Wednesday, November 30, 2005

دیروز رفته بودیم تشییع پدر گرافیک ایران
_ می گویند که راضی نبوده به این جور خوانده شدن ، مرتضی خان ممیز _
دیگر نه خودم ، نه دوربینم توان این چیزها را نداریم
دوربینم که سنگینیش یا وسوسه ی همراهی هم جنس هاش وسوسه ام می کردم به استفاده اش
وقتی برگرداندمش سمت آن پیکر افقی سفید پوش
_ که هیچ وقت عمودی ندیده بودمش ، اما عکس هاش و حرف ها می گویند که یلی بوده _
زرتش قمصور شد و شروع کرد که به پیغام های نامربوط دادن
وقتی که مراسم تمام شد و باقی عکس هاش هم پاک ، تازه راضی شد به خوب شدن

محاصره شده بودیم میان خیل عکاس ها و خیلی ها هم برای اینکه جا نمانند
و یادگاری بردارند ازین واقعه که انگار انقدر شیرین است که هرچند وقت یکبار بنشینی به یادآوری و بازبینیش
متوسل شده بودن به دوربین های موبایل

آقایان عزیز کاش یاد می گرفتید تشییع جنازه و گورستان جای خوبی برای دختربازی نیست!
مرد پا به سن گذاشته که ازم رسم و درسم را پرسید و گفت که استاد دانشگاه ماست
و بعد همراه آن دیگری ایستاد جلوم که می رسانیمتان
سوار شدن را کار بدی ندیدم ، با وجود خلوتی و بی ماشینی روز تعطیل
آن یکی که پیاده شد که می رود سر خاک ، دیگر دیر بود برای عوض کردن تصمیم
خوشبینی انسان باورانه ام هم که هنوز بود
ازت خوشم اومده ، می خوام بیشتر آشنا شیم که شروع شد
تظاهر کردم به خریت
پیشنهاد قهوه ی در منزل اما انقدر آشکار بود که جایی نماند برای بلاهت کودکانه ام
باز از ترس روابط کاری و دانشگاهی مودبانه رد کردم
دستم را که گرفت هم فقط سنش را یادآوری کردم ،
تا اخر بازی هم که ختم شد به نامزد دوست داشتنی من ! و تعهد
جلوی خودم را نگه داشتم که حرف بجای مربوطی نزنم که بعدها به ضررم..
عینکم هم که استفراغ چشمهام را می پوشاند

انقدر سخت شده ام که این چیزها خیلی هم آزارم ندهد
فقط چند باری دست هام را شستم و صورتم که پاک شود لزجی نگاه های هرزه اش
اما بیشتر از تهوع ، تعجبم می گیرد
چطور مرد سن بالای کچل ، کوتاه شکم گنده ای فکر می کند می تواند برای یک دختر جذاب باشد؟
که حتی درجواب اینکه شاید کار نامعقلولی سر بزند ازتان ، بگویند شاید از هم تو!
انقدر که در تصورش حتی بتواند با دوست پسر جوانش مقابله کند؟
_ وقاحت انقدر به اوج رسیده این روزها ، که وجود مرد دیگری هم از میدان درشان نمی کند
باید بگردم دنبال بهانه های بازدارنده ی دیگر _
و یک سوال
به نظر شما هم فاصله ی زیاد سنی ، حتی اگر دختر سال ها از سن کودکیش _ زیر 18 سال _
گذشته باشد ، رابطه را ناسالم می کند؟
من اگرچه سال ها پیش فکر می کردم ، مرد مورد علاقه ام پیرمرد مهربانی خواهد بود
حالا سخت چنین رابطه ای را شکلی از آزار جنسی می دانم ،

این مرده خوری هم دارد می شود اسباب زحمت
انگار که بیمارهای جنسی جای بهتری ازین مراسم سراغ ندارند
که من هربار با یک خاطره ی شیرین باید برگردم .
اساتید گرامی ، لطفا تا وقتی من مترسکی با اسباب رجولیت دست و پا نکرده ام
رنج این دنیای دون را به خود هموار کرده ، به دیار باقی نشتابید

