Monday, May 25, 2009

You make me feel like spring has sprung

ستاره آخرین کسی‌ست که می‌شود ازش نقلِ قول مستند کرد، بس که همه باخبرند از آلت-پریشی‌ش؛ یک حرفیش اما هست که گردشِ زمانه مکرر به یادم می‌آوردش، که حرفِ تازه‌ و نغزی هم نیست، اما من با لحنِ او به یادش دارم و آن چشم‌ها که خمار می‌کرد تا تاثیرِ بیشتر بر مخاطب، که این بازی‌ها را هم از آن‌وقت بلد بود که هنوز هجده‌مان نشده بود (او شاید) و کنکوری بودیم و بهار بود، و جهتِ قلبِ او این‌بار، پس از جانگدازی‌های بسیار برای یانگ تیچر و نیمِ نرینه‌های موجودِ در اکنافش، متمایل شده بود به هم‌کلاسیِ تازه ، و من که بزرگ‌سالی ادایم بود از خیلی پیشتر و منطق و خرد پرستشگاهم، نگاهش کرده بودم به تحقیر که چهارده ساله می‌نمایی به این رفتارها، که دهانش شده بود غنچه و چشم‌هاش محوِ ابدیت که عشق چهارده ساله می‌کند آدم‌ها را... و من آن‌وقت حسرتم هم نبود به چهارده‌ساله‌گی که عاشقی را هم در آن سن چشیده بودم و شرمم بود از کودکانه‌گی‌ش

بارهای بارِ پسِ بزرگ‌سالی اما شد که من بشوم چهارده‌ساله.. تجربه‌ها کرده، تا اعماق رفته، بااااز دلم بلرزد پیِ یک نگاه، یک جمله‌ی صدایی دوورهای تصویرِ روی پرده ( و نه یک بار، یک صدا، و نه یک پرده) .... تکیه بر سریرِ هوس و لذت، اپیکورِ امروزهام باشم، آن‌وقت نیمه‌شبی، به حسرت و شوق، به دوستی آن‌ورِ آب‌ها بنویسم از دیدارِ در جمعی دوماه قبل‌تر، چهارخطِ چتی یک ماه پیش، نامه‌هایی که هفته‌هایی دور..؛ بی که کلمه‌ای از داشته‌هام، مَردهام، اینجا را پرکنم از هواخواهیِ به ثمر نَرِسِ او-یی

که آدم‌هایی پیدا می‌شوند که چهارده‌ساله‌شان، سرتاسر بکرشان شوی، دل دل کنی تا چراغِ روشنشان، که باز داغی منتشر شود توت پسِ لمسِ دستی، گونه‌ات آتش بگیرد پیِ بوسه‌ی اولین،........

عاشقی‌ها ورِ چهارده‌ساله‌ی آدمند، مهِ دو هفته و یار ِ دو هفت ‌ساله، آدم یک‌بار چهارده ساله نمی‌شود، ماه یک بار قرصِ کامل

__

این نوشته نقیضِ پایینی‌ش نیست، که "ارتباط"ی نیست، که اتفاقی.. نقلِ کوب‌کوبِ دل است که از پا نمی‌افتد تا هست

Friday, May 22, 2009

کاش هرچه زودتر اتفاقِ هیجان‌انگیزی بیفتد

درواقع اتفاقی نیفتاده است. دوره‌ای از زندگی‌ام را از سر می‌گذراندم که بی‌خیال بودم از همه‌چیز و همه‌کس، خسته بودم و کار مهمی انجام نمی‌دادم، اما برای همان کارهای پیشِ‌پاافتاده وقتِ زیادی صرف می‌کردم.
...

می‌دانم، قبلا حالِ من هم بد بوده (قبلا هم حالِ من؟!)، اما درست در لحظه‌ای که فکر می‌کردم دیگر هیچ‌وقت حالم خوب نمی‌شود، ناگهان همه‌چیز تغییر کرده، با این حال سخت می‌توانم به خودم بقبولانم که روزی شاید این وضع تغییر کند.
سخت می‌توانم باور کنم که روزی بتوانم با کسی یک رابطه‌ی عاطفی داشته باشم، جوری که انگار همه‌چیز از نو شروع بشود: با گفتن "سلام" به دوستی، ناگهان قلبم با آهنگِ قلبِ او بتپد و من و او که دو انسانِ کاملا متفاوت هستیم به هم نزدیک بشویم و زندگی‌مان به هم گره بخورد.
قرار است چه اتفاق‌هایی در زندگی من بیفتد؟


یک زن بدبخت- ریچار براتیگان- حسین نوش‌آذر

Monday, May 18, 2009

نامت سپیده‌دمی‌ست

نامه-طوری بود، از دریافت‌کننده خواسته بود براش بنویسد پنج‌تا کلمه‌ی اولینِ خطورِ ذهنیِ صبحگاهیش را، (کدام وبلاگ؟ یادم نی)، اما شد کرمِ ذهنیِ من، که اسمِ او را دیدم، تکرارشونده‌تر در تمامیِ روزهام

گشنه‌گی نکشیدی که عاشقی برود از یادت.. گشنه‌گیِ معدوی نبود، که شکم سیر از ماهی‌های خام و بیف‌های ناپخت؛ هراسِ جان به در نبردن بود از تیغِ سردِ انسان‌ها، که صبح‌های بعد از یک‌ساعت و کمی خواب ِ آن یک هفته را خالی کرد از هر کلمه، که فقط تلاشِ برای بقا، با لبخندی که روزهای اول می‌چسباندم روی صورتم، یا سرخیِ لب‌های روزهای آخر که سرخ-چشمی را کم‌نما‌تر

از ابتداش بود، از حرف‌های نیمه‌شبِ توی ماشین و بعد اولینِ کتابِ هم‌راهی که هم‌سفری نشانمان داد، اسمش روش، گفتم چرا این، به ناله.. و قبل‌تر لای کتاب باز کرده بودیم، سعدی یا حافظ چه فرق دارد، حرف همان عهدتغیر‌ناپذیر بود و مداومت، که نیت نه او بود، که پرسشِ چه خوش خواهد گذشت در سفر آیا، و فهمیده بودم هیچ، و فهمیده بودم جدا نمی‌شود ازم، رها نمی‌شوم ازش.... و حرفِ از بزرگ‌ترش مدام، و خودش، که یک نفر طعنه‌اش را زد، و آقای معلمِ نازنین هم بود، و من انکار نکردم، که یک نفر بیشتر بداند دراین ربعِ مسکون که در سرتاسرش هستند کسانی که مطلع

خوابم که شد خوااب، کلمه‌ها هم برگشت، و تکرارِ نامِ او

Tuesday, May 12, 2009

و وحشت‌های قرنی چنین آلوده‌ی نامرادی و نامردی

مکاشفاتِ ترس‌آور در بلادِ غرب

یک.
بی‌رحم‌تر از آدم که پیدا نیست،
که دریدن بسش نمی‌شود
نفرتش را هم محاط می‌کند بر قربانی؛
انگار که چرا هست،
که او را، مخلوقِ آسمانیِ بال‌دارِ مقدس را، واداشته به خوی حیوانی
بی‌چاره حیوان،
بی‌رحم از آدم که پیدا نمی‌شود

