Saturday, August 28, 2004

رخوت.
خوابید یا بیدار ، مستید یا هشیار
نیست
چیزی بین اینها
میان بودن و نبودن
که نه مساله است
و نه بحث و نه وسوسه، حتی

نهایت تحرک:
فاصله ی تخت تا مبل
و ورود و خروج روزانه
به تن
از تن

گاهی تلفن
شرح روابطی خارج از من
گفتم
گفت
...
هیجانی که در جواب می خواهند ، در من نیست

جواب ایمیل
بعد از دو هفته
در دو کلمه
_گنگ_
می شناسدم هنوز؟

بانو بیدار شده
لگد می پراند
پاهایم را فشار می دهم روی هم
لب هایم را هم...

پرید
"مگه تو خارج قرص و کپسول آینده ی بچه می دن؟"
آینده!!

شلوار وزنه بردارها چقدر تنگ...
چرا با زن رضازاده مصاحبه نمی کنند؟
وزنه بردار واقعی

مارکز هم به خونش رسید
دور بود چقدر

گفتی خواب خوبی می بینم
هیچ خوابی ندیدم
پیشگویی های رسولانه ات را
در کوزه هم نمی گذارم
مبادا وبا بگیرم

Tuesday, August 24, 2004

می گوید ادبیات کلاسیک را بخوان و ساختار ادبیات مدرن را هم
جمله بندی ها و دیکته هم که پر از غلط
انگار که بگوید تی شرت گل و گشاد و پرلک و شلوار پاره ات را با
لباسی شسته رفته و مناسب برای دلبری عوض کن
انگار که بگوید پریشانی موهای درهم ریخته درمانش به دست استاد سلمانی است
و شانه و سشوار و ژل
پریشانی گیسو را به
پریشانی دل چه کار؟
سایه ، خط چشم ، رژ یادت نرود
یکی از گونه هایت رنگی است و آن یکی نه
گوشواره هایت را چرا تا به تا
...
من کنار کشیده ام ، سعی می کنم نظم مهمانی های جدی را با پلیور و
شلوار جینم آشفته نکنم
ولی ترکیب من با لباس شب و کفش پاشنه بلند ، نمی خندانتت؟

میگویم هنوز نه ، وقت هست ، زمان که بگذرد
شاید مجبور شدم به رعایت قواعد بازی
اما
تا آن روز
تحملم می کنی؟
...
خیلی ها نتوانستند
پیراهن مردانه در جمع مانتوهای شکفتنی به مذاق هرکسی خوش نمی آید
می روند ، بعضی هاشان وعده می دهند که برمی گردند
روزی که من قاعده ها را یادگرفته باشم
بزرگ هم که بشوم ،اما ، نمی توانی انتظار داشته باشی توی خانه ی خودم
لباسم با زیبایی شناسی ِ دیزاینرها بخواند
و رفتارم با آداب مرسوم
اینجا قلمرو من است
می خواهم پابرهنه راه برم ، روی زمین بنشینم ، زانوهایم را پشت میز بغل کنم
...
قانون دیگران را به تنهایی ِ من نیاور


Monday, August 23, 2004

، اینو برای تو نوشته بودم ، انقدر دور که واقعیتش به یادم نمی آد
برای تکرار خاطرات نیست که اینجا می نویسمش
میخوام از توی دفترم پاره بشه .)

دستهات آموخته ی این کار نیست ، با تقدیس حرکت می کنند روی تن من ، انگار که روی سه تارت
وگاهی با خشونت ، انگار که زخمه های از سر عصیان
می بندم چشم هایم را ، اشک دارند ، نباید ببینیشان
که مبادا بپرسی ،
که مبادا بگویم ،
دیگری را ترجیح می دهم به جای تو ، اینجا درکنار من
چشمهات نیستند ، مثل وقتی که ساز دست می گیری
من هشیارم ، هشیارم و درد می کشم نخواستن تو را ،
هشیاریم طلب نمی کند لمس شدنی این چنین را
دست هایی آموخته می خواهد که سکرآورانه لمسش کنند ، از سر شهوت
سپاس می گویی جهان طبیعت را به خاطر حضور من ،
من ، اما ، عام تر کلماتی می خواهم ، در خور لحظه
تهوع حماقتم نمی گذارد که ببوسمت ،
نمی گذارد که نباشم ،
درد می کشم
...