کدام آدم است پاییز برگ ریز را به مرگ تشبیه می کند؟
کافی است زردی بنشیند جای سبز چرک های اخر تابستان
و افتاب نیمه جان خودش را ول کند روی شهر سرمازده
تا رستاخیز رخ دهد
و دوستان گمشده برخیزند از خواب زمستانی

نمی گویمش که چقدر زندگیم کم داشته این ساعت های سکوت انسانی
و غوغای خداوندگاران موسیقی را
فاصله های بزرگ
هر کس کتاب خودش را ..
و گاهی زمزمه خواندن هاش
تاریکی
و بوسه های بی هوس روی لباس ها را

اگر زندگی به تمامی تن بود
و یا تنها فکر
و یا خوشگذرانی
آسوده می شدم از انتخاب
حالا لزومش دیوانه ام می کند
و ترس اینکه ناگزیر باشم از انجام چندباره اش ، اضافه شدن گزینه های دیگر ،
بیایستید روی صف ،
تک
تک
کسی منتظر نمی ماند
انسان اگر باشی ملزمی به گزینش یکی ،
من دومی را..
که می دانم دیری هم نمی پاید
که می دانم باید هر لحظه انتظار نیستیش را داشته باشم ،
لذت اینکه این آدم اینطور جا می افتد در نقش انسان آرمانی م
_ که سال هاست قالبش را می برم در هر رابطه ای ، تا کسی اندازه اش پیدا شود _
ترس بازنوشتن رکوئیم را کم رنگ می کند

من باز مچاله می شوم در خودم
نگاهش می کنم که چطور موسیقی عجیبش می کند
که چطور آرام نوشته های غریبش را زمزمه می کند
فکر می کنم من معشوق خودم هستم ، عاشق فکرساخت های خودم ،
اما چه زیبا جاافتاده ای دراین قالب

Wednesday, November 23, 2005

دو شنبه :
آقای پدر صراحتا نگفته اند که مرا می برند به سمینار کودک آزاری دانشگاه شهید بهشتی یا نه ،
این بی صراحتی " نه " تلقی شده و توهین آمیز محسوب می شود
من آسوده از کار دشوار انتخاب بین کلاس مفید استاد محبوبم و سمینار ،
آماده می شوم برای رفتن به دانشگاه و گاهی غر هم می زنم که با این همه داعیه ی دفاع از حقوق کودکان
حقوق من _ فرزندش _ را نادیده می گیرد
تلفن زنگ می زند ، کلاس تشکیل نمی شود ، تلویزیون فیلم جالبی ندارد ، فیلم های خودم را نمی خواهم
افسردگی می گیرم ، می خوابم
زنگ می زند ، خود عزیزی می کنم که شرمت میاید از با من بیرون رفتن ، در آخر هم با منت کشی راهی می شوم

___

همایش کودک آزاری با تاکید بر آزار جنسی :

امار و ارقام وحشتناک
تا ظهر حرفی بیشتر از خوانده ها و شنیده های همیشگی گفته نمی شود
عصر که بحث می رود به سمت بررسی قوانین کشور عزیزمان
باز ناخلفیم را شکر می کنم ، کافی بود حقوق بخوانم و همان سال اول دیوانه شوم ..
دردناک تر ازین می شود؟
" در قوانین کیفری ایران هیچ قانون خاصی برای کودک ازاری جنسی و جرم انگاری خاصی برای ان دیده نمی شود ،
به عنوان مثال درباره ی جرم زنا اگر فرد بالغ با فرد بالغ زنا کند حد آن رجم است
اما اگر با فرد نابالغ زنا کند حد ان کمتر می شود و تنها به صد ضربه تازیانه محکوم می شود."

!!!!!!!!!

_____

شب در تقارن شگفت انگیزی یکی از کانال های عربی
Good Mother
نشان می دهد
از دیدن مثال عینی حرف های جلسه ی امروز و تفاوت های قوانین میهن اسلامی و شیطان بزرگ غصه ام شد.

