Monday, December 27, 2004

شال گردنه فرو می برتم توی خودش
چشمهام می مونه فقط
که زلف های پریشون ..
خوبیه زمستون اینه که می شه بین این همه لباس گم شد
و سرخی چشمها همه از سرماست

دیدید توی فیلم ها
تا مردم غصه دار می شن
یه نما داریم ازشون وسط شلوغی انقلاب؟
حالا گناه من چیه که روزی دوبار حداقل ..

بارون می اومد
تاریک و خلوت
دانشگاه مراسم بود
اومدم بیرون و پیاده
اون هم ..
چند قدم فاصله ی عرضی
و هی همقدمی
و هی صبر برای ان یکی که جا می ماند گاهی
بی هیچ حرفی
و حتی نگاهی
فقط صدای پاها و تصویرمحوشان
و بعد که گم شد توی کوچه
لذت بخش ترین همقدمی که به یاد می اورم
و هی سر آن کوچه
شب های تار و خلوت
منتظرم که در بیاید
بعد دوسال
من فیلم می بینم پس هستم
کلاسامو دودر می کنم ، فیلم می بینم
آدما رو دور می کنم ، فیلم می بینم
شبا توی خواب فیلم می بینم
صبحا توی دستشویی ..

توی سینما می خوابم
توی سینما عاشق مرد جلویی می شم ، چراغا که روشن می شه یه غول بی شاخ و دم ..

آدمای توی فیلم می سکسن
من تحریک می شم ؛
بعد وسط مغازله ِ واقعی
هی به نور و زاویه فکر میکنم
یادم می ره زندگی یه تِیکه
چی می گن _ دکمه ی بازگشت نداره _؟

نامزد دختره توی لست تانگو
چقدر نفرت انگیز

Sunday, December 26, 2004

مامانه گفت می خواد وقت از روانپزشک بگیره برام
گفت این عکسا چیه
_مونیکا بلوچی نیمه عریان _
گفت مریضی تو

دختره داشت غر می زد
که این پسره ی اوا وسط آلبوم مردای کرد چرا ساز زده
_ مجید اخشابی خواننده _
من ندیده بودم تا پیش از این عکسشو

داشتم آدرس می دادم ، بدون نگاه کردن به صورتش
روی کاغذ دستش وسط اون همه چیز نامرتب
یه چیزی خورد بهم
_رفتارهای زنانه دارد _
پشتشو که کرد بره
آقای فروشنده بلند گفت این زن بود یا مرد
نگاش کردم
ترسیدم
یا بهت
یا ناراحتی
من که این همه عکس دیده بودم
و همه کامل
حالا چرا این همه شوک زده شدم
حالم بد شد خیلی

دیگه دوتا گوشواره میندازم


Saturday, December 25, 2004

لعنت ومدح بسیار پیشکسوتان عکاسی طبیعت را
که بااسباب ابتدایی و غول آسا
رنج قلل سر به فلک کشیده هموار می کردند به خود،
و ما اسوده خواهان با دوربین پروزن خود پیرمان در میاید
تا تپه ای کوچک را فتح کنیم از برای ثبت صنع خدای ..

چقدر برف بود
و چقدر خوب
کاش بی بهانه بود
کاش با آدمای همراهتری ..
گرچه تنهاییم انقدر بزرگه _و حتی خوب _
که جای زیادی باقی نمی مونه برای دیگران

این ترم جالبه
گرچه پدر خودم و دوربینه در اومده کاملا
اما کلی جای خوب می بینم هی
و حس می کنم ..
بزرگی طبیعت گمم می کنه توی خودش
من رها میشم از خودم
برمی گردم به خودم

Wednesday, December 22, 2004

حرف هام آزارش می داد ، ساکت می خواست مرا
خوشترین لحظه برای من وقتی بود که حرف هامان گره می خورد در هم و می جنگید
و برای او گره خوردگی دست هامان و نگاهمان..
و من ، که دخترکی بودم ، آن چیز پنهان در پس چشمهاش را می خواستم
و او، که پسر کوچکی بود آن چیز پنهان در پس لباسهام کنجکاوش می کرد