دو.
پشتِ پرده که پنهان شوی به اجراگریِ انسانی
یعنی تویی‌ها غریبه‌اند و تمامِ شهر محرم،
فنجانِ قهوه در مشت، یک شیشه از شهرِ غریب جدام می‌کند، کلفت‌ترینِ پرده‌ها از همنشینانم
شهرِ غریب نگاهم هم نمی‌کند، پذیرا، انگار که عروسکِ پشتِ ویترینِ ناآماده
گرمِ آفتابش به جانم می‌نشیند
..
بلند و مکرر، تمام شهر محرمند و تویی‌ها غریبه

_____

من که آفتاب‌پرستم را فرصتِ معاشقه‌ی مدام با زردترینش و نرم‌ترینش، و باد که خانه می‌کرد توی پیچ‌پیچِ پریشانِ زلف؛ چه‌جور عرصه تنگ کردند آدم‌ها- که به خیالم آشنای سالیان، که به خیالم دوست- که راه بروم توی شهرِ رنگ‌دار و قلپ‌قلپ اشک‌هام بریزند پایین
که نشسته باشم دورِ میزِ همگانی و چشم‌هام سرخ، سرخ، سرخ؛ کنارِ نازنین‌ترین معلمِ عمرم، خزعبلاتِ بالایی را قلمی کنم با روان‌نویسِ خاکستری، به خشم و بریده‌، بریده
دوست‌هام، دوست‌های واقعیم، هرجای دنیا که هستند، سهمِ غر و ناله‌شان را دریافت کرده‌اند یا در صف، اینجا هم بی‌نصیب نمی‌ماند، بشمار یک، تا بلکه خالی شوم من از آن‌‌همه‌همه اندوه

Friday, May 08, 2009

برای چه یارانی برگزیدی که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟

معلوم بود که واقعا خرابی بدجوری هست. خرابی از داخل بود. خرابی بود حتی پیش از خوردنِ ضربت از خارج، من دیدم برای آرزو و فکر خودم است که زندگی و رفتار می‌کنم، هرچه هم می‌توانسته‌ام امتیاز داده‌ام اما حالا نیروی من در راه برخورد به هم‌خانه‌هایم صرف می‌شود. می‌دیدم، شعار به کنار، بد بد است خواه توی خانه خواه بیرونِ خانه. من از بدی خوشم نمی‌‍‌آید. از آن بدی که به من نزدیک‌تر باشد بیشتر بدم می‌آید. بدیِ خودی‌ها بیشتر از بدی‌ِ غریبه‌ها آزاردهنده است.

ابراهیم گلستان- گفته‌ها- یک گفتگو درباره‌ی داستان‌ها- آذر ماهِ آخرِ پاییز- ص150


______
عنوان: احمدشاملو- سرود مردی که تنها به راه می‌رود

Friday, April 24, 2009

مرا امید وصال تو

دل‌بسته به کلماتی که من هستم، (زود)باورکُن‌شان، نباید بهم بگویند تا چهارشنبه، نباید بهم بگویند این هفته انشاءالله

که از صبح ببینم ویتامین‌های ب اثر نکرده و در دلِ من غوغا
اصلا یک آدمِ مطلعی پیدا شود به من بگوید راست بوده این ارتباطِ ویتامینِ ب و اضطراب‌زدایی، که یک دختری که مدلِ واقعی هم نبود و اولین بارِ روی استیج‌ رفتنش به من گفت، و من باور کردم و ب شد زاناکسِ من، یا که پِلَسِبوی من است این؟

من تازه‌جوان، ، توی آسانسورِ هتل، آقاهای نیروی دریایی، بلند بالا، و جذاب‌تر از این نرینه‌ها چه می‌تواند باشد، سفیدپوشیده، که وقتِ پیاده شدن ( ِ من یا آنها؟!) گفتند سی یو، و من تمامِ صبحانه‌ی فردا را چشم‌چشم کردم تا دیدنشان، که مگر نگفته بودند، پس کو

و زبانِ فارسی چه زیبا بوده که سی یو نداشته، و به امیدِ دیدار داشته، که این امید اصلا چه داستان می‌ساخته پسِ گفتنش، چه باری می‌داده به دیدار؛ و این می‌بینمت، چه قطعیتِ دروغینی دارد در خودش، که چه‌وقت‌ها بعدش توی دلمان اضافه نکرده‌ایم به همین خیال باش؛ و إلى اللقاء عرب‌ها، تا دیدار/ تا به زودی ِ بعضی‌ها، که هم هست و هم نیست، که امید ندارد، خواستِ سفت ندارد، مناسبِ زندگیِ امروزی، یعنی که هم می‌خواهیم، هم زمانه اگر نگذاشت، نگذاشت

زانوهام بلرزد، بندازمش تقصیرِ پاشنه‌های بلند.. حالا که دیده‌ام نیست، که از دی‌شبش هم می‌دانسته‌ام آمدنی نیست، اما معتقد به کلماتی که من هستم، باورکُنِ تا ها و انشاءالله ها
و این انشاءالله ها حتی اگر که به شوخیند، وقتی سه بار بشوند توی نوزده‌ خط، چه جور دلش می‌آید الله‌شان که انشاء نکند؟

این‌بار که نوشت مصدّع اوقات نمی‌شود، که بای‌بای، با بی و وای، به جای خداحافظِ همیشه‌گیم می‌نویسم به امیدِ دیدار.. بی امید که به سر نمی‌شود

Sunday, April 19, 2009

I don't want realism. I want magic!


روی مستطیلِ قرمزِ من یله، قرار است یادآوریم کند روزهای هفته‌ای که رفت را چه کار، تا بنویسمشان، تا از یادم نرود، تا حسابِ روزهام را داشته باشم، درگیر هم هست فکرم که آیا چه‌ ارزش دارد روزها را به زورِ کلمه‌ها به یاد آوردن، وقتی خودشان انقدر سنگین نبوده‌اند که جاپاشان بماند... دارد روزهای نداشته‌ی پارسالش را از روی من به خاطر می‌آورد، غر هم می‌زند چه کم بوده همراه، چه روزهای من بی او

دخترِ کوچک‌تر هم می‌آید، نصفِ من سن دارد، چهارتای من قرتی است، از یک طبقه‌ی دیگر، ما را اما دوست دارد، جورِ لباس پوشیدنمان را که جورِ او نیست، آمده کانورسِ وصله‌دار قرض بگیرد، که بشود صفتِ ممیزه‌اش میانِ دوستانِ طلاییش لابد، جولری‌های رنگینِ سوآچش را هم آورده متاعِ معاوضه

می‌پرسم تو هم می‌نویسی؟ خاطراتت را؟ روزانه‌هایت را؟.. می‌گوید می‌نویسد، آینده را هم می‌نویسد، تا بشود، تا بعد نگاه کند ببیند چه‌قدرش آن‌طور شده که می‌خواسته، که چقدرش را می‌خواهد هنوز پس از گذشتِ زمان

__

بعد من یک‌جورِ انگار خبر از نفرهاا نرسیده‌ای، نیم‌خند ته‌ِصِدام حزن‌آلود می‌گفتم شما رفته بودید؟ ای-وآی‌، بداقبال که منم

نزدیک‌های در، تکیه به دیوار، دستم دارد می‌لرزد روی آلبومِ عکسی با تاریخِ پیش از بین‌المللِ اول، از هیجانِ عکس‌ها، از هیجانِ آن‌شب؛ می‌آید جلو که چهارشنبه‌ها نمی‌آیید پس.. که یک شوخی است، که یعنی یک‌بار او رفته و از قضا ما نه... بعد صدای من که بداقبال که منم، با همان نیم‌خندِ تهِ صدای محزونم، انگار که خبر از نفرها نرسیده