با وجود دایان کیتون نازنین در نقش مادر
ازینکه دادگاه حق سرپرستی بچه اش را از او گرفت ، خوشحال هم شدم
آخه میکینگ لاو توی تختی که یه بچه هم اونجا خوابیده؟؟ حتی اگه خوابش خیلی هم عمیق باشه؟
الان یاد یه ماجرای گریه دار افتادم
یه آشنایی که معلم دبستان تو یه منطقه ی محرومه تعریف می کرد
که بچهه گفته خانوم ما یه اتاق داریم و خونوادمون هم کلی شلوغه
بعد برای اثبات حرفش گفته که گاهی انقدر جا نداریم که بابامون روی مادرمون می خوابه!!
فکر کنید چقدر احتمال داره بچه ای که شاهد چنین چیزیه آزار رسان بشه
فکر کنید احتمال قربانی شدن بچه ها توی محله های این چنینی چقدره؟
گرچه در خانواده های معتبر تحصیل کرده ی مرفه هم ..
بماند برای بعد


Saturday, November 19, 2005

پنجشنبه ظهر راهی کار بی مزد می شوم
علافی طولانی مدت برای گرفتن عکس هایی که دوستشان ندارم
هی هم که یادآوری کنم سالخوردگیم را
باز مجبورم به دیدن کنستانتین!!
داستان جن و پری و گناه و بخشایش و آخر هم هپی اند!
با پرداخت تماشاگر دنبال کش البته
گرچه اخرهاش من همش خمیازه و غر...

عصر رفتم خانه هنرمندان
جلسه ی گفت و گوی پس از نمایشگاه کاوه و فرنود..
گرچه بعضی از حرف ها تکراری بود و آخرهاش هم فرنود زد به سیم آخر
و مقادیری جفنگ بافت..
دور و برم پر بود از عکس هایی که همه ی حجت من بود برای عکاس شدن
و شده بود مایه ی عذاب وجدان راحت طلبی این روزها..
گفت این عکس ها را " حالا " گذاشته ایم که یادتان نرود جنگ چطور است
که نخواهیدش..

شب میان شاینینگ نازنینم با جک نیکلسون پرستیدنی و خداگریهای کوبریک
و سالوادور استون ، دومی را انتخاب کردم
شیزوفرنیا بسم بود .. واقعیت می خواستم
میان آن همه کشتار و خون ، چشم هام وقتی از نفرت و وحشت بسته شد که
حلقه های فیلم را نور می دادند ، همان ها که عکاسشان خودش را به کشتن داده بود تا ثبتشان کند!
فیلم تصویر حرف های فرنود بود ..
شخصیت دوتا عکاسش هم بی شباهت نبود به خودش و کاوه..
یکی رفت و یکی ..

__

بعداز تحریر:
یکشنبه تلویزیون جمهوری اسلامی ، کنستانتین را تحت عنوان سینمای ماورا نمایش داد
واقعا زحمت کشیده بودند و فیلمی که هیچ صحنه ی مشکل داری!
نداشت را حسابی کوتاه کرده بودند ،
لابد کارگردان ها شعور کافی برای تدوین فیلم هاشان ندارند که اینها از نو..

Wednesday, November 16, 2005

شش صبخ تلفن زنگ می خورد
بعد ازینکه مغزم باورش کرد
کورمال پیداش می کنم و تلاش بسیار تا ببینم کی..
بعد هم سیمش را می کشم ..

فوق لیسانس عکاسی دارد
استاد دانشگاه آزاد
اهل کرمانشاه!
تمام این مدت معقول و مودب و کمی زیاد مردانه ،
حالا دیوانه شده
انقدر که به من بگوید دروغ گو
و سر دختر داد بزند و عامیانه ترین حرف ها را ول کند طرفش
انقدر که تهدیدش کند به آبرو بردن
و دلیل؟
من کردم
!! (kOrd)

دختر
تی تیش و جیگولی است
سفید و چشم سبز و کمی تپل
مرد ایرانی پسند!
سال اول که بودیم گیس بافته اش را رها می کرد
و تق تق کفش ها و جینگ و جینگ مهره های روسریش ، کلاس را می برد به ایل
توی این سه سال ، شلوارهاش بلند شد
و سیاهی مقنعه نشست جای ان همه آبی و سبز تند روسری ها
خنگیش حرص درآر است و عقایدش حوصله بر
معاشرت کردن باهاش بی خطر است
ساده است
و خوش هم می شود باش گذراند ،
جز این چند وقت اخیر
که مثل سایه می امد و می رفت و سرد..
فقط سیاهی دور چشم هاش مانده بود ،
صورتی براق لب ها کو؟

از سال اول دانشگاه دوست بوده اند
از دختر بشنوی دوستی ساده
از طرف پسر اما همه گمان می برند به ازدواج
یکروزهم توی کتابخانه انگشترچشم گیری هدیه داده شد
به جای پرچمی لابد
این قله پیشتر فتح شده ، چشمتان کور ، بگردید دنبال یکی دیگر..

