Wednesday, March 01, 2006

آخ که چقدر حرصم گرفت وقتی درآمدم به تک تک اين دوستان فرهيخته
که چرا نگفته بوديد سعدی توی يک بوس کوچولو انقدر ابراهيم گلستانه ؟
برگشتند که ا! نه بابا!
کم کم داشتم فکر می کردم توهمات من و خانواده ی محترمه بوده
که بعد از فيلم جيغ هممان درآمده بود
حالا خوب شد امروز بالاخره رسيدم به این
و یادم آمد غرهام را نزده ام

من آيدين آغداشلو رو که توی سرد سبز ناصرصفاريان می گه
ابراهيم گلستان زنده است و بهتر است حرفی زده نشود درباره ی رابطش با فروغ
(يه چيزی تو اين حدود ، فيلمه رو چهار/پنج سال پيش ديدم آخه )
دوست دارم،
ـ پشت سر مرده هم که نباید حرف زد ـ
نه که موضوعات اینسایدری جالب نباشند برایم ها
اما به نظرم دورترین ربط را دارند با ژست روشنفکری
در ضمن اینکه ابراهیم گلستان هرچقدر هم که مزخرف باشد شخصیتش
آرتیست گنده تری است از بهمن فرمان آرا
تعجبم هم از لی لی گلستان است که با آن خلق خوش مشهورش
هیچ اعتراضی نکرده
یا هیچ کس دیگر هم
هرچقدر هم که ابراهیم گلستان شخصیت منفور و نامحبوب
اما این طور به هجو کشیدنش هم کار هنرمندانه ای نیست

مسخره ترین جای فیلم هم آن جاست که سعدی ای که هیچ مانیای شدید دیگری
نشان نداده از خودش بی مناسبت شروع می کند شب مرگ فروغ را گفتن
انگار بزرگترین زور کارگردان ، هی بفهمید دیگه ، این آدم همون آدمه

قطعا که باید این فیلم را می دیدم
به خاطر کیانیان نازنین هم که شده
یا مشایخی که داشت یادم می رفت بازیگر خوبی هم می تواند باشد
یا بازکشف اینکه این خانوم هدیه ی تهرانی چقدر خوش استایله
یا تصویرهای کلاری
و اینکه مگر چندتا فیلم ایرانی است که در سال همه ی دور وبری ها می بینند
که با هم غر بزنیم حداقل

دارم به درستی حرف یکی از دوستان که آن وقت های دور هی با هم دعوا می کردیم سرش
اعتقاد پیدا می کنم :
یه فیلم بد باادعای روشنفکری بدتره از یه فیلم متوسطی که
هیچ ادعایی جز جلب اکثریت تماشاگرها نداره ،
گرچه هنوز هم تماشای یک فیلم گیشه ای ایرانی را نیستم
اما این فیلم های هالیوودی بی ادعا دیده اید چقدر خوش خوراکند؟

پس نوشت :دیروقت بعد از تماشای فیلم دیدم که بیست و چهار بهمن بوده ،
روز درستی را انتخاب کرده بودیم
ظهیرالدوله را که سالهاست دراین روز فراموش می کنم

Sunday, February 26, 2006

نشد که يادشان برود جزيره ی ما دورافتاده تر از ان است که قوانين ديگران شاملش بشود
نگذاشتند برويم سرکلاس
گفتند برويد توی حياطی جايی در اعتراض به اقدامات کفار امت مسلمان را زياد کنيد
سه ساعت هم وقت دادند ، دقيق
سرصبح هم نه که فرو بروی توی رختخواب که بی خيال
ده صبح به بعد که حسابی هوای بهاری بزند توی سرت و نيومسلمين خوب چيزهايی از آب در بيايند
من هم که هاله ی هورمونهای معلق در فضا دورم را نگرفته که برادران مسلمان را متوجه کند
ازین تخمک هم می شود توله ای تقدیم اجتماع کرد
بغ بغو هم که نمی توانم بکنم

کار غيراسلامی هم نشد که بکنيم در اعتراض به اعتراض کنندگان مسلمان
رفتيم ماه مهر کارهای آرتيست های بی دين را ديديم
عصر دکتر يگانه گفت دين افيون توده ها نيست

Saturday, February 25, 2006



جنبه های خوب قضيه را هم خواهم ديد
اما باور کنيد خيلی مسخره و دردناکه که هنوز کلاس های ما تشکيل نمی شن
من هم که به قول استادم ساده ( نفهم ) ، از اول ترم هی می روم و دست از پا درازتر..
دردناکی وقتی به زجرآوری تبديل می شه که رنج راه کرج را هم به خود هموار کرده باشی
از برای گذران دو واحد تربيت بدنی ناقابل که ـ در نهايت ممکن است موجب دوری دائميت
از مدرک نازنين و بی حاصل ليسانس گردد ـ و بعد از رد شدن از هفت کوه و هفت بيابان
و پاره کردن هفت کفش آهنی ببينی ساختمان تربيت بدنی پر از برادران نيمه برهنه کشتي گير
است ـ البته بوشان از بيابان آخر هم به مشام می رسيد ـ بعد با تلاش بسیار برای کر نمودن در برابر صحبت های دلچسب ايشان تمام راه را برگردی و ببينی تا دوساعت بعد محکومی به ماندن در جزيره ، خبری هم از آشناهات نیست و هيچ موجود قابل توجهی هم در جزيره ی نيمه مسکون رویت نمی شود ..

اما اين دوساعت را يله دادم در آفتاب و گوش سپردم به نوای فرح بخش توليد شده
توسط دوستان دانشکده ی موسيقی و جامعه شناسی گيدنزم را خواندم
آسمان هم به غایت آبی بود و پر از پنبه های ولوی سفید و آفتاب پر از حس های نشاط آور
اما به دلیل نبودن همنشینی ضمن لذت بردن از تمام این مواهب نمی شد وظیفه ی صادر فرمودن غرهای مبسوط اندر حرام شدن وقت را از یاد برد ، چون شنونده ای نبود غرها را ذخیره فرمودیم در وجود مبارک تا برسیم به گاربیج مقدسمان
انقدر هم که خوابیده ام که امروز ( تمام راه رفت و برگشت کرج و بعد برای اعتراض به این
وضعیت در خانه هم ،ساعت ها ) که منگم هنوز


Tuesday, February 21, 2006

رسما روزمره نويسی با ادب و افتخار

شنبه
صبح های شنبه با بيگانه پنداری شديد شروع می شود ،
مردم همه غريبه اند ، غريبه ها بو می دهند ، خطرناکند و دشمن محسوب می شوند ؛
بعد می رسد به استفراغ های صبحگاهی در توالت دانشگاه
نيمی از غريبه ها که بدين وسيله دفع شدند خلقمان خوش می شود ،
این هفته هم گویا خبری از اساتید گرامی نیست
حبس می کنم خودم را در بخش نشریات کتابخانه و هی " تماشا " می خوانم
کتاب اول ـ سال پنجاه
هدف آبرومند این کار بررسی اتفاقات هنری آن سالهاست و از آن هم آبرومندتر
بررسی نقش زنان در تبلیغات مجله ها
باور نکن ولی ، مهم لذتی است که خواندن قدیم ایجاد می کند

