخند تلخ... بعد برگشتم به آدم ِ کناریم که خانومم (این هم شده سابق‌ها، اما انقدر که سابقه داریم به رو نمی‌آوریم) - با لحن ِ تله‌فیلم‌های جمعه‌عصر ِ کانال ِ یک ولی بی که حرمانی یا اندوهی- گفتم پس به آدم‌ها (افراد ِخانواده تک به تک، هر کلمه با جان ِ کمرنگ‌تر) بگو دوستشان داشتم
بعد تمام شدم.
یک ثانیه فکر کردم که خوب پس همین، من که پی ِ نیستی اما...؛ ثانیه‌ی بعد دلم را زد؛ ثانیه‌‌ی سوم بیدار می‌شویم؛ دوباره که خوابیده بودم گفتم این ایلعاذر را یک قلپ آب سزاوار باشد، نوشیدم نیمه‌گرم را و به نیستهستی‌م ادامه دادم

Thursday, May 01, 2008

Order is the virtue of the mediocrity

یه کم مَن

سه هفته پیشا: الان چندوقته با جناب ِ وودی تعامل داریم، به صورت کاملا شرعی البت، ایشون می‌رن روی تخت، من صندلی و برعکس، بعد وقتی من در نوسان ِ سریع‌الوقوع میون این دو جایگاهم ایشون می‌رن روی لباسای در حال ِ رفع ِ بوی دود کنار ِ پنجره، یا مثلا میز.. در هرحال یعنی اصلا راضی نبودن از روی در و پریدن پایین
-استبداد ِ من را دست کم گرفته بودند، مجددا چسب ِ در هستند حالا-

زود که می‌رسم دم ِ خانه هنرمندان شلوغ شلوغه.. ترس ورم می‌داره.. من که فکر می‌کردم فقط یه افتتاحیه.. حساب ِ بهارا رو هم نکرده بودم.. آقای سفید وایساده اونور دورتر ِ حوض، من این‌طرفش..فکر می‌کنم چقدر وقته دیگه منم می‌رم اون‌طرف، چه‌قدر وقته دیگه همین یکی دوتا آشنای هم‌دوره‌ای هم نیستن و همه جوون‌ترا، چقدر وقته دیگه منم به جوون‌ترا یه‌جور نگاه می‌کنم که سلامت کو

بعضی لباس‌ها هست که تو سالی یه‌بار می‌پوشیشون، از قضا هرسال همون روز یه آدم ِ خاص رو می‌بینی، حرص می‌خوری که باز.. بعضی کارها هست که گاهی‌گداری ِ معدود، بعد دقیقا همون روزا یه آدم ِ خاص.. همینه که حضرت فکر می‌کنه من همیشه به اوپنینگ، چندتا جمعه‌ی سال مگه من همت می‌کنم اون راهو برم، چندتا جمعه‌ی سال مگه اون می‌خواد منو ببینه؟

جمعه ِ اصلا اون‌جور نشد که خیال ِ من، کلی خلوت و هیچ‌ فرد ِ قابل ِ ادامه‌دار کردن ِ معاشرتی هم نه، دختر ِ کوچیک معاشر ِ تازه هم که خواب مونده، این‌طور شد که منو خواهره برگشت رو پیاده تا پارک‌وی، با نفس‌گیری در باغ‌فردوس و خرید ِ فیلم‌های حضرات و بلعیدن ِ پنی‌لین

من همش در این خیالم که پارسال چه‌طور نفری یه شیرینی ِ تپل انداختیم بالا و پشت‌بندش هم پای‌سیب‌ها!.. با تمام ِ تلاش‌های خانوادگی و حتی از جان‌گذشته‌گی ِ من که به جای ناهار، سه روز گذشته و هنوز باقیه

__

الانا: یه فرضیه‌ی قریب به نظریه می‌گه هر فیلمی مارچلو و (بلکه حتی یا) سوفیا داشته باشه خوبه، این هم از تابعاته طبعا، فکر کنم قدیمی‌ترین فیلمی باشه که دیده شده توسط ِ من در ژانر ِ زن ِ خونه‌ی به جان‌رسیده
چه‌قدر جای خواهره خالی که تا هنوز عاشقانه‌ی مارچلویی بسراییم

دیر کرده، نشسته‌ام سر ِ پارک‌وی روی نیمکتی، زیر ِ نگاه‌ها وخانومه که گفت مثل ِ سیندرلا، فکر می‌کنم دِیت ِ هایِرد شده از این بهتر نمی‌شود، قربان‌صدقه‌اش هم باید بروم که بیست دقیقه توی خیابان

در نقش ِ دخترهای خوش‌بخت ِ کوچک جیک‌جیک در حضور ِ دیت ِ گرامی

درک ِ حس ِ زنده بودن اگر بخواهم، یک وجب معاشرت با حجیم کافی است، هنوز با یک جمله‌اش ده دقیقه از عصبانیت می‌لرزم... خوش‌رفتاری ِ زیاد کرده و من نگرانش، یک‌بار اگر بدرفتاری نکند با من خیال می‌کنم مریضی چیزی..، خانه که می‌آیم می‌فهمم چه خوش‌خیالی‌ها! ‌رفتارِ خوش کاسه‌ای بوده روی این نیمی که در انتظارم و من بی‌خبر.... چطور می‌تواند؟ چه‌جور من توانسته‌ام این‌همه معاشرت؟ که یک وقت‌هایی نزدیکترین آدم، که اسمش را گذاشته بودم دوست پی ِ آن‌همه لحظه‌های شاد و سختی‌کشیدن‌های با هم که امشب هم به وقت ِ خیال ِ خوش ِ من قاه‌قاه به خنده تعریف‌هاش... این چرخه‌ی مدام ِ بدی/ سعی در نیست کردنش/ خوبی/ چشم‌پوشی که رفیق.. اما پاره شد. دو اسفند پیش، که شب ِ کاشی‌های سفید و صورتی و باورم نمی‌شد ناروی از آن جنس را، رسید به مویی قطر ِ طناب ِ نگه‌دار ِ دوستی و من نادیده‌اش گرفتم با این چشم‌های به زور بسته نگه داشته که زیر ِ پلک‌هاش یک نقاشی ِ پررنگ گذاشته‌ام که همیشه خیال کند دنیا رو به خوبی، ذات ِ آدمیزاده بری از پلشتی.... اعتراف می‌کنم این موی بدجنس ِ موخوره خورده‌ی پاره و نازک را شاید گره‌ها زدیم، ولی اینجا شاهد، هیچ داروی معجزه‌گری سلسله‌ی موی دوست نمی‌سازدش، حتی اگر چشم‌های من تا ابد بسته بمانند.... ربع ِ مقدار ِ فعلی اگر بود حجم ِ بدی ِ این آدم، جا می‌گرفت در باور ِ من و تمام می‌شد، این همه‌اش به کابوس می‌ماند، باور نمی‌کنم.
حالا فکر می‌کنم کم‌اغراق‌تر از این لفاظی‌ها شاید، یا اینکه نوشته که شد سبک شدم، کلا به درک

Saturday, April 26, 2008

Swing, sWing, swinG the spinning step

فرانسه که نمی‌دانستم که ژول اِ ژیم ِآرته نشان ِ بی‌زیرنویس دیده باشم
اما یک‌بار نشستم به تماشای مستندی که فرانسه بود که نمی‌دانم، اما حیف هم بود از دست دادنش، آدم‌های توی آن هی یادآورش می‌شدند.. یک‌شنبه‌ای بود با تِمای روابطِ تراینگل... یک مستند ِ بلند امریکایی هم، هشت سال ِ زندگی یک ثلث، دو مرد و یک زن، که بس دل‌لرزان بود از ویل یو مری آس شان تا ذوق‌ ذوق که بیبی چک ِ مثبت، تا اشک ِ پشت ِ اتاق ِ زایمان یکی از مردها-که فقط یکی‌شان را اجازه داده بودند به حضور ِ مستقیم-. بعد هم شُک ِ صحنه‌های آخر که یکی از مردها نبود و حالا زوجی بودند با دو بچه که بزرگتره ِ از آنی که رفته

زندگی بازی اگر باشد، دونفره‌اش آن‌قدرها هیجان‌انگیز نمی‌نماید، از بچه‌گی هم من یار ِ جانان نداشتم هیچ‌وقت، یکی که دستش همیشه توی دستم، محله که زیاد عوض می‌کردیم و مدرسه هم، خودم را می‌انداختم میان ِ سلسله‌ای از روابط، دارودسته، هر دارو دسته‌ای به خُردگروه‌های سه‌تایی اکثرا.. مثل سه‌تا دختر بدهای کلیشه‌ی تمام ِ فیلم‌های تین‌ایجری
آن‌روزهای بهمنی هم همینش جالب بود، هیچ چیز هم که بینمان نبود، اما ترکیب ِ سه نفره، به قول ِ حضرت سه تا دراز که خودش درازترین، این که آن دوتا روابط ِ خودشان که چه دوستانه و من هم بازی

ژول و ژیم که ندیده‌ام من، جز یک‌صحنه‌هایی که مثلا زن نشسته بود به خواندن و آن دو هرکدام سر به کاری، همین است که فکریم می‌کند که شبیه بودیم ما، که من می‌نشستم به کتاب و شماها تخته.. یا بحث‌های تمام نشدنی در باب سینما و آدم‌هاش و هرچیز

آمدم پیشت انگار که اجازه، نشستم در تاریکی و سکوت، و آن عادت ِ قدیمیت، همان که به هیئت ِ نجیب‌زاده‌های قرون‌وسطی درمی‌آوردت... پیش‌بینی کرده بودم؟؟؟ نامه را هم نوشتم برات، کسب ِ اجازه‌ی دزدی، حضورش را کرده بود نامرئی تا تمام شود، تا مداد ِ رنگ‌رنگ توی دست‌های من ساکت

نشسته بودم روی لبه‌ای باریک، چشم‌هام بسته، دستش میان موهام که نیافتم، موهام، موهام.. داستان از موهای من شروع شد انگار، که هی می‌گفت کاش بلندتر و درهم‌ریخته‌تر و می‌کشیدشان... گفته بود چیزهایی هست بین ِ شما که دُویید، مال ِ شما، که ربطی به دیگران ندارد و خواسته بود که اصراری نکنم به دانستن که اگر روزی هم رازی بود بین من و او بماند، و من دهانم را باز نکرده بودم که کدام ِ رازِ بین ما، گفته بودم اما که زندگی ِ من همه‌چیزش رو

نشسته بودم روی لبه‌ای باریک، چشم‌هام بسته که نبینم، تکان تکان که در افتادنم

این که خیلی چیز‌ها مال ِ تو آن‌قدرها هم آزارم نداد، از اول ِ بازی که بودنت پررنگ و جایگاهتان محفوظ، پس خیال کردم این هم جزئی.. شوالیه‌های بدبخت که یواش یواش آن دورها می‌تاختند جامانده‌ای از حضور، کمی هم بو، همان ورساچه‌ی آبی گمانم که ته‌بوش شبیه ِ لایت‌بلوی زناله‌ی دولچه‌گابانا یا که خیالات ِ من به نیتِ یکی کردن؟... گوش‌واره‌های آبی بلند که آویزم نیست که گم بشوند لابه‌لای مبل.. سه سال گذشته، چه جور این دوسال را خوش‌دل بودم به خاطره‌هایی دور؟؟
خیلی چیزها مال ِ تو، که آزارم نداد، زر زد که گفت اشک توی چشمهام

حالا هی دلم می‌سوزد که زندگی دکمه‌ی بازگشت....، وگرنه می‌ماندم، می‌ماندم تا ژول اِ ژیم ِ واقعی... از آن روز هزاربار لعنت به ور ِ محافظه‌کارم که گفت نه و دوید، باید می‌ماندم.. می..ما..ند..م، تا خورشید بالا بیاید و حضورم را بپذیری تو، یک‌بار گفته بودم صبحانه مهم‌ترین وعده‌ی انسانیم، حالا حسرت ِ اشتراکش با شما ماند به دلم ........ چند فصل ِ گرم را باید صبر کنم تا کدام سردی؟

___
این را هم از فریزر آوردم، در سال ِ کهنه اتفاق افتاد، حالا ژول و ژیم دیده‌ام، پاراگراف ِ آخر واقعی ِ همزمانم نیست و یادم هم نیست که در زمانش هیچ بوده آیا

ژول ا ِ ژیم هم بی‌ربط، جز آن جاهای اول، وقت ِ دومینوبازی ِ مردانه و به من بتوجُهیدهای زن مثلا، یا گفت‌وگوهای سردراز‌ که خود ِخود ِ شما، من کاترین نیستم اما، هیچ نیستم، سال‌ها گذشته از پریدن ِ در جاده‌ی خاکیم از ماشین، سِن‌پری ِ نیمه‌شب ِ سرد را اما نیستم، هیچ نیستم، فقط کاش جوان بودیم/ید پل را می‌دویدیم، با هم

Monday, April 21, 2008

It's too much for anyone, Too hard for anyone Who wants a happy and peaceful life

آب نیست و من سردم است و میان ِ ظرف‌های کثیف چیزی پیدا نمی‌کنم که توش آب جوشی بریزم سرمابر ِ جان، دختر کوچک می‌اید جلو که چندساله‌اید شما و چه‌کاره‌اید و..، وقتی دارم آب نیمه‌گرم توی کاسه را دلم نمی‌آید که براش تعریف نکنم از آشنای مشترک و کل ِ پروسه‌ای که هفته‌ی قبلش ذهنم انجام داده تا شناختن ِ او که امروز دو،یا سومین باریست که دیده‌امش اما تاریخش را می‌دانم.. آشنای اصلی ِ پیونددهنده را دلم نیست به گفتن ِ نامش حالا که یک‌نفر اینجا آمده از سرِ دوستی چرا باید بهم بریزد ذهنتش که خوب افتاده با من، اصرار که می‌کند اضافه می‌کنم که حالا دیگر دوست نیستیم و دیوانه است خوب و شبیه ِ من نیست اما مجبور بودم یا که از سر ِدل‌سوزی و این هفت سال هم که او فقط به وقت ِ تنهایی سراغ ِ از من گرفته وهمین‌جور توجیه که مثلا مُبَرایی... بعد می‌بینم نشسته‌ام پشت ِ میزی که برادرش -که مثل ِ ما پایه‌ی ثابت، اما نشده بود که تا به حال گپی و حالا که فهمیده‌ام هم‌سن‌های من و هیچ آقاغوله نه و تحملش هم آسانتر شده که کمتر پاش را تکان‌تکان و شعله‌های آتش ِ پیاپی ِ تاریکی‌‌شکن و حرف هم یا من عادت کرده‌ام، یا به‌ خاطر ِ اینکه تازه‌گی‌ها جایمان شده جلوی جلو و نمی‌بینیم آدم‌ها را- و دونفری دیگر هم و داریم با صدای یواشِ از در بیرون نرو از دیوانه‌گی ِ آدم‌ها می‌گوییم، از اینکه به ما چه خوب دوستی را نجات دادن که خودش را کشته، بگذار بکشند، نمی‌میرند هم که از بس نمایشی، و با دلی از سنگ می‌خندیم به ریش ِ آقا غوله که شب ِ تولدش را حرام ِ نمردن کسی کرده