من هنوز زبان تنم را نمی دانم
و هنوز عشقبازی مغزهایمان را دوست تر می دارم
کار تن منحصر نیست به من
_ شاید اگر می شناختمش هر تجربه یکه بود و خاص _
اما مغز من در انحصار من است
اتفاقی خاص من
که تجربه اش نمی توانی بکنی با دیگری

حالا تو را می بینم ، نه پرهیبی ، نه چیزی ساخته ی تخیل من
خودت را می شناسم و دوست دارمت
هماغوشی فکرهایمان را ..
اسباب ِ بازی هم نبودن ، همبازی بودن ..
بازی های پس ذهنت مال من
تنت مال دیگران
دوستت دارم

Tuesday, December 21, 2004

جوجه های رنگی
جوجه های مریض مردنی
جوجه ندارم من
جوجه های مردم را می بینم گاهی ، از دور
و دلم کلاغ می خواهد
تا جوجه ها را بخورد
و به آخر پاییز نرسند که همه بشمرند جوجه هایشان را
و من هی انگشت هایم را..
کثافت ؛
دلم عقاب می خواهد
تا بلندشان کند و ببردشان بالا ، بالا
جوجه را که رها کنی به پایین
پرواز یاد می گیرد؟
" تا الان که اوضاع روبه راهه ، تا الان که همه چی خوبه ، اوضاع رو به راهه... "

من عادت کرده ام
حالا فردا که بشود
گیج راه نمی روم که این منم زنی تنها..
حالا فردا که روز اول دی ماه است ،
من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را ..
سرما را به یاد می آوری که
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
ناتوانی این دست های سیمانی ؟؟؟؟
دست هام را کاشتم در باغچه
چیزی جز کبودی مچ ها حاصلم نشد
باد می آید مگر که دست هام ویران می شوند هی
مثل قصرهای ماسه ای
و من هی می کارمشان
و هی کبودی ، کبودی
کود پیدا نمی شود در بساطت؟
کود بدهیم پاشان بلکه بوی گه مجبورشان کند بروند بالا ، بالا
" من از تصور بیهودگی این همه دست..."

چشمهام نشوند لانه ی خالی سیمرغان باز؟
چشمهام قرار بود پروانه ها را منعکس کند یا بادبادک های رنگ رنگ را
" قرقره نام من است ، بادبادک رفت بالا ، قرقره از غصه لاغر شد ،
به زمین می آیی بادبادک جان؟ "

" هیچ چیز یک روزه یا یک شبه اتفاق نمی افته
نه عشق
نه نفرت
هرچیزی قبلش مهمه
و قبل ترش
و خیلی قبل ترش ..
زخم های آدم سرمایه است
سرمایه تو با این و اون قسمت نکن ... داد نکش .. هوار نکش ..
صبور ، آرام و بی سروصدا همه چیزو تحمل کن ."
هی ، همه ی حامدهای روی زمین ، من پریا نیستم که هروقت وادادند و وادادید
آرامش صدای من را بخواهید
زخمهای شما از آن خودتان
زخم های من هم مال من ..
شب یلدا هم مال من .. تا صبح .. تنها

من زیر چرخ های زمان له نشده ام
شیارهای یکساله ..
چقدر بزرگ شدم ، یا کوچک ؟
خطوط فرورفته اند یا برآمده؟

مهم سقوط نیست ، مهم فرود اومدنه "

Monday, December 20, 2004

این صد و بیست و خرده ای پسر را دوست می دارم
چندتاییشان که احمق به نظر می رسند را کمتر
و آن سه تا دیوانه را ، دیوانه وار
حتی اگر روی هوا باشند نیمی از اوقات و جواب سلامت را ندهند
و عجیب باشند و گنگ
و دوست دخترشان خیلی کج باشد ؛
دست هاشان را دوست دارم
کشیدگی انگشتانشان را روی ساز
و شب هایی که می سازند برایمان