همسانیِ تصویرِ خیالین و واقع

__

تا کِی ملاتِ دنیام خامه است و آجرش شکلات؟ تا کِی توی قصه‌ها(م) می‌خواهم زندگی کنم؟
دخترِ کوچک‌تر نصفِ من سن دارد

Wednesday, April 15, 2009

که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند


پاهای لوس و پوستِ لوس‌تر که من صاحبشان،
یک زخمِ کوچک هست پشتِ پای راست که یعنی حتی آل‌استار هم می‌تواند آسیبش زند
بعد انتظار دارید خانوم باشم و پاشنه بلند؟ نچ، نتوانم
راه و راه و راه رفته‌ام سه روزهایی، شب‌ها دیر خوابیده، صبح‌های زود دیده
دیروز عصر گرفتم خوابیدم، خوابِ مرگ

دوشنبه باران شد، رفت توی من، تا تهِ من، از میانه‌ی گیشا را تا دانشگاهِ معظم، دور-ها در پارکِ لاله‌ی بی آدم.. یادم آمد هجده‌ساله بودم، کاوه‌ی گلسّون رفته بود روی هوا، شلپ‌شلپ فرود می‌آمدم چاله‌ها آب را، تا دمِ درِ موزه، تا نگاهِ خیره‌ی آقای داد، همان‌روز که آقای مانی گفته بود یک پولارویدِ آبیِ بدقواره و من دل داده بودم بهش.. حالا می‌خواهم شلپ نکنم، می‌خواهم فرودِ آبی نیایم تا بیایم بنویسم بزرگ شده‌ام، کیفِ چیتانی روی دوشم، خدنگتر از هر وقتِ دیگر، که اصلا رسالتِ من این است، سر به بالا،لبخندزنان به وقتِ نزولاتِ آسمانی، که مردم یاد بگیرند نباید گریخت، روزنامه روی سر، آن‌طورِ توی فیلم‌ها، نباید که چتر؛ بلند بلند بخوانم نمی‌توانم زیبا نباشم، عشوه‌ای نباشم....رسالتِ من این است که زیبا باشم، حالا که بزرگ شده‌ام، حالا که می‌خواهم بنویسم بی‌شلپ.. نامقاوم و ناوفادار به تصمیمی که منم، می‌پرم توی چاله‌ها، گیرم صداش نشود شِلپِپپپپّپ و و بشود شِلپ با ل و پ ِ ساکنِ کم‌شنو

خیساسیس، فکر کردم یک موسیقیِ آسمانی پخش اگر می‌شد، می‌توانستم بمیرم، کام برآمده؛ هیچ آلتِ شنیداری اما نداشتم، فکر کردم لوودویگ جوک-باکسِ من بود، حالا اگر نامرحوم، تند می‌انداختم خودم را آن‌جا و سفارشِ خاصم را می‌شنودم و هیچ‌کس هم نمی‌گفت توقفِ بی‌جا..... می‌روم عدسی ِ کثیف اما بااحترامِ چون غذاخوری‌های پرستاره را بخورم، دست‌های یخ‌زده که من صاحبشان، محتویاتِ ظرف را خالی می‌کنم روی خودم، توی کیفِ چیتانِ دربازم، لابه‌لای تمامِ مدارکِ مهمِ زندگیم

دوشنبه باران شد، من تمامِ باران‌های شهر را راه دادم توی خودم، و سه درجه پررنگ‌تر شدم... این را نوشتم و خوش‌ش/ت‌ان آمد، اما این یک استعاره نبود، یک خاطره بود، از لحاظِ سارافونِ قهوه‌ای

___

محله‌ای باشد که هر سه کوچه‌اش نانوایی، دوتای از سه‌تاش سنگکی، و من نشوم دل‌باخته‌اش؟
صدای آب هم داشته باشد، درختِ شکوفه‌های عجیبِ پررنگِ صورتی، یاس‌های آویزان............. و آفتابِ نرم

کارم هم که انجام نمی‌شد، می‌گفتم به درک، پیاده-پیاده کوچه‌هاش را می‌پیچیدم
یک راهِ جلوی فرارِ مغزها را گرفتن می‌تواند این باشد، سفارت‌خانه‌هاشان را بگوییم در تهرانی بسازند که می‌شود عاشقش شد
___

بهمن به بهار اومد

و این یک خط نباید باشد، یک پستِ مستقل می‌خواهد، یک وبلاگ می‌خواهد مالِ خودِ خودش، اگر که جمله‌اش دو پهلو، که من اوایلِ فروردین را فکر کردم شده، نگهش داشتم تا وقتی که عمیق‌تر، حالا ایهامی ندارد زیاد، همان معنای اول منظور می‌باشد، از لحاظِ برفِ صبحانه‌ی بیست‌وچهارِ فروردینی؛ تلمیح هم دارد

Sunday, April 12, 2009

The Taming of the Shrew via Die Zauberflöte

آن‌وقت‌ها که من دانشگاه-رفتنی بودم و مرحوم لودویگ همسایه‌مان، داستانی بود که مکرر، من در حالِ خروج، من بیشتریِ وقت‌ها عجله‌دار، نزدیک‌های در، آقای رستم یک چیز را، که نمی‌دانم چه‌طور می‌فهمید باید چی، می‌گذاشت که پخش..... من سرگردان، عجله از یاد برده، می‌ماندم آن وسط‌ها، مبهوت، که چیست این
این‌طوری شد که سی‌دی‌ها دارم خاک‌گرفته، مدت‌ها نشنیده، اما خاطره‌ی سِحرِ اولی‌شان با من

رام می‌شوم، اهلی می‌شوم، همان وقت که دارم می‌گویم نه، به جِد، و منظورم هم نه، کاملا نه
نوای فلوت می‌گذرد، من موش می‌شوم، می‌دانم هم آن ته‌ها شاید دره باشد، شاید دریا، می‌دانم که سقوط محتوم، اما آی کنت هلپ ایت، یعنی واقعا نه، و دلم هم نمی‌خواهد راستش، که بتوانم
که باخ را نگذارم برود توی توی توم
که نشوم پنجاه‌ودوتا سفید و سی‌وشش‌تا سیاهِ لاغر و نیفتم زیرِ قویِ دست‌های اسکار پیترسون، که رفته به بهشت، حتما رفته به بهشت

بعد ابله‌ترین‌های زندگیم، آنها هستند که نفهمیدند چی را چه‌وقت باید، یا گناه‌کارتر حتی، که ساکتیِ پالوده به صدای رادیاتور و زِّررِ گذرنده از دیوارِ همسایه‌ها... بعد من گفته‌ام نه، به جدّ گفته‌ام نه، و زده‌ام بیرون
ابله‌ترین‌ها غالبشان حرفه‌شان گره خورده بوده با صدا، موسیقی؛ جادوش را فراموش کرده بودند

Tuesday, April 07, 2009

دگران روند و آیند

سال هنوز نو نشده می‌خواستم بنویسمش، بیلانِ روابطِ محبتیِ هشتادوهفت را
اول یک چیزِ کلی نوشتم، نشد
او را و همگان را سوا کردم
بعد دلم نخواست او-هاش را، با کسی، با اینجا، شریک
که حتی همین سایه‌ی همیشه اینجاش هم دیگر دارد لبریز می‌کند از توی این صفحه
بعد دیدم چه بی‌مزه دیگران
خلاصه‌اش شاید این