شب توی خانه فکر می‌کنم با این همه احتیاط ِ من، با این همه اجتناب ِ از نزدیکی ِ روابط که نکند خلوتم را به هم، چه طور می‌شود که دیوانه‌ترین ِ آدم‌ها می‌شوند آدم‌های نزدیکم که بعد من بگردم دنبال ِ راه ِ فرار یا تهش هم منت بگذارند سرم و خودشان دور، با این همه که من رفیق ِ بدی هستم به وقت ِ غم ِ آدم‌ها چه‌طور می‌شود که بعضی‌ها فقط به هنگام ِ اندوه می‌شوند پی‌گیر ِمن، بدترینش وقتی هنوز تازه‌ است روابط و بار هم نداده

ترم یک بودیم از رشته‌ی یک، صبح ِ سحرِ بعد از تعطیلی آخر هفته خودم را انداختم توی سرویس و دختر گفت چه قدر دلش من را می‌خواسته آن‌روزها که گپی و نه، ماجرا را نمی‌گوید، ولی... هنوز عوارضی تهران را نگذشته بودیم که ماجرا را گفته بود به کمال و من مانده بودم که من که نه باتجربه و نه غم‌خوار و حالا چه وظیفه‌ای انتظار می‌رود.. از آن روز هم مانده‌ام که چه قدر ِ آدم‌ها چرا این‌وقت‌ها به یاد ِ من و مگر کوفتی‌تر و بی‌تفاوت‌تر و خودخواه‌تر از من هم هست، من که همیشه فرار می‌کنم

همیشه فرار می‌کنم، در توانم هم نیست، آدم‌ها که قوه‌ی تشخیص ندارند انگارخودشان؛ جز یک باری که چندماه ماندم و فرق هم می‌کرد آدمی که سال‌ها خنده‌هاش با من را که نمی‍شد گذاشت وقت ِ اشک، خوب هم خودداری میکرد طفلک، آن بهار را که گذاشتیم به تیمارش و تفریحات ِ هرروزه و میان ِ تفریح هم انگار نه انگار

بعضی آدم‌ها دیوانه‌اند، بعضی آدم‌ها از این که خودشان را نقش ِ اول تراژدی ببینند لذت می‌برند، همان دختر ِ ترم یک ِ رشته‌ی یک مثال، مدت‌ها خودکشی‌هاش شده بود نقل ِ مجالس، این که هرکس تعریف کند کدام بار کجا شده بوده ناجیش، پرهیاهوترینش هم آن بار ِ افتتاحیه‌ی بی‌ینال ِ عکاسی، انگار که جا پیدا نمی‌شود از این خلوت‌تر برای تلوتلوی بعد ِقرص‌خوری، بزرگ‌تر که شد اما شنیدم وسوسه‌اش را کرده دست‌مایه‌ی آرت‌ورک، ویدیو تولید می‌کند پیرامونِ خود را کشیدن، و راستی یک پیشنهاد ِ تازه، پنجره‌های قدی ِ مان جان می‌دهد برای این‌کارها، افتتاحیه‌هاش هم که خوب شلوغ

بعضی آدم‌ها دیوانه‌اند که به خاطر ِ خدا خودشان دوری کنند از من که من عقم می‌گیرد که همیشه صدای غم‌آلود و معلوم است که زمانی هم هست برای اندوه، اما مگر پا به پاش زمانی هم باشد برای شادمانی و ضمنن هم که زخم های آدم سرمایه اس..سرمایه تو با این و اون قسمت ن... داد ن .. هوار ن .. صبور، آرام و بی سروصدا همه چیزو ت َح َم ُ ل... و من اصلا آدم ِ روزهای ابری نیستم، مگر مطمئن باشم که دقایق ِ بعدش آفتاب و همین است که دوست ِ خوبی هم نیستم و آشنای خوب ِ روزهای پرآفتاب و بستنیم یا روزهای رقصان ِ باران و برف، اما خاکستری ِ ابر و اندوهناکی ژرف هرگز

پ.ن- از سری پست‌های فریزری –سلام خانوم ِ پارک‌وی- دو چهارشنبه‌ آنورتر، پست طویلِ جدی و کمی بداخلاق ِ مذکور در آن تاریخ
کُلَن.
بی‌ربط به حال این‌روزهام و آن‌روزها هم

Thursday, April 17, 2008

Looking for someone to have fun with? Just a clown you can laugh with

دیدید توی فیلم‌ها(ی امریکایی ِ سطح ِ کف ِ من-پسند بیشتر) خیلی وقت‌ها مساله‌ی انتخاب بین دوتا آدم وجود داره (به عنوان لاوبادی! غالبا) که یکی‌شون خیلی شسته‌رفته است و مواد ِفرهنگی (و غیر فرهنگی و همه‌چیز) ِ درست مصرف‌کن و برق‌زن و خوش‌چیدمان(کلا ِ ظاهر و منزل) و یکی‌شون قاه ِ خنده به هوای دست‌وپاچلفتی ِ مهربون ِکنارِخیابون‌غذابخور ِ مایل به حرکات ِ موزون ِ مدرن، ِ با پرولتاریا(ی متحد و حتی غیرمتحد)همراه و خوش‌رفتار.. بعد دیدید همیشه در بخش ِ تصمیم‌گیری ِ فیلم، دومیه که کلی کول و فانی ِ و می‌شه باهاش لَفید(لبخنده‌ی مشترک تولید نمود) انتخاب می‌شه که کلی "پیور"ه و خانوم/آقای آراسته به عنوان ِ حوصله‌سربر کنار گذاشته می‌شه، یا خیلی که بهش لطف کنن آرتیست اصلیه می‌گه که تو هم البته حق ِ حیات داری اما به شرطی که یه خسته‌کننده‌ی دیگه مثل ِ خودت پیدا کنی و بالاخره این‌همه موزه و کنسرت‌های کلاسیک و اشیای‌ اعلای کثافت هست که ما حالشو نداریم و ارزونی ِ شما غیرقابل ِ تحمل‌ها که لذتشو ببرید اما ما رو بی‌خیال که ای‌وای ذات ِ طبیعی ِ انسانی و لبخند ِ کودکان بزرگترین اتفاق ِ تاریخ

بعد من همیشه فکر می‌کردم عاشقانه‌تر از باخ نیوشیدن ِ توی کارنگی‌هال هم اتفاق وجود داره اصلا و آره خوب بریم موزه و وای که چه‌قدر آقای کت‌شلوار اتویی می‌خوام (در مکان‌های مذکور خب، نه وقت ِ دویدن ِ شبانه) و هیچم عق‌آور نبود آقاهه اگه راجع به بهترینی ِ غذای یه رستوران سخن‌سرایی می‌کرد و من کاملن افسار ِ منویی رو می‌دادم دستش اگه ادعا نمی‌کرد که زیتون بهترین و باید که من امتحان ( که اون‌باری که حضرت ِ پیر – که آقاهه‌ی ما نه و مراد ِ جمع- اجبارمون کردن به اینکار که زیتون نمی‌خوری؟ غلططططططط هم پذیرفتیم حتی و کلا که من انسانی پذیرا) ... خوب آخه من خودمم یه قدری خسته‌کننده‌ام و همه اینو می‌دونن چون از وقتی بچه بودم ازم می‌پرسیدن دوستت اگه بیاد خونتون چه‌کار می‌کنی واسه سرگرمیش و من می‌گفتم که با هم کتاب، یا عکس نشونش می‌دم ( اونوقتا حتی عکس‌های خودمم نبود) و این‌جوری بود که زیاد کسی نمی‌اومد خونمون، مگه که درس‌خوندنشون می‌گرفت یا به قول ِ زنم معاشرت ِ مفید ِ عکاسانه که پایه‌ش من بودم

یک‌ماهه همو ندیدیم و من تازه رسیدم و خسته هم هستم ( که بعد ِ سه‌روز خونه‌نشینی امروز او-دی ِ بیرون و معاشرت و کلی آدم ِ مختلف و مفیدی و گالری و حالا هم تو).. بعد تو می‌نشونیم زود که بخش‌های آخر ِ ترجمه‌تو بخونی در باب ِ تریستان و بعد من قصه‌ی تریستان رو ( گه بگیره که پیارسالا پیدا نشد هیچ نوشته‌ای در موردش که من حالا کم نیارم و بگم که خودم می‌دونم).. با هم یه کمش که به نظر ِ تو کم‌خطرتره بگوشیم و من از روی ترجمه دنبال کنم.. من خسته‌ام، می‌خوام به تو بگم بی‌خیال، بگم اصلا خودت چه‌طوری.... دارم فکر می‌کنم شایدم نفر ِ دومو باید انتخاب کرد که مثلا الان دوتایی پریده باشیم تو حرف ِ هم و راجع به طعم ِ شکلات و چه خوشگل شدی امشب.. واگنر داره می‌غروننه و داستان عالیه و ترجمت خوبه، اما من خسته‌م

من زونکن ِ فیلم‌نامه‌ها رو ورق زدم و هی ناخونک.. مثل ِ همیشه راجع به ترجمه‌های گه و منتقدهای گه وهمه‌ی گه‌های موجود دیگه و پرونده‌ی تنهایی دم ِ مرگ رو هم بستیم (که اتفاقا روی میز و من پیش‌ترها نصفه و تو حالا) .. می‌شینیم به ژله‌خوری (واقعا کی درستش کرده؟) و اصلا خودت چه‌طوری.. بعد تو هی غر می‌زنی که دختر ِ ناانتلکتت رو چه جوری و انتلکت رو که اصلا چه‌جوری و مخلوط می‌خوای، منم که بالعکس که نا ش رو مطلقا و ه‌َ ش رو که به زور و کوووو اصلن که کلن انسانم آرزوست.. دوباره دارم فکر می‌کنم من آدم ِ اول رو، که فکر می‌کنم دوم‌یه اگه بود لابد الان...( و هیچ تصوری حتی به مغزم نمی‌رسه!)....... بحث به مُجازی/نا ی خیانت کشیده که من می‌گم که بحث ِ تن هم نیست زیاد و من اگه بودم بیشتر حرص می‌خوردم اگه یارو چیزای توی سرش رو با غیر ِ من شِر و نمی‌پرسم هم که کی وسط ِ تریستان زنگ زد که فقط گفتی مهمون داری و حوصله نه و بی‌خداحافظی (و من فکر کردم جاش اگه بودم و موزیک رو هم شنیده بودم در پس، چه خونی که به دلم نمی‌شد) ...... تو می‌گی کمبود داری خب، وقتی برآورده نمی‌کنه چی، که ذوق کردی که من هستم که موزیک خوب رو با کسی...... تهش من می‌گم سه سال ِ پیش چه بهتم برده بود که تو انسان ِ ایده‌آلم.. تو می‌گی که سه‌سال ِ پیش اتفاقی اگه می‌افتاد دوستی ِ خیلی دور/نزدیک‌ه حالا هم نبود.. من می‌دونم که اتقاقی نمی‌افته؛ من باز آدم ِ اول رو انتخاب می‌کنم که نیست؛ ما همیشه غر می‌زنیم

__
جان ِ مادرتون اعلام کنید چندنفرتون چندبار توی زندگی‌تون واژه‌ی "یَزش" را شنیده‌اید و معنی ِ آن را می‌دانید؟ این واژه در انبان ِ استعمال ِ چند نفرتان جای دارد؟

Monday, April 14, 2008

آیدا در آینه

اولین بار با عکس ِ خانوم ِ آیدا بود، عاشقانه‌ترین‌ها برای این زن؟ جا خورده بودم.. حالا که فکر می‌کنم باید آن عکسی باشد که خانوم ِ آیداش سن‌دار بود و تی‌شرتی به برش، توی خانه، کنار ِ شاملویی که یک پا نداشت، یا هنوز داشت؟، وگرنه آن طرح‌های قلمی و عکس‌های پیکتوریالیستی ِ روی جلد ِ قدیم ِ کتاب‌ها که هاله‌ای دور ِآیداش که دو شیارِ مورب ِ گونه‌ها را داشت وآینه‌ی بلند ِ پیشانی را هم.. جا خورده بودم آن‌وقت، عاشقانه‌ترین‌ها برای این زن؟ که یکی مثل ِ صدها

بعدها خانوم ِ آیدا را چندباری از نزدیک دیدم به نزدیکی، که ان‌قدر باشکوه که باورت شود سرنوشت شاعر سُر خورده بود روی شیار گونه‌هاش و ان‌قدر مهربان که باورت شود حضورش بهشت ِ شاعر، چشمانش که راز ِ آتش بود و آغوشش که گریز ِ از شهر و ترانه‌ی رگ‌هاش که طالع ِ آفتاب همیشه را اما شاعر بود که می‌دانست نه ما

سرگرمیمان این بود که پیدا کنیم هرکس عاشقانه‌هاش برای کی نوشته و بخندیم، دوران ِ بی‌بی‌اس، دوران ِ اجتماع‌های مجازی ِ زیاد کوچک.. من را که ندیده بودند که مضحک‌تر شود، اما او در همان کوچکی ِ اجتماع انقدر شناسا بود که وقت ِ دعوا نگذارد "دیگر جا نیست، قلبت پر از اندوه.." را بنویسم توی فروم ِ ادبیات که مبادا بشود اسباب ِ خنده ِ رفقا.. اسباب ِ خنده می‌شود هنوز هم، که پارسال بعدِ آن‌همه سااال، دیدار ِ شاهدختی دست داد که چه دعواها سرش میان ِ دو نفر و من مانده بودم در آن قد ِ خیلی‌خیلی کوتاه و باسن ِ خیلی‌خیلی بزرگ و لثه‌های خیلی‌خیلی پیدا در آن دهان ِ خیلی‌خیلی و چشم‌های بیرون‌زده و اضافه می‌کردم جوش‌های لابد ِ سال‌های نوجوانی را هم و یادم می‌رفت به چه شب‌ها که دلدار ِ فراقی‌خوان‌هاش شده بودم و چه‌وقت‌ها که حرص نخورده بودم مبادای اوی من هم در کار ِ این شاهدخت