Friday, December 17, 2004

L.A .Confidential
کرتیس هانسون
مردایی که اول همو سر یه مساله ی ناموسی لت و پار می کنن
بعد خیلی جدی شروع می کنن به صحبت کاری ..
زنایی که با یه چمدون میرن ال ای برای بازیگر شدن
و با یه عمل جراحی فاحشه می شن ..
فاحشه هایی که شبیه سوپر استاران
سوپر استارای فاحشه ..
آدم خوبایی که بد در می آن
آدم بدایی که قهرمان می شن

چقدر ترجیح می دادم به جای این همه خشونت و تکنیک یه فیلم ساکت خاکستری روسی ببینم
اما آدم هایی هستند که با حرفهایشان یادت می دهند در چنین فیلمی هم می شود دقیق شد
و نکته های جالبی رو دید

______


Chocolat
(Lasse Hallstrom)
جولیت بینوش نازنین کفش های قرمزش را عوض نمی کند که شبیه زن هایی خوب شود
اما رنگ هاش را با دیگران تقسیم می کند
و لبخندش
و آزادیش
و شکلات های هوس انگیزش را

______

Salvatore Giuliano
فرانچسکو رزی
نصفه دیدم

______

هیچ اسمی یادم نمی مونه ، برای یادآوریش مجبورم یه جایی ثبتشون کنم

انقدر تصویر توی مغزم قاطی شده این روزها که کوین اسپیسی و راسل کرو
رو یکی گرفته بودم توی فیلم
نماد سکس ،
مرلین مونروی امروزی _ اینجایی شده
می داند چطور بنشیند .. سرش در چه زاویه ای .. نور روی صورتش را می شناسد
کنترل روی صدا .. نگاه .. لب ها .. تن .. دودی که بیرون می دهد و دست ها و سیگار
موضوعات مورد بحث در کافه ها و مجامع فرهنگی _ هنری را می شناسد
و اگر نداند .. گرم بحث که باشند ، درگیر منطق و ارجاع ..
چیزی می گوید _ بی ربط _ اما نظرها را می گرداند به خود

امروز دیدمش .. سی سال بعدترش را
همان نگاه ماورایی و احساسات رقیق و عشق به هنر و بازیگری و همان حرف های بی ربط ..
حرف هاش به سن جمع قد نمی داد
و لبخندهای استهزا را نمی دید
می گفت گزیده کار است _ لحظات کوتاهی ثبت شده بود روی سلولوئید _
و با همه ی بزرگان سینما چایی نباتی خورده بود

دختر را دوست دارم ، توانایی هایش را می ستایم
در بازیگری و حتی در سکس
گاهی حسودی کرده ام به او و گاهی نگرانش شده ام
به نگاهی دل می بازد و به ثانیه ای فراموش و باز از نو..
و خوشبخت است
و راضی است
و می گوید / و می گوییم که بازیگرمشهوری خواهد شد
_ هم روابطش را دارد و هم قدرتش را _
معادل حقیقی / زنده ی " عزیز دل " چخوف
اما سی سال بعدش ( اگر تجسم امروز این زن باشد ) می ترساندم
همان طور که سی سال بعدتر خودم که نمی شناسم / ندیدمش ، به وحشتم می اندازد

Wednesday, December 15, 2004

Coffee & Cigarettes
جیم جارموش
چهارخانه ها
سیاهی ها _ سفیدی ها
واژه ها _ سکوت ها
آدم ها
آدم ها
آ _ د _ م _ ه _ا