Saturday, August 21, 2004

پر بودم از ستایشه لاجوردی آب
که فهمیدم گوشی ِ مامانه رو که بابائه تازه کادو داده بود بهش ، روگم کردم
لعنت به زمین و زمون
<>همه ی شماره هام ...
آدمایی که ازشون فقط چندتا عدد باقی مونده بود
<>
شماره هایی که خیلی وقت بود گرفته نشده بودن
اما دیدن گاه به گاه اسماشون نوستالزیک بود کلی
حس می کنم از دستشون دادم
اشک داره واقعا

این عطره هم شده مایه ی دق
دیزاینه جوادش حالمو به هم می زنه
بوش یادم میاره که یه موجود احمق بی دست و پام
که هرکسی می تونه سرش کلاه بذاره
فکر کن یارو یه مارک بی ربط (که البته بدیم نیست ) رو
به جای آخرین کار
Gucci
غالب کرده بهم
و من حتی روی جعبه رو نخوندم که بفهمم دروغه
تازه کاره 2000ه ، جدید هم نیست حتی

باید تنبیه بشم به طرز جدی
حواس می خوام
شعور می خوام
212 می خو ام
شماره هامو می خو ام
گوشیمو
...

Monday, August 16, 2004

تنها
مث باد
رو علفای صحرا ،
تنها
مث بطری مشروب
واسه خودش تک و تنها وسط میز.

لنگستون هیوز _ شاملو

متنبه شدم به قدر کافی ،
باور کن
رسما افتادم به گه خوری،
خودتم که داری می بینی
پشیمون ِ پشیمون...

ورِ منطقی ذهنم سعی می کنه اوضاع رو طبیعی جلوه بده،
می گه که هیچ اشکالی نبوده و احتمال خطر صفره،
ور ِ بی منطق ذهنم ،اما ،هی فتنه به پا می کنه،
خل میشه ،
نگرانی دیوونش می کنه و
می گه که همیشه دلیل منطقی لازم نیست
درواقع دلیلی لازم نیست
اتفاقا می افتن
(کاش نیافتن ، کاش)

با دست های به هم چسبیده به سبک بودایی ها ،
به پیشنهاد یه خانم ارمنی ،
توی سقاخونه ای که تمثال علی ش شبیه مردای شاهنامه است ، ایرانی ِ ایرانی
شمع روشن می کنه
و به همه ی زبونا و لحنایی که بلده
از خدایی که مال همه است
کمک می خواد
بدجور کمک می خواد

اتفاقا می افتن،
اما اتفاقای خوب،
بد به دلت راه نده .
سعی می کنم ، سعی می کنم ، سعی

Sunday, August 15, 2004


کنسرت دستان ،
خوب بود ،
بعد این همه وقت بی کنسرتی،
گرچه هیاهوی بیشتری می خواستم
اگه پریسا به جای نشستن روی صندلی تماشاچی /شنونده
اون بالا بود...

نکات جانبی بامزه ای داشت ولی،
من تنها بودم ، یه مرد سبیلوی خشن با تیشرت قرمز نشست کنارم
اومدم به بدشانسیم بلعنتم ، که دیدم پشنگ کامکاره
البته جای بدبویی بود
نمی دونم چرا من هیچ وقت پیش خانمای خوش بوی زیبا نیست جام:(

آقای گیسو پرشان بمی _ که البته زلفانشان را زدن اما همچنان پریشانن _ طبق معمول عکاسی می کردند،
دوربینو زده بود سر پایه ، مثل بوم صدا گرفته بود دستش و
هی می زدش توی سر برهنه ی بهروزی نیا