من
،سرگردان شدم از کاترینِ ژول و ژیمی که نبودم
،و دختر خوشبخته‌ی کلبه‌ی آفتابی نشدم
، پام دمِ مرزِ لغزیدن، اما تا هشتِ مارس، دوباره شد که سرم را بالا بگیرم
صدونودی‌هام دوروبرم، یک مدتی خوشانم بود


آخرهاش دیدم/ یادم افتاد یرما قرار بوده لحظه لحظه عاشقی کند، رنگ داشته باشد
شرمنده‌ی تمام‌وقتی که منم، شرمنده‌ی تمامِ به-گا-داده‌هام
جبران که نمی‌شدش کرد، اما همان‌روزها یک‌بارِ سرتاسر سیاه، یک‌بار با قهوه‌ای‌ها، و سومین بارش سبزِ مرده‌ای هم همراه با کمی سرخی

تهِ تهش رنگی اما نداشتم، یعنی که حواسم به جا نبود، حواسم آنجا نبود

بیشتریِ وقت را انتظار، انتظار، انتظار.. ما شاید زرافه‌سان باشیم، اما قدم‌هایمان مورچه‌ای است، حالا کو تا رسیدن به ملتقایی

Tuesday, March 31, 2009

و تو همچنان که هستی

آینه بود، من خیلی نزدیک بودم به دیوار/پرده، که تصویرِ او آمد و نشست جای سرد-رنگ‌های آقای روس

ایستاده بودیم به خداحافظی، از آن خداحافظی‌های مرسوم که کش می‌آیند، فرقش این که حرفِ از یاد رفته‌ای نداشتیم که تازه به یادمان آمده باشد، شاید پا پا کردنِ من سببش که طول‌تر، اشاره‌ای کردم به نقاشیِ پشتِ سرش که کارِ کی.. ش.م، خم شده بود مایل از روی میز چیزی را برداشته/گذاشته یا جابه‌جا، بازگشت به حالتِ اولیه، ندیده‌ای کارهاش را؟

بعد این خم شدنه یک‌هو ان‌قدر پررنگ شد وَ ملموس وَ حجم‌دار وَ زنده که من فهمیدم که به دَرَک که چهارشنبه‌ی آخرِ سال، که نیست، و مدت‌ها بود این نیستی‌ش، من آدمِ دست برداشتن از خیالش نیستم، یعنی توانش را ندارم، و فهمیدم هشتادوهشت را هم همین‌جور شروع خواهم کرد، همین‌جورِ منتظر

آن‌وقت، تازه از پسِ چله‌نشینی‌ها از آن‌سوی بام افتاده بودم

Sunday, March 22, 2009

من به سیبی خوشنودم

بعد فکر کردم چندوقت است دندان‌هایم را فرونبرده‌ام در کاملیِ یک سیب، چاقو را رها کردم روی میز
ملافه‌ی سفید دورادور، روی قرمزی تخت، چشمهام را بستم به آبی اتاق
و سبزی تا سفیدی سیب را
گاز به گاز

حضرت کیهان کلهر فتانه‌گی می‌کرد با شهرِخاموشش
دلم خواست غزلِ سعدی بخوانم و گلستانِ هم‌عصر هم در همان‌وقت
دلم خواست خوش‌بوترین عطرم را فرو ببرم
دلم خواست زیباترین تصویرها را در برابرِ چشمانم
سِحرِ آواها به لرزم آورد، طعمِ خودم را چشیدم

برهنه
تا هماوردی در این مجلسِ ستایش
چرخیدم
چرخیدم
چرخیدم

روزگارم نو شد

Tuesday, March 10, 2009

It is Russia I have to get across, it is some war or other

من با دخترهای دیگر هم حرف زده‌ام، از آن‌ها پرسیده‌ام، گاهی هم نپرسیده‌ام، خودشان داشته‌اند می‌گفته‌اند به تعریفی، یا نه داشته‌اند تعریف می‌کرده‌اند و من خودم برداشت کرده‌ام که این‌جور؛ من نشنیده‌ام که هیچ‌کدامِ آن‌دخترها گلایه کنند از هوشیاریِ مدام، یا که دریافت‌های بزرگِ علمی،فلسفی،فرهنگی،سیاسی،هنری‌شان را بگویند آن‌وقت‌ها داشته‌اند پروسس می‌کرده‌اند

من آدم‌های زیادی را دیده‌ام که به وودی آلن خندیده‌اند وقتِ جستِ آنی‌هال که دریافتن ترورِ فلانی کارِ فلان‌کسَک، و من نفهمیده‌ام چرا خنده، این‌طور بود که وودی را دوست نگرفتم آن‌سال‌ها که همه طنز و من خاطره چرا

سر، سر، سر.. هیچ همی آن‌قدر چسب‌دار نیست که بماند پیش‌وندت

شست و اشاره‌اش را چسبانده به هم تا بگوید از فاصله‌ی ذهنِ قضاوت‌گرِ من با لذت‌بَرَم، که کافی است یک حرکت را اشتباه تا اولی فرمانِ ایست بدهد به دومی.. و من نمی‌گویم از پردازشگرم که چه یک لحظه هم از کار نمی‌افتد حتی اگر تماماً درست، تماماً مخصوص (سلام عباسِ نویسنده، ویرایشِ بیست‌وهفتم‌ش را بی‌خیال)

این همه فرم و رنگ و نور و صدا و طعم و بو اسبابِ بازی‌اش، همین‌ها را هم آنالیز کند لازم نیست خاموش بماند، اما بسنده نمی‌کند، اول هرکدام می‌بردش به خاطره‌ای، خاطره اگر پیدا نکرد از خودش، خاطره‌ی کسِ دیگر، یا که از فیلمی یا که کتابی، بعد همین‌طور شاخه به شاخه تا دور دور دور.. تازه این وقت‌های حضورش است.. وگرنه کائنات غرقه در مشکل، چه وقتِ/جایِ بهتر برای حل کردنشان.. یا به بازی می‌افتد با کلمات، برای نوشتن، برای توصیف، برای توجیه.. لابه‌لا علومش را مرور می‌کند.. یا که برای خودش شعر می‌خواند نریشنِ تصویر، که حواسش باید باشد نکند بلند بلند ( شاعر البته نیست از آن‌طورِ معادلِ فارغ از دنیاش، منطقی‌ترین و متمرکزترین و هوشمندترین من است، هم‌پایه‌ی وقتِ مستی)....و امان از مقایسه، مسابقه، برگزیدن

من با دخترهای دیگر هم حرف زده‌ام و جز یکی که هیچ از یاد نمی‌برم که می‌گفت بی‌هیچ یاد و خاطر از لحظه‌ی نخست، دیگران را به یاد ندارم، اما در خاطره‌ام نیست هیچ گلایه از نتوانستن که بی‌خودی.. حالا حواسم بازی‌گوشی می‌کند، یادم باشد آن‌وقت که تمرکزش می‌شود هزار، حرف‌های دخترها را هم طبقه‌بندی بکنم

Tuesday, March 03, 2009

از دامنِ تو دست ندارم که دست نیست

پتِ پست‌چی است که آدمیت جایزه گرفته، دستِ حلقه‌دارش آویزان روی بلندای پشتِ صندلی، نرودا می‌خواند، به اسپانیایی، زبان‌ها می‌دانند افرادها این یکی را اما هیچ‌کس، حسابی گوش که کلمه‌ها را جداجدا به شباهت می‌برند در زبانِ دیگری تا معنی؛
فارسیش که دارد می‌کند حواسش هست گیر نکند توی دوتا چشم فقط وقتِ گفتن در چشم‌های بزرگِ تو...، بعد یک انگشتِ آن‌یکی دست را می‌کشد روی نزدیک‌ترینِ صورتِ جنسِ مقابل که یعنی حسنِ ختام