Monday, December 13, 2004

دوسال پیش
همین موقع ها

من که دوست نداشت عکاسی بخواند
مجذوب این رشته شد ،
هفته ی پژوهش بود و سخنران کاوه ی گلستان
و شیفتگی رخ داد ، به او و عکاسی
و راهی که رفته بود و جایی که ایستاده بود _ ایستاده بود؟ _
و راهی که می رفت ...
وبرقرار بود تا آن سیزده نحس بهار..
و بعد هی حسرت

امروز
فرنود و عکسهاش
_ که جادوت نمی کرد جز چندتایی ، اما به فکرت می برد _
و حرفهاش و سختیهایی که دیده بود
و شک _ که آیا می توانم من _
و باز ، خواست عمیقی از درون
...
____

Suddenly, Last summer
عجب چیزی بود
الیزابت تیلور _ با آن چهره ی بی نقص و کمر باریک و برجستگی ها.. _
کاترین هپبورن
بازی ها همه خوب..
و تنسی ویلیامز و غریبگی هاش و روانپریشی آدم هاش
...

Saturday, December 11, 2004

من حیوانات را دوست ندارم
اما انسان های حیوان دوست را دوست می گیرم
دیروز
شکاربینی و شکارشناسی و سرگینولوژی و سنگ ها..
بودن با پیر و مریدان لذت بخش و آموزنده است
گرچه مقادیری عوضی هم اضافه می شوند به جمع جاهلان ، گاهی
اما مراتب طریقت را طی نخواهند کرد
و بازمی مانند ،
پیرنا اهل را از نا اهل تمیز می دهند
همچنان که کل را از قوچ ، از صد فرسخی

امروز
تلاش های بیهوده برای چاپ عکس
و بعد کنسرت دونوازی پیانو و ویولنسل
دست های رهای پیانیست
و چلیست نقره فام
و بتهوون و شومان و اشتراوس
و
..

Friday, December 10, 2004

ماهی های قرمز
ماهی های امریکایی
ظاهرشان می فریبدت
اما لمسشان که کنی..

رویای امریکایی
از دور زیباست
اما وقتی بیایند ،
لباس آباء اجدادیت را می پوشی
و پشت می کنی به آنها
و راه می افتی _ خلاف جهتشان _

"لاک پشت ها هم پرواز می کنند"
بار اول نبود، اما.. گیج می کند هی .. از یاد نمی رود
همه چیز انقدر خوب است که واژه کم می آید
مجموعه ای از نماهای وحشتناک خوب که هرکدام در مقام تک عکس هم تحسین برانگیزند
بازی های فوق العاده _ قدرت عجیب قبادی دربازی گرفتن از نابازیگران و انتخاب هاش.. _
ریتم و موسیقی و شناخت بهمن قبادی از زادبومش _ بزرگترین امتیاز او _
این مرد را ستایش می کنم

Thursday, December 09, 2004

برف نو ، برف نو ، سلام سلام !
بنشین ، خوش نشسته ای بر بام .

(بشین دیگه لامصب)

باید تو راه جنگل می بودم
اما اینجام
چه تنبیه خوبی
گرچه یه مقدار نگران عکس و نمره هستم

پاکی آوردی _ ای امید سپید! _
همه آلودگی است این ایام

چقدر آدم
تو جاده ، خیابون ، مغازه ها..
چقدر رستوران

شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار،
نقش همرنگ می زند رسام

باید اقلیم عوض کنم؟
دوستامو
جاهایی که می رم رو...
همیشه یه سری آدم ..
توی جشنواره ها و گالری ها و تئاتر و سینما وکنسرت و کافه

کجا برم؟
___

همیشه هستن
کرج که بودم می دیدمشون ، اینجا هم.. همیشه هم توی کافی شاپ..
دوتایی
و یه سری پسر _ که هیچ وقت ثابت نیستن _
جواب سلامتو نمی دن
مگه اینکه با پسری باشی
نقاشی می خونن..
توی دستشویی ،
یکیشون گفت دارم می رم هتل لاله
قرار بعدی رو بذار هتل البرز
که راحت برسم
چقدر گرسنه ان
که هی مجبورن ازین هتل به اون رستوران..