ماشینی که موقع برگشت سوارش شدم
یه نوار بامزه داشت ،
بودSatisfaction
بعد اون پشتا صدای شهرام ناظری میومد "آی ,عازیزِم"
مرده گفت پس مونده ی آهنگای نواریه که روش ضبط کردن،
چقدرشبیه بود به من ،
یه چیزای جدیدی روی من هم ضبط شده
اما هنوز صدای چیزی که در اصل بوده داره می اد
سعی می کنم صدا زیریه رو بشنوم
سخته
اما قشنگتره ،

مرد بیشعور بعد ازینکه گفتم که نوارش بامزست
تکنوی آشغالی گذاشت
مثلا کلی هم لطف کرد بهم
تازه:
_ خارجی گوش می کنید دیگه؟
_(احمق نمی بینی از کنسرت سنتی می آم) نه ، ایرانی رو ترجیح می دم
_ گوگوش می زارم پس
_نه، سنتی گوش مید م ، اون نوار اولیه که خوب بود
_افتخاری می خواین پس
_:((

ایول اقا این خیلی خوبه (فولک ایرانی)
_ این رادیو بود
بعد هم نوار مضخرفشو چپوند تو
منم آهنگای کنسرت یادم رفت
:((
حالا هی بگو با آدمای مختلف می شه ارتباط برقرار کرد

Saturday, August 14, 2004

،نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " فالاچی"
، بعد این همه سال
از سال های اول باسوادی که مامانه تعیین می کرد چی به دردم می خوره و چی نه ،
به ترجمه ی یغما گلرویی رضایت دادم ،
کم داشت ، نه؟
هنوز تیکه هایی که قایمکی از ترجمه ی قدیمیش خوندم یادمه ،
اون موقعی که فکر کردم اگه یه مرد و یه زن ،
همدیگه رو سفت فشار بدن توی بغل هم ،
بچه ساخته می شه،
ترسناک بود،
هنوزم می ترسم ،
می ترسم که باد ، شورت مرد همسایه رو ، تکون بده روی بند رخت،
و من بار بگیرم ازش
به خاطر همینه که هرماه دیدن اولین قطره برام شادی آوره ،
حتی اگه کلی وقت باشه که دستی رو هم لمس نکرده باشم ،
ترس این روزا،
که هی می نشونتم توی توالت که همه چیزو دفع کنم ،
همه چیزو ؟
شمردن قرصای هرشبی تا اولین خون،

هنوز ، بیشتر وقتا ، می خوام
Single mum
بشم ، ولی
الان نه البته ،
یه وقتی که یه اقا با کلی ژن مناسب پیدا کنم ،
و مقدار اندکی احساس ،
یه وقتی که دختره رو بندازم توی کوله ی دوربینمو و با هم
بریم سراغ کار،
یه وقتی که اینجا نباشم ...
این یه احتماله ،
شایدم ،
لباس خواب صورتی پوشیدم ،
صبحونه ی بچه ِ رو دادم،
با موهای بلند و شکم قلنبه از یه نینی دیگه ،
با یه نور مایل که نصف صورتمو پوشونده ،
لبخند زدم به اقای پدر که منتظره بچمونو ببره مهد،
توی یه خونه ی پرنور ، با پنجره های بزرگ ، خیلی بزرگ
آقای پدر باید یه شغل معقول داشته باشه،
آرتیست نه،
مامانه هم خانوم شده باشه تا اون وقت،
بعد ،
یه بچه ی معقول و تمیز و مودب
تحویل جامعه بدن و صبر کنن ببینن،
بچه ِ ترجیح می ده بره
یا بمونه و توی کارخونه ی تولید خانواده های معقول
سهام داشته باشه ،

شایدم
...