اینجا هم همین اتفاق افتاد، در این اجتماع ِ مجازی ِ بزرگ‌تر.. اول آدم‌هایی بودند که غیرمجازاً آشنا و معشوق‌هایشان هم، بعد می‌ماندی وقت ِ خواندن ِ نوشته‌ها، از کدام دست‌های کشیده است که می‌نویسد؟ لابد که معشوق ِ دیگری گرفته، چشم‌های فلان و لب‌هایِ فلان..، در دیده‌ی مجنون ننشسته بودیم خوب و با همه‌ی این‌ها غریبه، حتی وقتی که صاب فلان آشنای سال‌هایمان بود.... بعد خودم بودم، نوشته‌هایم را می‌خواندم و می‌ماندم رستمم را از میان ِ آن همه سیاهی ِ ریش‌ها چه‌طور زایانده‌ام، یا فرانچسکو از کجای آن شانه‌های پهن آمد، چه وجه ِآشنایی دارند این آدم‌ها با واقعیتشان، به چند نفر که می‌شناسندشان می‌توانم بگویم این همان آن که نخندد؟.... بعد وقت ِ معشوق‌های مشترک بود، آن را که تو نوشته‌ای من نمی‌شناسم، این را که من تو، او کجای این‌ها ایستاده بود؟.... حالا هم وقت ِ دیدن ِ آدم‌های فاعل ِ پشت ِ نوشته‌ها آن‌قدری دلمان غنج نمی‌رود که برای دیدن ِ مفعولین ِ خطوط، آن‌ها که ما آینه‌دارشان نیستیم و جز در آینه‌ی دیده‌ی خالقشان ندیدیمشان، که سرت را گرم کنی به درآوردن ِ فاصله‌ی کانونی، که فکر کنی به زاویه‌ی تابش، جنس ِ آینه و میزان ِ صیقلی بودنش

Friday, April 11, 2008

Why do you steal - So I'll be rich /Why not work - Work is hard /You'll be caught - I never fail

یک پست طویل نوشته بودم جدی و کمی بداخلاق، دلم هم نبود به هوا کردنش فردای شبی که وقت‌هایی هم که قاه‌قاهم نمی‌رفت بالا، لب‌هام از اینور تا آنور گشاده انگار که تمرین‌های عضلات ِ صورتی زن‌های هم‌سن من تا بعد، رفتیم سینما، نفرستاده ماند؛ بعد حالا مگر دلم می‌آید به جدی بودن بعد از فیلم ِ شوخی ِخیلی فکر شده‌ی خانوم ِ بخت‌آور با تشکر بسیار ویژه از آقای فرهادی.. در این‌ سینمای بیچاره‌ی ما چه شعفی دارد پیدا کردن ِ فیلمی که بدانی آجر آجرش را با فکر چیده‌اند و تازه قبلش هم تمام عناصر آجرساز را به خوبی امتحان، همین است که جمله‌ی آخر ِ بد چپانده شده را کم‌رنگ می‌کند یا مثلا این که واقعا چرا این آقای فیلم‌بردار را انقدر قبول دارند با آن صحنه‌های خنده‌دار ِ نقاشی‌طوری ِ کنتراست بالای توی ماشین‌ها.. فکر ِ لذتی که آقای فیلمنامه می‌برده و بازی‌های خوب حتی از آدم‌هایی که انتظارش را نداری و قاه‌های مضاعف ِ ما به خاطر پدر ِ بچه‌ها.. این هم از بستنی لادن ِ امشب

و اما دیشب، چه‌قدر پست می‌تواند باشد آدمی که رومیوی من کجاست را همراه کند با به دنبال ِ روباه [ برادران و خواهران گرامی، این پاراگراف جز برای شخص ِ خودمان و خواهره و دوستان ِ حاضر در جلسه که اینجا غایب، مفهوم نمی‌باشد؛ هیچ زحمت به خودتان ندهید و بپَریدش] .. و اما این بحث ِ پایان‌ناپذیر ِ ژله و چلوکباب، ما چاکر ِ این جماعت ِ مَس‌گرای اطرافمان هستیم ها، که مردمی بودنشان و نخبه‌گریزیشان می‌شود دسیکا در برابر فلینی مثلا یا آنتونیونی.. اصلا حساب نمی‌کنند همین ژله جزو ِ تناولی‌های طبقه‌ی جذابیت ِ پنهان و نمی‌دانند مردم یعنی جشن که بگیری و حال به خودت بدهی برسی به سوسیس بندری ِ دور ِ راه‌آهن، آن هم سالی یک‌بار.. بعد هم که حضرت ِ آرتیست ِ سلبریتی و کمپانیِ این سال‌ها چه جور چلوکبابی آخر، بیشتر به غذای فرانسوی‌ای می‌مانند که مدت‌ها تعریفش را شنیده‌ای و گشنه‌گی کشیده‌ای و پول‌هات را جمع و بعد یک چیز ِ کوچک می‌گذارد جلوت با یک تاش سس ِ با ظرافت به خامه‌ی حضرت شِف و حالا به درک که کوچک زیباست و سلیقه‌ی باتربیت ِ نجیب و طعم ِ بهشتی، ناگزیری از قار ِ امعا و احشا را فرونشاندن، و این ذائقه اصلا همین وقت‌ است که حقیقتش را به رخ می‌کشد، همین نیمه‌ی شبی تو که یواشکی توی آشپزخانه در جستجویی، همین که نان‌پاره‌‌ات را بی‌قاتق یا با، این که قاتقت چی و چه‌طور.... حالا همه‌ی این‌ها یعنی خوب من که سوسیس‌بندریم را توی انقلاب هم نمی‌خورم، کما اینکه ته دلم هم می‌دانم اصلا خود ِ ذات ِ این کثیف‌خوری –که جاهای خاص خودش را هم دارد و خیلی باید از جان‌ دست‌شسته باشند دوستانی که هرکجا- جوری از آداب ِ مثلاپنهان ِ نوی الیت‌ز است، اما مرد می‌خواهم که بنشید پا به پام دخترهای بالاشهری ببیند باااارها و باز نوای پیف‌پیف بو می‌دهد الیت و زنده باد کوچه سر دهد، می‌بینید که سوسیس بندری هم حتی نیست و ادعایی هم جز "پِز"بوده‌گی ندارد اما شکم‌پرکُن که هست به قدر ِ کافی ، تا چندتاش را جا دارید، از کی دلتان برای شیشلیک ِ سلطانی تنگ می‌شود!؟

خلاصه که آهای ملت! افتر د ِ فاکس ببینید و لذتش را ببرید، اما با وجود ِ دوبله‌ی دل‌نشین ِ سال‌های دور اگر نسخه‌ی اصلی را داشتید مرحمت کنید ما را هم، که دلمان آن سردی ِ صدای دنیا به هیچ جای پیتر سلرز ِ بزرگ را خواهان‌ترست و این تیتراژ ِ عالی را میل نمایید و سرتان را گرم کنید به موزیک و روباهک و هیچ غصه به دلتان راه ندهید که چهل و دوسال بعدترش ما کجا ایستاده‌ایم

سی سال ِ پیش به اسم ِ سینما آدم‌ها را نشاند جلوی دوربین و سوال و جواب، و آن راه به کجا باید می‌رسید جز این سکوت‌های ساکن؟.. و خوب حضرتشان مختارند، در این یک مدیوم لااقل، به هر چه که عشقشان؛ و خنده‌دار واکنش ِ ماهاست که هی جا عوض می‌کنیم، هواخواه ِ سینه‌چاک اگر باشد می‌شویم یک پا مخالف، طرفداران که نچربند بر معاندین بر طبق ِ واجب ِ کفایی می‌شویم مدافع.. و جذاب‌ترین چیز برای من همان پوزخندی است که لابد حضرت در آخرین لحظه‌ی بیداری نقش‌بند ِ لب می‌کنند از حالی که دارند می‌برند با این دنیا را سر ِ کار، و این خاصه‌ی ِ تمام ِ آدم‌های خیلی بزرگ است


این که تماس می‌گیری که عذرخواهی بابت ِ تندی دیشب، یعنی واقعا تندی‌ای در کار بوده و من نفهمیده‌ام و وظیفه‌ی برخود گرفتن را از یاد برده‌ام، یا یعنی تماس که فقط تماس؟؟

Monday, April 07, 2008

به ضمیمه‌ی این شماره، قطعه‌ی سی‌ودو از عکس ِ تمام قد ِ سوفیا لورن

از دوازده‌ساله‌گی به اینور عکس ِ کسی را، کَس ِ مهمی را روی دیوارم نداشته‌ام
خواهرک دروغ می‌گه مثه... را نثارم می‌کند و یادآوری که وقتی هم‌اتاق بوده با منی که دوازده بیش و روی دیوارمان مصدق.. مصدق ِ سپیای نازک را به یاد می‌آورم، با جدول‌های ریز زیرش، صفحه‌ی میان ِ شماره‌ی آخر ِسال ِ یکی از آن مجله‌ها که لابد حالا نیست.. تقویم بود، حساب نیست

عکس‌های دوازده‌ساله‌گیم را نام می‌برم و خنده و اصرار که هیچ هم داغون نبودم، اتفاقی آنها افتاده بود به دستم و خوش‌رنگ بودند، آن‌وقت‌ها چه پول‌های زیاد که نمی‌دادند برای یک لیوی قاچاقی مثلا، آن‌وقت‌ها که کنار ِ خیابان فوقِ فوقش سیاه‌مویی‌های خواننده‌ی خمارچشم ِ آنور ِ آب مسکون را پیدا می‌کردی.. یک‌روز لیوی غیرقاچاقیم را و آقای بیست‌وششمین‌جشنواره مبارک ِ میان ِ برگ‌ریز را و یکی‌دوتای باقی را کندم و دادم به کسی یا که دور

جیمز ِ دین ِ پلیوری را چندسالی هست که می‌خواهم/یم، همان که روی دیوار ِ ح هم بود.. عمه‌جان مرلین ِ ایشان را اما نه، یک مرلین ِ باد زیر ِدامن اما کم مطلوب نیست.. بهترین عکس سینمای ایران را، سوسن خانومشان را هم نه.. اصلا حالا اعتراف، جراتش را ندارم، این‌که عکس ِ کسی را، کَسِ مهمی را، این‌که آدم‌ها فکر کنند آدم ِ توی عکس مراد ِ من، این‌که نفهمند عکس که فقط عکس.. یا که نکند بشود فریاد ِ ببینید چه اندازه فرهیخته‌ام، هایدگر داشت استادک روی دیوارش یا کدام بزرگ ِ مد ِ روز ِ دیگری؟؟؟... استثنا هم قائل می‌شوم، برای او مثلا، مثل ِ همیشه، قاب‌های کوچک با عکس‌های کم‌جان ِ میانشان، گوستاو و ریچارد و بعضی قدمای اهل ِ قلم، باورم می‌شود که انقدر پررنگ توی زندگیش که خویش و قوم، که آن میز گوشه‌ی یادآوری فقط.. یا حتی ح که مرلینش را کنار ِ شمایل ِ سه‌تَن، کمی هم شیطنت بوده توش حتما، من‌باب ِ فتح ِ گفتگوهااا، اما فریاد و اعلام ِ زیر ِ لوایی نه.. من ترسیده‌ام ولی، یا حوصله‌اش را نداشته‌ام، حوصله‌ی جواب ِ دوکلام ِ اضافه را که هاه این! یا کی هست این!؟، خواهرک هم اگر بزرگ نشده بود و همراه شاید هیچ‌وقت دنبال ِ جیمز دین ِ پلیوری نمی‌گشتیم، یا هربار به جای دیدن ِ لباس‌ها دنبال ِ مغازه‌ی قاب ِ کلی‌تا جیمزدین دار ِ به ما نفروش ِ پاساژونک نمی‌گشتیم.. وگر که عکس نه که عکس و آدم توش مهم‌تر، مگر می‌شود انتخاب کرد از بین ِ این‌همه آدمی که من دوست‌داشتنی به ته ِاسمشان می‌بندم

تقصیر ِ این طراح‌صحنه‌های سطحی ِ رووکار هم هست، همین‌ها که تا یک آدمی اهل ِ هنر یا اهل ِ هنرنما – سلام آقای توکای قدیس- را قرار است نشان بدهند جان لنون می‌کوبند روی دیوارش، یا چپ‌نماها را چه، یا جوان‌های عاصی را کرت کبین ِ گیسوپریشان، بعد حالیشان هم نیست مردک ِ ساز اسمشو نبری ِِ فیلم ِ اسمش را هرگز، که سازش سنتی مثلا –گیرم که صدای درآمده ازش عروبوق ِ مثلا مدرن ِ تاکسی‌خور- را چه به جان لنون، هاااه؟؟، این‌طورست که وقت ِ زیر و رو کردن پوسترها که شاید چیزی تازه، باید تندتند گذشت از بعضی آدم‌ها، بیتلز دوست داری هم بگرد دنبال ِ جرج هریسون که کمتر دست‌مال

آن‌روز، شهرکتاب، میان ِ سیاه‌سفیدهای تکراریش، یک آبی پیدا شد، دریا دار، توپ ِ قل‌قلی دار و وودی‌دار که نمی‌شد ازش گذشت، نه به خاطر ِ نگاه ِ بی‌حالت ِ دورش، نه به خاطر ِ این‌همه که دوستش ( یک‌نفر بیاید یک روز مچ ِ من را بگیرد که دو،سه سالی قبل‌تر گفته‌ام هیچ هم دوستش ندارم، هرروز بارها از یادآوری آن دو خط شرمنده می‌شوم، جوانی بوده و اظهار ِعشق به صورت ِ نفی لابد)، نه به خاطر هم عکس و هم آدمش که اگر مختار بودم بین ِ این و عکس ِ عالی ِ فیلیپ‌هالمسن از جناب ِ آلن، باز هم این، به خاطر ِ دریایی که حالا که چسبیده روی سرمه‌ای در، شده امتداد ِ اتاق ِ آبی، به خاطر ِ انبساط ِ اتاق حالا و انبساط ِ خاطرِ همیشه‌ام هم ازین مرد

حالا زیادتر از در می‌روم بیرون تا قبلش بیاستم روبروش و فکر کنم این‌جور مگر بشود که تو بلندتر از من، یا بلندتر از هر زن ِ دیگری شورتی‌خان، با آن چشم‌های دور ِ انگار که نیست هیچ‌کس ِ دیگر


عنوان: سلام آقای رضا قاسمی ِ وردی که بره‌ها

Wednesday, April 02, 2008

Welcome to a new kind of tension

سیزده به در کرده‌ایم و برگشته‌ایم به دامان ِ فن‌آوری حالا
در بهت ِ این *نوشته‌ام و همزمان پس‌نوشت ِ دوستی را می‌خوانم که دروغ ِ سیزده بوده پست ِ قبل‌ترش که من هنوز نخوانده‌ام و خوشحالم که رودست نخورده‌ام، یک جای اطلاع‌رسان ِایرانی را هم می‌بینم که آیا در آنجا خبری هست که پیدا نمی‌کنم، فکر می‌کنم یعنی می‌شود ایپریل فولز دِی؟؟.. راست هم که نباشد و بامزه‌گی هم که خنده‌دار نیست، اما نفس ِ راحت نکشیده از فکر ِ چاخان ِ سیزده یا ایپریل سرچ می‌کنم قصه را و تعداد ِ زیاد ِ صفحه‌ها یعنی هیچم بازی نه، هیچم خوش‌خیالی نه