____

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب میکند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام








Monday, December 06, 2004

این جزیره را دوست دارم
بی خبری محضی که با ورود ، دچارش می شوی
بی زمانی
بی مکانی
بدون حرفی برای گفتن
_ ردّ ِ سه اصل جلالی بزرگ برای یک عکس خوب _
خون هم که جاری بشود توی جوی خیابان ولیعصر
از در که بروی تو ، زمان می ایستد
بزرگ نیست اما خبرهای توش هم مجال انتشار ندارند
البته گاهی .. مثل صدای تالاپ ِ فرود یکی از پادشاهان هخامنشی از کتیبه اش
که جماعت اناث را و بعد _ از حسادت _ ذکور را متوجه خود کرد..

تمام امروز بارها را حمل کردم
و اتفاق دو چهار راه آن طرف تر در جریان بود
و من در بی زمانیم غرق
و بعد خانه
و تازه اخبار
وچقدر هم شلوغ

اسمم رفت توی لیست بدها
احتمالا کیفیت بصری دانشگاه پایین میاید با حضور من..
احترام ویژه روز دانشجویشان ستایش برانگیز بود

Sunday, December 05, 2004

هی آقا
هیچ لزومی نداره که سعی کنی مثل پدرخونده های مهربون
با این بچه ی ناخلف زنت رفتار کنی
نه دلیلی می بینم برای هم صحبتی با تو
نه تورو رقیب خودم می بینم
دختره رو بردار و بزن به چاک
هی هم جلوی چشم من نباش
حالم ازین بی اف / جی اف بازیای دبیرستانی به هم می خوره
حالا بذار به حساب حسودی
اما جون مادرت
جلوی چشم من نباش
جلوی
چشم
من
ن
ب
ا
ش

Friday, December 03, 2004

دو هزار و سیصد و چهل و دو روز بد" ،
محمد حاتمی با بازی و صدای وحشتناکش ،
هنوز از یادآوریش تنم به خارش می افته و مغزم به گزگز..
_ من این مرد رو همیشه ستایش می کنم ، حتی اگه توی یه سریال سطح پایین... _
یه متن خوب که اشک آدم بزرگای کناری رو دراورد
استفاده ی به جا از بک پروجکشن
و عمو غریب پور نازنین....
و بهمن قبادی _ از عشق های بزرگم _ بین تماشاگران

و پشت بندش فیلم " حلقه " از سینما چهار
یه فیلم ژاپنی ژانر وحشت
که اگه تو محفل گرم خانواده و همراه با خنده و خوراکی دیده نمی شد ،
خیلی خیلی بد بود

حالا من حق ندارم که با چشم های باز خیره بشم به مونیتور
و نتونم به عکاسی گفتمان محور و شاخص های کوفتی ِ پست مدرنیسم فکر کنم؟

Thursday, December 02, 2004

روزهای حیاط سرد و گشتن به دنبال تکه ای آفتاب و چسبیدن به شوفاژ
و شلوغی کافی شاپ و کتابخانه
نه که برای کتاب ها فقط
بهانه هستند آنها
کتاب هاو نوارها و سی دی ها رها می شوند روی میز
و " من چه خوبم "
از ذهن می گذرد
و انتظار برای غریبه هایی که از راه می رسند و اجازه خواهند خواست برای نشستن
و جادوی سواد انها را خواهد کشاند..

تنها که باشی و "من چه خوبمت" شده باشد " من خوبم؟ "
خیره به مجله ی قدیمیت می مانی و صحبت دیگران نمی گذارتت که پیش بروی
و بوی کتابی که به خودشان زده اند ، عصبانیت می کند
و حرف هایی که به آرزوهای بزرگ شبیه تر است
یا فیلم های تخیلی..