چه بهانه ای بهتر از جلسه ی عکاسی خبری در دانشکده
برای از زیر تربیت بدنی و کرج در رفتن؟
جماعت عکاسان خبری به یمن حضور آلفرد یعقوب زاده ریخته بودند توی دانشگاه،
کلی عکس دیدیم و کلی حس کارمفید کردن برمان داشت
بعد هم که آن جمله ی فرحبخش جناب فرنود که تا ساعت ها موجبات انبساط خاطر
را فراهم آورد ،
برگشت به من که " شما دیگه چرا اومدین ؟
ما که حرفی واسه ی شما نداریم ، خسته می شید"!
بعد قیافه ی تعجب زده ی من بود و لبخند ملیحی که زدم که اختیار دارین..
برداشت اول ( واقعا لحنش انقدر طفلکی بود که گمونم همین منظورش بوده باشه ):
انقدر منو اینور اونور دیده که فکر می کنه من عکاس خبری پرکاریم ،
لابد خیلی هم شرمندست که نمی دونه اسمم چیه؛
برداشت های بعدی البته انقدرها هم خوشبینانه نبود
فکر کردم شاید منظورش به شلوغ بازیهایمان موقع حرف زدنش بوده
و البته همش را هم انداختم گردن پسرک سال بالایی که نشسته بود کنارم
و وندالانه ! به روکش صندلی ها ور می رفت و با آدامسش مجسمه می ساخت
در نهایت کلی جالب بود ، گمونم بتونم به راحتی به مقام نوچگی حضرت فرنود نایل بیام
از الان هم اعلام کردم همه جا که بعدا یه سری آدم بیکاره شبیه خودمون برام حرف درنیارن.

ــــــ

یکشنبه
یک ربع می رم سر کلاس صبح ، درواقع کلاس هشت ( با ارفاق هشت و نیم )
رو از نه و نیم با حضورم منور می کنم
آقای استاد محبوب هم نمی آیند و این یعنی بیکاری تا کلاس ۴!
می رم سرکلاس نقد آذرنگ ( این آقا که کم هم مهم نیستند مخلوط آذرخش و سارنگ نیستند،
برای خودشان هویت مستقل دارند ، قابل توجه خواهر گرامی )
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چندباری با تپش قلب بسیار
دانشجویان بسیار سال پایینیمان را مورد نصیحت قرار بدهم و بعد استاد را به
خدا بسپارم و در حین آرزوی صبر و آرامش از کلاس بزنم به چاک،
بس که خواهران گرامی این کلاس فاحشه تشریف داشتند ( منظورم از نظر
تیپ شناسیست ، وگرنه من برای سکس ورکرهای عزیز خیلی هم احترام قائلم )
دریده و گستاخ و هارش و حمله گر ! پسرهاشان هم که مصداق تعطیلات دائمی ..

ساعت تعطیلی ظهر کتابخانه هم برایم عذاب واقعی بود
بس که دانشگاه شلوغ و همه هم غریبه و یکجور دوست نداشتنی ( برای من قطعا )
فکر کردم توی این سه سال هیچ چیز عوض نشده
باز من می گردم دنبال یک کلاس خالی ، خیره می شوم به دانشگاه زشت روبرو
باز هیچ کس نیست که برویم ناهار
( هی خانم خودبیچاره بین، مراسم فلافل خوران دیروز چی پس؟)
بعد هم که کلی سلفیدم برای فیلتر و حس بیچارگیم بدتر شد!
یک چیزی :
از دم پیشدانشگاهی مطهری که می گذشتم خودم را حسابی جمع و جور کردم
از ترس پسرها ، بعد یکیشان درآمد که چه قدر خوشگله ،
بعد من اصلا که خوشحال نشدم چون یادم افتاد روزی که من یک دختر دبیرستانی ساده بودم
دوستی داشته ام که همین جا می آمده و لابد فکر می کرده چقدر خوشگلترند دخترهای بزرگ
بعد به جای دختر دبیرستانی دوست پسرک و به جای دخترکی که خودم بودم غصه دار شدم.

بعد پناه بردم به "تماشا " خانه ام ..

ساعت سه و نیم ابرهای تیره کنار رفتند
با پسر خوشتیپ زمان خودمان و سایرین افتادیم به مسخره بازی
رییس دانشگاه هم که عوض شده باز و یک آقای یقه آخوندی هر تکه لباس یک رنگ آمده
( فکر نمی کنند رییس دانشگاه هنر کمی زیبایی شناسی باید حالیش بشود ؟
گرچه بیله رییس جمهور ، بیله رییس دانشگاه)
بعد کلاس جامعه شناسی دکتر یگانه
یکی از معدود کلاس های خوب این سال ها
انقدر که این آدم نازنین و باسواد
شش ساعت انتظار ارزشش را داشت واقعا

از کلاس که آمدیم بیرون کاملا شب بود
من هم که شهر ندیده و نازنازی شده ام این چندوقت
فاصله ام را توی خیابان با آقای همکلاسی بداخلاق حفظ می کردم
که شدت حرف ها کم بشود برایم که آقای ارشد خوشحال خودش را رساند بهمان
و سه تایی همراه شدیم ، بعد من خودم را به بهانه ی ندیدن کافه تحمیل کردم بهشان و
آقای بداخلاق هم که رفت و آشنایی اولیه با آقای کوچک انجام شد
قسمت خوب ماجرا آغاز شد
...
وقتی آمدیم بیرون فهمیدم احتمالا راس ۵/۸ بوده که جداشده ایم ( همنام کافه ی گل و گشاد )
بعد فکر کردم بیشتر از دوساعت نشسته ایم و چقدر حرف زده ایم و
چقدر همه چیزمان و همه ی احساساتمان را ..
هنوز آدم های نازنینی وجود دارند که شب های بدرنگ انقلاب را رنگی رنگی می کنند
و توی دوساعت بیشتر از دوسال احساس نزدیکی می کنی بهشان

ــــــــ

دوشنبه
صبح که میان خواندن فمینیسم و فرهنگ عامه
خانم بغل دستی توی تاکسی( یه دختر چادری خوشحال که دم دانشگاه تهران پیاده شد )
بلند و با کمی هم ناز اعلام کنند
که می دونید که خانوما از سرعت می ترسن ،
جز بستن کتاب و گوش سپردن به موسیقی دامبولی چکار می شه کرد ؟

کلی کسب اطمینان کرده ام از آمدن استاد ، بعد راهی شده ام، زهی خیال باطل
استادی در کار نیست

فکر نکنی باز می نشینم به تماشا خواندن ! انقدرها هم دیوانه نیستم یا صبور..

می رویم عکس های انقلاب اکبر ناظمی را می بینیم و من باز هی بیخود لب هام
می روند توی هم و چشمهام خیس .. گمانم این داستان آدمی که من قبلا بوده ام
و تجربه های سال های پنجاه و هفتم زیاد هم تخیلی نباشد .. وگرنه این همه
احساس مرور خاطرات دست نمی داد
بعد من می روم نشر مرکز و کلی کتاب می خرم برای خانه نشینی آخر هفته،
بعد هی پیاده می روم و تمام هم نمی شود راه
توی تاکسی کتاب های آقای کوچک را می خوانم و قاه قاه می خندم
بعد می رسم خانه و ساعت ها بیهوش می شوم

ـــــــــ

جز تک و توکی ماه به ماه آنهم که کسی سر نمی زند اینجا
بگذار روزمرگی هایم پرش کند تا بعدها خودم خوشحال شوم از یادآوری بعضی چیزها لااقل

Sunday, February 19, 2006

پيرهن گل گلوم داد و بيداد ، داد و بيداد

Thursday, February 16, 2006

آفتاب جوری خودش را انداخته توی اتاق که انگار نه انگار غرش ديشب..