هی به دختر هشدار داده ایم
هی دلگرمی که کشتن جنین ناسالم جنایتی نیست
تجربک من و تجربه ی بزرگ ان یکی دختر از مردهای کرد را گفته ایم برایش تا با چشمهای باز..
حالا پشت گوشی گریه می کند
صداش می لرزد و بدنش هم انگار
وحشی می شوم
حق زیاد را می دهم به او
اعلام همبستگی و حمایت می کنم !

تلفن دو روزی قطع می ماند
موبایل را هم می گذارم روی سایلنت که ونگ ونگش آزار ندهد
مادرم می گوید باید به ادم ها حق صحبت داد
بار دراماتیک قضیه را بالا می برد که تشویق شوم به پاسخ گویی به پسر
می خواهد خودش آرامش کند..
من حال این بازی ها را ندارم
می گویم توی نمی دانی مرد کرد چه اعجوبه ایست
تحصیل کرده و دور از وطنش هم که باشد ، رگ ملیش که بزند بالا ..

بهای از بین نرفتن استقلال و آرامشم ،
سرمای فردیتم را تحمل می کنم
تحمل دردهای دیگران اما طاقت زیادی می خواهد
آرامشم مبادا خطی بردارد؟
تلفن ها را بگذار بی جواب بمانند
هراس هم کلامی توی دانشگاه را چه کنم؟

Tuesday, November 08, 2005

صبح می نویسد هوا سرد است ، درست لباس بپوش
بس که این دو روز گول آفتاب ظهر را خورده ام و هی لرزیده ام
هوا خاکستری است
انرژی پایین امدن از تخت را هم ندارم
می گوید بیایم؟
نمی آید.

پنجره را باز می کنم
سرما و بوی خیسی
چیزی می پیچم دورم
آلبا گوش می دهم
دیوانه ام می کند
چرا می گویند سال های سیاه؟
موسیقی قرون وسطی و نقاشیهاش و ...
کریستف رضایی به پیامبرها می ماند
هی یاد آن شب سرد نیاوران می افتم
که کتاب به دست می خواند
و من فکر می کردم پیام آور دینی اگر بود ، به آن می گرویدم


صدها نوشته باید رد و بدل شود
تا برسیم به این سکوت
صدها نگاه معنی دار
تا این چشم های بسته

فکرش را می کردی؟ ، می پرسد
می گویم که نه
راست می گویم؟

دنبال کردن این جریان را دوست دارم
ریتم کندش را
و انفجار را
شاید اگر همه چیز با سرعت معمول پیش می رفت ، آرام آرام آتشی و بعد هم دود و خاکستر
حاصل انفجار هیچ است ، اما

فکر کرده بودم اشتباه بودنش محتمل تر است تا نبودنش
گفتم می روم تا تمام شود ، بعد از سه سال ، چهار سال
انرژی از بین نمی رود ، فقط از شکلی به شکل دیگر..
من این جریان را دنبال می کنم
من این جریان را زندگی می کنم
هر روز از شکلی به شکل دیگر

Friday, November 04, 2005

می گم سی دی " ... مو" می خوام
آقای خوشحال می گه ".. مرادی " کیه دیگه
بقیه بچه ها صداشون در میاد
" .. ش "
حرص از صداشان می بارد ،
چاره چیست ؟ تنها کسی هستی که هنوز می توانم با ضمیرملکی صداش کنم..