تمام توجه ات را می بری به سمت لیوان توی دستت و مایع گرم توش تا
حرفهای پسر را که پر از " شاهکارم من " است نشنوی

استادی که بزرگ است و چیزی یادت نمی دهد
و دیگری که قبولش نداری و تحقیرت می کند

حیاط سرد است ، کافه شلوغ
کلاس ها بوی مرد می دهند
برق همیشه سر کلاس نورپردازی می رود
و من از هی گذراندن واحد حیاط خسته شده ام ،
رهایم می کنید؟





Saturday, November 27, 2004

چسبیده ام به مرد ، بی توجه به حمام ندیدگی و زن ندیدگی اش..
شوالیه ی زندگیم محسوب می شود

باید نشانم می داد .. خودم خواسته بودم .. چقدر سخت بود اما ،
هولناک ترین اتفاق زندگیم

تا بی نهایت شبیه به هم .. من راه نمی دانم .. می روم _ به هر سمت _ و راه نمی بینم
جای پاها را دنبال می کنم .. انسان و بعد شتر و بعد تر هیچ
منم که بکارت تمام رمل ها را بر می دارم
انقدر دور می شوم که رملی هم نباشد ، برمی گردم به سمتشان
راهم نمای به خود ... می خوانمش .. او را و روح تمام بیابان گردان را

صدای آب از توی کیف ، امید می دهد و می گیرد
می دانم که هست و چقدر هم کم ..
چند ساعت می کشاندم؟

کاش ضبطم بود.. جریان سیال ذهن را باید ثبت کرد
خوشحالم به خاطر عکس های دیشب .. آخرین عکس های یک مرده
_ مرگ قشنگی نیست اصلا ، از تشنگی یا سرما _
ذهنم از روی چیزهای بی ربط می پرد .. خاطرات .. دوستان
یادآوری سرمای شب .. نگرانی استاد و بچه ها..
حسرت بابا که جی پی اس نخرید..
کی پیدام میکنه ؟ کِی؟
پیدا هم که بشوم فاتحه ی این ترم خواندست ، مرخصی ؟ تغییر رشته؟
انصراف می دهم اصلا .

فقط منم و تو.. راهم نمای ..
گاهی صدای ماشین یا موتوری از خیلی دور .. فریاد می زنم

خانه ای در خیلی دور ، دیار البشری توش بهم می رسه؟
اگر بود و ..
یک ماشین _ قرمز _ دور ِ دور .. می دوم .. نعره می زنم
به دشت که می رسم دیگر نیست ، از این رنگ شانس نمیارم
و بعد موتور...........................

چقدر دور شدم؟ یک اشتباه به کجا کشاندم..

_ کجاست اینجا؟
_ داشتی می رفتی تو ریگ..
اگه رفته بودم مگه پیر مالک ریگ جن اسکلتم رو در سفر بعدیش پیدا می کرد

نشانم دادی
بزرگیت می ترساندم
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم






Monday, November 22, 2004

فیلم دیدن تا حد تهوع..
فیلم های مثلا کوتاه ِ مزخرف
و پیشنهادهای مزخرفتر..
مثل همیشه ،
نیستن کسانی که بودشان را می خواستی
و انتظار دیدنشان را...
یعنی انقدر بدبخت شدم که با یه دیو..؟
اشنای سالهای دور ِ آرزوهای بزرگ...

چرا ما کاری نمی کنیم پس؟ قرقره پیچیدن نیست منظورم .. فیلم ساختن .
کار سختی نیست گویا
لابد تعریف ما اشتباه است از سینما و داستان و مستند..

