Thursday, September 23, 2004

وبلاگم خله ، از منم بيشتر، بهم ثابت شده
كلي از پستامو خورده
توي صفحه ي اصلي نشونشون نمي ده
اما اون كنار ، توي قسمت آخرين پست ها، هستن
حتي عقلاني ترين چيزها هم وقتي مي رسن به من ... مي شن

نياز به حس كوبش قلبي ديگر روي تن،
نياز سرانگشتان به لمس پوست ديگري ،
تشنگي لب ها؛
نياز حضور،
مهرباني يك جسم زنده،
درك حس زنده بودن.

دست هام سردند،
من خالي نيستم،
پرم،
از خشم
درد
تنهايي
تنهايي
انتقام.

بايد ثبت بشوند اين چيزها،
بايد نوشت كه" ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود"؛
بايد تمام شهريورهاي يخ زده را به خاطر سپرد.

فردا، ‏ دانشگاه
هجوم حس هاي بد،
مگرنه اينكه هرسال بدتر از پار وپيرار؟
امسال دلخوشكنك بودن بتهوون در آن نزديكي ها هم نيست حتي

مي ترسم،
از سوار تاكسي شدن ـ نشستن پيش غريبه ها و بويناكي تن هاشان ـ
راه انقلاب ـ چهارراه وليعصر
از حضور آن همه آدم
آشناهاي غريبه ي راه و وسلام و تعارف
"چه خبر؟"

از تصور روزهاي بارانيه
خيره شدن به ساختمان زشت و مدرن دانشگاه كناري
از پشت پنجره ي يك كلاس خالي؛
روزهاي افتابيه نشستن كنار زمين بسكت.

از تصور سلام هاي دروغي و لبخندهاي بي معني‏،
اجبار به بودن در جمع كساني كه دوست نمي گيرمشان،
كه دوست نمي گيرندم.


ـ اين ها را سي و يك شهريور نوشتم ، در يك دوره ي بد
،depression
الان اما ‏، خوبم
بعد آن همه هياهوي ديروز و
قهقهه و صحبت.ـ




زندگي،
خريدن جفت ، جفت گوشواره است
وقتي كسي نيست كه لنگه اي را كه تو نمي اندازي
به گوشش بياويزد

Wednesday, September 22, 2004

آخ! چشمهاش...
قصد کرده دیوانه کنه منو
می دونه من ِ بی گناه ِ بچه سال ، چه حسی دارم بهش
یعد،
هی دلبری میکنه با اون چشمای مخمورش.
دوستش دارم ،
رسما دلم میلرزه از دیدنش
و جالب اینه که نمی خوام باهاش دوست بشم
احساسم نسبت بهش،
شبیه حسی ِ که وقتی دوازده ساله بودم به پسرای بزرگ داشتم
منی که توی کلاس تاتر تنها کاری که ازم برمیومد شکست نخوردن توی بازی مقابله ی چشمها بود
تنها چشمهایی که هیچ وقت خیره نشدم بهش ، چشمهای اونه.
در مقابلش ،
عینه دخترای زمان قاجار
سرخ می شم و سرم رو می ندازم پایین

کنسرت خوان مارتین
خیلی خوب بود
فقط مساله اینه که من یا می بینم یا می شنوم
وقتی می دیدم چنان حل می شدم توی حرکت دستاش روی ساز
که هیچی نمی شنیدم
اما اهنگای اخری چشمامو بستم
و کلی کلیپ فشنگ دیدم
مسجدای گرانادا ، کوردوبا ، دخترای گیسو کمنداسپانیش
آب ، کاشی ، نور
و کلی چیز خوب دیگه
داستانه یکی از کلیپ ها واقعا محشر بود
سعی میکنم بسازمش یه روز

از مزیت های غار تنهایی اینه که وقتی بخوای بیای بیرون
با عزت و احترام میان دنبالت.

تا الان داشتم چرت می گفتم
حرف زدن با ادمایی که خیلی دورن ، کلی جالبه

اوه! اوه! یه مدعی پیدا کردم که خیلی بامزست
عین پسرای پونزده ساله ای که می خوان مخ دخترای سیزده ساله رو بزنن حرف می زنه با من
آی جالبه
!...
خوابم میییییییییییاد

Saturday, September 04, 2004

فردگرایی افراطی روسویی،
"اگر انسان ها نتوانند کاملا با هم متحد شوند ، ناچار باید کاملا از هم جدا گردند
تا بتوانند از تاثیرات مخرب وابستگی خودخواهانه برحذر باشند."