__

*Prepare for radioactive fallout from US nuclear attack on Iran

MOSCOW, March 27 (RIA Novosti) - Russian military intelligence services are reporting a flurry of activity by U.S. Armed Forces near Iran's borders, a high-ran king security source said Tuesday.
"The latest military intelligence data point to heightened U.S. military preparations for both an air and ground operation against Iran," the official said.
He said the Pentagon is looking for a way to deliver a strike against Iran "that would enable the Americans to bring the country to its knees at minimal cost."
He also said the U.S. Naval presence in the Persian Gulf has for the first time in the past four years reached the level that existed shortly before the invasion of Iraq in March 2003.
Rumors from Russia continue to swirl that the Cheney-Bush junta has decided to bomb Iran on April 4th or 6th, targeting not only nuclear-power research facilities but ships, planes, antiaircraft installations, and the Iranian pentagon. Apparently the nuclear-power reactor being built by Russian companies will be spared, but not much else


__

عکس: یک‌روز صبح ِ خیلی وقت ِ پیش، چندکوچه‌ای پایین‌تر از منزل برخوردیم به این، یعنی این ِ این هم نه، یک کم بهتر بود آن‌وقت، دیوارها ریخته بود فقط و درهم‌فشرده‌گی انقدر نه، تصویرش نکردیم، یعنی سعی کردیم چشم ببندیم هر روز ِ عبور که تصور هم نکنیم که یک شب در خانه خوب و خوشیم و یک‌هو زیر ِپامان خالی... این‌روزها ویرانیش رو به تَساقُط... نگه داشتیم دقایقی جلوش، زیاد هم محلش نگذاشتیم، تند تند عکسیدیم و تند تند گذشتیمش... همیشه فکر کردم محله‌ای دیگر اگر بود، دورتر اگر به من، خودم را رسانده بودم روزهای اول و عکس‌ها... این نزدیکی، بغل ِ گوش ِ خودمانی، ترسناک است

Wednesday, March 26, 2008

پرنده روزنامه نمي خواند

دارم لباس‌های زمستانی را یکی‌یکی از کمد می‌ریزم بیرون.. دلم هم می‌سوزد که زود گذشت، که فرصت ِ بعضی ترکیب‌ها دست نداد، که بعضی‌ها را حتی یک‌بار.. که این زمستان کم شال‌ترین ِ سال‌های اخیر، که هیچ نشد آن تمهید فروروندگی میان شال و موها و فاصله را با عینک سیاه پر کردن و رها شدن در شهر

قصدم بود به نوشتن برآورد ِ زندگی ِ محبت‌آمیز ِ سال ِهشتاد و پنجم ِ بعد از هزار و سیصد برای ثبت در تاریخ.. که امسال هیچ دل‌لرزه‌ی اثرداری نداشت، از همین نیم‌لرزها فقط که سازمان لرزنگار در آمارهای رسمیش یاد نمی‌کند،آمارها را پیش از سال ِ نو می‌دهند، گذشت و حالا انگار که تابستان از گرمی ِ هوا، دارم لباس‌ گرم‌ها را ... و بهار ِ ایرما هم توی ذهنم هست

یک‌بار یادم هست نوشتم کافی‌ست برگ‌ریز ِ پاییز آغاز و آن‌وقت سروکله‌شان پیدا شود، حالا یادم نیست که آن یک‌بار کی بود و این آیین از چه سالی... آدم‌های زندگی ِ من فصل دارند ولی، آدم‌های زندگی ِ من که چندسالی است تکرار می‌شوند... گاهی تازه‌ای هم بُرمی‌خورد بینشان، اما کم پیش می‌آید که داخل حلقه، می‌آیند و می‌روند و بی‌خاطره‌ای حتی.. تکرار شونده‌ها اما با برگ‌ریز می‌آیند.. امسال یکی از حلقه کاملا جدا و افتاده در سردسیر، جاش خالی بود وقتش که شد.... یکی را به وقت ِ پاییز پیچاندم، گفتم امسال بی‌کودکانه‌گی، حوصله‌اش نبود، حالا که در گرم‌سیر ِ دور هرشب با این قصد می‌خوابم که فرداش زنگ به منزلشان و الو،خواهش می‌کنم ِ آهنگین را شنیدن و لرزان شماره‌ی دورش را خواستن، بس که بچه با وجود ِ طردشده‌گی وظیفه‌ی فصلی‌ش را به جا آورد و بود حتی از دور که دوباری احتمالا تماس که من خواب و تنها پیغام ِ ولنتاینی هم.... نزدیک بود وا بدهم در برابر ِ آن یکی که صدبار با خودم تکرار ِ من دیگه بچه نمی‌شم و دیگه نیستم خروس و دیگه بازیچه نه و این‌دفعه خَرَم، وا ندادم، نیمه‌ی سرد ِ سال از او هم خالی.... حضرت هم به موقع بانگ ِ جرس ِ حضورشان برخواست، اما پاییز را گند زدند، فصلشان نبود خوب، ایشان صاحب ِ زمستانند، علی‌الخصوص آخرش و روزهای رسمی ِ اول ِ بهار، زمستان را خوب حاضری کردند، من هم هم وا دادم و هم این‌دفعه هم خَرَم، اشکالی ندارد، چشممان برای ایشان هنوز جای فروپوشی دارد.... آقای کوچک را هم که من جزو ِ آمارم نباید بیاورم، حتی اگر ایشان، اما او هم به فصلش آمده، احتمالا کم کم ِ بهاریش را هم، گرچه من از همین حالا کم آورده‌ام در پاسخ ِ به تماس‌ها و گرچه از نقطه نظر ِ سودجویی کلی منفعت ِ کاری باید حاصل کنم

تا آغاز ِنیمه‌ی سرد تقریبا هیچ.. کمی بچه گری، کمی با بچه‌ها گردی، کلا میزان ِ کودکانمان به نسبت قابل ِ توجه.. چندباری هم دلمان را به عمد لرزانیدیم یا پتانسیل ِ آدم‌ها را هم دور نداشتیم از نظر که همه بی‌حاصل، یکیش رنگین‌کمانی ِ با قابلیت ِ شکوفایی ِ بالا، دوتایی مطلقه، یکیش رسما گم!، اوج ِ اوج ِ لرزشی که دستگاه‌های لرزنگار هم همه بوق ِ هشدار سر داده خروج ِ سریع نموده از کشور و جا تر و بچه هم نی... چیز ِ دیگری هم حالا به ذهنمان نمی‌رسد

در روزهای آخر ِ اسفند اما...، گفته بودند سالی که..از بهارش.. و بهار ِ ما هم که نم‌کشیده‌گی ِ عید هیچ‌وقت رهاش نکرد.. یک‌کَس هم در تابستان کمی بود که گذاشتیم به حساب ِ همین ضرب‌المثل و حاصل ِ بهار ِ بارانی شهر ِ شعر.... اما ضرب‌المثل آخر ِ زمستان بود که خود را نشان داد کاملا.. که گفت ببین، اول ِ فروردین و حالا که آخر ِ اسفند... اما همان‌جا ماند، حساب که نکرده بودیم آن‌وقت، اما می‌شد هفت روز بعد از سال ِ نو و هفت روز مانده به سال ِ نوتر، همان‌جا ماند، تا امشب که باز هفت روزی گذشته از سال ِ نوتر و نیم حضوری

دارم لباس‌های زمستانی را می‌ریزم بیرون و دلم هم می‌سوزد که زمستان ِ امسال با آن‌همه برفش برای من زمستانی نکرد.. دارم حساب می‌کنم یا باید دل بدهم به جیک‌جیک ِ مستانه‌ی بهارانه و یا کوچ کنم به سردسیر.. آن‌قدر فرصت نیست که همش در پی ِ دل‌خوشی‌های زیادی کوچک و زیادی تند و فقط هم در نیمه‌ای.. دارم فکر می‌کنم خوبی ِ یرما به همین کمی ِ الف است که لازم نیست دانستن ِ سِرَّش تا مشتاقی، یرما امسال می‌خواهد در لباس‌های رنگ‌رنگ ِ نیمه‌ی گرم هم زیبا باشد، زیاد عاشقی کند، یرما آن‌قدرها فرصت ندارد، پس بهتر است راز فصل‌ها را نداند ولی حرف ِ لحظه‌ها را بفهمد

Saturday, March 22, 2008

جراحات ِ آجرها را مرهم ِسبز ِبرگ شفا

می‌گم که آره، بلیت بگیریم، هروقت، من که کاری... ندارم‌شو می‌خورم و زیرلبی می‌گم که شاید باید که سالی... برم‌شو می‌خورم و ندارم رو بلندتر... خواهره می‌گه خاک بر سرت، وقتی که چراشو پرسیدم من، اونم با بهت، انگار عادی‌ترین کار ِ دنیا... گفت که نمی‌خوای بری پس؟باز؟هیچ‌وقت؟.. نه!! فکر کنم نه.. دلش برام می‌سوزه گمونم... بیچاره‌ی در اشتباه، من حال بدی که تو فکر می‌کنی نیستم، سنگدلی که مامان فکر می‌کنه گزینه‌ی صحیحه

امسال عید خیلیم نیومده، سال تحویل دوتایی که والدین نوعید.. خوش‌شگون باشه ایشالا.. ایشالا که آخریش.. روز دوم یه عیددیدنی ِ بزرگترا.. روز سومم می‌خوام برم سینما.. وقت انتخاب کردیدا قربان!! البته که روز ِ اول ِ که بی‌وقفه فیلم، فکر کردم این‌جور اگه پیش بره بعیدم نیست کم اوردن تو روز سوم

دکولته‌ی مشکیمو می‌پوشم، چرخ می‌زنم رو پاشنه‌های بلند و موهای لخت ِ روشن ِ روشن رو می‌زنم کنار از صورتم.. اینجور اگه می‌دیدیم ذوق می‌کردی لابد که اون فتال ِ تَهِ فَمَم رو که تو دنبالش می‌گشتی اوردم رو.. این‌جور اگه می‌دیدیم لابد دیگه نمی‌پرسیدی زندگی عشقیت چطوره؟زندگی ...ت چطوره؟؟..اینجوری از راه رفتنمم درنمیافتی که هنوز.... دیگه هیچ‌کس نمی‌فهمه.. چرخ می‌زنم رو پاشنه‌های بلند

آیدا که گفت.. یعنی از اون‌روز تو گلستان.. می‌دونستم که بازم نمی‌آم؟؟ امشب که گفت، می‌دونستم؟... حوصله‌ی دوستاتو ندارم، می‌دونی که..هیچ‌‌وقت نداشتم، می‌دونستی، از اولین بار که کلی غر زدم که با این‌که ماشین نداشتی پاشدی اومدی دم ِ در ِ خونه‌ی ما و همراهیم کردی و من زشت‌ترین لباسامو پوشیدم که به من چه دافیه دوستات و اصلا داف رو هم همون روز بود که شنیدم و دختره چه ریسه هم می‌رفت که زاخارش بش می‌گفت داف ِ من و من چه حالم بد بود وقتی تو برام معنی می‌کردی... یه روز البته دوستشون گرفتم، اما فقط که اونا نبودن که تازه چقدرم ذوق کردم دیدنشون رو توی مهمونیت که اون دختره‌ی یه‌متروچهلی با اون تاپ ِ مشکی ِ هیچیش چه هی می‌پرید بالا و تاب می‌خورد تو دستای تو و من آستینای پلیورمو می‌کشیدم پایین‌تر و دری که اون باز بازش می‌کرد رو می‌بستم.. آیدا اومد نشست پیشم، یا الن، که زیادم بی‌کسی نکنم... حوصله‌ی دوستاتو ندارم، با وجود ِ اون‌همه‌ای که بعدا دوست گرفتم

موقع نشناسی حالمو بد می‌کنه.. استاد ِ بی‌موقع‌گی هم بودی.. از اول، اول ِ اول.. لابد به قول ِ خودت به ت...متم نبود که حال ِ من بد.. بی‌ادبی هم حالمو بد می‌کرد.. به ت..مت، نه؟؟؟.... آخر ِ آخرشم با بی‌موقع‌گی، با به ت...مت‌ی.... حالا به ت...مکم ‌ی ِ بی‌موقع ِ منو باش... ویولن زنه‌ی عینکی رو هم

امشب نشسته بودیم رو لبه‌ی نزدیک ِ بهاران.. من اصرار کردم توی ماشین.. گفتم خوب معلومه که با دوستام.. اما اصراره واسه این نبود که حالا که یه سال.......... فکر می‌کنم شاید اون عکس ریشوی دم ِ بهارانتو که من اولین بار ِ سلسله‌ی کوکتل‌پنیرای همیشه‌گیم بود رو زدم روی دیوار ِ رفته‌گانم

گه بگیرنت شیرین.. اینجا که نیستی که هی برنامه بچینی که ول‌گردی و فراموشی به درک.. اسم شهرت که این کنار ظاهر می‌شه یعنی چه‌قدر هستی، اما یک‌طرفه، وگرنه حالا من این‌همه چرخ ِ بیهوده توی این وبلاگای بیهوده نمی‌زدم، مثل ِ شب ِ چهارم ِ پارسال که روزش فهمیده بودم، صفحه‌ی سفید ِ مربع خط‌خطی ِ تو رو-که بعد فهمیدم که کار ِ اون، که همیشه قرار بود عوضش کنی- باز می‌کردم و می‌گفتم این یکیه که می‌دونه.. اون شبا که لاینی نبود که من آن ِش، می‌دونستم بر که بگردم تویی هستی که نوشتی.. که چراغت روشن شه توی مسنجرم و من بپرسم کی هستی تو، که تموم ِ روزهای بهارمو پر کنی تا همه‌ی مراسما تموم ِ تموم .. گه بگیرنت شیرین که لابد می‌نویسی هنوز و من هرچه قدر انواع ِ خطوط رو چک می‌کنم پیدات نمی‌کنم

من نمی‌رم.. فردا هم نمی‌رم.. هیچ‌وقت شاید نرم.. گهت بگیرن شیرین که نیستی، که خیلیم هستی و اما یه طرفه، بهاران یعنی فلفل ِ جامونده روی داشبورد ِ ماشین ِ تو، من از خاطره‌های قبل‌ترم خالیم اما باز هم فلفل‌های بهارانو روی داشبورد ِ ماشینا جا گذاشتم


_

نیامدم... رفتم سینما.. قرمز پوشیدم.. رنگ نیست شدن ِ تو که سیاه نیست.. مگر نه که یک‌بار فقط لینک دادی به من که میا بی دف

Tuesday, March 18, 2008

You've got LETTER

طفلی که بیش نبودم هی می‌نشستم به غر که من نامه‌ می‌خوام و مامانه با همین لحنی که حالا می‌‌گه به کی زنگ زدی که کسی بهت، می‌گفت که تو بردار و یه چیزی بکش (از آنجایی که این مشکل همیشه‌ی اعصار وارد بوده، این فعل منطقی‌تره به‌نظرم تا بنویس که تازه از هفت‌ساله‌گی عملیه) و بفرست برای یکی از همین فک و فامیل تا جواب بگیری.. مامانه هیچ‌وقت لذت فاعل نبودن رو نچشیده گمونم!! من نامه می‌خواستم و نمی‌خواستمم که اول من