آن وقت ديشب ، خواب بودی تو ، من بيدار شدم ديدم صدا می آيد . گوش که دادم
فهميدم باران می بارد : نرم نرم می باريد و گاهی يکی دوتا به همين شيشه می خورد.
خواستم چراغ روشن کنم که ببينم ، گفتم بيدار می شوی .
خوب ، دست بردم آهسته تلفن را از عسلی برداشتم ، گذاشتم روی سينه ام .
می خواستم به يکی زنگ بزنم که بلند شود ، اگر می تواند ، چراغ روشن کند ،
برود توی حياط ، برود توی مهتابی ، سرش را همين طور کجکی بگيرد تا دانه های ريز و سرد بخورد به پيشانی اش ، بچکد روی گونه هاش .
همين طور هم فق و فق گريه می کردم و فکر می کردم به کی تلفن کنم که نگويد :
" زده به سرش ؟ " *

گلشيری اگر زنده بود شماره م را می رساندم به باربد که بدهد به باباش تا
نيمه شبی اگر باران می آمد تلفن به دست بروم توی ايوان ..
باران که نمی خورد توی صورتم اينجور اما می توانم دستم را دراز کنم ..
چقدر ديشب فکر کردم به کی تلفن کنم که نگويد "زده به سرش "

* انفجار بزرگ ـ هوشنگ گلشيری

Wednesday, February 15, 2006


کامنتی برای خودم :
من هر شکلی از ناسيوناليسم را خودپرستی تبهکارانه و يا آميزه ای از حماقت و بزدلی می دانم. فرد ناسيوناليست در واقع ترسو و بزدل است چون که محتاج حمايت توده هاست؛
او جرات ندارد به تنهايی سرپای خود بياستد . نادانی و حماقت او نيز از آنجا سرچشمه می گيرد
که خود و همپالگی هايش را بهتر و برتر از ديگران می پندارد . کارل پوپر


حالا بيا و اشک هات را برای سرود انترناسيوناليسم خرج کن

Tuesday, February 14, 2006

ترديد بايد باشد اين حس سختی که پست پيشينم را تمام می کند
بعد از نتايج انتخابات بود که اعلام کردم ايرانی نيستم من
چه روزهايی زيادی هم که اين میل شدت گرفت
چه روزهای زيادی هم که لذت بردم که مردم کوچه و بازار مرا از غير بگيرند

بيسته ی فجر را می نشينم به تماشای تصاوير خيابانی انقلاب
می نشينم به شنيدن سرودهای انقلابی؛
"غریو لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی"
شب توی تب در سرم می کوبد ،
انقدر تکرار می کنم " نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا هستیم.."
که مهمان هم فراری می شود از خانه مان ،
براش رژ گونه را با ریتم " ارتش خلقی بپا می کنیم "خواندنم ، می کوبم روی صورتم

چقدر خوب که این دوساله برای اینکه یادمان بیاورند
خلاف ادعاهای همیشگیشان انقلاب فقط کار امت مسلمان نبود
که ما هم بوده ایم ، ما خیلی از مردم
فیلم های مستندی را که تپانده بودند گوشه ی آرشیوها
یا مثله شده به خوردمان می دادند ، حالا کاملتر نشانمان می دهند

شروع کرده بودم از شک بگویم
تردید وقتی می آید که اشک حلقه می زند توی چشمهام
وقتی نگران تمام آن جوانک های سیبیلوی توده ای و
دختران سفت روسری بسته ی مجاهد می شوم
ـ چند سال دوام آوردند ، چند ماه؟ زنده هاشان کجان ؟ کدام روانکاوی آرامشان می کند ؟ ـ
بعد فکر می کنم چند چشم خیس حالا خیره اند به این تصاویر
فین فین راه می اندازم که چشمم نیافتد به بابا
بعد فکر می کنم چرا تصویرهای انقلاب کوبا پس اینطورم نمی کند؟
مگر عمو فیدل دیکتاتورم را دوست ندارم ؟
عکس آن مرد خوش استیل مگر سال ها همراهم نبوده ؟
مگر اینها مردم نیستند ؟
آدم ها !

من که با موزیک های امریکای لاتین زندگی می کنم
اما حسی که این آهنگ برام می سازد چرا انقدر متفاوت است؟
چرا بار اول آن طور به گریه ام انداخت ؟ موسیقیش که در حد شاهکارهای خدایان نیست.
بی وطن می خواستی باشی ؟ هه !
پس این زر زر موقع شنیدن وطنت چیه؟
میگذارم ده ها بار تکرار شود
نه موسیقی نیست ،
عاشق صدای آقای خواننده ـ که اسمش را هم می توانم حدس بزنم فقط ـ نشده ام
کار واژه هاست..
حتی نوستالژی هم نیست
مثل ای ایران که انقدر ایستادیم برایش و انقدر همه علمش کردند در هر شرایطی
که سحرش کمرنگ شد نیست
یا سرودهای انقلابی که از بچگی همراهم بوده
پیر شده ام لابد
باید بچسبم به جایی
وطنی چیزی
شاید حرف هام را هم پس گرفتم
پیرمرد توی یک بوس کوچولو گفت :
" آدم شناسنامشو که پاره کنه اسم باباش عوض نمی شه "


*اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي (موسيقي‌دان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.) به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.
از طریق پینکفلویدیش

Sunday, February 12, 2006






خسته ام .. خودم را هم که ببندم به ويتامين و روی و آهن و کيلو کيلو ميوه
اين کوفتگی را چاره نمی شود
تعطيلات باشکوهم امروز بايد تمام می شد
اما تعطيلی اساتيد گرامی گويا تمامی ندارد
شب کنسرت ۱۲۷ که خفه کردم خودم را با رنگ و شب گردی و خوش گذرانی
نمی دانستم بايد برای اين دو هفته خوشی ذخيره کنم
و رنگ
يک روز هم رفتم بيرون
قرمز نپوشيدم .. آبی و کمی هم زرد .. آدم ها چقدر خيره می شوند
۱۰ روز سياه را می مانم خانه ..
امروز سفيد بودم ، آشنای قديمی را که ديدم سلام شادم را آرام جواب گفت
و با فاصله پريد توی دانشگاهشان ، مبادا کسی اوی مذهبی ريشوی سياه پوشيده
را با اين نماد پلشتی ببيند ..

ـــــــــــــ

پنجشنبه رفته بودم گلوبندک
شوی بزرگی برپا بود
مناسب حال عکاسان و تصویر برداران عزیز و همه ی دوستان هم که حاضر،
انقدر که همه جا پر از آدم و دوربین
چندساعتی را روی سقف یک دکه ی روزنامه فروشی در حال فروپاشی از شدت تجمع
گره خورده بودم به هم
با صورت یک قربانی ، انقدر که هر لحظه فکر می کردم چطور روی زمین پهن می شوم

جمعه فقط خودم را تقویت کردم
مشت مشت ویتامین ..

شنبه از سر صبح می روم آزادی
هرسال بیدار که شده بودم قبولانده بودم به خودم که اینکاره نیستم من،
امسال اما عمله ی روزمزدی بودم
قبل ازینکه مردم بیایند یک ساعت و نیم نوحه بود که با بلندترین صدا پخش می شد
من سعی کردم به گوش موسیقی بگوشمش
به یاد پیروز ارجمند که می گفت اسلام که آمد به مقابله با موسیقی ( و شادی لابد )
اهل فن شادترین میزان ها را سپردند به امن ترین جاها
همین است که اکثر نوحه ها شش و هشت است ( راستیش گردن گویند )
حالا معنا را بگیر از واژه ها تا صدا بماند فقط
بعد خودت را با ریتمش تکان تکان بده
اما مگر می گذاشت این انرژی هسته ای حق مسلم ماست ایستگاه صلواتی روبرو
بعد هی فکر کردم به روزی که سکو بگذارند توی شهر و روش موسیقی اجرا کنند
شادی هم نمی خواهم
فقط فکر کن به جای این حسسسین حسسسسین رکوئیم موزارت ...