راه حل بدیم نیست ، فعلا که جواب داده
انقدر تلفن ها رو جواب ندادم تا دیگه زنگ نزدن
بیرون هم نمی رم
فقط خانواده،
گرچه این نوع از وابستگی ، نهایت خودخواهیه اما اجتناب ناپذیره

همیشه وسوسه ی جمع گرایی به صورت افراطیش با من بود
به خاطر همین ، وقتی تنها بودم
هرچقدر هم کوتاه
خیلی سخت می گذشت ، خیلی
اما الان نه
فقط گاهی حس می کنم خیلی چیزای ساده رو فراموش کردم
به خاطر همین دلم می خواد زودتر دانشگاه شروع بشه
این بار می خوام نقش ناظر رو بازی کنم
می خوام از بیرون ببینم ادمها چجوری با هم ارتباط برقرار می کنن.
این جنس از تنهایی رو دوست دارم
خاکستری نیست،
آبیه
حس می کنم توی اتاقمم
هیچ وابستگی به ادم ها ندارم
تماشاچی بودن ،
خیلی چیزا رو به مضحکه تبدیل می کنه
به اسباب سرگرمی.
آدم ها اسباب بازی های خوبین ، شبیه ترین چیز به جهان اکبر
می شه ساعت ها یه گوشه نشست و خیره شد بهشون
و کلی چیز کشف کرد
یه جزیره توی اون
یه اقیانوس توی اون یکی
و گاهی بیابان
سراب
گنداب.
آدم ها رو همیشه دوست دارم




Thursday, September 02, 2004

خواب دیدم توالتی که نشستم روش ، دیوار نداره
پر آدم ،
مثل پادگانِ
full metal jacket

توهم زیر نظر بودن،
کابوس کودکی تا الان
دو ، سه ساله که بودم
کار بدی که می کردم
مامانه می گفت آقا سی سی و آقا می می میبیننت
دوستای خیالی اون روزا
بعدتر مردم و لابد خدا
که از رگ گردن به ما نزدیکتر بود و همیشه حواسش جمع که اشتباهاتمونو ثبت کنه
توی چهار ، پنج سالگی
تنها که می شدم
گمون می کردم خونه پر دوربین مخفیه
اگه صدام ضبط بشه؟
تلویوزیون فیلمای جاسوسی نشون می داد
توی کلاسهای مدرسه ، میکروفون بود که صدا توی دفتر شنیده بشه
به هیچ کس نمی شد اطمینان کرد
همه جا پرجاسوس
توی کلاس
توی راه.
بحث سیاسی غدقن
می دونی چند نفرو دوستای نزدیکشون لو دادن؟
خالهِ سیساپ بی بی اس بود ، چت هامو چک می کرد
منم تلفوناشو گوش می کردم
و خاطراتو و نامه های عاشقانشو...
خودم هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم
همه چیز توی خودم
هیچ چیز مکتوبی نه
ترسم از نوشتن توی وبلاگ از همین جا می اومد
قاطی شدن ادمای دنیای بیرون با دنیای درون من
دو سال جنگیدم باهاش...
تموم دردایی که دوران دبیرستان تنها یی تحمل کردم
برای حفظ فضای شخصی
تموم ترسای توی خیابون،
تهران که قد یه ده می شد و هی برمی خوردیم به آشناها...

می خوام یه چیزایی مال خودم باشه
روابطم با بعضی آدم ها
فکرام
تنهایی هام

اینجا ، می خوام مال خودم باشه
از کنجکاوی هاشون برای رسیدن به اینجا متنفرم

از دیوارای شیشه ای متنفرم
حس می کنم داره به حریم شخصی تجاوز میشه
انگار که توی توالت دوربین کار گذاشته باشن

برای دفاع از حریم شخصیم
برای حفظ اینجا برای خودم،
مثل یه شیر ماده در حفاظت بچه هاش،
دندون نشون میدم
گول ظاهر رامم رو نخورید



Saturday, August 28, 2004

رخوت.
خوابید یا بیدار ، مستید یا هشیار
نیست
چیزی بین اینها
میان بودن و نبودن
که نه مساله است
و نه بحث و نه وسوسه، حتی

نهایت تحرک:
فاصله ی تخت تا مبل
و ورود و خروج روزانه
به تن
از تن

گاهی تلفن
شرح روابطی خارج از من
گفتم
گفت
...
هیجانی که در جواب می خواهند ، در من نیست

جواب ایمیل
بعد از دو هفته
در دو کلمه
_گنگ_
می شناسدم هنوز؟

بانو بیدار شده
لگد می پراند
پاهایم را فشار می دهم روی هم
لب هایم را هم...