Thursday, August 12, 2004

I know I Can do what I wanna do
، بالاخره اینجا رو درست کردم
این مدت حالمان گرفته شده بود ، بسی
تعداد خواننده های اینجا بین صفر و یکه ،
یعنی هیچی
اما من به نوشتن توش واقعا عادت کردم / احتیاج دارم
مرسی یرما
دوستت دارم زیاد
:*

Monday, August 02, 2004

چرا من هیچی نمیتونم بفرستم جدید؟
،خیلی بده که
دردناکه ،حقیقتا
____________
.این هفته های نزدیک را سخت درگیر نقش شیرین بودم
،می خواستمش
،فرهاد بود، گیرم که صدای ضربه هایش روی کوه
. CD موسیقی الکترونیک ضبط شده ای بود روی یک
، خسرو را نداشتیم ، نقش محبوب من ، مرد من
، که می دیدمش با نمایی از پایین از مردی قوی ، رییس یک بانک شاید
،نمایی از پایین از مرد بزرگی با برج عظیمی در پشت سر
،" لحظه های اوج افتخار" ارسن ولز" در " همشهری کین
....دستهای بزرگ ،گرم ، کارکشته
... خواسته بودم که از یاد ببرم حرمسرایش را
...چند بار مصرف شدگی تنش را ، لبهایش را
از میان خاطره ها پسرکی آمد
، که تنش بوی مردهای مصرف شده را میداد
...مردهای مصرف کرده را
،و او خسرو شد
.کارکشتگی شرط اول بود
بازی تمام شده ، من نقشم را داشته ام ، گیرم که در میانه ، بازی یادم رفت و غرق شدم در بی زمانی خود م
،حالا
،نقش دیگری می خواهم
،لحظه های دویدن دخترک گیسوطلایی به سمت فرانچسکو
،سخت وسوسه ام می کند
فرانچسکو؟؟

Saturday, July 31, 2004


ماه رو دیدی چقدر گرد و قلنبه شده بود؟


...اولش نارنچی و بزرگ بود ، بعد زرد شد ، بعد همین طور انقدر رفت بالا که تفاوتش با دیشب زیاد به چشم نیاد

همیشه اینطوریه؟همه چیز؟

،اولش داغ وگنده و شگفت آور

بعد آروم، آروم ، دور و سرد؟

بعد یه چیز روزمره، چیزی که لازم نیست راجع بهش حرفی زده بشه؟چیزی که دیده هم نمی شه حتی؟


دوست داشتم تا آخر شب همون طور بزرگ و داغ بمونه، ولی عمر شگفت انگیزیش کوتاه بود، خیلی

...اما من باز روزا رو می شمرم تا شب چهارده

، منتظر می مونم تا اون توپ بزرگ خوشرنگ رو نشون بدم به همه

...حتی اگه نخوان ببیننش ، حتی اگه عادی بیاد به نظرشون


ماه تمام درست ، خانه ی دل آن توست / عقل که او خواجه بود، بنده و دربان توست


Friday, July 30, 2004

 
گمونم سی سالی رو باید داشته باشه، از سر و شکلش اگه بخوای بدونی
باید یه مقدار فیلم کلاسیک دیده باشی ، مثلا "ریتا هیورث " توی
!بانویی از شانگهای " ، فقط بلندتر"
جذابتر بود اگه می تونستیم با یه سیگار بلند مجسمش کنیم ،اما به دلیل خاصیت 
  ،پمپ بنزینی من و احتمال اشتعالم به بازی انگشتاش روی لیوان قناعت می کنیم 

،این همون کسیه که تنهایی توی گالریا قدم می زنه ، مغروره و صاف به کارها نگاه می کنه ، سریع اما منتقدانه 
 این با اون کسی که گاهی وارونه می شه تا کار و برعکس ببینه و قایمکی مجسمه ها رو تکون می ده خیلی فرق داره  

آروم حرف می زنه و صریح ، هیجانی توی صداش نیست ، بالا و پایین نمی پره ، با وسایلی که دم دستشه برج نمی سازه ، شمرده وکمی هم سرد حرفشومی زنه ، با جمله های دقیق ومرتب ، غلط دستوری هم  نداره 