یک دستم دوربین است و یک دستم تلفن ،
دست سوم به این شال خاکستری لعنتی که عقب نرود یکوقت
زن می پرسد ایرانی ؟ چم می شود که سری به تصدیق تکان می دهم؟
شروع می کند یک ایرانی ! مسلمان ! شیعه ! روسریت را ...
می آم بگویم مسلمان نیستم من .. یهودی مثلا .. می ترسم سنگسارم کند یا تفی چیزی
دور می شوم .. نمی شنوم

هی می ترسیدم که مدیر دبستانم را ببینم
اولین مثلث بینی زندگیم
که صبح های سرد به صفمان می کرد توی حیاط و بعد کلی شعار و دعا
می گفت دو حزب داریم ، حزب شیطان ، حزب الله ، شما ...؟
و ما باید فریاد می زدیم حزب الله!
بعد من فکر می کردم حزب توده جاش کجاست پس؟

من از تعزیه ها عکاسی می کنم
می دانستی می شود با ساکسیفون موزیک تعزیه زد؟
باید به برادرم بگویم که ساکسیفون را نشانه ی موسیقی جز می داند
کارم را سمبل می کنم و می روم به عکاسی از مردم
دلم می خواست باورم بشود آمده اند برای ایستگاههای صلواتی
یا از طرف ارگان ها
اما باور کن
مردم بودند !
خود مردم !
چقدر هم زیاد ...
مثل انتخابات
که خود مردم آمدند و این برادر درد کشیده را انتخاب کردند
این چیزهاست که هیچ ویتامینی قویت نمی کند در برابرش
راه زیاد است ، خیلی زیاد .. من از نیمه اش آمده ام ، مردم از خیلی قبل تر ها پیاده اند
خوراکی هم که نمی دهند
یا باید صف بیایستی یا از میان هجوم مردم ..

فکر می کنم کارناوال ندارند خوب
حسودی می کنم دوستی که از گی پرادهای پاریس عکاسی کرده بود
وقتی من مجبورم اینجا ..
اینجا هم بی شباهت نیست به گی پراد ولی
برادران مسلمان دست در دست هم
مرد یقه ی آن یکی را مرتب می کند
بعد باز دستش می رود پایین و دوتایی دست در دست هم..
خواهر و برادری نشسته اند گوشه ی خیابان ، در آغوش هم
مثلثی از خواهر پیداست و باقی سیاهی ، برادر هم که محاسنی و ..
از چشم هاش شهوت است که می بارد یا عشق؟
دوربینم را بگردانم؟؟
حریم خصوصی آدم ها!!!!
چت شده است دختر؟
مگر دوست های گیت را عاشقانه دوست نمی داری؟
مگر آرزویت بوسه ای وسط میدان شهر نیست؟
چت شده پس؟
حرمت مهر کجا رفته پس؟
تحمل چشم های شهوت بار را نخواه از من
جاش رختخواب هست و خانه
خیابان نه
بوسه ها و آغوش های شاد را بیاورید به خیابان

پرچم هم آتش می زنند
چشم هام می سوزد
کنار که نمی توانم بروم یا سرفه کنم مثلا
که قطار عکاس ها برگردد که برو بچه ی نازنازی؟
کسی می گوید خانم داری می سوزی
می بینم ایستاده ام میان آتش و خاکستر
چه خوب که قدیس وار نسوختم !
جای آن خانم خالی که بگوید بسوزانیدش این نماد امریکا را ..

مردم بودند
خود مردم
هی می خواستم بپرسم اصلا این انرژی هسته ای چی هست ؟
یا حق؟
یا حق مسلم!!!!!!

ای یاوه یاوه خلایق
مستید و منگ؟
یا به تظاهر تزویر می کنید ؟

کلاهک هسته ای حق مسلم ماست !! ازین بچه بسیجی ها هستند
می گویند و می خندند
انگار که بازی ، انگار که اسباب بازی..
می خواهم داد بزنم که نگویید ، اگر کسی بشنود ؟ اگر کسی بنویسد؟
مگر بدشان می آید ؟ جنگ می شود و همه می رویم بازی
شاید هم توفیق نصیبمان شد و رفتیم آنجا که حوریهایی دارد یک میلیون بار سکسی تر از تو
پیرمردی یک پلاکارد دارد در نفی هولوکاست
هی می خواهم بپرسم عمو ، این هولوکاست چی بوده اصلا؟
من هیچی نپرسیدم اما
حتی از آن پیرمرد که با دوچرخه ی زوار در رفتش ایستاده بود گوشه ی میدان
و عکسی با لباس ارتشی دستش و نشان در جبهه بودن..
من هیچ چیزی نپرسیدم ، هیچ چیزی هم نگفتم
فقط عکس گرفتم
شاید چندتاییش را بگذارم این جا
مثلا آن دختری که ..یا آن کودکی که ..
یا تمام بچه هایی که انرژی هسته ای حق مسلمشان بود را

انگار که نذر کرده باشم بروم به دیدن رییس جمهور،خودم را می کشانم سمت میدان
ما را که نمی گذارند برویم آن جلوها
شاید این لنز تله بتواند ..
حیف نیست از رییس جمهور منتخبمان عکسی نداشته باشم؟
حرف که می زند پشیمان می شوم
برمی گردم
می گوید : می گویند تحریمتان می کنیم
می گوییم ما به جنس هایتان نیازی نداریم و..
سال های بچگی یادت هست؟
که لوازم ابتدایی زندگی هم به زور گیر می آمد ؟
انواع مارک هایی که تو از بینشان انتخاب کنی پیشکش..
سال های بچگی یادت هست که خیلی چیزها نبود؟
پسربچه ی دبستانی به خواهر کوچیک محجبه اش می گه
لگو هم دانمارکیه ، تحریم می شه ..
هورا ! اینجا یه بچه هست که چیزی به جز انرژی هسته ای می خواد !

قاطی کردم
من فقط می دوم
که دور شم
کیفم سنگینه ، خیلی سنگین
رییس جمهور حرف می زنه
من از آزادی تا توحید پیاده می رم
و سعی می کنم نشنوم خارجیه رو!
پیاده می رم و سعی می کنم این همه درخواست عکاسی شدن رو نشنوم
خودم رو که می ندازم توی تاکسی
آقای راننده که ازین پسر جیگولاست که توی فیلما به عنوان سمبل
غرب زدگی و گم گشتگی نشون می دن می گه مشت محکمتون زدین؟
با من که نیست .. آقای جلویی طرفدار رییس جمهور محبوبه اما خیلی مودب
من بهشون نمی گم که هر دوشون چرند می گن

من خسته ام ، روحم خسته تر از جسم بارکش بدبختم
من مریض می شم
که مردم بودند
خود مردم
چقدر هم زیاد !
و چقدر زیاد سخته برام دوست گرفتن این مردم یا تحمل بلاهتشون
من ایرانیم؟
چقدر سخته

Monday, February 06, 2006


گفتیم :" حد می زنند . چند تا را تاحالا زده اند ، جلو چشم مردم ، خوابانده اند و زده اند ."
گفت : " می دانم . باید بزنند . امیر مبارزالدین محمد هم همین کار را کرد ،
خودش به دست خودش حد جاری می کرد. شما که باید خوانده باشید ،
در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند ،
همیشه هم اول از همین زهرماری شروع می کنند ، بعد روزی می رسد که
حتی نمی گذارند فردوسی را توی قبرستان هامان خاک کنیم ."