پرید
"مگه تو خارج قرص و کپسول آینده ی بچه می دن؟"
آینده!!

شلوار وزنه بردارها چقدر تنگ...
چرا با زن رضازاده مصاحبه نمی کنند؟
وزنه بردار واقعی

مارکز هم به خونش رسید
دور بود چقدر

گفتی خواب خوبی می بینم
هیچ خوابی ندیدم
پیشگویی های رسولانه ات را
در کوزه هم نمی گذارم
مبادا وبا بگیرم

Tuesday, August 24, 2004

می گوید ادبیات کلاسیک را بخوان و ساختار ادبیات مدرن را هم
جمله بندی ها و دیکته هم که پر از غلط
انگار که بگوید تی شرت گل و گشاد و پرلک و شلوار پاره ات را با
لباسی شسته رفته و مناسب برای دلبری عوض کن
انگار که بگوید پریشانی موهای درهم ریخته درمانش به دست استاد سلمانی است
و شانه و سشوار و ژل
پریشانی گیسو را به
پریشانی دل چه کار؟
سایه ، خط چشم ، رژ یادت نرود
یکی از گونه هایت رنگی است و آن یکی نه
گوشواره هایت را چرا تا به تا
...
من کنار کشیده ام ، سعی می کنم نظم مهمانی های جدی را با پلیور و
شلوار جینم آشفته نکنم
ولی ترکیب من با لباس شب و کفش پاشنه بلند ، نمی خندانتت؟

میگویم هنوز نه ، وقت هست ، زمان که بگذرد
شاید مجبور شدم به رعایت قواعد بازی
اما
تا آن روز
تحملم می کنی؟
...
خیلی ها نتوانستند
پیراهن مردانه در جمع مانتوهای شکفتنی به مذاق هرکسی خوش نمی آید
می روند ، بعضی هاشان وعده می دهند که برمی گردند
روزی که من قاعده ها را یادگرفته باشم
بزرگ هم که بشوم ،اما ، نمی توانی انتظار داشته باشی توی خانه ی خودم
لباسم با زیبایی شناسی ِ دیزاینرها بخواند
و رفتارم با آداب مرسوم
اینجا قلمرو من است
می خواهم پابرهنه راه برم ، روی زمین بنشینم ، زانوهایم را پشت میز بغل کنم
...
قانون دیگران را به تنهایی ِ من نیاور


Monday, August 23, 2004

، اینو برای تو نوشته بودم ، انقدر دور که واقعیتش به یادم نمی آد
برای تکرار خاطرات نیست که اینجا می نویسمش
میخوام از توی دفترم پاره بشه .)

دستهات آموخته ی این کار نیست ، با تقدیس حرکت می کنند روی تن من ، انگار که روی سه تارت
وگاهی با خشونت ، انگار که زخمه های از سر عصیان
می بندم چشم هایم را ، اشک دارند ، نباید ببینیشان
که مبادا بپرسی ،
که مبادا بگویم ،
دیگری را ترجیح می دهم به جای تو ، اینجا درکنار من
چشمهات نیستند ، مثل وقتی که ساز دست می گیری
من هشیارم ، هشیارم و درد می کشم نخواستن تو را ،
هشیاریم طلب نمی کند لمس شدنی این چنین را
دست هایی آموخته می خواهد که سکرآورانه لمسش کنند ، از سر شهوت
سپاس می گویی جهان طبیعت را به خاطر حضور من ،
من ، اما ، عام تر کلماتی می خواهم ، در خور لحظه
تهوع حماقتم نمی گذارد که ببوسمت ،
نمی گذارد که نباشم ،
درد می کشم
...