طفلی که بیش نبودم می‌گفتم که نامه می‌خوام و لازمم نبود که اضافه کنم که کاغذی، همینه که حالا هم اگه بگم نامه کاغذی بودن توش مستتره، پس نمی‌گم، که البته زیادم به نفع ِ خودم و اطرافیان نیست، چون به شمار ِ غرها اضافه می‌شه که مِیل چرا ندارم من؟ پس این آدما که همیشه غرشونه که وقت ندارن به جواب دادن ِ ایمیل مگه چه شکلین؟؟ و من مگه کجام کجه و اینهاااا.. که حالا که اینارم خوندیدید اضافه کنید که کامنت چرا؟ اس‌ام‌اس چرا؟ زنگ چرا؟؟؟ (دوتای آخر تکلیفشون روشنه یه قدری چون اول منی که انقدر بعیده که هیچ‌کس انتظارش نه، اما به عنوان ِ شخص ِ دوم لااقل پاسخگو باش خوب).......... پس بشنوید که سال‌ها ( جز نوجوانی و آفتابگردون و خااانه که مشترک شده بودیم برای کاستن ِ غم ) تنها دریافتی‌های ما خبرنامه‌های گاه‌گاهی محک بود که عذاب ِ وجدان که چه‌قدر ِ وقت نپرداخته‌ایم حق اشتراک را و گاهی دعوت‌نامه‌ای به جایی که همیشه هم تاریخ مصرف گذشته تا

یک‌روز صبح که مامانه در نقش هدویگ ِ هری دوتا کارت پستال انداخت روی میز کنار تخت و اااااااا! پسر!!! یو مید مای دی که!! و یادمه که تا شبش هی لبم به خنده باز، ولی حتی یادم نمی‌آد چه فصلی... کاوه‌ی طفلک که کَُلنَم همیشه فرنگه و بوده برای ما، رفته بود فرنگ‌تر سفر و خواهره بش گفته بود برامون کارت بفرسته که فرستاده بود، از کجا؟؟ نزدیکای قطب! سه تا کارت بود که یکیش بعد ِ دوسه‌ماه رسید و من کلی شادااان مدت‌ها ..... ولی خوب! این شخص ِ دوم الان ماه‌هاست که هی تو فکر ِ تلافیه و نمی‌دونه چی و تولدتم که گذشت پسر و عید هم و من واقعا شرمنده‌‍م و دلمم تنگت زیاد

یه نامه هم بود که البته نه مال ِ من بود و نه اول اوون! که جواب ِ خواهره بود از پسرجون ِ وینی که کلی هیجان‌انگیز

امروز، اول ظهر زنگ زدن که یه بسته از فرنگ، که خانووم دیوونه‌ِ آشنای پدر از بریتانیای کبیر که همیشه خنده‌دارترین چیزا رو می‌فرسته، کلی چسب داشت و بسته‌بندی جدی، با مشقت ِ فراوان که بازکردیم یه ظرف بود که شکسته!!! و البته چندتا خرت و پرت ِ اسباب ِ خنده و یه جوراب ِ بامزه‌ی زرافه‌دار که عادلانه‍‌‌‌‌ش می‌شه یه لنگه من، اون یکی خواهره (این خانومه اصلا نمی‌دونه ما چی‌ایم و چه‌طور، فقط هرچی دستش برسه برامون می‌فرسته!) ................. و عصرتر!! یه بسته از خبرگزاری کتاب با اسم من روش! و یه نامه توش بی‌اسم!! که خوب از نویسنده‌ی کتابا معلوم که نویسنده‌ی نامه کی! اما انقدر خنده‌دار این کارش که به جای دوطبقه بالارفتن ، شیش طبقه پایین رفتنِ من ( که باباهه رفت)، و خوب که چی که این‌همه پول ِ پست شما، که من هی سطور ِ ابتدایی رو مرور کردم تا باورم شه !!!! و تا بعدش که خواهره بازش کنه ندیده بودم که برای عکاس طبقه‌ی ششم، از خبرنگار ِ طبقه‌ی هشتم!...و الان که خوب خیلی‌زیاد خوشحالیمه و درعین حال خیلی زیاد هم غصه‌مه که حالا جبران کِی و چه‌طور و اومدیم و شما برنگشتید از اروپای شرقی یا سه‌شنبه یا هرجا، من چه‌طور از زیر ِ این دِین ِ عظیم؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که اومدم عرض ِ شادمانی کنم و ضمنن تمنا دارم از این دوستان ِ مزبور که خودشون مراجعه کنن و بگن که من در مقابل چی که بازی ادامه پیدا کنه و نگران ِ وسواسی‌ای رو برهونن و ضمنن‌تر مامانای عزیز می‌بینید دنیا قشنگ‌تر از اونه که همیشه پا پیش و گاهی فقط کافیه خواسته‌ها رو یکم بلند گفت، یه کم بلندتر از معمول


___

تا به حال انقدر متن درفت شده نداشته بودم، باز دارد عقم می‌گیرد از بی دروپیکری ِ اینجا، باز وقتی مجبورم به معاشرت با آن خویشی که اینجا را اگر نخواند خواهره را بی ردخور، چشم‌هام را پرت می‌کنم که نبیند نفرت ر
ا

Friday, March 14, 2008

در نشيب ِ دره سر به سنگ

فراموش می‌کنم..به من چه که جمعه، به من چه که کجا هستم، کی صاحب، گوش‌هام را می‌گیرم، اس‌ام‌اس‌های عمومی را پاک می‌کنم، نخوانده
وطنم، وطنم هم نیشم نمی‌زند که حرکتی، صداش را زیاد می‌کنم که لذتی، همین

تکان خورده‌ام
بستنی ِ تجریش-پارک‌وی بود و سرخوشی و فراموشی کجایی و چرایی و جمعه هم، تا آن پرده‌ی بزرگ که چنارهای این‌ور را می‌رساند به آن‌وری‌ها.. حسینیان؟!، پردازشگرِ زغالی مغزم می‌افتد به کار.. اسم کوچکش چه بود؟؟ آدم خیلی بدیست که این.. یادم آمده در کجای زمین ایستاده‌ام، چه‌ها پشت ِ سر، چه سیاهی‌های دالان ِعبور، روبرو را هم که فراموشیمان می‌آید که انگار این‌جور ایمن

دودل و مردد و حال بَدَم
به حرف هیچ‌کس هم نمی‌خواهم گوش کنم، نه این دوستان ِ لیست فرستنده، نه خویشاوندان ِ در خیال ِ با تحریمشان چه حرکت عظیمی، نه والدین ِ خوش‌خیال ِ شاید که اثری... یک نفر فقط.. یک نفر که مانده‌ام زنگ بزنم که استاد یادتان هست که چه‌قدر بهتان خندیدیم سر ریاست ِ جمهوری که به ما چه؟؟ که نامزد ِ مربوطه بدن ِ کاریزماتیک ندارد؟؟، که سر ِ ژوژمان عکسهای انتخاباتمان را که قطار کردیم گفتید دیدید؟؟ گفتیم ما که رای دادیم، گفتید که دیر، خیلی دیر.. و ما باز هم خندیدیم، اما زشت و کج و کوله، توی دلمان گفتیم خیالت زودتر جنبیده بودیم چند نفر ِ دیگر هم؟؟؟؟ گفتید بماند بحث، برای روزی و کافه‌ای و من آن‌روزها حرف‌هایی که باید می‌گفتم بهتان هی مرورکردم تا مبادا فراموش، ماند و حالا ذهنم پاک... مانده‌ام که کاش شما بودید، چشمهام را می‌بستم می‌گفتم هرچه امرتان
کی فکر می‌کرد اصلا حرف سیاسی بزنید شما؟؟؟ شما که انگار نا در مکانی و بی‌ در زمانی پیشه کرده بودید و جبر جغرافیایی هم تاثیری بر حال و روزتان نداشت.. تا آن روز تجمع زنانه‌ی دم ِ دانشگاه، که باورم شد این مدت از روی شوخی نبوده تشویق‌هایتان به رای دادن، آنجا هم ایستاده بودید و می‌گفتید، آقای فیلسوف و خانوم ِ مترجم هم می‌گفتند بروبابا..بعد یک روزهایی نه خیلی دیرترش همین بروباباها نوشتند که خواهش، رفتند توی خیابان که قانع، برای آقای لاغر ِ طفلکی هم نه، برای فربه ِ خون‌نوشیده حتی.. چه فایده؟؟ خودم هم مگر نبودم که موریانه‌ها را می‌خواستم که بجوند مبل ِ طلاییش را که نباشدی؟

تکان خورده‌ام، دودل و مردد و حال بَدَم، مانده‌ام که کاش شما بودید، چشمهام را می‌بستم می‌گفتم هرچه امرتان
،عادت که به امر و نهی نداشتید، پشت ِ سر ِ خودتان هم همان حرف‌ها را می‌زدند که پشت ِآقای طفلکی نامزد مربوطه،
ناهار دارم می‌خورم، غرش ِ رسیدن ِ پیام، مهم نباید باشد، صبر
تا تمام شود غذا و بعد اسم ِ شما!!! شما و پیغام به من؟؟؟ شماره‌ی من را سیو مگر اصلا؟؟؟
نوشته‌اید اشتباه ِ تاریخی ِ انتخابات ِ ریاست جمهوری را تکرار نکنیم، به لیست ِ کامل ِ....، که این را دیگر نیستم، یعنی لیست را برمی‌دارم و دور ِ کمتر آلوده ‌دست‌هاش خط می‌کشم (اول و بعد می‌بینم که نمی‌شود که سی‌تا را نه و هی از میان ِ دو لیست و بعد از بین ِ ِبی‌ربط‌ها هم ) ... دودل نیستم، مردد هم، حالم هم خوش تقریبا.. یعنی تا وقتی هنوز گرمی ِ دیدن ِ اسم شما هست روی تلفنم.. بعدتر یادم می‌رود به کابوس‌ ِ انگشت ِ جوهری... من رای می‌دهم، بیچاره اشاره‌ی دست راست که بار ِ ملامت را به دوش خواهد کشید، کاش دیر نشده باشد


عنوان: سلام آقای لاغر


Monday, March 10, 2008

And as you sweep the room, Imagine that the broom is someone that you love


یک نوشته‌ی بالابلند ساز کرده بودم براش، نیمه بود و تمام کردنم نمی‌آمد، وقت ِ ناهار، آرته که نُهِ بروکنر، دست‌ها را می‌برم تا نزدیکی‌های صورت، باور نمی‌کنم... حالا می‌فهم چه‌طور می‌شود که تمام ِ آدم‌های این شهر پاشان اگر برسد به چیزِ توی سر ِ من، پیداشان می‌شود در عالم واقع و او نه.. خیابان که نمی‌بیند رنگش را که سرِ راه ِهم قرارگرفتنی، سراغ‌گرفتنی از پی ِارتباط ِ میان سرها و یا دل‌ها هم که هیچ که هردوشان را خوب چفت و بست.. مگر باز رسانه‌های جمعی برسند به داد، خیالش که بیاید موسیقیش هم.... تا به حال بروکنر در تی‌وی دیده بودید آخر؟؟؟

__
خواهرک گفت این‌ها را ننویس اینجا، حیف نیست؟!، می‌دزدند ایده‌ات را، می‌دهیم یک فیلم ِ مارشمالویی ِ تین‌ایجریِ زردِ یواش ازش بسازند.. راست می‌گوید، فقط به دو دست ِ بریده ِ حضرت ِ عباس که دست ِ داریوش خان دور باد از ایده‌های نرمین ِ ما، که برای امروزی کردن ِ ماجرا برمی‌دارند به جای بروکنر یک محسن‌انکرالصوت می‌چپانند توی قصه، به قوه‌ی الهی تعدادشان هم که کم نیست

_
Title: Snow White and the Seven Dwarfs soundtrack

Wednesday, March 05, 2008

در گذرگاهِ بی‌پرهیزِ آشتی‌کنان


غریبه‌گیت می‌آید با این شهر؟ گمانت که نمی‌شناسی آدم‌ها را دیگر؟
به ونک رو
زودترش یا توی راه حتی، خیال ِ کسی می‌آید، کسی که شاید هیچ‌کس هم نیست، که فقط سال‌ها از کنار هم گذشته‌اید و سلام،سلام
خواهی دیدش
کاش قابل کنترل بود فقط، قابل انتخاب
کاش چهارطرف میدان لجن سبز نشده بود که من هرشب کابوس، بعد هرروز می‌رفتم آنجا، این مرکزی که ناگزیرست عبور ِ مسیرِ قطری ِ هرکس، و هر عبورت می‌تواند تلاقی کند با آن که خیالش آمده زودترش یا توی راه حتی

آقای کوچک را توی یکی از همان روزها دیدم، صبح‌ترش یادش، یا نه، اول یاد ِآن مجله‌ای که با بزرگ شدن ِ ما پا گرفت و چندتاییمان هم دست‌اندرکارش، که فکر که چقدر ِ سال‌ها، بعد یادم رفت به آقای کوچک، که او هم روزگاری دستش در آن کار. توی راه بود ( خیالتان دست می‌کشم از این دیدارهای راهی و ماشین‌های کرایه، و خواهم گشت خودبسنده و راننده روزی؟؟!)، ونک که رسیدیم، من می‌رفتم مجله‌ای که دیر هم بود که تحویل ِ کار، او که دیگر دست شسته از مطبوعات به راهی دیگر، که خداحافظ تا نهار

حوصله‌ش را خیلی هم ندارم، یعنی ان‌قدر ِ اشتیاق نشان دادنم، وگرنه که یکی از همین عصرهای نه خیلی دور ِ آغاز ِ فصل ِ سردی هم‌کافه بودیم و به روی مبارک هم هیچ‌کدام نیاورده، اما جو ِ آن مجله‌ هم خیلی سنگین، زنگ که می‌زنم آمده مجله‌ی سابق او و همچنان ِ دوست‌های من، که نمی‌دانستم هم توی همان کوچه، می‌آیم آنجا، تصمیمم به جای یا که کافه‌ای، بعد تندتند توی آن خیابان دویدن، تابلویی که نام ِ روزنامه‌ای مُرده بر خود دارد که حواس ِ من نیست به این نیستی.... خلاف ِ اتمسفر ِ حجم‌دار ِ آن یکی جا، این‌جا زیادی صمیمی است و زیادی خووونه، همین می‌شود که سردبیر را که به نام ِ کوچک معرفی می‌کنند، من پوزخند بزنم که اِ!واقعا!؟از کی شما!؟، همین می‌شود که دیرترش می‌فهمم که دوست نداشته‌ام این‌جور صمیمیتِ وقیحم را، گرچه آقای سردبیر همسن‌های من و حالا دیگر فهمیده‌ام چطور سال‌های قبل دم ِ غرفه‌ی مطبوعاتشان آدم‌ها خیال می‌کردند که من خواهرش که خیلی شبیه یا هم-طور؛ آشنای زیاد قدیمی هم که آنجاست، آشنای زیاد قدیمی ِ بالاخره متاهل ِ زوجه‌اش هم‌فامیل ِ من، که جزو خیال‌های مهاجم ِ صبح‌ ِ آنروز.............. می‌روم، کار تحویل می‌دهم، بارو بنه جمع، با خانوم ِ دوست برمی‌گردم آنجا، شولوغی می‌کنیم، مسابقات ِ دارت برگزار می‌کنیم، آقای صاحب ِ دشمن ِ عزیز ِ بچه‌گی‌ها کج‌کج نگااه... سردبیر را اما نمی‌توانیم بلند کنیم که سرش شولوغ و چه حیف