اعتراف که دلِ من غش می‌رود برای نِردها
برای آدم‌های مملوِ از هوش که زیاد حرفِ جدی‌شان می‌آید
برای نردی چنین
و دست‌هایی که زیبا نیستند، اما توانِ شگفتِ درهم‌آمیختن‌شان با سیاه‌وسفیدیِ کلاویه‌ها حک‌ّشان شده
بعد تعریفِ کشیده‌گی بی‌هنرِ دست‌های تو را می‌کند، هه.. بعد فکر می‌کند کارِ تو هنر، زه

روی درختِ آرزوی نسرین‌جون همان‌وقت باید نامه‌ام را می‌چسباندم، یک هم‌چینی لطفا، با انگشتِ نهمِ خالی

Tuesday, February 24, 2009

چون دل از دست به در شد مَثَلِ کرّه‌ی توسن

یکی از هزاربار صندوقِ مراسلات را بررسی کردن، تا ببینم کدام نامه آمده به جای آن که همه‌ی انتظارم؛
یکی هست از مُجلدِ رخساره، که پرینس علی مان بیفزوده من را به اعوانی و انصاری

اولین جرقه است که این هم آلترناتیوِ دیگر، طراحی‌پارچه.. بعد می‌بینم نه، مثلِ همان‌وقت که توی مصاحبه‌ی سینما برگشتم به ممتحنین که رد شدنِ اینها نهایتِ عذابم نیست و بل که آن روز که عکاسی را هم...؛ یک شبی به آقای قشنگ، آن‌وقتی که داشت می‌شد طراحیِ پارچه‌ام، گفتم اگر که تد نه و پرینس‌علی هم نه، آن‌وقت.... و از این زشت‌تر البته حرف نبود برای زدن، به شاخِ شمشادِ نگاه‌هاخیره‌کنمان آن‌‌هم

بعد غصه غصه، که تازه این عکاسی هم که برلین است حالا چرا، و تازه از کجا معلوم این یکی مصاحبه را قبول، که آن همه گذشته ازش..... و اندوه اندوهِ نم به چشم‌آور که اصلا عکاسی من را برازنده‌تر، آن‌همه چشم‌انداز که ترسیم کرده بودم خودم را در مقامِ سینماگر دودِ هوا؟؟؟

هه! من آخرش طراحیِ‌پارچه هم قبول نمی‌شوم و حتی فرش و حتی صنایع‌دستی و حتی مرمت همدان.. بعد می‌شوم مثالِ سال‌هایشان، آن دختره که رتبه‌ش خوب بود اما ماند پشتِ کنکور که ماند
یا می‌روم آزاد و هی می‌سلفم

____

روزِ اول از مرحله‌ی اولِ پذیرشِ ناپذیرفته شدن:

رحم ندارد کانالِ فرانسه/آلمانی هنر، بعد از ده روز تکرارش گرفته، نمی‌فهمد آن مچ‌های باریکِ کتاب را ورق‌زن پوشیده در سبزِ روزهای توی فیلمی، حکمِ دود را حلقه‌حلقه‌ی مملوِ از رضا و لذت بیرون‌دادن است در مقابلِ سیگاریِ ملزم به ترک

انتظارِ مروت از کانالِ انگلیسیِ خبر؟ خیالِ خوش.. همین امشب باید خوش‌رنگ‌ترین تصویرهاش را رو کند، که درکِ خُسرانِ بی‌تهَت بسوزاند تا ژرفِ جانت را.. و بعد ضربه‌ی آخر، دوربین را که داری فکر می‌کنی آخ که چه بالاست رها کند، همان‌جورِ یلخی‌ش بیاید بنشیند پای سفره، توی کادر جا نشود، تو بگویی با همان نارنجیِ پیش از سفر، خواهرت بگوید قرمزست این، دلت بگیرد که قرمز به تنش را ندیده‌ای

فرداش باز بنشینی سر تا تهش را.. ندانی به تحسینِ تصویر و صدا یا به کششِ آن یک لحظه‌ی از راست توی تصویر آمدن؛ مسخرگی و ناموزونیِ قیافه‌ت را بدانی خودت، با لب‌های آویزان خیره به سفره‌ای

____

تقصیرِ آقای سعدی هم هست
به جای این که با واقع‌گرایی ِنهایتِ مثبت‌اندیشی چاشنیش حالیت کند که

Remember that rejection tells nothing about the person being rejected or the person doing the rejection. All it says is that you two as a couple is probably a bad idea

هی دم از عهدِ تغیر نپذیر و به جفایی و قفایی نرفتنِ عاشقِ صادق و مذمتِ یاروی نامردِ ملامت نَکِش و غمِ جان‌دار و بیمِ دگران اندیشه‌ورز...
حالا هی پیِ درمانِ دردِ نو باش در نسخِ کهن.. ورطه‌ی عشق و دریای کران ناپدید کجا بود حضرت، همین یک سالِ گه‌به‌گاهی هم مضحکه‌ی دنیامان کرده

بعدالتحریر و تفکیر - من که شرحِ مشتاقی نکرده‌ام و طرحِ پیشنهادی نکرده، و ملامت‌ نکشیده‌ام، و جفا ندیده‌ام، و قفا ندیده‌ام، و نادیدن را گرفته‌ام نارضایتی... شاید، باید، باز هم، یه‌کمِ دیگر هم

Saturday, February 21, 2009

You're never too old, too beautiful, or too smart to be rejected. Rejection happens to everyone

فکر می‌کنم فوقش مثلِ همان‌وقت که مصاحبه‌ی سینما رد شده بودم، و مصاحبه‌ی تاتر رد شده بودم، و باید می‌رفتم انتخابِ آخرم را، انتخابِ از روی شوخی و خنده‌ام را، طراحی پارچه‌ام را می‌خواندم

مثلِ همان‌وقت، اما نه کسی که آرام خبر را بگوید (اگر درونِ این مرزها بود الان آن آدمه، هم این وظیفه هم برعهده‌ی خودش، که آشنای اول)، نه کسانِ بسیار که به دل‌داری و حق‌خواهی، نه من که روزها گریه، گریه، گریه، که کرختی فقط

از طراحیِ پارچه خوشم هم آمد، اما نتایجِ ماهِ بهمن که آمد، عکاسی که می‌توانستم بخوانم، توی خیابان آدم‌ها رد می‌شدند و تبریک، که بد نبود پارچه، شبیهِ تو اما نه.. و من یک‌بارهایی هم فکر کردم در دلم که شبیهِ من چه جور چیزی است

مثلِ همان‌وقت، اما نه چهارسال و بیشتر مطمئن بودن که سینماگر خواهم شدن، که یک‌سالِ این وقت‌های بزرگ‌سالی چه طولانی‌تر می‌گذرد از پنجه‌های نوجوانی

آن سینما نخواندنه، تاتر نخواندنه زندگیِ من را تغییر داد اما، گیرم زود خودم فهمیدم که آن‌ها هم شبیهِ من نه، که امکانش هم بود باز زدن به آن جاده، که خودم با پای خودم رفتم و با زبانِ خودم گفتم که نمی‌خواهم.. زندگیم را تغییر داد ولی، همین عقده‌ای که من را همیشه عاشقِ مردهای کوتاه‌ساز و مردهای مستندساز می‌کند بدترینِ عواقبش