Saturday, August 21, 2004

پر بودم از ستایشه لاجوردی آب
که فهمیدم گوشی ِ مامانه رو که بابائه تازه کادو داده بود بهش ، روگم کردم
لعنت به زمین و زمون
<>همه ی شماره هام ...
آدمایی که ازشون فقط چندتا عدد باقی مونده بود
<>
شماره هایی که خیلی وقت بود گرفته نشده بودن
اما دیدن گاه به گاه اسماشون نوستالزیک بود کلی
حس می کنم از دستشون دادم
اشک داره واقعا

این عطره هم شده مایه ی دق
دیزاینه جوادش حالمو به هم می زنه
بوش یادم میاره که یه موجود احمق بی دست و پام
که هرکسی می تونه سرش کلاه بذاره
فکر کن یارو یه مارک بی ربط (که البته بدیم نیست ) رو
به جای آخرین کار
Gucci
غالب کرده بهم
و من حتی روی جعبه رو نخوندم که بفهمم دروغه
تازه کاره 2000ه ، جدید هم نیست حتی

باید تنبیه بشم به طرز جدی
حواس می خوام
شعور می خوام
212 می خو ام
شماره هامو می خو ام
گوشیمو
...

Monday, August 16, 2004

تنها
مث باد
رو علفای صحرا ،
تنها
مث بطری مشروب
واسه خودش تک و تنها وسط میز.

لنگستون هیوز _ شاملو

متنبه شدم به قدر کافی ،
باور کن
رسما افتادم به گه خوری،
خودتم که داری می بینی
پشیمون ِ پشیمون...

ورِ منطقی ذهنم سعی می کنه اوضاع رو طبیعی جلوه بده،
می گه که هیچ اشکالی نبوده و احتمال خطر صفره،
ور ِ بی منطق ذهنم ،اما ،هی فتنه به پا می کنه،
خل میشه ،
نگرانی دیوونش می کنه و
می گه که همیشه دلیل منطقی لازم نیست
درواقع دلیلی لازم نیست
اتفاقا می افتن
(کاش نیافتن ، کاش)

با دست های به هم چسبیده به سبک بودایی ها ،
به پیشنهاد یه خانم ارمنی ،
توی سقاخونه ای که تمثال علی ش شبیه مردای شاهنامه است ، ایرانی ِ ایرانی
شمع روشن می کنه
و به همه ی زبونا و لحنایی که بلده
از خدایی که مال همه است
کمک می خواد
بدجور کمک می خواد

اتفاقا می افتن،
اما اتفاقای خوب،
بد به دلت راه نده .
سعی می کنم ، سعی می کنم ، سعی

Sunday, August 15, 2004


کنسرت دستان ،
خوب بود ،
بعد این همه وقت بی کنسرتی،
گرچه هیاهوی بیشتری می خواستم
اگه پریسا به جای نشستن روی صندلی تماشاچی /شنونده
اون بالا بود...

نکات جانبی بامزه ای داشت ولی،
من تنها بودم ، یه مرد سبیلوی خشن با تیشرت قرمز نشست کنارم
اومدم به بدشانسیم بلعنتم ، که دیدم پشنگ کامکاره
البته جای بدبویی بود
نمی دونم چرا من هیچ وقت پیش خانمای خوش بوی زیبا نیست جام:(

آقای گیسو پرشان بمی _ که البته زلفانشان را زدن اما همچنان پریشانن _ طبق معمول عکاسی می کردند،
دوربینو زده بود سر پایه ، مثل بوم صدا گرفته بود دستش و
هی می زدش توی سر برهنه ی بهروزی نیا

ماشینی که موقع برگشت سوارش شدم
یه نوار بامزه داشت ،
بودSatisfaction
بعد اون پشتا صدای شهرام ناظری میومد "آی ,عازیزِم"
مرده گفت پس مونده ی آهنگای نواریه که روش ضبط کردن،
چقدرشبیه بود به من ،
یه چیزای جدیدی روی من هم ضبط شده
اما هنوز صدای چیزی که در اصل بوده داره می اد
سعی می کنم صدا زیریه رو بشنوم
سخته
اما قشنگتره ،

مرد بیشعور بعد ازینکه گفتم که نوارش بامزست
تکنوی آشغالی گذاشت
مثلا کلی هم لطف کرد بهم
تازه:
_ خارجی گوش می کنید دیگه؟
_(احمق نمی بینی از کنسرت سنتی می آم) نه ، ایرانی رو ترجیح می دم
_ گوگوش می زارم پس
_نه، سنتی گوش مید م ، اون نوار اولیه که خوب بود
_افتخاری می خواین پس
_:((