از آن روز هم داریم مثل ِ همین روزهایی در همین سال‌های قریب اما از همه‌ی لحاظ غریب، می‌معاشرتیم با آقای کوچک؛ آقای سردبیرشان را هم به چشم ِ برادری فقط، که حالا که آگاه شدیم به گذشته‌شان، تصور می‌کنیم باز اگر ببینمیشان بیافتیم به یاد ِ تصویری که ساخته شده در ذهنمان از آن خانوم، زوجه‌ی محترمه‌ی سابقه‌شان، بندی در دست طوق ِ گردنشان، سینه سپر کرده می‌روند و آقای برادر به دنبال و صدای پرابهت خانوم طنین‌انداز می‌شود که ب...................! بزی باید به دهن شیرین علف باشد!؟

__
این‌ها برمی‌گردد به یک هفته‌ی قبل، فاصله‌ی وقوعیش با پست پیشین هم همین‌قدرهاست، ماجراهایی هم داشتم، خوش هم بهم گذشت، نوشتنم اما نمی‌آید، روزمره‌نویسیم نه و جز آن نه‌تر، اما با همین نقطه‌ها که می‌گذارم بندهای روزهام وصل می‌شوند تا نیفتند از خاطرم که روز تا روز چیزها را سست‌تر حفظ می‌کند و چه اصراری هم که من دارم به ثبوت

Friday, February 22, 2008

Ceci n'est pas une pipe


سر پارک‌وی مشنگ‌جان را می‌بینم، همان‌جا می‌رود که من هم باید دوساعت بعد، میان دویدن مقصد ِ حالام را می‌گویم، بعد همان‌طور که می‌دوم جواب چراش را از وسط چهارراه داد می‌زنم، آیم ا ِ بیگ فَن.. دیروزش رفته‌بودیم افتتاحیه‌ی عکس ِ موزه و من روی لبه نشسته بودم و آدم‌های از پایین بالاآینده را دید می‌زدم که مگر آشنایی، آرتیست سلبریتی و پاپاراتزی‌های ِوطنی محیطش رد شده بودند و نگاه ِ ما آن‌قدر بی‌تفاوت که از پشت ِ عینک سیاه چندثانیه مانده بود رویمان، هزارسال هم میان ِ آن جمعیت جوری نگاه نمی‌کنم که بفهمید چه زیاد آیم ا بیگ فن آقا، خانوم ِ دوست هم که بی‌خیال نمی‌شدند سوالشان را که شنیدم که سعدی رو هم، مولوی رو کی؟، تندتند آدم معروف‌ها را گذشتیم و عکس‌های طولانی همیشه همین‌ها را دیدیم... توی راه هم خوشی کردیم که حالا ما سه فقره حضرت آرتیست سلبریتی دیده می‌باشیم

باد ِ آنفیت‌فول موهام را ریخته توی صورتم و دارم تلاش می‌کنم زود برسم و تعجب هم دارم از خودم که درست که آیم ا بیگ فن آو هیم، ولی کم که نیستند دایره‌ی این‌ها که من بهشان مَفنون، که کِی شده تا‌به‌حال که نشان بدهم فَنیتم را

می‌رسم و مثل همیشه هم دیر، یک جایی دور میز ِ شلوغ می‌نشینم با حس ِ غریبه‌گیم و نکند نبایدیم، آن‌ور یک آقای ریش‌دارِ کت‌شلواری ِ رییس-طوری حرف می‌زند و من حواسم به روسریم هست و نگاهم هم که نیفتند به طرفش، کنارش هم یکی نشسته با ریش ِ نامرتب جوگندمی! و لباس ِ سبز و من که عینک ندارم هنوز اما حدودِ شمایلش به نماینده‌ی گیلانه‌جات و حومه می‌خورد که آمده بازدید ِ نشریه، رییس-طوری که کلام را حواله می‌دهد به آن آقا من هنوز دارم می‌گردم که پس کجا قایمش کرده‌اند این مهمان ِ عزیز را که نیست دور ِ میز... نماینده‌ی گیلانه‌جات و حومه دهانش را باز می‌کند و چشمهای من مسلح می‌شوند و خیره، آخ که چه‌قدر همانست که بهار ِ پنج‌سال ِ پیش ایستاده بود جلوی سالن ِ موزه و از خویشاوند ِ رفته‌اش می‌گفت که اولین دوربینش را به او داده بود: یک پولاروید ِ آبی ِ بدقواره (و من پولاروید ِ آبی بدقواره‌مان را از آن‌روز این‌طور صدا کردم)، آن‌روزها یک ترجمه‌اش را خوانده بودم و یک فیلم هم ساخته بود که ندیده بودم یا هیچ‌کس نتوانسته بود.. خاطره‌ش این سال‌ها اما بود، خاطره‌ی آن جور ِ خاص ِ حرف زدن؛ وقتی می‌خواستم بگویم به ظاهر هم نیست، مثال می‌آوردم او را که چه راحت می‌شود عاشقش شد با این‌که یک سیاه ِکوتاهِ چاق ِبی‌قواره است، کچل هم نمی‌دانم کی خودش را قاطی این قطار ِ صفتهای نامطلوب کرد،؛ این‌طورها هم نبود/نیست البت، یعنی سیاه که نیست، چاق هم که نه آن‌چنان، کچل هم که نه هرگز، بی‌قواره هم هیچ، کوتاه هم که به نسبت‌های شخصی؛ از عناصرِ ظاهری ِمرد جذاب‌ساز ِشاید چیزی نداشته باشد، اما کافی‌ست جمله‌ی اول را بگوید..؛ حرف می‌زند و چنان یخ ِ مجلس را و همه‌جا را آب می‌کند که من یادم برود که غریبه‌ام یا که شاید هم نباید حاضر، دست‌هام را بزنم زیر چانه و زیاد هم حرص نخورم که گویا گمان ِ اکثریت حضار بر این است که زوج هنریش حاضر، یا که یادشان رفته که فیلم‌نامه نویس که نیست فقط این بابا، فیلم هم می‌سازد، مترجم هم هست.. این بابا را البته بگذار حرف بزند و از نخود سبزهایی در کاسه‌ای..، و ببین چه‌طور هیچ هم دلت نمی‌سوزد که نرسی به آنجا که باید، که نیمه ببینی فیلمی را که بحثش تنوره‌ساز این روز‌ها.
آخرهای اولین سال ِ این دهه خبرساز شد که دست به کار ِ ساخت ِ فیلمی، و من از همان‌روز مشتاق، هنوز اما هیچ (و یک‌بارش لااقل کاملا تقصیر از کاهلی شخص ِ خودم) اما کاملا بر این نظرم که دیدنی باید باشند فیلم‌هاش که مگر آن‌قدرها بداقبال که هیچ به ارث نبرده باشد از آن ژن‌های هردوگونه درخشان، یا که از سستی یا بی‌علاقه‌گی یا که بی‌استعدادی ( که واضح که نیست این‌طور)، و با چنین سنس‌ آو هیومری کارِ بد ازش درآمدنی نیست؛ حالا که این‌ها را نوشتم ترس ورم داشت که یکی را ببینم و بخندم به اعتمادم .... این آقای الی‌سااب ایرانی اما بدجور دوست گرفتنی است و بدجور حسش ماندنی

Tuesday, February 19, 2008

ما بازی نمی‌کنیم و بازیگرانه هم رفتار نمی‌کنیم، پس این نمایش نیمی کمیک و نیمی تراژیک است

سه‌شنبه‌ - محوطه‌ی تیاترشهر را می‌چرم که بگذرد زمان، بلیط ننه دلاور در دستم که دویست و چهاردقیقه‌ای زبانی که نه می‌فهممش و نه دوستش دارم هم نترساندم، یا هرچه هم ورد بخوانند جوجه تئاتری‌ها که بعیدست از گروه‌های مدعو که خوب، قاطعم که برلینرآنسامبل و برشت و ردخور ندارد که خوب
آشنایی نمی‌بینم، چندسال گذشته مگر از آن روزهای جشنواره و غیرجشنواره هر سه‌قدم سلام در این گردی
اسمم را صدا می‌کند، تازه‌گی‌ها بازیش را توی نمایشی دوست داشته‌ام، پس همه‌ی چرت‌هایی که شنیده‌ام به گوشه‌ای، بلیط ِ اضافه‌ای دارد مناسب ِ وقت ِ اضافه‌ی من و دخترخوشگل‌های حیاط جوابش کرده‌اند و منت می‌گذارند بر سر من
از دالان‌های سیاه ِ زیر ِزمین هم نگذشته‌اند، هر سه‌ثانیه خانومی یادآوری می‌کند که شالم را..شالم را.. شالم را
دیرتر شروع می‌شود و هفتاد دقیقه‌ای هست گویا و من میانش باید بزنم بیرون که زشت‌ترین کار، می دانم؛ ناگزیرم اما
سی‌تای اولش از آنهاست که ببخشید، این تئاتر دیالوگ نداره؟؟.. چیدمان ِ صحنه جالب است، عکس‌هاش را قبلن که دیده بودم، خواسته بودم دیدنش را و حالا در بخش ِ جشنواره‌ی جشنواره‌هاست یا هم‌چین چیزی، داستان ِ دماغ ِ متغیر ِ پینوکیو رفته بود از یادم انگار، پیر شده‌ام
پرفورمنس گمانم نام ِ مناسب‌تری است تا نمایش، و همه در جهت ِ نمایش ِ توان‌مندی‌های بازی‌پیشه‌های محترم
بازیگرها یک کارهایی می‌کنند که یک‌دهمش هم از من برآمدنی نیست
تمام عضلاتشان را تکان می‌دهند، تندتند یک کلمه‌ی سخت ِ بی‌ربط را صرف می‌کنند، آقایی زیر ِ پای من نشسته و تمام صداهای نمایش را با دهانش می‌سازد و دردناک‌تر از همه، یکیشان گوشه‌ای حلقه‌ی هولاهوپ را تمام مدت دور ِ تنش چرخان می‌دارد؛ برای خواهره که تعریف کردم گفت گمانم اشتباهی رفته بودی امریکاز گات تَلِنت
ناگزیرم از بیرون زدن، در ردیف ِ اول هم نشسته‌ام و خانوم ِ بازیگر من را کرده نقطه‌ی ثقل ِ دیوار ِ چهارمش و چشم برنمی‌دارد، تاریک که می‌شود یک لحظه به پرواز درمی‌آیم و عذاب ِ وجدان هم دارم که دخترک حالا فکر می‌کند کارش ان‌قدر حالم را بد کرده که آن‌جور پریشان

خواهره از توی حیاط همراه می‌شود که کلی معطل ....و می‌دویم

پس آشناهای ما اینجا هستند، بین شلنگ تخته تا بالکن سه، گاهی سلامی، گاهی نگاهی که کی بود این
خیلی هم بد نیست این بالکن سه ها، سال‌ها بود نصیبمان نشده بود
بالانویس دارد نمایش، گرچه که گاهی قطع می‌شود و گاهیش هم طولانی می‌شود یا پس‌وپیش، یا اشتباه ِنوشتاری.. شاکریم از بودنش و زبان ِ آلمانی هم هیچ چندش نیست، وقتی آن خانوم پیر ِ فوق‌العاده می‌خواندش

آنتراکت، یکی از نگاه آشناها میاید جلو، در آن سه ثانیه‌های تنفس میان تذکرهای خانوم ِ دالان ِ پیشین، حرفش شده بود و من حالا فکر می‌کنم که می‌شناسمش که چه تیاتری مهمی و نفرِ دوم نمایشنامه‌نویسی مملکت.... هفت دقیقه‌ای من را توی یک مهمانی دیده، باشعوریش به هیجانم می‌آورد، می‌گوید دوتا صندلی خالی در سالن پایین، کنار ِ آن‌ها، خانوم ِ همراهش هم که آشنای قدیمی.... نیمه‌ی دوم را از آنجاست که می‌بینیم؛ شیب داشت این استیج از اول!!!!!!!!!!!؟؟؟؟ در پلانی که از بالا به دید ِ ما می‌آمد دایره‌ی شیب‌دار صاف به نظر می‌رسید که!!!، این تجربه‌ی دو زاویه دید جواب می‌دهد، گرچه کمی بوهای ناخوشایند هست اینجا و گاهی سری مزاحمی
عالی است. عالی بود. که ده‌دقیقه‌ای هم دست زدیم و آلمانی‌ها را هم شور گرفته بود، دست‌های ما اما دیگر توان نداشت

شب عکس نفر ِ دوم نمایشنامه‌نویسی مملکت را می‌بینم، این نبود که آقای دوست ِ ما.. پی‌گیری که می‌کنیم می‌بینیم اسم کوچک همان و چهار حرف هم مشترک در نام فامیل... مغبون نیستیم اما که نکند جواب ِ سلام ِ یک وی‌ان‌پی که آن آقا هم برای خودشان تیاتری مهمی هستند، حالا نفر ِ دو........ نه، اما نفر ِ اول ِ کارگردانی یک‌سالی و جوان و بااستعداد

__

چهارشنبه - دی‌شبش وقت ِ آنتراکت یک آشنایی توصیه‌مان کرد به نمایشی لهستانی که امشبش شب ِ آخر.. فیلمدانی یکی از خسته‌کننده‌ترین فیلم‌ها که نمی‌رویم خب... دیر می‌رسیم اما که جماعتی انبوه و بلیت هم که موجود نیست و بچه دراماتیک‌هایمان می‌گویند لازم هم نیست و با فشار همه می‌رویم تو که تقریبن خیابانی... مکبث معاصر، آدم‌های سه‌متر و نیمی... و چه‌قدر عروسک‌ها در یاد من رژه رفتند.. بسی خوووب

توی راه یک سری هم به جگرفروشی

__
عنوان: محاکمه- پیترهاندکه- آرزو اقبالی

Monday, February 11, 2008

No! No! Don't turn the projector off! No! No! It gets black and we disappear!