مثلِ همان‌وقت، بیشترین شُکش از آن که رتبه‌م خوب، که سوادم بیشتر از باقی، که قبولیم حتمی بی‌جای شَک؛ که اطمینان از این‌ که بدی نیستم و بازخوردهاش آن‌قدر هم‌سوی خواستِ من تا حالای این بی‌خبری بد خبری

من راهِ دانشکده‌ی طراحیِ‌پارچه را نمی‌دانستم، یعنی جز دانشکده‌ی دراماتیک و تالارِ فارابی، تعریفی نبود در ذهنم از دانشگاهِ هنر؛ اما خوشحالی بی‌جانی داشتم از اینکه به شوخی، به خنده انتخابِ دیگری هم کرده بودم و لحظه‌ی آخرِ دادنِ انتخاب‌ها کدِ دانشگاهِ زنانه را که به اشتباه، عوض... و حالا مستاصلم که اصلا طراحیِ پارچه‌ای هست که من را راه دهد، نکند که کد را اشتباه، که مجبور شوم سال‌ها محبوسی در دانشگاهِ زنانه، که خوشم هم که بیاید ازش، شبیهم اگر نباشد چه؟، که درست که دراماتیک جای من نبود، اما عقده‌اش اگر بماند چه

خبری
نیست
هنوز

اما اگر که شد، اگر که ریجکشنِ صریح، باید شال و کلاه کرده، هفت عصای آهنین در مشت و بیست‌جفت کفش آهنین به پای، به دنبالِ مقصدِ دیگر بروم... بدیش این‌ است که من هیچ وقت دست‌خالی نمانده بودم بی هیچ آلترنانیتوِ دیگر، همیشه یک طراحیِ پارچه‌ی نقد بوده، یک عکاسیِ پتانسیل، یک راهِ برگشتِ قدری دورتر/ قدری سنگلاخ‌تر به همان سینما
___
هاه! عنوانم گویاست که حتی متوسل شدن به ویکی‌هاو

Tuesday, February 10, 2009

she experiments on herself in order to produce art

باید بِغَم سه‌غا آذَغی.. گوش‌هامو شفا‌ف‌ کردم و فکر کردم خواهره هم همین‌جور می‌شنوه که من؟..گلزاغ خانوم، خانومِ رفت‌وروب‌گرِ تازگی‌ها داشت حرف می‌زد و هی غ به‌جای ر.. اهلِ نقطه‌ای در خراسان و این لهجه؟

شب، واقعیات یک‌به‌یک ردیف شدند پشتِ هم
کلن فارسی‌ش بده و معلومه معنای شصت درصدِ گفتنی‌های ما رو نمی‌فهمه
آدرس نمی‌دونه مطلقن
قدش بلنده، ابروش کمند
و حالا این ر ها که می‌شدند غ

آخ.. سوفی.. سوفیِ کلِ نازنین.. چه کسی جز تو می‌تواند؟ پس این است پروژه‌ی تازه، بعد از اتاق‌های هتل ونیز که به اسم تمیزکُن توش کار گرفتی و اسباب و درهمی ِ مانده‌ از مسافرها را توصیف و عکاسی، پاشده‌ای آمده‌ای اینجا، فارسیِ دست‌وپا شکسته آموخته‌ای و آشفته‌گی به سبکِ ایرانی را کار می‌کنی؟

فقط... نمی‌خواهم توی ذوقت بزنم‌ها، ایده‌ات که باحال، آن‌هم با این همه زحمت، اما بد نیست مطلع باشی، همین ماها، نسلِ جوان ِعکاسانِ ایرانی، تقریبا تمامِ برجای مانده‌هایمان را ثبت نموده‎ایم، جای خواب و سطلِ زباله و ته‌مانده‌ی غذا و الخ... و تا آن‌جا که من می‌دانم یکی- دو چیز بیشتر نمانده، که یکی‌ش قطعا توی اتاقِ من به هم نمی‌رسد.. اما کیپ‌آن دِ گود جاب رییس

راستی.. پنجاه‌ و چند هم هیچ بهتان نمی‌آید، خوب می‌کنید کمتر می‌گویید

Wednesday, February 04, 2009

من چشم از او چگونه توانم نگاه

اصلا دمِ سازمانِ امنیت گرم
بگذار هی ممنوعتان کنند
ساز زدن‌شان را، بهانه که نواختن در جمع‌های خودمانی
فیلم‌هایتان را، بهانه که نمایشِ تک‌نفره، بهانه که پیشتان ماندن
من خسیسم

توپ‌های پرملاتِ مین را جایزه می‌گیری که ناخسیس‌ترینی
پشتِ سرِ هم می‌ندازیشان بالا که گذاشتی حالا دادی که اگر دوست نداشتی نه
من دوست داشته‌ام کارت را
و حتی جز دو یا سه بارِ لحظه‌ تن ندادم به وسوسه‌ای که انعکاسِ روزنامه‌خوان را دید بزنم به جاش توی مونیتور
و یک‌جاهاییش لبخند، و یک‌جاهاییش اخم، و یک‌جاش که تکان.. یعنی شد که بی‌خیالی که نشسته‌ای پشتِ من، با آن مرضِ ریشه‌دارِ بیننده را پاییدن
دوشنبه است، من جایزه‌ی چهار هفت را شمردنم را دارم می‌گیرم

یک لبخندِ گنده نشسته بود روی لبم تهش
به گنده‌گیِ لبخندِ دی‌شب وقتی از مین زده بودم بیرون، قهوه و شیرینی را در رگ زده
که سردم نبود، و خیسی امری بود بیرونی، و ترافیک و شب و اتوبوس شولوغ با خوش‌بینیِ ِلااقل خطِ ویژه‌اش خلوت‌تر ترک نمی‌انداخت لبخندم را، و گوش‌هام پرِ باغچه

اشاره‌ای... بارِ اول را.. اتفاقِ آن روزت اما اشتباه است، خاطره‌ها هم‌خوان
پنج ماه زودتر را می‌گویی و می‌بینم که سرِ زبانت که با همین لباس‌ها، نمی‌گویی
همین‌ها را پوشیده‌ام که یادت بیاید
که پس آن روز من هفتادساله نبوده‌ام وگونیِ سیب‌زمینی نبوده‌ام و مانده‌ام به خاطر

و این چه وضعی است پس، تا کی دلِ من پر هوس و حواسِ شما جمع و هیچ که هیچ
که آن راهروی آشتی‌کنانتان به چه کار می‌آید پس وقتِ اتصالِ من به دستگیره از سوی لچک
حالا که من حتی اشتباهی هم نگرفته‌ام

که اصلا مگر می‌شود دل نباخت به کسی که میان آن عکس و نقاشی‌های امضای مهم‌دار، یک پوسترِ سیمپسنز دارد
که شکلاتِ مین* را می‌داند
و آخ از آن بیست در یک متری که خودِ خودِ آبادی، در چهاردقیقه‌ایِ محله‌ی تازه‌نمای ما، و یک‌دقیقه‌ایِ آن برج‌ها که خودِ مدرنیسم،
که صدای آب دارد و باریک‌تر باید بشوی تا راه بدهی به پنبه‌زنی که معلوم نیست از کجا آمده اصلا