ایول اقا این خیلی خوبه (فولک ایرانی)
_ این رادیو بود
بعد هم نوار مضخرفشو چپوند تو
منم آهنگای کنسرت یادم رفت
:((
حالا هی بگو با آدمای مختلف می شه ارتباط برقرار کرد

Saturday, August 14, 2004

،نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " فالاچی"
، بعد این همه سال
از سال های اول باسوادی که مامانه تعیین می کرد چی به دردم می خوره و چی نه ،
به ترجمه ی یغما گلرویی رضایت دادم ،
کم داشت ، نه؟
هنوز تیکه هایی که قایمکی از ترجمه ی قدیمیش خوندم یادمه ،
اون موقعی که فکر کردم اگه یه مرد و یه زن ،
همدیگه رو سفت فشار بدن توی بغل هم ،
بچه ساخته می شه،
ترسناک بود،
هنوزم می ترسم ،
می ترسم که باد ، شورت مرد همسایه رو ، تکون بده روی بند رخت،
و من بار بگیرم ازش
به خاطر همینه که هرماه دیدن اولین قطره برام شادی آوره ،
حتی اگه کلی وقت باشه که دستی رو هم لمس نکرده باشم ،
ترس این روزا،
که هی می نشونتم توی توالت که همه چیزو دفع کنم ،
همه چیزو ؟
شمردن قرصای هرشبی تا اولین خون،

هنوز ، بیشتر وقتا ، می خوام
Single mum
بشم ، ولی
الان نه البته ،
یه وقتی که یه اقا با کلی ژن مناسب پیدا کنم ،
و مقدار اندکی احساس ،
یه وقتی که دختره رو بندازم توی کوله ی دوربینمو و با هم
بریم سراغ کار،
یه وقتی که اینجا نباشم ...
این یه احتماله ،
شایدم ،
لباس خواب صورتی پوشیدم ،
صبحونه ی بچه ِ رو دادم،
با موهای بلند و شکم قلنبه از یه نینی دیگه ،
با یه نور مایل که نصف صورتمو پوشونده ،
لبخند زدم به اقای پدر که منتظره بچمونو ببره مهد،
توی یه خونه ی پرنور ، با پنجره های بزرگ ، خیلی بزرگ
آقای پدر باید یه شغل معقول داشته باشه،
آرتیست نه،
مامانه هم خانوم شده باشه تا اون وقت،
بعد ،
یه بچه ی معقول و تمیز و مودب
تحویل جامعه بدن و صبر کنن ببینن،
بچه ِ ترجیح می ده بره
یا بمونه و توی کارخونه ی تولید خانواده های معقول
سهام داشته باشه ،

شایدم
...

Thursday, August 12, 2004

I know I Can do what I wanna do
، بالاخره اینجا رو درست کردم
این مدت حالمان گرفته شده بود ، بسی
تعداد خواننده های اینجا بین صفر و یکه ،
یعنی هیچی
اما من به نوشتن توش واقعا عادت کردم / احتیاج دارم
مرسی یرما
دوستت دارم زیاد
:*

Monday, August 02, 2004

چرا من هیچی نمیتونم بفرستم جدید؟
،خیلی بده که
دردناکه ،حقیقتا
____________
.این هفته های نزدیک را سخت درگیر نقش شیرین بودم
،می خواستمش
،فرهاد بود، گیرم که صدای ضربه هایش روی کوه
. CD موسیقی الکترونیک ضبط شده ای بود روی یک
، خسرو را نداشتیم ، نقش محبوب من ، مرد من
، که می دیدمش با نمایی از پایین از مردی قوی ، رییس یک بانک شاید
،نمایی از پایین از مرد بزرگی با برج عظیمی در پشت سر
،" لحظه های اوج افتخار" ارسن ولز" در " همشهری کین
....دستهای بزرگ ،گرم ، کارکشته
... خواسته بودم که از یاد ببرم حرمسرایش را
...چند بار مصرف شدگی تنش را ، لبهایش را
از میان خاطره ها پسرکی آمد
، که تنش بوی مردهای مصرف شده را میداد
...مردهای مصرف کرده را
،و او خسرو شد
.کارکشتگی شرط اول بود
بازی تمام شده ، من نقشم را داشته ام ، گیرم که در میانه ، بازی یادم رفت و غرق شدم در بی زمانی خود م
،حالا
،نقش دیگری می خواهم
،لحظه های دویدن دخترک گیسوطلایی به سمت فرانچسکو
،سخت وسوسه ام می کند
فرانچسکو؟؟