فتحنامه ی مغان _ هوشنگ گلشیری

Friday, February 03, 2006

گمونم تغيير کردم
جشنواره ی فيلم کوتاه رو که حتی بدون يه سانس ولويی تو سينما گذروندم
بايد متوجه می شدم،
اما مگر می شد جشنواره ی فجر؟؟
که سالی حداقل ده فيلم و بدون توجه به برف و کوران و بهمن؟

دختره منطقی شده
پذيرفت که جشنواره گذرانی يک فعاليت اجتماعيه
وگرنه کدوم اين فيلما ارزش اين همه معطلی دارن
گپ و شولوغی قبل و بعدش مهمه ، اون دوساعت وسط هم ..

الغرض
خلاف پار و پيرار و پیشتر
فقط دو فيلم فرنگی مشاهده شد
اما در مقام فعاليتی گروهی تمام و کمال
ابتدا قول چن کایگه در سینمای فرهنگ
که حقیقتا سینما بود
فهمیدم که چرا هیچ وقت لذتی ازین فیلمهای پرواز در آسمانی نبرده بودم
جلوه های ویژه در پرده ی عریض و صدای دالبی است که جلوه می کند واقعا
با وجود موضوع پیش پاافتادش
انقدر رنگ داشت که حداقل یک ساعتش را با هیجان کامل ببینی
یک ساعت بعدی را هم با وقار صبر کنی،

گل های پژمرده
یک ساعت و نیم صف ـ بیشترین زمانی که تابه حال ـ
اگرچه پر از شلوغی و پاستیل و پفک و سایر قضایا بود
اما برای فیلم کوتاهی که توی سالن کج و کوله ی عصرجدید
به همراه کله ی پشمالوی نامیزون آقا جلویی دیده شد
اصلا نمی ارزید
انقدر حالمو بد کرد دیدن هیکل قناس و تکه تکه شده ی فیلم جارموش
که ترجیح می دم چیزی نگم
و دنبال دی وی دیش بگردم

فکر کردم شهوت جشنواره م آروم گرفته
اما یه چیزی هست که حال بدی این دو روزه رو توجیه می کنه
بدنم برای دوازده بهمن به بعد تنظیم شده بوده
و تازه الانه که ..

ــــ
پی نوشت :
مناسک بستنی خوران تجریش ـ پارک وی انجام شد
اما نیمه
برف درستی که نیامده بود
بستنیش هم که لیوانی

جشنواره تئاتر و موسیقی هم که هیچ
سال به سال...

Wednesday, January 25, 2006

Thursday, January 12, 2006

گمونم اسمش دل شوره باشه
همين حس بدی که من همش دارم
و حتی نمی دونم چرا
همين نگرانی هميشگيم برای آدمای اطرافم

گمونم اسمش پيری باشه
همين توی برف بيرون نرفتن
همين امنيت طلبی بيهوده ی اين روزهام
همين محافظه کاريهای احمقانه

گمونم اسمش دلتنگی باشه
همين که من هی منتظر تلفن هستم

گمونم اسمش دل پريشی ناشی از مرور خاطرات ناشی از پيری باشه
همين بوی اسپری هلوی فا که می زنه زير بينيم و حالمو بد می کنه

گمونم اسمش خستگی باشه
يا بی حوصلی
يا کم آوردگی
يا ..
همين که انقدر کج خلقم اين روزها

ـــــــــــــ

انگار نه انگار که از ديشب تاحالا دختره اينجا بوده
انگار نه انگار که از ديشب غيبت و خوشگذرونی
انگار نه انگار که ديشب برف و بستنی و پياده روی
دلم تنگ
و کوچک
و بدرنگ شده

Tuesday, January 10, 2006

قبل تر از یک هفته ی پیش ، یک خواب استعاری تخمی دیده ام
_ به معنای کامل کلمه لیاقتش همین صفت است _
ول کن هم نیست
می نویسمش ، بلکه تمام شود

جایی بودم ، اتاق انتظاری ، رفته بودم به اعتراض ، شکایت .
دیگرانی هم بودند ، دو مرد ، از اشنایان ، جناب دکتر دور دنیا که پشت سرش می گوییم اطلاعاتی
و برادر مذهبی زیادش ، یکیشان عصبانی بود خیلی ، داد می زد ، ان یکی مهارش می کرد
آمده بودند به شکایت که چرا فلان فیلم جنگی باید سانسور می شده ؟
فیلم های دفاع مقدس دیگر چرا؟
هی مسخرم می آمد ، این ها هم شاکی شده اند از سانسور!

پدرم بود گمانم که امد ، یادآوری کرد که اینجا همان جاست که بازجوییم کرده بودند
گفت باز همان ادم .. خواست که منصرف شوم
نمی شد که منصرف شوم
از انگشتم خون می ریخت
خون می ریخت و او پانسمان هاش را هی عوض می کرد
گفتم باید اعتراض کنم ،
باید شکایت کنم که از انتخابات تا حالا از انگشتم خون می ریزد یکبند ، کارهم که نمی توانم بکنم
از انگشتم خون می ریخت
مردها زودتر رفته بودند توی اتاق آدم مهم
بعد من رفتم ، یک طرف اتاق شیشه ای بود
به دیوارهاش عکسهای جمشید بایرامی بود ( امامزاده هاش گمانم )
کسی می گفت که پشت سرم عکسهای سالی مان را چشسبانده اند
من برنمی گشتم که ببینم ، سالی مان که جاش اینجا نیست ، اینجا جای امامزاده هاست
آقای مهم سرش شلوغ بود ، به من نگاه نمی کرد ، با دیگران حرف می زد
عکسهای روی شیشه را داشتند عوض می کردند
از انگشتم خون می ریخت
از انتخابات به اینور،
کار نمی توانستم بکنم.

صبح خیره شدم به انگشتم
درد می کرد ،
همان بود که سرمه ای شده بود و من انگار که تقصیر گردن او باشد
هی نگاش نکرده بودم و هی سابیده بودمش تا پاک شود آن رنگ منحوس..

من خواب های استعاری تخمی دوست ندارم
_ همان طور که مدت هاست فیلم های ، عکس های .. هم _
خواب های سوررئالم را هم (که دوست نداشتم ربطی پیدا کنند به عمو زیگموند) نمی خواهم
دلم خواب های صورتی و آبی و زرد و سبز می خواهد
تپه و چمن زار و آبشار کوچک ،
از همان ها که با فیلترهای سافت کننده می گیرند
و دخترهای خوب توی فیلم ها می بینند

Monday, January 09, 2006

همین امروز که هوا را آفتابی می خواستم
که تمام قرار و مدارهای عکاسی معماری شهریمان را هم گذاشته بودیم
این سفیدی که از لای پرده ها پیداست از کجا پیداش شد؟
من که پرده را نیمه باز گذاشته بودم تا نور بیدارم کند

برف می آید
و من " برف نو ، برف نو ، سلام ! سلام "م نمی آید
بس که کار دارم امروز
بس که این هوا یعنی تعطیلی زندگیم
عکس هام را کی بگیرم پس؟
_ چه خوب که کلاری ابر و افتابش را ساخت ، که هی یادش کنیم ، که هی فکر کنیم بی آفتابی برای خیلی ها می شود درد_

نه که دلم راه فتن توی برف نخواهد
فکر می کنم همراهم می شوی؟
جوان که بودم
با اولین برف ، تلفن را برمی داشتم
برویم بیرون؟ برف بازی؟
بعد هیچ کس نمی آمد
بعد من تنها می رفتم گلستان خرید و گلوله باران پسرهاش هم نمی ترساندم
بعد من تنها خیره می شدم به دانه های ریز زیر نور چراغهای شهر و یاد پسرک می افتادم
بعد با بچه های حمایت از حقوق کودک می رفتیم کوه
و من دختر بد داستان می شدم بس که از سروکول همه بالا می رفتم
و مثل دخترهای دیگر گلوله های کوچک دلبریم تنها پسرکم را نشانه نمی رفت
بعد با من قهرمی کرد و
تمام پسیان تا تجریش و تجریش تا پارک ملت را پیاده می رفتیم تا آشتیش بیاید
بعد من آرام اولین بوسه ام را می زدم روی انگشتهاش و عاشقم می شد
چرا هیچ بوسه ای این روزها کسی را عاشق نمی کند؟