هوا پانزده ساله ام می کند
که بدوم خانه و چیز داغی بریزم توی فنجان و بشینم پای کامپیوتر منتظرش
که نخ های سفید را از روی پولیورم بردارم و هر صحنه صدبار بازسازی شود توی ذهنم
که فکر کنم دست هاش بزرگترین دست های دنیاست ، سرد
که توی تاکسی فرو بروم توی بغلش ، بی خیال فکر مردم

دخترها سی دی رو که می بینن با ذوق اسمشو می گن
و من مثل آن روزها که دوستی اسمش را از زبان دختر غریبه ای توی راه مدرسه شنیده بود ، گرم می شوم
کلیپ مسخرش رو با هم می بینیم
و من تازه دلم برای بچه ام تنگ می شود ، برای بچگیم
نه عکسش زیاد شبیه اون روزهاست ، نه صداش شباهتی می برد به خودش..
زمستانی که زلزله آمد دیدمش
بعد از سه سال؟
دست هاش دیگر بزرگ ترین دست های دنیا نبود ، بزرگ هم نبود اصلا،
وفتی شروع کرد همه را به فحش کشیدن و ایراد گرفتن از همه چیز را ، شناختمش
این سال ها که هم را دیده ایم گاه به گاه
من فقط با تعجب خیره اش شده ام که یعنی من؟ که یعنی ما ؟؟

عاشقانه ترین آهنگش را تقدیم دختری کرده
من حسودی می کنم
من به تقدیم یک اهنگ مسخره ی جلف توی یک آلبوم جلف تر
که حتی روم نمی شه از جای غریبه ای بخرمش که سلیقه ی موسیقیاییم مورد تردید قرار نگیره ، حسودی می کنم

من پانزده ساله نیستم
این هوا پانزده ساله ام می کند
دلم شب های تا دیر شماره های اشغال بی بی اس را گرفتن می خواهد
پنجشنبه های سینمای ابن سینا و فیلم هایی که هیچ وقت ندیدیم
دلم یک پولیور سفید می خواهد که حلقه شود دور شانه هام

از یاد می برم که چطور ترس توی هوا جریان داشت
که چطور تحقیر می شدم
که چقدر پای کامپیوتر لرزیدم ، اشک ریختم
که چقدر آزاردهنده بود سکوت که می کرد و من که باید ناز می کشیدم
فکر می کنم بعد از ان روزها
هیچ وقت ، هیچ رابطه ای انقدر پایبندم نکرده که ناز بکشم
شانه بالا انداخته ام و راهم را رفته ام..
فکر می کنم بعد از ان روزها ،
هیچ وقت ، هیچ کس انقدر اشک از من نگرفته..

دختر پانزده ساله مدت هاست که نبوده
در خیال من باز ، ساخته می شود
و من فکر می کنم چنین کسی واقعا بوده؟
شاید کتابی خوانده ام .. شاید توی فیلمی...
دختر پانزده ساله انقدر غریبه هست که تو..
تصور واقعی بودن چنین رابطه ای ، از ان هم غریب تر

بچه های دبیرستان تماس می گیرند
از تو می پرسند
خاطره ها را می چینیم کنار هم ،
سلبریتی شدنت را به خنده می گیریم

من کارهات را نمی گوشم
آلبومت را هدیه می دهم به برادر کوچکم ( یادت میاید ان روز بغلش کردی ؟)
پوستر گنده ات را نوار فروشی دم دانشگاه چسیانده به شیشه اش
می گویم این اولین دوست پسر من بود ، با خنده
دوستی می گوید که اگر جای من بود ، به روش نمی اورد
می بینی عزیزم؟ من هیچ وقت به تو افتخار نکرده ام
اما یک روز یک آهنگت را تقدیم من کن ، باشد؟
دوست های من روشنفکرتر از آنند که روشان را از عکس بزرگ تو با آن عینک دلبری ، برنگردانند

Wednesday, November 02, 2005

این مدت تمام راه انقلاب تا چهارراه ولیعصر و بالعکس و کوچه ی تمام ناشدنیمان را
با " بدم میاد" هام و " متنفرم " ها و عق زدن هام پر کردم تا اینجا خالی بماند
اما نمی توانم جیغ نزنم که چقدر ازین بلندگوهایی که صبح ها راه می افتند توی خیابان
و دنبال لولهنگ مسی موروثی و در و پنجره می گردند و
یا با نخراشیده ترین صداها دعوتت می کنند به خرید سبزی و گوجه و هندوانه متنفرم
..