از گذشتش چیزی نمی دونم ، نه می تونم توی نوزده سالگی روی درخت دانشگاه
ببینمش ، نه به خودم اجازه می دم که شبیه جولیا پندلتون احمق و از خود راضیِ
.بابا لنگ دراز بدونمش ،ترجیح می دم فقط همین مقطع زمانیش رو داشته باشم

!لباساش رنگی رنگی و پاره نیست ، حتی می تونم بگم کفشای پاشنه بلند می پوشه، شاید حتی جواهر هم داشته باشه

می دونی من حاضر نیستم باهاش زندگی کنم،اما برای یه دوره ی عشق بازی
!واقعا خوبه ، البته باید خیلی زحمت بکشی که تو رو بین خیل مشتاقانش ببینه

   ،این همون آدمیه که خیلیا از من می خوان
،و تو دوستش نداری ، صدای آروم ومصممش پای تلفن حالتو بهم می زنه 
     ،دلت جیغ جیغای قدیمو می خواد
...می دونم، خیلی سرده و دور، و تلخ
 ،خودمم خسته می شم ازش ، اما شخصیت غالب این روزهای منه با تو
،فقط با تو
خنده داره ، نه؟ جایی که باید این باشه ، اون دختر شونزده ساله ی سرخوش
...بالا می آد ، با اون سروصدای اضافی و کارای عجیب و غریبش ، همونی که دوست داشتی / داری
...ولی در مقابل تو ، این خانم محترم
یه سالی هست که حسش میکنم، اما بوده ،شاید از خیلی ساله پیش ، اون روزا که شنلشو می نداخت روی شونه هاش و مثل یه   ،پرنسس  می خرامید
...ولی توی اون روزا، تصمیم گرفتم دخترک جین پوش وحشی رو جایگزینش کنم ،خیلی ساله پیش بود ، سالهای اول ابتدایی
حالا هم که از توی صندوقچه در اوردمش فقط به خاطر این بود که وقتی اون
،مغرور توی خیابون به جلوش نگاه می کنه و نگاها رو می کشه دنبال خودش
...دختره بتونه توی مغزش شلنگ تخته بندازه و به حال خودش باشه

...به هر حال جزئی از منه ، همونطور که اون دختر رام نشدنی و بقیه
.باید دوستش داشت

توی یه وبلاگ خونده بودم، خیلی وقت پیش،

دختره به BFش می گفت " تو مثل توالت بین ره می موندی برام ،

اصلا مطبوع نبودی، اما تنها راه حل بودی."

 

دخترا توی صف توالت عمومی توی جاده ها ،

عق می زنن ، اما مجبورن ، راه حل دیگه ای نیست،

اگه هم باشه کلی  حرف  بعدش هست ، امن هم که نیست، اصلا.

اما پسرا،

دشت هایی چه فراخ...

 

نمی خوام پسر باشم ،اما اون جاهای بوگندوی کثیف رو هم تحمل نمی کنم،

خودمم خیس نمی کنم،

کلیه هام روهم تعطیل نمی کنم،

 

شاید قوطی فیلم جواب بده ،نه؟

Thursday, July 29, 2004

می خواستی همین جوری بشه؟
بار اولت بود؟
خوشحالای الان؟
که هی، زل بزنی به تلفن؟ 
که هی آن لاین شی به امید دیدن یه آشنا؟
   ...با اون اعلام استقلالهای مضحکت
   آخه بچه ، تو که تا سر کوچه تنهایی رفتن یادت رفته رو چه به این حرفا؟ 
  ،حالا
:دایره ی همیشگی 
 تنهایی ، به مقدار کافی
   خانه نشینی،هی
   خواب،هی
،خالی
، خاکستری
  ، گه خوری ، بیش از حد معمول
 ...بعد
 ،سلام
،سلام
! و بازی آغاز می شود
 
،قرصا و کپسولای رنگی رنگی،هر 6 ساعت ،هر 12 ساعت ، مشت مشت 
،قرص صبح
،ظهر
!آخ! هر شبیه یادم نره که بدبخت می شم
،همه ی این خستگی ها به خاطر کم خونی و کم ویتامینی و کم کلسیومیه 
آره جونم ، اون روزم که بریده بودم فقط به خاطر این بود
  ....که روز پیش از پریودم بود، الانم که
وگرنه نگرانی ، ترس ، غصه و من؟؟؟