فکرمی کنم بستنی خوران تجریش _ پارک وی را همراهم می شوی؟
کاخ و بغل گیران درختهاش را هم؟
نه که دلم راه رفتن توی برف نخواهد
اما ترس امسال هم تنهایی برف رقصان رهام نمی کند
فکر می کنم
همراه
م
می شوی؟

Saturday, January 07, 2006

Friday, January 06, 2006


چهارشنبه های عزیز
تمام روز دلشوره که نکند خط مستقیم ببردت تا خانه ،
خط که پیچ می خورد
شال گردنم تا فرداش بو را نگه می دارد که هی فرو بروم توش
کوبش قلب خوشترت می آید یا هملت شوستاکوویچ؟

کاش بیشتر به خوابت می آمدم

Monday, January 02, 2006

بعد از آن همه سوگنامه و غمنامه و حسنک کجایی و احساسات عمیق لوزری
موظفیم به ثبت خوشی ها !! ی کوچک همیشگی _ در یک پست خیلی بزرگ ناخوش کننده البته _
( برای یادآوری به خودمان صرفا !
کس دیگری را حوصله ی خواندن این چیزها نباید باشد ، مثل باقی چیزهامان )
تا بعدها فکر نکنیم که غم بوده همیشه و احساس آرتیست عمیق افسرده بودن برندارتمان

توی این مدت_ کما فی السابق _ فیلم زیاد مشاهده شد ،
مثل همیشه هم بیشتر فیلم های کوچک _ در قد و قواره ی خودمان لابد _
بزرگان هم کمی رخصت حضور دادند حضرت برگمن با سایلنسشان مثلا و مقادیری هم رفیق وودی ..

تئاتر هم که 170 دقیقه ی " یک زن _ یک مرد " بسی شرمنده ی حوصله مان شدیم و از آن بیشتر نشیمنگاه گرامی ، بس که همه چیز خسته کننده بود و آن همه اسم که ریخته بود روی صحنه هم دردی دوا نکرد،
این رسم استفاده از بازیگرهای سینما در تئاتر نمی دانم از کی جا افتاد توی نمایشخانه ی مبارکه ی این دیار که تمام لذت دیدن بازیهای متفاوت را هم گرفت ازمان،
خوشحالیم که خبری نیامده از زلزله در بلاد کفر ،
برما مسلم شد که طاقت جناب برشت بسیار است
_ احتمال بی حسی از بسیاری تکرار هم می رود البته _
که متنشان ( زن نیک شهر سچوان ) و تئوریهاشان به .. رفته درینجا
( من که روی پرده ی بزرگ فقط اسم شریفی نیا را دیدم ،
نه اقتباسی ، نه برگرفته ای ، نه حتی با تشکر !
چون چنین چیزی خارج از محدوده ی ثبتی وقاحت هاست، می گذاریم به حساب کوری شخصیمان )

از فرط اجرای زنده ندیدن ، چیستی کنسرت داشت یادمان می رفت که خبر آمد از آن صد و خورده ای پسر،
گرچه ان چه کنسرت هال بود لابد کوچکتر بود از هال خانه ای و
مهمان ها / تماشاچیان هم که مثل همیشه اکثرا رفقا .. بحث های حاشیه ای هم که سر دراز..
من که همیشه می مانم بین گوش دادن و عکاسی کردن ،
بس که اکسپرسیون های این جماعت فوق العاده ست.
بس که الان راضیم از عکسهام ..
البته این یعنی لذت گم شدن در سرو صدا می رود به جاهایی که کاش نمی رفت .

گنجینه ی موزه را هم باز رو کرده اند
این بار هموطنان هنر ِ نوکار،
خواندن / دیدن تاریخ همیشه خوب است ، حتا اگر غصه ات بگیرد از تطبیق زمانی دادن با آن سر دنیا..

نمایشگاه حج جناب بایرامی هم که خانه ی هنرمندان را نورانی و معطر کرده بود چندروزی
_ گرچه انصافا بعضیهای زیاد عکس ها خوب _
برما معلوم نیست صرف حضور بین ان همه رنگ و پوست می تواند افریننده ی یک عکس خوب باشد
یا به خاطر " آن " هنرمند بوده که ..
این غبطه خوردن به چاپ های بسیار بزگ احساس قشنگی نیست فرزند !
آخ ! راستی ! عاشورایشان هم که بسی جالب ، فقط نکته این بود که روحانی توی بزرگ ترین عکس
مقادیری آشنا می نمود اما انقدر تاریک بود سالن تجربه که .. لابد آنانی که باید بدانند ، می دانند!
یک شبه غر دیگر هم این که
درک این همه اصرار بر محل تولد و میزان تحصیل نکردن هیچ وقت اسان نمی شود برای من ،
چطور زشت است کسی بنویسد بچه ی فرمانیه ؟ اما بچه ی نازی اباد بودن بسیار جالب است ؟
حالا اگر بزرگ ترین موزیسین کلاسیک دنیا باشی خوب .. اما این نیمه هنر عوامانه که جاش همینجاهاست!

نمایشگاه استاد گرامی ، حضرت شهریار خان توکلی ( دامت برکاته )
هم که برپاست هنوز توی گالری آقای ثمری جالب توجه !
البته واضح و مبرهن است که من کوچکتر از اونم که بتونم نظری ...!! 

آخرین نکته هم این که اگر بر اثر تجربیات قبلی
( مثلا شبه بیرون کردن با شبه تیپا از افتتاحیه ی نمایشگاه آشنایی که به ان دعوت نیستید)
محترمانه به این نتیجه می رسید که هیچ کس منتظر شما نیست
و حضور قرمزتان مورد استقبال که هیچ ، مورد قبول هم واقع نمی شود اصلا ،
هی حرص نخورید و جاسوس نفرستید و
بعد موقع خواندن یک نقد عجیب مثبت ، بنفش نشوید که نمی توانید مسخره اش کنید
چون مدرکی ندارید!

این بود گزارش واکنش های درونی ما به اتفاقات هنری اخرسال 2005
باشد که بر همگان معلوم شود ما نه که یک آرتیست عمیق ازغم دنیا و ماوراش سر در جبین ،
که یک موجود پاپ رنگ رنگ اهل غر و غیبتیم

Wednesday, December 28, 2005

می دانستم
تمام مدت می دانستم
تمام مدتی که تو دور دراز کشیده بودی و صدای مغزت را می شنیدم که ایت دازنت ورک انی مور
می دانستم نمی گویم
می دانستم وقت تمام می شود و سکوت من نه
تمام مدت که همه ی تنم پر بود از خواستن ، جز صدام که در نمی آمد
مثل بچگیهام باز همه چیز را ریختم توی چشمهام
توی این تاریکی که چشم چشم را نمی بیند..
مثل توی کلاس که جواب سوال های استاد محبوبم را می دانم و خفه خون می گیرم
و بعد هی دعا می کنم شوق را دیده باشد توی حرکاتم ، آگاهی را توی چشمهام

صدام در نمی آید
چشم هام هی مه آبی می گیرند ، جاذبه ای اما نیست که بریزاندشان
دست هام هی گره می خورند توی هم ، مشت می شوند ، فرو می روند زیر ژاکتم
تا نیایند سمت دست های تو ، سمت سیبک گلوت که آن طور با حرص بالا پایین می رود
لب هام هی فشرده می شوند ، انگار که سدی در برابر صداییکه باید در بیاید
یا بوسه ای که آرام بنشیند روی انگشت هات