*که حتی اسمِ کاملش این نیست و من اینجا هم نمی‌نویسم، بس که خسیسم؛ و بدرستی که درک‌کنندگانش طعم ِ بهشت‌ را یافتگانند بر روی زمین

Sunday, February 01, 2009

If there’s a bright center to the universe, you’re on the planet that it’s farthest from

چراغ‌آویزِ سقفی خراب شده
لامپ دویستو زدم به کاردستیِ دروغیِ الکترونیکیِ بچه‌ها که در واقع اثرِ پدربزرگه‌ست، گذاشتمش رو زمین
اتاق نیم روشنه

تا وسوسه‌ی زانوهای بغل‌گرفته پیروزم نشه که مبادا عوارضِ کشککی
کفشِ پاشنه‌بلندِ مشکی کردم پام و راست روی چپ و کامپیوتر بالاش
گاهی راست رو افقی می‌کنم و با آفرین نگاش

نمی‌دونم چرا لامپِ زمینی نورش سه‌تا کمتر از هواییه
نمی‌دونم چرا کفشِ پاشنه‌بلندِمشکی و ساق‌های نیم‌متریِ سمباده‌کشیده‌ی من توی این اتاقِ نیمه‌تاریک غم‌انگیزه
نمی‌دونم چرا هرچیز سرِ جای خودش جواب‌دِهِه
نمی‌دونم چرا چیزها سرِ جاشون نیست

Monday, January 26, 2009

Wait.. we embraced.. we were happy.. happy.. what do we do now that we're happy.. go on waiting.. waiting.. let me think.. it's coming.. go on waiting

نوشته بود نیست سه‌هفته‌ای را
نوشتم که می‌شوم هفته‌شمارش

امروز‌تر به انجام می‌رسد این مشغله
و نه که حالا به قول خودش الساعه.. می‌دانم باز روزهااا، اما دیگر وظیفه‌ای برعهده‌ نیست من را

و در این سه هفته شد وقت‌هایی که ببینم خودم را لحظه، دقیقه، روز شمار
و پیش آمد وقت‌هایی از چرایی.. که لگامِ ذهنِ پرسش‌گر را کشیده و نهیبِ هشدار که شمارش‌گری فقط
بشمار،
بشمار،
بشمار

و این سه هفت را افزون بر هفت‌های قبل‌تر، تا بدانی این شمارشگر چقدر غافل است از سبب و حاصل
و آخ از آن بهانه‌ی مضحک که شده سائقش

Saturday, January 24, 2009

I wanna be bigger, stronger, drive a faster car

جمعه. کارِ خوبیه روزانه نوشتن، توی تقویم نوشتن، که هی مقایسه‌ی روزای سال‌ها با هم
که حالا من می‌دونم جمعه‌ی پارسالیِ این‌وقتی، رفته بودیم سیلک‌راه نمایشگاهِ تداومِ کاریه استاد ب.ج
که توی تقویمه ننوشتم، اما یادمه دامنِ مربع‌های گُلین رو بسته بودم رو شلوار و همین شالِ قرمزِ زعفرون-طوره که امسال سرِ خواهره.. که بخوام امسال هم همینا رو بپوشم، اما که قرارمون نیست به اونجا، که ترسوییِ از مبادا همان سرمان بیاید که بارِ پیشین،
- منظور لوزر-وِی را چهارنعل رفتن است تا نهایت و از شدتِ غصه‌ی دوست‌نداشته شدن نفهمیدن که چه زیاد است راه-

بلیت‌ها رو باید از تیارتِ شهر ابتیاع کرد، حتی اگه مولوی.. می‌دونستی؟.. نمی‌دونستیم
- چهارشنبه اما دوتا کارِ خوب دیدیم، عروسکیِ آقای غ (که یکی از ده‌تا قابلِ احترام‌ترینِ عالمِ هنرِ این مملکت) و اون لهستانی غولا که مهمونِ این هر سه سال.. به همراهی و سعیِ خانوم ژاپونی و آقا -
بلیت نداریم و آشنای درست هم نه

ح برگشته و هنوز ندیدیمش
نیم‌پیاده و آسه‌آسه
- یه نمایشگاهِ نقاشی هم می‌بینیم توی کوچه بالایی که کاراش هم خوبه تقریبا و بی‌ادا و هم خیلی ارزون، و کسی سی‌صد و پنجاه چوق ِ اضافه نداره بده به من که بخرم یکی‌شو؟؟-
اطلاع‌رسانی درست بوده و حجیم‌تر شده ح، نه که چندوقته ندیدیمش همون حرفای خیلی‌خیلی قدیمی با همون‌جورِ آب‌وتابِ معمولش..
من که دامن مربعیه رو نپوشیدم، که دامنم بنفش‌ و شالم بنفش.. اما ح داره می‌ره نمایشگاهِ کاشتنِ فروغ و مهمون سگِ صابخونست، از قدیم گفتن

شلوغه
..
. . . . . . . .
. . . . . . . . .
اینا که مهم نیست اصلا
اصلِ مطلب اینه:

امسال به آقای عکاس (با سر برهنه‌ که بدجور خودش را جا کرده کنار ِتنها عکسی که من از آن آقا دارم) می‌گم سلام آقای ک (دیگه کلی آشنا محسوب می‌شیم، پی‌آمدِ مهمونیِ بی‌ربط‌ها)، دورِ بعد وایمیستیم و گپ می‌زنیم (جورِ انگار مجبوریِ گپ‌هامون، که من هی دودو می‌زنه چشمام به پشتِ سرش که یه نجات‌دهنده پیدا شه و در برم و اون حوصله‌ش سر می‌ره لابد که این دختره‌ی کسالت‌بار لاسم بلد نیست بزنه)، می‌گه فیلم هم می‌سازه، می‌گم همون که با....، می‌گم منتظرم برگرده و فیلمو ببینم، می‌گه می‌شه پیشِ خودش هم، می‌گم آره اما منتظرم ..... برگرده، منتظرم..........

این منتظرم برگرده، توفیرِ پارساله تا امسال

اگه هم برگشت و هیچی، پا می‌شم می‌رم پیشِ همین آقای عکاس،
فیلمه رو می‌بینیم و سعی می‌کنم چشمام دودو نزنه اصلا،
که لابد واقعا نجات‌دهنده در گور
که اصلا مگه برای چیزی جز این قرارمه به انتظار؟
فیلم‌ها

Monday, January 19, 2009

زانکِ دلم هر نفسی دنگ خيال تو بود

چون که من از دست شدم بر رهِ من شیشه منه.. نه، خیالتان راحت، این‌بار لیوانِ آب را واژگون نکردم، یا که ظرفی را بیاندازم از دست.. از خصوصیاتِ بزرگ بودن همین‌هاست، همین قراری که من در ظاهر کمی از آن بهر‌ه‌مندم.. این را اما داشتم می‌خواندم از کنارش که گذشتم، نگاهش هم نکردم، صورتی (همان که بعدها صداش می‌کردیم /یاسی) لباسش البته رفت توی چشمم و آن نگاهِ من که برترم‌اش، سلام هم ندادم، شاید اگر برتر نبود یا من (آخه این جمله رو چه‌جور می‌خواستی تموم کنی فرزند؟؟!؟)..؟