،یه روز تیرآهنا همه ی این خالیا رو پر می کنن 
،بعد از اون دیگه هیچ وقت خسته و بی حوصله نمی شم
...تنها هم

Wednesday, July 28, 2004

پسرک باز گفت چشم، زیر لب شروع کرد غرغر کردن، رفت تو مزرعه، حواسش نبود پاشو گذاشت رو مورچهه ، مورچهه دردش گرفت فحش داد ، بقیه مورچه ها ازش پرسید چی شد؟ مورچهه همه چیو واسه بقیه مورچه ها تعریف کرد، بقیه مورچه ها ناراحت شدن و برگشتن سر کار خوردشون، بقیه مورچه ها مجبور بودن تا صبح خورده شیرینی هایی رو که عصر دیروز مامانبزرگ پسرک ریخته بود توی باغچه ببرن توی لونه، برای همین هم بقیه مورچه ها سعی کردن ناراحتیشون رو فراموش کنن و به کارشون ادامه بدن. خورده شیرینیای بیچاره  به هم دیگه نگاه میکردن، ناخونهاشون رو میجوییدن و منتظر بودن ببینن نوبت کی میشه که بقیه مورچه ها  ببرنش توی لونه ، ایندفعه بقیه مورچه ها اومدن سراغ  یکی از خورده شیرنیا که خیلی شجاع بود، تا دندوناشون رو گرفتن به خورده شیرینی شجاع که ببرنش ،  فریاد بلندی  زد که بقیه مورچه هارو ترسوند و یکی از مورچه ها سکته کرد و مرد.  بقیه مورچه ها(بجز اونی که سکته کرده بود)  به لونه برگشتن  و قضیه رو با ملکه در میون گذاشتن . ملکه هم دستور داد که برن و به هر قیمتی که شده خورد شیرینی شجاع رو بیارن تو قصر ملکه، بقیه مورچه ها (بجز اونی که سکته کرده بود) هم سریع برگشتن و خورده شیرینی شجاع رو که داشت دادو بیداد میکرد گرفتن و آوردن، توی راه هم چندتا از مورچه ها از ترس سکته کردن و مردن. بقیه مورچه ها بجز اونایی که تلف شده بودن ، خورده شیرینی شجاع رو آوردن توی قصر ملکه ، انداختن جلوی ملکه و فرار کردن. ملکه و خورده شیرینی به هم نگاه کردن. ملکه گفت "خورده شیرینی!" خورده شیرینی شجاع گفت "ملکه!".. و از اونروز ملکه همه مورچه ها جز اونهایی که تلف شده بودن رو اخراج کرد و با خورده شیرینی شجاع زندگی خوب و خوشی رو آغاز کردن.

 ...خالیم ، خالی
...بی حس
،لکه های سرخ هم نمی آیند
خالی شده ام از آنها هم؟
...انتظار
،گفتم سرخی ، درد می آورد 
...حس درد، حس زنده بودن
 ، سرخی نیامد
  ،  درد هم
زنده ام آیا؟

Tuesday, July 27, 2004

   من سردمه آقا، ممکنه تنتون روچند دقیقه لطف کنید؟
 ...  بینی و بین ا... فقط به چشم پتو

Monday, July 26, 2004

and im lost

going

slightly

mad

Sunday, July 25, 2004

لازمه که یادآوری کنم که چقدر برای دنیای خودم ،استقلالم و تنهایی هام ارزش قائلم؟؟ 
  .   اگه تنهایی هام نباشن ،نمی تونم توی جمع یا با تو ، خوشحال باشم 
 ... با این "از راه دیگر آمدن ها ت" به هم ریختی همه چیزو 
از این که توی جای خودت نمی مونی ومیخوای همه ی زندگیمو پرکنی از خودت، متنفرم
!  این شاهکار آخرت دیگه رسما خراب کرد همه چیزو
وقتی پامیشی این همه راهومیای تا یه شهر دورو تعطیلاتی رو که می خوام با خونوادم
 باشم،خراب می کنی،من دختر چهارده ساله ی داستانای پاورقی نیستم که دستمو بزنم زیر چونم و با  احساس بگم    
 !"آه،او بر من عاشق است"
 در برابر اینکارای تو ترس از دست دادن استقلالم به سراغم می آد ،ترس از وابستگی و    
!رم میکنم