از فیلم های پارسال می تونم به نیکی یاد کنم
اما از امسال جز اروتیکاهای کثافت چیزی در یادم نمی مونه

حالا هی که تنهایی گزکنم خیابان ها را
و نگاه کنم به مردم
و اگر " نارنجی " تنم باشد
یاد نفس نفس های آن مرد می افتم و چشمهاش و
عکس های روی دیوار




Wednesday, November 17, 2004

انگار که کاسه ی سرم پر از آهن باشه و زمین همه آهن ربا
جاذبه ای وحشتناک محتویات سرم رو به سمت پایین می کشه
فرو می رم توی خودم.. له می شم

تصویر سری باز شده .. از بالا.. با اغراق
وسوسه ی همیشگی روزهای درد.. شکافتن کره و دیدن توش... بوی گه می زنه بالا حتما

کثافت و درد و تهوع
و احساس مورد ظلم واقع شدن
تحمل دردی که نمی دانی چرا و خو نمی کنی با آن پس از اینهمه وقت ِ از ابتدا

زن زاده شدن تجسد درد بود

Monday, November 15, 2004

اشکال از این کفش هاست گمانم و بندهایی که سفت می بندیم دور مچ
و
فراموش کردن اهمیت نگاه آخر و حسرت موجاموجش
...
حالا هی غصه که شازده از کجا پیدا کندم فایده ای ندارد
نگاه پیشکش ، به یارو خداحافظ هم نگفته ای

Sunday, November 14, 2004

کسی که آواز بخواند هنوز زنده است و
کسی که گرسنه شود و از خوردن غدا لذت ببرد ، هنوز از دست نرفته است

عقاید یک دلقک _ هاینریش بل

Saturday, November 13, 2004

آن همه راه ِ تا بی نهایت
روشنی های آسمان وزمین
ستاره ها که فرو میرفت توی تن

شب _ سکوت _ کویر

خور آوا _ آوای رفتن خورشید _که خورشید را و آبی را آورد

مخلوط رنگ ها که می ریخت از لای انگشتان ،
فرو که می رفتی
نرمی بیش از حد
و وسوسه ی عریانی _عاشقانه درآمیختن با خاک _

سپیدی های بلورین
شیارها
شورین

جزیره ی قرار
که لمس سنگ هاش سرگردان می کردت

راه ،
تاریکی
سردی
بوی الکل و سیگار
نیاز گرمای دیگری

به رویا شبیه تر بود
خواب نبوده ام ،
اما خواب دیده ام ، شاید

Tuesday, November 09, 2004

هیچ کس قدرت را به قصد واگذاری آن به دست نمی گیرد.
قدرت وسیله نیست ، هدف است.
آدمی دیکتاتوری را به منظور حراست از انقلاب برپا نمی کند ،
انقلاب می کند تا دیکتاتوری را برپا کند.
هدف اعدام ، اعدام است .
هدف شکنجه ، شکنجه است .
هدف قدرت ، قدرت است .

1984_ ارول
ارول هم ایمانش رو به انسان از دست داد؟

کمونیسم به واقع امپراتوری آزادی بود . اما اکنون سقوط کرده. چرا؟
زیرا آن آزادی امکان ابراز وجود نداشت . کمونیسم از حیث اقتصادی به ناکارآمدی دچار آمد .
مردم محدودیت های اقتصادی را بر آزادی های سیاسی مرجح دانستند .
مردم با طیب خاطر به ان محدودیت ها تن سپردند .
آن ها عاشق و سرسپرده ی آن محدودیت ها شدند _ و این مولفه ی شهوانی کمونیسم است _
این فقط تن سپاری محض به محدودیت خارجی نیست ، عاشق شدن است ، ترکیبی است از محدودیت و عشق ،
که از ویژگی های کارکردی ناخودآگاه است
و این به معنای سقوط دولت ، سقوط سیاست ، سقوط سوژه ی سیاسی ،
و در یک کلام سقوط فرهنگ در کلیه ی تجلیاتی است که می شناسیم

Boris Groys
فیلسوف ونظریه پرداز آلمانی


دیروز سالگرد انقلاب اکتبر 1917 بود