دست نیو خانوم شکسته
اولش فکر کردم قضیه خیلی هم سخت نیست
دوتا خط می ماند روش و یک مقداری هم فلز اضافه می شود به موجودی بدنش
اما اعصاب دستش آسیب جدی دیده و تکون نمی خوره
براش نگرانم
نگرانم
نگرانم

یک مشکل جدی پیدا کرده ام
دیروز توی بیمارستان فقط تونستم کسی که روی صندلی بود رو بلند کنم و خودم ولو شم روش
همه ی محتویات سرم با فشار کشیده می شدند پایین و چیزی رو نمی دیدم و عرق سرد..، خوشبختانه کسی ندید
اون روز هم توی صف آزمایشگاه قبل از خون دادن کله پا شدم
شده ام شبیه این دخترهای سریالی که هی غش می کنند
این چیزها هم به هیبت پرروی من نمی آید ، مال دخترهای تیتیش کوچولوی صورتی است
نمی دونم این اتفاق فقط توی شرایط این چنینی برام ممکنه پیش بیاد یا ..
من همیشه به استقامتم ایمان داشتم
توی بازداشت چهل ساعت هیچی نخوردم و باوجود اونهمه فشار روانی خم نشدم
جنازه و لت و پار هم که چیزهای عادی زندگیم بودند
البته یه احتمال هم وجود داره که باعث شادمانیم می شه
و اون اینه که از حالت تماشاگر فیلم بودن دارم در میام و توی بطن قضیه قرار می گیرم
یعنی حسام انقدر قوی شده که گریه ی بچهه موقع خون دادن حالمو بد کنه
از بالا رفتن نیروی حسیم لذت می برم ، کم کم داشت باورم می شد آدم آهنیم

نیو جونم زودتر خوب شو
جای رنگیت توی دانشگاه خالیه
که من هی با جینگولک های روی دستت بازی کنم و سرگرم شم ، انقدر که هرروز یه چیز جدید..
که بریزیم توی ماشینت و توی تاریکی دم هفتاد و هشت کشیک بدیم تا شان پن نیاد!
که من هی از دور رنگهات رو ببینم و ذوق کنم که یه آشنا

Thursday, October 20, 2005

بازیم نمیامد با غریبه ها یا بازیم نمی گرفتند ، یادم نیست درست
درد می پیچید توی پام ، اشک می ریختم

فرشته را می رفتم پایین ، 10 ، 11 ساله بودم
می رفتم ماستم را بخرم
خورد بهم
پهن زمین شدم
بلند شدم ، با درد برگشتم خانه ، هیچ کس کمکم نکرد
دکتر هم نبردنم ، گفتند چیزی نیست ، ضرب دیده ،
خیال کرده ای که آن ماشین شاسی بلند زده بهت ، حسش کرده ای فقط

درد برخورد نبود که با من ماند
درد نیاستادن ماشین اما ماند
درد تنهایی تا خانه برگشتن
درد بی توجهی ، که چیزی نیست

باز درد می پیچد توی پام
باز ، بازی نگرفتندم
فکر می کنم کدام ماشین شاسی بلند اینبار خورد بهم که پام انقدر می سوزد؟
من که ماست خودم را می خواستم بخورم
من که به تنهایی خیابان را گز کردن عادت کرده بودم.
اشک میاید

Wednesday, October 19, 2005

اول فکر می کردم خیلی مسخرست که اهنگو بسازن ، بعد بگردن دنبال شعری که بهش بخوره
فکر می کردم آهنگه باید برپایه ی واکنشی که شعره ایجاد می کنه ساخته بشه ..
بعد فکر کردم سخت تره پیداکردن شعری که با حال و هوای آهنگ جور دربیاد..
بعد فکر کردم شعرمی تونه فقط یه صدا باشه بدون اینکه جونی کنده بشه که مفهومش با آهنگ بخونه

شده ام کارخانه ی عشق نامه نویسی
اول می نویسمش
بعد می گردم دنبال آدمش ، جاش می دهم توی متن
بعد نفر بعد
ادمی اگر پیدا بشود هم مجبورم بگردم مکتوب هم قواره اش پیدا کنم
گاهی هم هردو را باید خودم بسازم
اما اعتراف می کنم هیچ وقت ، هیچ کس ، خودش با عشق نامه اش آفتابی نشده