می دانستم
که باز تمام می شود و نمی گویم
هزار بار گذشت از خاطرم
این بار
این بار...
فکر نمی کردم که این بار
بار پیش شاید
که باورم نمی شد باز هاله لویا و آیم یور من ، که باز دنس می تو دی اند آو لاو ،
انگار که شبیه سازی آن شب دور
سیگارت را که می کشیدی در سکوت و تاریکی ، رکوئیمم را نوشته بودم من..
اما این بار نه که باخ سرخوش بود و واگنر های و هوی راه انداخته بود و
گلن گولد دیوانگی می کرد و تو می خواندی ..
تقصیر این صداست که هیچ وقت همراهی نمی کند با چیز توی سینه یا حتی با چیز توی سر ،
تقصیر این صدای همیشه مخالف خوان است
همیشه وقتی که نباید ..
چشمهام اما پر بود
شاید اگر نور کمی بیشتر بود
یا چشم هات تیزتر
یا دلت همراه
اما هی صدای چیزتوی سینه یا سرت می آمد ، ایت دازنت ورک انی مور ، ایت دازنت ورک ..
بعد حرف زدی
سنگ هامان واکنده شد به اصطلاح
سنگ های من خشت نپخته بود اما ، از همان ها که بیمارند ، صدای مرگ می دهند ،
سنگ های من سنگ که نه ، خاک بود ،
چه نوشته بودی ؟ خاک مریم از آب جبرئیل ..؟ گل عیسی را که تنها نمی توانم عمل بیاورم..
سنگ ها ی تو سنگ گرانبهای تراش خورده ، پرجلوه و درخشش ،

" نفس با خستگی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ
چه راه دور
چه پای لنگ!" *
از" مراقب خودت باش" متنفرم من
یعنی که تنهایی بعد ازین
_ انگار که همیشه نبوده ام _
یعنی غصه نخور ، ا شک نریز ، بچه بازی در نیار ،
_ انگار که سفت نشده ام انقدر که هیچ دردی نریزاندم _
از " مراقب خودت باش " متنفرم من
یعنی که برو به درک!

چه راه دور!
چه راه دور بی پایان!

__

پس نوشت
1 _ * شاملو

2 _از شانزده سالگیم به این طرف
کسی را ارجاع نداده ام به نوشته ای
اما این بار ، صدام اگر در میامد برای گرفتم ای میلت لااقل ،
این را می فرستادم برایت
انقدر که تمام امشب من

Sunday, December 18, 2005

شنبه
از دم در حجله و پارچه ی سیاه و شمع
اشک و اشک و اشک
انقدر که زار می زنم دوستهای نزدیکش میایند به دلداری من
_ نگران شماهام من
آن یکی پسر چه می کند ؟ همان که سه سال اسم هاشان چسبیده بود به هم ،
که همیشه با هم .. انگار که با یک نفر ..
چهارساعت هق هق
همه جا عکسهاش و پرتره ی خندانش انقدر زنده که برگردی به صداکردنش ،
چند نفری بی ربط حرف می زنند
باربط ها زار می زنند
عکاس ها اشک می ریزند ، عکس می گیرند ..
مراسم که تمام می شود پناه می برم به جزیره که هی عکس و کتاب و موسیقی
تا یادم برود ..

__

توی خیابان انقلاب که سرم رفت بالا و آن پوستر گنده را دیدم
فهمیدم این هفته خانه بمانم ارام ترم
بس که همه جا عکس و حرفش ،
جز دوشنبه که همش نگران بودم استاد بخواندش موقع حضور و غیاب ، پرید از روش اما
خانه هم امن نیست
روزنامه ها وتلویزیون و وبلاگ ها و سایت ها ، گاهی حتی ماهواره

__

پنج شنبه
می رویم نکا
توی راه سعی می کنیم فراموش کنیم مقصد را
دم خانه شان پر ِ پرده نوشته ها ی سیاه
مادرش می گوید عروسیش باید میامدید ، با شما برنگشت ؟ امروز باید میامد آخر ..
طبق عروسی می برند
زنجیر می زنند
مداح با بی رحمانه ترین حالت سادیستیک ممکن ، از جنازه ی سوخته و جزغاله می گوید
ما با مازوخیستی ترین حالت گوش می دهیم ، اشک می ریزیم
آن یکی پسر عکاسی می کند با چشم های خیس خیس ، چشمم همش به دنبالش ،
نمی دانم برای کدامشان است که زار می زنم ..
عکاسی می کنیم که یادمان برود ،
دارم فوکوس می کنم روی عکسش که بالای طبق هاست ، زنده می بینمش ، بی حس می شوم

گورستانشان زیباست
پردار و درخت و زنده ، چقدر هم شلوغ
مداح زجه و ناله و غش کردن می گیرد از مردم
طبق های عروسی را می چینند
فکر می کنم کدام ِ دخترهای فامیل را مادرت نشان کرده بود برایت؟
با کدامشان خنده های زیر لب و عشوه های پنهانی؟
کدام دخترخاله ای / عمویی / عمه ای ، پزت را داده به دوستهاش
وقتی با ان دوربین و دم و دستگاه راه می رفته ای توی شهرتان ؟
مه می شود هوا ، شبیه داستان های قدیمی انگلیسی یا نقاشی های رمانتیک
دوربینمان را برمی گردانیم سمت غروب
گور را می بینم
هنوز فکر می کنم شاید که جا مانده باشی،
خورشید که طلایی می کند پشت درخت ها را و می رود پایین
بیایی از پشت یکی از درخت های بزرگ بیرون و بخندی ، آرام ، مثل آن پرتره ی لعنتی زنده ..

توی راه می خندیم
بچه ها می گویند بازی آخرت بوده این
بلکه خوب شویم ماها با هم _ ورودی مشهور ما ، شهریار قول یک ویژه نامه داده بود قبل تر
انقدر که اسممان هست همه جا ، این بازی تو هم که پررنگ تر کرده همه چیز را _
شب ماه گرد و سفید و سفید است
دماوند وسط سیاهی ها ایستاده
تو نیستی
من دلم برای آن پسر دیگر می سوزد
دلم برای مادرت که آرام بود انقدر می سوزد
سوژه ی رپرتاژهای کانال های خبری شده ایم _ انگار که راجع به گونه های عجیب جانوران _
و هی آن مرد کوتاه را نشان می دهند دستمال سیاه و سفید رزم به گردن
و صف های جنگ جویانمان
و مثل گونه های خطرناک جانوران عجیب صحبت می کنند ازمان ،
و من دلم اتش می گیرد که آن همه ادم سوختند تا رزمایش باشکوهشان گزارش شود
( کاش مقصدتان جای دیگری بود ، جای انسانی تری )
می ترسم ، آتش جنگ طلبیشان همه چیزمان را نسوزاند؟
نبودنت سنگینی می کند
دلم می سوزد ، آتش می گیرد ،
دلم نیست

Saturday, December 10, 2005

_1
هواپیمایی سقوط کرده.
در این نقطه ی جهان که من هستم ، کم که نیستند این اتفاقات ، کمی غصه ات می گیرد
کمی خشمت ، کمی اشکت .. ادامه ی دی وی دیت را می بینی ..

2 _ بيشتر سرنشينان هواپيما خبرنگاران و عكاسان رسانه‌ها بودند .
اشک پر می شود توی چشمهات ، یکی توی عکس ها آشنا می زند ،
نکند آن عکاس همشهری که دورادور.. خیس می شود صورتت ..