Wednesday, July 21, 2004

...که هر بندی که بربندی بدرّانم به جان تو

 ،بیشترین چیزی که این زمانا بهش  احتیاج دارم " ثبات " ه   
  ...تو ثبات داری ، آرومی ،یه مستطیل یا حتی مربع ، خط افقی
...  می خوای کمکم کنی ، نمی تونی ، می خوای ، اما فقط داری همش می زنی
...  شایدم من نمی خوام ، بیشرفم شاید 
 
... تنها چیزی که نداری تو ، ثباته
... داغونتری از من هم، می دونم
... نمی خوای منو،می دونم
 ، یه شکل قروقاطی ، درهم و برهم ، پرچاله چوله
... سوراخای سیاهی که گم می شم توش، که گم شدی توش
  
 سقاخونه ی  خانه هنرمندان ، که موندی کنارم 
، که ثبات بخوام و آرامش، بی اونکه تمسخری  باشه توی نگاهت
 ،یا کوه ، کنار رودخونه ، که کمکم کردی بالا بیارم 
   که اشکامو صبر کردی و حرفامو  که،  L  یا اون شب بعد از کافه
...پر یکی دیگه بود
، یادمه ، همه ی چیزایی که کس دیگه ای بهم نداده بود رو یادمه
... که کسی نمی تونه بهم بده
  
، تقصیر من نیست ، گناه از آن بانوی عاصی است با آن فریادهاش
، که ثباتی از جنس تورا طلب نمی کند
، ثباتِ تو دربند کردن بانوست 
 ،  بانو بند را بر نمی تابد
، جرم این است
جرم
...این است 
 


Monday, July 19, 2004

 ...دلم عشقبازی می خواد،عشقبازی کلاسیک
 !می فهمی ؟ عشق بازی ، نه سکس 
    ، سکس خیلی فلزیه، براق ونقره ای
...صدای آهن می ده و چرخ دنده 
 
 ،دوشیزه ی جوان ، آقای محترم هیکلی 
 ، نور 45 درجه
 ،سایه ی مثلثی زیر بینی
 ،بوسه های لطیف کلاسیک
. دور از دکمه های فلزی شلوارجین
، گونه های صورتی
  !شرم

Sunday, July 18, 2004

  چیزای کوچیکی توی زندگی هست که به آدم انرژی میدن ، همیشه برای انجام دادن کارای شاق ازین خرده بهونه ها پیدا  می کنم
 ،برای خودم
  ...
 ،بارون" شجریان که هر روز  قبل از مدرسه باید می شنیدمش "
  ،سنگه که باید توی راه برگشت جابجاش می کردم
  ،پیرمرد ریش سفیده توی راه  آریا 
...
! بتهوون
 ،سرزدن به بتهوون از عادتای قبل از دانشگاهمه
  ...چهار،شش وتیاترشهر و بتهوون
از وقتی چهارراه ولیعصر مسیر هرروزم شد ، بزرگترین دلخوشیم رد شدن از دم بتهوون بود ، سرکشیدنای یواشکی برای دیدن آقا 
  ،ریشوئه 
 ،پیداکردنای بهونه های مختلف برای هی  تو رفتن 
...
 ،حالا می خوان برن
،من غمگینم  
من نمیخوام به جای دیدن آقا ریشوئه_ که دیدنش قبل از دانشگاه رفتن به معنی داشت یه روز خوب بود _ کارگرای یه کارواشو ببینم
...
...خیلی بدین ، خیلی زیاد