تازگی ها زود اهلی می شوم
ممارست های روباهانه هم نیاز ندارد
به خاطر رنگ طلای گندمزار..
گندمزار را بگیر گند و کثافت این شهر .. که مجبورم به زندگی در آن
هیاهویشان که مال من نمی شود ،
شهر را هیچ جور دوست نمی گیرم

نمی آید
که با ان لباس سفید میان سیاهی کوچه بخورد توی چشم
و من فکر کنم خودش است؟
بعد فرو بروم توی سیاهی و پتو را سفت تر بپیچم دورم که نبیندم
که دستش برود بالا و من فکر کنم سیگار می کشد؟ دوتا سوراخ روی تی شرتش ..
که نزدیک شود به خانه و من بپرم تو و سرم فرو برود توی بالش
بعد شب ها تا دیر بیدار بمانم که صدای قدم هاش که نه .. ویبره ی موبایلم بپیچد توی سرم که دارم می گذرم ..

نه گابو .. نه .. هیچ کس اینجا شب ها توی قبرستان ویولن نمی زند تا باد صداش را بیاورد
هیچ کس هم پیانیست اجیر نمی کند برای بدست آوردن دل بانو .. یا پدرش .. یا در و همسایه ..
سال وبایی که گذشت .. ویولونیست ها شب ها زود خوابیدند .. دکترها هم هیچ وقت محتاج پیانیست ها نشدند

راپونزل را نمی دانم که پوست سرش غلفتی کنده شد یا نه
اما زرویی نصراباد که فتوا داد
" زلفای رودابه دیگه بلند نیست ، پله که هست نیازی به کمند نیست "
رودابه ها زلفهاشان را از ته زدند و باش بالش ساختند که بلکه زال را آسانسور بیاورد بالا و
دلش هوس پیچ پیچ گیسوان بکند .. من اما هیچ " دی لیو هپیلی اور افتر" ی یادم نمی آید ..
هیچ تخمی هم که عمل نمی آید درین کشتزار .. که نترسی که توهم بوده باشد

الو!
مامان؟
مامان!
دخترت مریض نشده!
دخترت بهترین مریضی دنیا را نگرفته
مامان!
قلب دخترت گر نگرفته
همیشه هم پیش از ان که فکر کنی اتفاق نمی افتد
اصلا هیچ وقت اتفاق نمی افتد
طنین کاشی های آبی اصفهان هم صدای مرگ می دهد.. کاشی های غیر اصل .. آدم های ..

یک سال
..
یک ماه
..
یک روز
..
یک شب
..
یک ساعت
..
یک نگاه
،
باید برای زمان ارزش قائل بود
این همه آدم که باید تجربه بشوند ، این همه لحظه ، نگاه ، بستر ؛ گیریم که همش کپی های بد رنگ ..
از کنار هم می گذریم

عشق بزرگ؟
نه؟
عشق کوچک؟
هوس؟
آری

Friday, October 14, 2005

چندوقت بود چنین انتظاری را تجربه نکرده بودم ؟
چند وقت بود اینطور نیایش وار برای دیدن کسی خود را نیاراسته بودم؟
چند بار صدای ماشین ها دلم را لرزاند که آمد!
چه لذتی پیچید توی تنم وقتی دیدم هنوز می توانم انتظار کسی را داشته باشم
و دیرکردنش برنجاندم ..
بعد سعی که از میان غرها و موکشیدن ها نفهمد دل لرزه هام را ..

تاریکی جاده و سکوتش ، فراتر از مرزهای لذت و دوست داشتن است
جنبه ی برانگیزاننده دارد برایم ،
چقدر غیرمنتظره بود
فکر کردم می توانم چشم هام را ببندم و به انتخابهاش اعتماد کنم؟
چقدر خسته ام از هی هوشیاری

ممنون که یادم اوردی برای لمس لذت لازم نیست راه دور باشد
جاده هایی همین نزدیکی هست که ..