3 _ اینجا ، یک اسم آشناست
خیلی آشنا
فریادش می زنی
ضجه می زنی
بلند بلند .. اشکی نیست .. فریاد است .. درد است
سرم را می کوبم به دیوار ، چرا ، چرا ، چرا ..

من این روزها درد را تجربه کرده ام
حالا می دانم گلو چطور پاره می شود از بغض
اشک را تا کجا یارای همراهیت است و کجاست که تنها فریاد می ماند و
می پیچی به خودت از درد ، درد ، درد

حالا شده ای قهرمان
شهید ،
حالا یادشان می رود آن روز را که جاسوس بودی
اقدام گر علیه امنیت ملی ،
و تا نیمه شب نگهت داشتند توی بازداشتگاه ،
حالا می گویند با خدا معامله کرده ای
بیچاره خدا که تاوان حماقت و سهل انگاری آدم هاش را باید بدهد ..

چیزی توی تنم انگار که دیگر نیست
و چیزی توی سرم با قدرتی زیاد کشیده می شود به سمت پایین ، زمین
هی فکر می کنم هواپیماشان که می آمده سمت زمین ، او که صداش هیچ وقت بلند نمی شد
فریاد زده ؟ ان چشمهای آنقدر آرام پر شده اند از وحشت ؟
نکند دوربینش را برگردانده باشد سمت دیگران که ترس را ثبت کند؟
پروژه ی مستندش بود اخر ، " لحظه ی قطعی آدم ها " ، لحظه ی قطعی خودش
کدام ان هشت دقیقه ی منحوس بوده ؟ توی کدام یکی از دقیقه ها یخ زده چشمهاش ؟ گر گرفته تنش ..
درد کشیده ؟ من همش به آن لحظه ی قطعی فکر می کنم ، من همش دعا می کنم که زود بوده باشد
که بی درد .. که سریع ..

من این عکس ها را نمی بینم
من فکرمی کنم شاید که از هواپیما جا مانده باشد ، مثل بم رفتن ما
بعد یادم میاید آدم حرفه ای ، سروقت.. لعنت به حرفه ای بودن ، به این حرفه ..
می گویند پس می نشست توی خانه ؟ نه که در این نقطه ی زمین که ما هستیم هواپیما ناغافل
نمی اید توی خانه ات ..
شغل آبرومندی اگر داشتیم ، شاید سهممان هواپیماهای ارتشی نبود ..

من فکر می کنم فردا باز با آن پیرهن چهارخانه ی همیشگی و دوربین و لنز آویزانش
با سرعت از کنار هم می گذریم و سلام ، سلام ..
من فکر می کنم فردا باز دوره اش می کنیم توی کلاس که چقدر می گیری و
و چشمهاش باز می افتند پایین و می گوید شکر، راضیم و پاپیچش که می شویم
عدد را که می گوید چشمهام گرد می شود که چقدر کم .. برای این همه دویدن تو ..
این که قیمت یکی از کارهای بیست در بیست و پنج حضرات هم نیست .
من فکر می کنم باز نمره هاش بیشتر از ما می شود و حسودی می کنیم و
می خندد که خودش هم نمی داند چرا و من توی دلم می دانم که اگر یکی از ما جای او بود
سایه اش هم از کنار دانشگاه نمی گذشت بس که که ادعا داشت و او نداشت ..
من فکر می کنیم باز جایزه ای می برد و ما پزش را می دهیم

فردا باز از خیابان شانزده آذر خواهم گذشت
همان جا که دوشنبه با سرعت از کنار هم گذشتیم
انقدر که فرصت نباشد که تحقیرش کنم که سرکلاس نمیای و توی خیابون باید ببینیمت ،
لحظه ی قطعی ش برای من ؛
همان روز که پیکرش که نه ، خاکستری شاید
را ریختند توی جعبه و بردند برای مادرش
_ که نخواسته بود عراق برود تا بماند _
کاش زیر درختی خاکش کنند ، عکس های طبیعت خوبی می گرفت

Tuesday, December 06, 2005

کلاس که تموم می شه بی معطلی می پرم بیرون از دانشگاه
ظهرهای دوشنبه به شادی و بازی با دوست دیرینه می گذشت
اما حتی فکر مهربونی و نرمی دختر هم نمی تونه سنگینی تحمل ناپذیر محیط رو برام قابل تحمل کنه
از دانشگاه متنفرم
از انقلاب متنفرم
از چهارراه ولیعصر..
روزهای تعطیل سال های بچگی ، تفریحمان ول گشتن توی کتاب فروشی های انقلاب بود و تیاتر شهر
سینماهای همان حوالی ، عصر جدید سال های قدیم که آنجلوپولوس نشان می داد و
ژرار دیپاریو که دانتون بود و سرش می افتاد توی سطل و من که چشمهام را نمی بستم ..
حالا چندوقت است آن ساختمان گرد هم دیگر قدرت کشیدنم را ندارد
که کمی بیشتر هوای خاکستری این نفطه ی دوست نداشتنی شهر را تحمل کنم
حالا چندوقت که هی التماس می کنم آخر هفته ها نه دیگر!
شهرکتاب نیاوران مگر چه اشکالی دارد؟
برویم خرید لباس،
خانه مان بهتر نیست برای فیلم دیدن؟ ..

عینک تیره نیمی از صورتم را می پوشاند
_ روزگاری آفتاب که با شدت می خورد توی صورتم ، چشمهام با لذت جمع می شد
انگار که آرامدستی .. جهان باید که بی واسطه .. _
این نور بی رمق از پشت فیلتر اما بهانه ی خوبی است
که نبینند چشمهام چقدر خسته است
چقدر هرلحظه در آستانه ی استفراغ..
روزشماری می کنم تا روزهای شال گردن
که تا زیر چشم ها فرو برم توش
و موها هم که فضای باقیمانده را پوشش می دهند

شب ها هم مالر بیچاره باید سمفونی پنجش را هربار پرقدرت تر بکوبد
بلکه کم شود صداهای ناهنجار رادیوی تاکسی ها و دادها و بوق ها ، توی سرم

__

از آن روزهای مهربانیم بود
روزهای روژ صورتی و لبخندهای بی معنی ..
آرام که خواهش کردم زودتر بیایند بلکه تشکیل بشود کلاس
_ 55 دقیقه گذشته بود از وقت قانونی و من که انطور با شتاب رسیده بودم سر وقت ... _
پسر سال پایینی فریاد کشید سرم
سر من که نه .. ضمیر مخاطبی درکار نبود ، صداش بلند و واژه ها هم سخت و برنده ..
اشک هام نمی دانم از کجا پیداشان شد ، خیسی صورت را مدت ها بود از یاد برده بودم ،
فکر می کنم آدم ها هارش شده اند یا هار؟
سعی می کنم از تمام روابط غیرلازم ، حتی چند کلمه ای اجتناب کنم
آن دختر روزهای کلاس تئاتر خاله چیستا هم که در همه ی کارها بدتر از باقی بود جز آی کانتکت،
حالا فقط چشمهاش را می اندازد زیر تا نگاهها ندرندش

مدارس که تعطیلند ، ما هم که بزرگتر محسوب نمی شویم؟
کلاس پنجشنبه را هم خدا بزرگ است ، تشکیل نخواهد شد ..
این روزها را می خواهم توی خانه بمانم
ایزولیشین ایز گود فور می
انقدر که آدم ها به وحشتم می اندازند
انقدر که هوا سنگینی می کند روم
انقدر که بیزارم از خاکستری

منتظرم تلفن زنگ بزند
سریع زمان دقیق را بخواهد
و من پناه ببرم به تاریکی خانه اش
تنها برای رسیدن به این جزیره ی بی زمانی وبی مکانی است
که حاضر می شوم توی کثافات این شهر خاکستری غوطه بخورم