خواهره گفت امروز نگاهت نمی‌کنم خیلی، خنده‌ام می‌اندازی.. از جهت لوزر-بوده‌گی؟.. آری، و آن‌وقت خودش یک لوزر بود، و من هنوز امیدکی داشتم.. بی-مووی می‌دیدیم، اما نه آن‌طور که می‌باید با کف و سوت و پفک، به‌مانند انسان‌های محترم، و من یکی از آن‌ها نیستم، قاه‌قاهم را سر می‌دهم و آدامسم را می‌ترکانم و غولِ خانواده بالشِ بسیار نرم و گرمی است.. زنگ که به صدا در می‌آید، زیر لب می‌پرسم یعنی کی می‌تونه باشه.. غول معنی می‌کند که قتل، یادآوری می‌کنم که انگلیسی می‌دانم.. تمام که می‌شود، دارم کمربندِ واشده را جمع‌وجور که خواهره بگوید پشتِ سرت را.. و من یک لوزر نمی‌باشم

چون که من از دست شدم... دارم این‌را می‌خوانم و می‌گذرمش، ایستاده، صورتی به تن و آن نگاهِ.. و من سلام هم نمی‌دهم

من یک آبی هم پوشیده‌ام، یک آبی ِ آبی که نگویند بدرنگ، که معلوم شود هر رنگِ پارچه روی هر رنگِ پوست است که بد می‌شود یا خوب

گم می‌شود.. عادتش است گمانم

__

بشمار دو

آبیِ به برِ آن‌روزم آستین نداشت، بارِ دومین حاضری، تابستان
نوشته را هم همان‌وقت.. نیمه، تا بماند در پستوی نگارنده
قرارم بود با خودم که تصویرش هم بکنم با هر شمارش.. شاید تا نرود از یادم، که چی را دارم می‌شمرم اصلا
این‌روزها اما نوشتنم نمی‌آید
و حالا این را که قرار نبوده.. که کامل هم نیست حتی.. که کاملش هم نمی‌توانم بکنم، از جهتِ ازیادبرده‌گی

Monday, January 12, 2009

بیخِ مداومت را روزی شجر بروید

ما نشسته بودیم توی آشپزخانه، من داشتم محاکمه می‌شدم چرا به خارجی‌ها سرویسِ اضافه می‌دهم
محاکمه‌گر: آقای کیوریتورِ خودش از قِبَلِ همین خارجی‌ها به هرجا رسیده
من فقط پیِ یک روایتِ درست بودم، حالا که خارجی قصه‌اش را می‌بافت
پیِ سرخاب-سفیداب مالیدن ِ روی ِ آکنه‎ایِ عروسِ گلمان ایران‌ خانوم
نفع که از خارجی به من نمی‌رسید هیچ
چندشم هم که می‌شد ازش، با آن پررویی‌ش، با آن بوی گندِ همیشه‌گیِ دهانش
گفتم تهش شاید وصل شدن از طریقش به رییسِ بزرگ، عکاسِ غولِ هم‌وطنِ آن‌ورِ آب‌ها
اصلا می‌خواهم بروم زیرِ سایه‌ی یک نامِ بزرگ، اعترافم
همین‌وقت‌ها بود که آمد توی آشپزخانه، با نامِ بزرگِ موروثی‌ش لبخندِ کجی زد و رد شد
دو فصل گذشته از این خاطره، من همان فرداهاش سایه‌ی آن نامِ بزرگ را بخشیدم به رهایی از بوی بد و بلاهت و خود-برتر-بینی ِ سفیدپوستانه‌ی خارجی
آقای کیوریتور از قِبَلِ رفقای فرنگی‌ش طی‌الارض می‌کند
او، با آن نامِ بزرگِ موروثی‌ش

_

بشمار یک
از سری پست‌های "تیرِ چراغِ برق و سیگار" ( سلام آ)

‌____

آدم چه‌قدر که بد باشد حالش
The perfect sky is torn
را می‌شنود

The perfect guy is tall
؟!

که صدالبته فکتی است غیرقابل‌انکار

Friday, January 09, 2009

You can't wait for inspiration. You have to go after it with a club

سیلویا که صبح به صبح کاغذها را می‌چید جلوش.. نوشتنش که نمی‌آمد.. کیک که می‌پخت به جاش
فکر می‌کردم هه! شعرنوشتن مگر این همه آداب دارد.. که اراده کنی، که فکر کنی، که با برنامه
بس که از بچه‌گی جمله‌ی خنده‌دارِ "شعر جوششی است نه کوششی‌"شان را توی سرمان کرده بودند
بعد برمی‌داشتند می‌سرودند به مناسبتی.. به جوشش؟ هه
نقاشی هم این‌جور بود لابد به نظرم.. نه که هرروز کارت‌زده بنشینی به پاش
آهنگ‌سازی کمتر.. کلِ هنر ای‌ی‌ی

عکاسی مستند که پایه‌اش به برنامه بود و تحقیقات
اما این که وقت، وقت، وقت بگذاری برای پیدا کردنِ موضوعِ عکس‌های هنرمآبانه‌ت
که یادداشت‌ها برداری
کلافه شوی از بی‌موضوعی گاهی.. حیران چرخ چرخ چرخ بزنی
این‌ها تجربه‌های زندگیِ بزرگسالانه‌ی منند
که رعد و برق‌های الهام‌رسان معدودند.. ننشینی به انتظارِ باران
تحقیق‌ها باید بکنی، خاک را بشناسی، که کجا زودتر به آب می‌رسانتت، کجا دیرپاتر
بعد بِکَنی، بِکَنی، ب ِک َنی

_
عنوانِ اولیه: آقای بیکن به روایتِ نازلی
عنوان تعویضی: جک لندن به روایتِ افزودنی‌های گوگل

Friday, January 02, 2009

و خلوتی، که به سنگینی، چون پیری عصاکش، از دهلیزِ سکوت، می‌گذرد

یزد سکوت دارد،
مسافرِ چندروزه‌اش که باشی می‌گویی با زنگِ شادی لای آرامشِ صدات
خاک مرده پاشیده‌اند روی شهر،
مقیمش اگر باشی می‌گویی لابد، با افسرده‌گیِ ته‌نشین ِ شُلیِ صدات

میانِ خاکی‌ها سفید باشی بهترست یا سیاه
-هرکدام را به تمام، یا سامتینگ بلویی(از نوعِ فیروزه‌ایِ کم‌جان)همراهِ اولی-
ناظرِ خودت می‌شوی میانِ تصویرها
و قدم‌ برمی‌داری باحواس تا
منقص نکنی کمالشان را، حیفِ تمامِ فیلم‌هایی که نساخته‌اند

عاشقی‌ها که می‌شود کرد توی پسکوچه‌های ممنوعه‌اش...که نکردیم

و ساکتیش ان‌قدر حجیم که مجال ندهد به خلوتی آواهای به آلینا حتی که نیم‌شنوده برش می‌گردانی

___

باریکی کوچه‌ که برف می‌گرفت با آن علامت سفید‌ها که قطع می‌شود با آبی سرش
روی پنجه‌هام اگر می‌ایستادم دوتا خط می‌نشست پایین ِکادر، ناهم‌جهت، مکملش
سردی یواش ازناچفتیِ پنجره‌ها توی صورتم
پارتیشنِ یادگارِ ح جدا می‌کردم از حال و دستم حائلِ گوش‌هام تا داخل نشود حرف‌های پرمدعا دَرَش

صدای خوشحالی‌های آدم‌های بیرون را قبل‌تر شنیده، ندیده بودمشان، حسودی را اما کرده بودم

تصویر آخرِ چهارشنبه‌های من