پنج‌شنبه – گردهم‌آیی ِ نسوان ِ وبلاگ‌صاحاب
قابلیت بالایی دارد این من برای ابتلا به عادتی، این است که نگذشته روز-ساعتی، تنم افتاده به خارش، که دریغا جشنواره که بهانه، اما معاشرت‌ها...، قناعت می‌کنیم به دیدار ِ خانوم ِ دوست در آن گرد ِهمی که بخشی از هرروز ِ قبل بوده دیدن ِ ایشان نیز

خویشاوند ِ سابق مدام فرامی‌خوانندم، تندتند لجن‌های میدان را پیچاندن و خانه رسانیدن خود را.. البسه‌ی کاری را بی‌سلیقه‌ای پوشیدن، اسباب کار برمی‌دارم و دوان دوان... چندتا بادام‌هندی به لمس می‌آیند در جیب ِ مانتو، یادگار ِ آن‌روز که از سینما زد بیرون و ریخت همه‌چیز را و من چندتای روی لباسم را ریختم توی جیب.. فکر می‌کنم شب که غمگین دارم راه ِ خانه می‌روم سرم را گرم می‌کنم به این‌ها............... خویشاوند ِ سابق عملن سر ِ کار گذاشته من را، سه دقیقه طول می‌کشد کارشان که تمام ِ درها بسته و مرسی من ساعت هفت و نیم شام نمی‌خورم... کجاست یاری‌کننده‌ای که مرا یاری کند؟؟؟؟

غمگین‌ترینم که می‌ایستم برای ماشین‌های خانه، دوتا جوان ِ متفاوت راه ِ من را می‌روند که دهانم نمی‌گردد اگر ماشینی پیدا شد بگویید سه نفر، ماشین پیدا می‌شود و دونفر دیگر از نمی‌دانم کجا پرتاب می‌کنند خودشان را آن‌تو، غمگین‌ترینم من... شماره‌ای از تلفن ِ همراهی با کد ِ شیراز روی موبایل ِ من، دستم که می‌رود به پاسخ فکر می‌کنم چه خوش‌خیالم من که فکر می‌کنم شیرازی ِ این چندروزه است، نکند آدمی است از قبل‌ها که نمی‌خواهمش.... خیال ِ خوشم راست است.. ده‌بار قطع و وصل تا نجاتم دهد از غمگینی، از بادام‌هندی‌های راه را تنهایی.... زنم را هم خبر می‌کنم، خویشاوند سابق را ناسزای توی دل که حالا با این لباس‌های زشت... گفته ده‌دقیقه‌ای پیاده راه و من گذاشته‌ام به حساب اصالتش، و پیاده‌روی ِ کنار ِ اتوبان را که می‌بینم و زیادی ِ راه، دعا به جان ِ خویشاوند ِ سابق که مگر می‌شد با آن قیافه‌ی پیشین

نشسته‌ام و کتاب ورق می‌زنم، می‌گویم بعد ِ این روزهای مدام با همی، چه دلم تنگ می‌شود وقتی گم شوید.. حضرت می‌گوید کدام گم شدن، یادت رفته برنامه‌ی کاری، نمی‌گویم شیرازی را که کم خواهیم آورد، به بودن ِ خودش هم بی‌اعتقادم

زنم می‌آید، بانوی رنگ و قه‌قه ِ اما نه، حرص می‌خورد از ما که هرکدام سر به کاری، نمی‌فهمد چه لذتی بوده این روزها در این نوع ِ معاشرت... دوربینم را می‌گذارم وسط، دست به دست می‌چرخد، توی همه‌ی عکس‌ها ما داریم غیبت می‌کنیم، از گردی چشم‌های من پیداست و کجی ِ لب‌های او.. چهارشب گذشت تا دلم رفت به خالی کردن ِ عکس‌ها و تماشایشان، فکر کردم می‌آید به یادم که گفت لازم نیست تو، به‌ایست زیر ِاین‌ نور، دست برد به چانه‌ام برای صاف کردن سر، مثل وقت ِعکس‌های پرسونلی! ِ عکاس‌خانه‌ها، خندیدم، دستش سرد بود، عکس‌هاش را آن‌قدری دوست نداشتم، عکس‌های حضرت را بیشتر دوست که منش جهود بود

___

جمعه – شب‌تر ِ قبل جوانی آدرس‌ها داده و ساعت‌ها که بلکه کار آقای واقعی دیده شود، یکی هست که نزدیک ِ به ما و به گمانمان ناشناخته، که از سر میدانمان ببینیم تابلوی "به سوی..." که یعنی این دوساعت و نیمی که زودتر به هیچ درد و همین هم هست، صفی هست و هشداری که بلیت‌ها همه پیش‌فروش، و صف چیز ِ گهی است، یعنی چیز ِ فرق‌داری.. پنج‌ساعت ِ ایستاده‌گی در یکی از آن قدیمی‌ها می‌ارزد به نیم‌ساعت تحمل ِ این‌جا.... می‌رویم، خرد خردک، شاید برویم سمت ِ نمایش‌خانه‌ها
آن برنامه هم چیز ِ دندان‌گیری ندارد، خانوم ِ دوست می‌گویند فیلمی هست که مورد ِ اقبال ِ منتقدان، ما از منتقدان متنفریم اما خوب... کلی زودتر راه که نخوریم به شب، تقریبا هیچ‌کس، به ذوق‌زده‌گی ِمان می‌خندیم.... کلی آدم‌ها در این صف‌ها زوجشان را پیدا کرده‌اند و آن‌وقت نصیب ِ من؟؟ خانومی طراح ِ لباس، نه هم که نمی‌توانم بگویم؛ بعد همین‌طور شلوغی، فشار.. شرافت؟شعور؟ آدمی؟ هیچ... دلم به یادآوریش هم نمی‌رود، تا بروم تو ایرانی بودنم را بالا می‌آورم... هیچ‌وقت ِ دیگر، برای هیچ‌چیز ِ دیگر.........

شب‌های روشن، شازده‌کوچولو، ده، نفس عمیق، شوخی ِ کوندرا، سیمای زنی در دور دست، بوتیک... باقیش فعلا رفته از یادم، اما معجونی بود از این‌ها و از قضا بد هم نه، یعنی رنگ‌های فیلم را ان‌قدر دوست داشتم من که زیاد درگیر ِ داستان ِ همیشه‌ی این چندساله‌ی فیلم‌های ازین دست نشدم... مردی افسرده و مرگ‌خواه و مقطع حرف زن ( اخلاف ِ همایون ارشادی) و دخترکی شاد و سرزنده و پرهیاهو ( با اغراقی بیش از اندازه توسط خانوم ِ از سر ِبی‌مهری ِ شوهر ِ سابقم ملقب به شیربرنج ِ شل) ... یعنی این سینمای مستقل ِ ما کی دست برمی‌دارد از سر ِ این داستان خدا می‌داند، حتی به سیمای زنی هم که فکر می‌کنم می‌بینم درست که زن مرگ می‌خواست اما زندگی هم خود او بود.. یا یک چیز ِ دیگر، تا کی توی همه‌ی فیلم‌های تردد شهری‌هایمان یک روسپی سوار می‌شود؟؟؟ پس چرا هیچ‌کس به تور ِ من نخورده تابه‌حال؟؟؟؟
از دیدنش راضی هستیم البته، این که می‌گویند پدیده‌ی جشنواره مثلا.. دوتا ایرانی دیده‌ام و از اتفاق مناقشه‌برانگیزترین‌ها را هم

___

شنبه – دعوتیم با عزت و احترام به نمایش ِ فیلم ِ خویشاوند سابق، اما قسم خورده‌ایم که دیگر نه... دلمان هم یک‌خورده بیشتر نمی‌لرزد که نکند عوامل ِ فیلم حاضر
جشنواره اما دست از سرم برنمی‌دارد که می‌نشینم ساعت‌ها و قشون‌کشی‌های اعتمادیون را می‌خوانم و عقم می‌گیرد از این ‌همه فرومایه‌گی

___

یک‌شنبه – سفر ِ کیارستمی و رز ارغوانی قاهره.. خانه‌نشینی مفیدتر است انگار
شب، کمی نقد ِ وبلاگی و چه خلاف ِ روزنامه، بعضا... برم بگم به دوستام

___

دوشنبه - دی‌شب به دنسینگ کوئین می‌گفتم کاری را بکن که می‌خواهی خوب، اگر که می‌دانیش
صبح میان ِ غلت و واغلت‌هام می‌بینم این‌چیزها را ثبت کردن دیگر نمی‌خواهم. راه‌پیمایی نمی‌روم. کاری که نمی‌خواهم را می‌دانم

امشب اختتامیه است. این روزمره‌ها را تمام می‌کنم
جشنواره‌ی امسال کلی چیزهای اولین داشت، اگر خودش گه‌ترین هم بود

دلم تنگ شده
تنگ شده
شده

کجایید؟؟؟
_
Title: The Purple Rose of Cairo

Sunday, February 10, 2008

بنالم تا ز پیشم بترکد سنگ / بگویم تا شود برف ارغوان رنگ

چهارشنبه – زنگ می‌زند که چهارفلان سینما باش، قطع که می‌کنم تازه ساعت را می‌بینم که سه است و حمام که باید بروم و لباس مناسب سینما+ جشنواره‌ی اسلامی+ فیلمدونی انتخاب کنم.... یک ربع به چهار، آژانس‌ها بی‌ماشین ِ طرح‌دار، سینمای دور، تماسی هم گرفته و نام سینما را تغییر داده که حوالی ِ میدان ِ منحوس و من هول‌هول ردایی انداخته‌ام روی لباس‌ها که مبادا جرمی متوجه‌ام باشد، در کمال تعجب ده‌دقیقه‌ای می‌رسم و تیتراژ است هنوز، و صدای خود ِ حضرت در پس‌زمینه، در یک ردیف تنها نشسته‌ام که شیرازی را می‌بینم و به زور می‌نشانمش در کنار و تازه متوجه‌ی حضرت می‌شوم در پشت سر، به همراهی ِ خانومی، دلم که نمی‌لرزد یادم می‌رود به سال پیش و تاپ‌تاپش.. و حالا یادِ عکس ِ نوشتار ِ پار که چه مربوط با فیلم ِ امسالی


مادینه‌های بازیگرش را دوست نمی‌دارم
کنیزک که صداش انقدر جیغ است که بپرسم واقعا صدای خودش
سفیرصلح هم که آن‌قدرهایی بازیگر محسوب نشده هیچ‌وقت
اگر نبود تابیدن‌های بدنش در تیاتری مسخره در سال‌های پیشین و آن مجموعه‌ی خوب، در چرایی حضورش شَک وارد بود کلن
آقای شب‌های روشن اما به کشفی می‌رساندم:
تا به حال توجه کرده‌اید که بیان ِ بعضی‌ها چه‌قدر امروزی است و کهنی در کتش نمی‌رود!؟
فیلم به تمامی خود ِ خود ِ آقای نوشته و کار است
که بیرون از سینما آقایی یحتمل منتقد را ببینم که به آقای قاضی ِ منتقد می‌گوید
این‌که آدمی این‌همه سال به اصرار خودش باشد
و راه ِ شخصیش را برود و حرف خودش را بزند جالب است


این پاراگراف را خواهرک و خانوم ِ دوست نخوانند لطفا که ان‌قدر شنیده‌اندش این روز‌ها که صدای عق‌های درونیشان را می‌شنوم

توی ماشین نظر می‌خواهد که من سعی می‌کنم به قدر کافی مودب باشم که باید هم، و از بیضایی می‌گویم که نمایش/فیلم نامه‌های باستانیش چه به دلم می‌نشست روزگاری و چه‌قدر دوست نداشتم که هیچ وقت فیلمشان کند در سینمایی که ان‌قدر فقیر است و ان‌قدر بی‌بضاعت که وقتی می‌خواهد جایگزین پیشنهاد بدهم برای سفیر ِ صلح، می‌بینم از بیتای فرهی و سوسن تسلیمی(یک قدری) بانویی نداشته‌ایم در سینمایمان، و پروداکشن هالییوودی دوست‌داشتنم را نمی‌دانم به مسخره است که می‌گوید یا نه، اما به جد معتقدم فیلم اسطوره‌ای/باستانی نیاز دارد به چنین چیزی، وگرنه هوشمند همان بیضایی بود که مرگ ِ یزدگردش را کاملا نمایشی ساخت

یک چیز دیگر هم البته هست، زمستان است رفیع پیتز را به یاد آورید، کسی را ندیدم که این فیلم را دوست داشته باشد، بعدش اما فکر کردم اگر یونانی بود یا مثلن یکی از همین اروپای شرقی‌ها و به زبانی حرف می‌زدند غیر ِ فارسی که تو فکر نکنی به ناجوری ِ آدم‌ها و نابه‌جایی ِ دیالوگ‌ها و چیدمان ِ فضاها و بگویی لابد که آنجا این‌جورست، و مکان‌ها را نشناسی که اینجا بازار یا آن‌جا ولی‌عصر و نخواهی ارتباط ِ منطقی بینشان پیدا کنی، شاید هم بگویی چه فیلم ِ آهسته‌ی دل‌نشینی.... این‌بار هم همین‌طور، کافی بود فیلم گرجی باشد فی‌المثل، تا آفتابه لگن ِ همیشه‌گی ملک‌جهان خانوم یا لباس‌های دافی‌گونه‌ی ژیلای مهرجویی را نخواهی ربط بدهی به تاریخ و بیان ِ نامناسب ِ بازیگرها هم آزارت ندهد

چه اهمیت دارد که فیلم را دوست داشته باشیم یا نه، این‌که آدمی این‌همه سال بخواهد که حرف خودش را بزند
و به هوشیاری/ناهوشیاری فارغ از جریان ِ روز و بازار ارزشمند است در نظرم

موسیقی ِ فیلم هم که معلوم است خوب که نه از درویشی انتظاری جز این می‌رود و نه وسواس ِ موسیقایی ِ خانواده
در مورد ِ تدوین هم نظرم را پس می‌گیرم، ای‌کاش کمتر بود بدنظری‌ها در سینمایمان و جامعه‌مان تا نقش را هم او بازی می‌کرد که به قامتش برازنده‌تر
__

راهشان را دور می‌کنم تا پیاده‌ام کنند در پارک‌وی، که خانوم ِ دوست را می‌بینم آنجا بی‌قرار ِ مشخصی و تا خواهرک برسد من غرهام را بزنم در مورد ِ عامه‌گونه‌گی ِ دختر همراهش که بیچاره گناهی هم نداشت‌ها یا عیب ِ عیانی، فقط اهل ِ بخیه نبود به اعتراف ِ آقا هم و وصله‌ی ناجور می‌نمود که به ما چه و دهان ِ بزی است که شیرینست لابد

زن ِ مسلمان تعطیل، سردی هوا را چاره‌جویی در اسباب‌بازی فروشی تا خواهرک با ژله‌اش، فیلمدانی که زود و خلوت، خورده شدن ِکله‌ی مردم و همراهانم توسط من

ژان رنوار ِ خوب، چه پسر ِ خلفی آگوست جان
زوربای یونانی که گمان نکنم کسی تا به حال ندیده، جز من و خواهر.. دوست داریمش

___

پست‌های طولانی را حال می‌کنی دخترجان؟؟، تا تو به ده‌خط بیشترت نگویی، این‌جا که دیگر دفتر ِ خاطراتی کاملا شخصی است، خودم هم غریبه اگر بودم فراری می‌شدم، چه بهتر
اما اگر تا اینجا رسیده‌اید، بیست‌بهمن خواهرک را بخوانید که روایتی است مبسوط و معلق و مدرن !

___

نشسته‌ایم و من غر آویخته‌های دیواریمان را می‌زنم و یاد حجیم می‌افتم که تابلویی دارد از ژازه‌ی طباطبایی و دوستش هم ندارد و روش را می‌کند به دیوار تا نبیند، می‌گویم قرض بگیریمش برای آبروداری... حالا البته گران‌تر می‌شود، حالا که ژازه بَدَست حالش و دیر نیست که....... این را که ببینم، اما می‌فهمم دیر نبوده. "بود"ه. ژازه آن‌وقت نبوده. حالا کارهاش گران‌تر می‌شود؟؟؟
بهمن خونین جاویدان دارد به ردیف هنرمندان را مورد مرحمت قرار می‌دهدها.. نیکول ِ فریدنی هم، یکی از کسراییان‌ها هم..معمار ِ مطبوعات روزهای خوش‌خیالی هم

___
عنوان: ویس و رامین

Friday, February 08, 2008

FAJR Film Festival??? If we don’t go, who go??

سه‌شنبه – برنامه ریخته‌ایم با خانوم ِ دوست که حالا که آخرین روز ِ جشنواره‌ی ماست، سه دانه فیلم ببینیم و میانش هم خانه‌ی هنرمندانی و عکس‌دیدنی
خویشاوند سابق اما صبح زود فرامی‌خواندم برای کاری و برنامه‌ها همه برآب
کار عبث می‌نماید و روی هوا.. تا من درش را بگذارم و سر پارک‌وی تحمیل شوم به اتول ِ حضرات، دیر می‌نماید برای روسی مطلوب، که تایید می‌شود توسط تماسی با حاضران در محل.. سینمای خاطره‌های کودکی اما هست و فیلمی از همان زمان‌ها، می‌گوییم بهتر هم شد، دلمان تنگ شده بود برای شاعرانه‌گی ِ گرجی.. کارت دانشجویی ِ حرام هم یک‌بار به کار می‌آید در این میانه، یک پنجمش کسر، چه فتحی!!!.. سینمای کودکی‌های قاچاقی داخل شو یمان را دیده‌اید چه فقیر و زشت و حقیر می‌نمایاند؟.. شروع می‍شود فیلم، نام‌های تیتراژ را صدایی می‌خواند و ما فکر می‌کنیم چه جالب!!.. کیفیت ِ تصویر افتضاح، در حد نوار ِ ویدیوی ضبط شده از روی سیمای گرامی... و یک صدای غالب.. و نعره‌ی همراهاااااان.. نریتور کجا بود!!!!!! این نسخه‌ی دوبله‌ی تک‌صدای روسی است!!!! رییس می‌زند بیرون، شیرازی می‌گوید تحمل کن، و استقلال ِ نظر داشته باش. استقلال ِ نظر دارم و نمی‌گذارم این زباله تحمیل شوده بهم، بلند می‌شوم، رییس را می‌بینم بیرون، برمی‌گردد، شیرازی را به زور بلند می‌کند. می‌گویم اعتراض کنیم حداقل، رییس حوصله ندارد، شیرازی دارد؛ به آقای سینما ربط ندارد، به نماینده‌ی ارشاد دارد؛ شیرازی صداش درنیامده آقای ارشاد می‌گوید این خانوم ِ شماست/با شماست !؟، به آقای ارشاد ربط ندارد، ما حوصله نداریم، یک نه ی خشک جوابش، که حالا یعنی اگر آره بود شیرازی نصیحت می‌شد که شما خانومت را جمع کن و انتقادت را هم در کوزه؟؟؟، از انتقاد البته تشکر می‍شود، جور ِ دیگر ِ خر کردن را این‌ها کی یاد می‌گیرند؟؟، راستی یکی توی صدای محترم می‌گفت سینما ادامه‌ی محراب است

شکم ما را می‌کشاند تا آناهیتای بسته!، شکم راهمان می‌نماید تا یگانه و ژوزف هم، سینما کیلویی چند؟، عروس ِ آقای بیست و ششمین جشنواره مبارک البته در ژوزف حضور دارند و در تلفنشان ایرانی‌های دیده را خوب می‌کوبند و بعد هم هنگام آشناگری اینجانبه را.. سوسیس ِ بندریم که یخ می‌زند تا محل ِ ثابت (همین حالا شکمم به قااار افتاد از فکر یخ‌کرده‌اش حتی)، نرینه‌ها خوب می‌بلعند، نفری دوتا و کمی قبل‌تر هم که مثلث‌ساندویچی ................ بعد هزار ساعت بحث، تا من و رییس بشویم لب فروبسته و ولو و شیرازی داد ِ سخن داده، ایستاده، کوبان

این جشنواره دارد به رسالتش عمل می‌کند به نحو ِ بهترین، اصلا نمایش نسخه‌های دی‌وی‌دی دلیل، وگرنه مریض و خر که نیستند که ندانند چه کیفیتی می‌باید، نیتشان همین فراری دادن ِ ماست و گردِ هم‌آوریمان، و همانا جوانان را نیاز به معاشرت باشد و نه هنرکاوی

Thursday, February 07, 2008

Murder in the first degree

یک‌شنبه - یک ساعت زودتر برای صف، به نظرتان غیرمنطقی می‌نماید؟
که ما برسیم و صف، نه که خطی کشیده، توده‌ای متراکم، که از همان لحظه‌ی اول متوسلمان کند به پارتی
که هه! بفرمایند شاید..حالا.. در راهند
محض ِ دلخوشکنک نه حتی یک آشنا میان ِ آن‌همه آدم
بله!! آشناهای آدم حسابی ِ ما را چه به ایرانی‌بازی، سالن ِ قبلی را اما ترک می‌کنند همان همان‌ها
یخ می‌زنیم، حنجره‌هایمان را از دست می‌دهیم بس که فریاد جماعت! این فیلم را شما دوست نخواهید داشت، رها کنید
رها نمی‌کنند. پارتی نمی‌رسد. ما می‌کُ/کَ نیم
می‌رویم جای گرم و نرم ِ خانوم بازیگر.. تا دیرهای شب، که آن خیابان ترسناک باشد
فیلم را که ندیدیم، اما تدوینش بد بود خیلی، نه؟؟؟؟
__

دوشنبه -
صبح پارتی زنگ می‌زنند، دوستتان ندارم، می‌گویم
می‌گوید که دیرِ خیلی رسیده خودش، شلوغ بوده، افتاده زمین، دستش مجروح.. حالا به وقت ِ ملی شدن انشاالله
قرار است برویم کار ِ آقای الی‌سااب ِ ایرانی را ببینیم، دو ساعت زودتر برای صف، به نظرتان غیرمنطقی می‌نماید؟
که از سه‌ساعت و نیم ِ زودتر آقای همسایه در صف و بگوید بازهم شاید نه
و من نصیحتش کنم که رهاکن.. وقتی پای دوتا از سکسییست‌مَن‌های سینمای فخیمه‌ی‌مان درمیان باشد، نوبت به ما نمی‌رسد که خاطر ِ آقای کارگردان ِ سیاه ِ کچل ِ کوتاه ِ شکم‌دار ِ بسیار دوست‌داشتنی را می‌خواهیم
تا به توافق برسیم به ده یا نه و نیم ِ سینمای چسب‌فروش‌ها
ما باشیم و آقای همسایه و دختر که سردردش را گذاشته خانه و خود را رسانیده
زنگ بزنیم به حضرات که دیر هم شد، شد.. صفی در میان نیست. تا برسم به آقای گیشه که به جای شش، چهارتا نشانم می‌دهد
رها که بکنم بگو-مگوی با باقی امیدواران به بلیط‌های اضافی را و مشغول ِ حضرات ِ تازه رسیده، خواهرک و دخترک را ببینم بلیط ِ نه و نیم در دست، می‌پرند توی سینما تا لهستانی سیاه سفیدشان را ببینند و من بمانم و نرینه‌ها و هی دلم بسوزد که حیف شد خواهرک نرسید به با ما و هم آقای رقیبِ تراینگل‌لاوی‌مان که آمد و بلیط نبود و رفت

از ارادت ِ خانواده‌گی ِ ما به دوازده انگری مِن ِ سیدنی لومت باخبرید شما؟
داریم می‌رویم نسخه‌ی تازه ساز ِ روسی ِ میخالکوفیش را ببینیم و من گردو شکنانم با دمب ِ مبارک
.......... تنها کمی بعد:
اوه!! خداوندگارا!!! چه کرده این سانتیمانتالیسم بومی‌کننده‌ی روسی با امریکایی سرراست ِ جاودانه
یک‌ساعت بیشتر از نسخه‌ی اصلی و دقیقا همان یک‌ساعت اضافه و بلکم بیش
گردوهام سیاه بود، دیدی؟ .. و آن‌همه تبلیغ دم ِ سینما، چه خوب که گیر مردم نیامد بلیط
پیانو در قفس، پیانوی سوزان، پرنده..آه پرنده‌ی زندانی... خدایا ما را نجات بده
من و فرانچ غر ِ مدام‌زنان.. آقای همسایه خاموش، گاهی تلنگرهای من هی، خوابی یا داری می‌بینی؟؛ دارم می‌بینم
نگرانی ِ دخترها که تمام شده بود فیلمشان... فیلم ِ ما که تمام نمی‌شد
اوه!! آرمان..رهایی..احساس‌گرایی رقیق..عناصر ِبومی‌ساز..؛ استاد ک...خل شده‌اند ته ِ عمری‌ به قول فرانچ
نقطه‌ی پایان ِ ورژن اصلی... آغاز شعارهای آقای کارگردان
این‌بار بیرون که بیاییم من دوقلو و نیمه باردارم.. و آقای همسایه نعره بزند که دیگر سینماآمدنی نیست
خوب مردک! آنجا می‌گفتی، می‌زدیم بیرون، ماها که پایه‌ی بیرون زدنیم کلا
نصف شب است که برسیم خانه و از میان ِ زباله‌های اتاقِ من راه باز کنیم
و من سرم داشته باشد بِدَردَد و حسودی کنم به دخترها که چه شادمانند از انتخابشان
و در فکر آن باشم که آن سینمای مملو ِ مسکوت، یعنی همه راضی؟یا خواب؟ یا آلت‌خُل؟؟

پ.ن – اوه! ای بابا!! پس جریان اینه !!! من که از بچه‌گیم و اینجور عشق به سینماهای فک‌فامیل ِ بزرگتر بیشتر از دو و سه ساعت ندیده بوده‌ام، و برای خودم هم که امکان‌پذیر نیست به هیچ‌وجه... حالا اینکه می‌گویند زیاد مانوی نیست و بیشتر فرهادی-طوری، راسته!؟؟

Sunday, February 03, 2008

We need a visible past, a visible continuum, a visible myth of origin to reassure us as to our ends, since ultimately we have never believed in them

مامانه می‌گه خارجیا که خلوتن و من می‌گم هیچم نه و بعد اضافه می‌کنم که یعنی خود ماهاییم
و خوب معلومه که اصل ِ داستان معاشرتست، به خصوص حالا که دخترک ِ دوست هم همراهه از اول
برنامهه نصفه‌ست که من هی دنبال باقیش بگردم که بعدنا میاد که لابد خوبیت نداره این کافرا قاطی ِ امت اسلام
بعد با این‌که خارجیا خلوتن خوب، سه‌چهارم ساعت وایمیستیم توی صف، چون کار دیگه‌ای نداریم
خلاف ِ خواب ِ دیشب هم تولدی برگزار نشده توی صبا که من باشم و نجف و باقی دوستان.. و راهمون نمی‌دن اصلا
یه آقاهه همون اول ِ داستان ِ به خط شدن، سعی می‌کنه رأیمون رو بزنه که بیشترم تشویق می‌شیم
همه همه‌های همیشگه‌این توی صف
میکی‌جیکی فرشی ِ همیشه حاضر در صحنه، خانوم آرتسیته و آقای شبه ِ آرتیستشون، دربون سابق ِ کافه ال، هم پیش/دانشگاهی، ......، پسرای تیممون رو هم دم ِ در می‌بینم و متقاعدشون می‌کنم که فیلمی که زن نداره لابد سانسورم نداره حتی اگه اسپانیش باشه، خانوم ِ آدم حسابی ِ انتخاب مناسب‌گر ِ سال ِ پیش رو اما وقتی توی سالن می‌بینم مطمئن می‌شم که هیچم بی‌راه نبوده انتخابمون
تاخیر، به همین ساده‌گی؛ فرم ِ نظرخواهی را با شوق پر کردن، جایزه گرفتن کاشی ِ پلاستیکی ِتوالت ِ رستوران ِ بازار، تغذیه‌های مفید ِ من که زحمت تهیه‌ش با دخترک ِ دوست
فیلم جزو ژانر ک..خلی ِ موردعلاقه‌ی ِ من..، اما پایانش انگار که قرار نباشد که برسد، پیچ و تاب خوردن‌های سال‌بالایی ِ مشنگ و ردیف کردن ِ کل خانواده ِ کارگردان ِ مزبور و در آخر کل ِ انتلکت‌های مملکت گاوبازها.. هی تاکیدکردن‌های من که خوبمه و دخترک هم به همچنین، مشنگ‌جان در خیابان اعلام کردند که نائل شده‌اند به مقام ِ اولین مرد ِ باردار بواسطه‌ی فیلم و گفتند در حد ِ پنج دقیقه.. اینجانب اما بیست‌دقیقه‌اش را هم با جان و دل تاب می‌آوردم با ترجیح ِ افزودن ِ بر سکوت و زیاده‌گویی‌های بسی متفکرانه حذف.. و لوکیشن ِخلوتش را هم دوستمان بود و شروع ِ دخترکیش را.. اولین فیلمی است می‌بینم که این یوزر کامنت ِ آی‌ام‌دی‌بیش این‌همه حرف ِ اکثر ِ تماشاگرها

هی فکر می‌کنم تنها اگر بودم و در سکوت، ممکن نبود خیلی خوشم بیاید یا حتی خیلی خسته شوم؟
خیلی وابسته بود دیدنش به شرایط .. در هرحال نشیمنگاهمان که ناراضی نبود

منصرف شدن ِ از دیدن یک روسی ِ گویا مسخره.. رفتن تا سینمای محبوب که مختص ِ مهمان‌های فرنگی انگار، با نیت نشستن و خوردن و تماشا/شنودن ِ خانوم ِ بازیگر ِ بسیاردوست‌داشتنی............، شبانه‌روی ِ تا میدان ِمجسمه‌اش را گوریده، که انقدر چسبیده بود که هواش بود ادامه پیدا کند تا پل ِ خودمان

برطبق ِ اعتقادِ همیشه‌گی ِ جشنواره‌کردن فعالیتی است جمعی، بد هم نگذشت روز ِ آغازین، گرچه اعتقاد عموم بر این باشد که این‌بار جشنواره بود که در مقام ِ فاعلی نشست..، و در کمال ِ تاسف اعلام می‌داریم ته ِ دلمان با اندوه بسیار معتقدیم به پاسخی که نوشتیم در پاسخنامه: راه ِ بهبود این جشنواره، همانا دیگر برگزار نشدنش می‌باشد
____
Title: Jean Baudrillard
نظر به آن‌که فیلم مزبور آغاز شد با جمله‌ای ازین آقا، که ما آن جمله را گشتیم و نیافتیم