فکر کردم کاش بماند
فکر کردم ماندنش _ ماندن این این آدم خاص _ را دوست دارم
یا صرف خواست حضور انسانیست که اینطورخواهشم را برمیانگیزاند؟
هیچ کس نمی ماند

Wednesday, October 12, 2005

به اعتقاد من ، عصر ما تنها شایسته ی یک لقب و نام است :
" عصر فحشا " .
مردم ما به تدریج خود را به فرهنگ فاحشه ها عادت می دهند.
( آیا خوب بوده ام ؟ به دیگران هم توصیه ام می کنید ؟ )

عقاید یک دلقک _ هاینرش بل

__

خسته شدم بسکه سعی کردم بخش خوشایند آدم ها رو ببینم و دنبال صفات خوب گشتم
برای این اس ام اسی که دائم داره از اقصی نقاط کشور می رسه :
" منو تو یک کلمه توصیف کن!! "
بدترین قسمتش وقتیه که نهایت سعیتو می کنی در تعدیل بیان احساست نسبت به یه آدم
و باز بهش برمی خوره..
هاه ! دوستان عزیز، داغش رو به دلتون می ذارم که چنین چیزی رو بتونید در مورد من جواب بدید،
همیشه همانی هستم که می خواهم

Sunday, October 09, 2005

پنجشنبه :

بعد چهارسال تنبلی پنجشنبه ها
باید بروم سر کلاسی جدی ، درس جدی ، استاد جدی
دیر شده باز .. می جهم تو که پتوها می خورند توی چشمم .، آن همه آدم
پنجشنبه های تعطیل دانشگاه چه شد؟
حرف درس نیست
همنوایی روزانه / شبانه ی ارکستر مسخرشان را سر می گیرند
متحصنین دانشگاه!
از دوشنبه بی خبر بودم ، فکرکرده بودم تمام شده ، اما نه انگار

بچه ها جمعند روی نیمکتی
کلاس؟
استادی سکته کرده ، صبح امده با سال پایینی ها بر.ود کویر و راهش نداده اند
حراستی های دانشگاه!
صاب گروه ماست ، نصف بیشتر واحدهامان را..
راهش نداده اند و سکته کرده
بیضایی را هم یک بار راه نداده اند انگار ، به دلیل بدحجابی
رفته و نوشته که امدم راهم ندادند ، خداحافظ..
از ترس اینکه استاد ندیده ی جدی ، چیزیش بشود
کلاس را جدی دنبال می کنیم

_____

جمعه :

بی تفاوت ترین ادم ها به اتفاقات دور و ور که پیغام بدهد راجع به اعتصاب
لابد فضیه واقعا جدی است

_____

شنبه :

زنگ می زند که کلاسمان تشکیل می شود با این وضع؟
یادآوری می کنم که ما بی تفاوت ترین گروه هاییم.

اول ترسیده بودم راهم ندهند ، با لباس های تنش برانگیزم
قیافه ام هم که شبیه سرمداران انقلاب چریکی باشد ،
حتی حراست هم می فهمد که
من یک سال چهارمی سربه زیرم

دارم به دو می روم سرکلاس
که می فهمم استاد نیامده
کمی از حضرات حیاط نشین عکاسی می کنم
بعد می روم سرکلاسم

مرددم بین خانه و وقت گذرانی های حیاطی
که می بینم شلوغ شده
رییس دانشگاه امده و..
مشغول عکاسیم بی توجه به عکس نگیرهای ادم ها ، ایستاده ام روی یک بلندی
که پسره ی لمپن صداش را می برد بالا که هرکی عکس بگیره می زنمش!
طفلک نمی داند من چقدر دریده ام موقع عکاسی
فریاد می زنم
صدام انگار میپیچد ، نگاه ها که بر می گردد
دری وری هام را نثارشان می کنم و می روم
دست یکیشان هم بدجور کوبیده شد توی سرم ، انشالله که ناخواسته..

اتفاقی شروع می شود
شاید منطقی
اما جریان منطقی پیش نمی رود
می شود مایه ی سواستفاده ی حاشیه هایی که سعی می کنند
از بار اعتباری جزء اتفاقی بودن ، سود ببرند
بار شهوانی قضیه هم که دیگر هیچ!
اوه عزیزم! اوه چه گوارای من !
هیچ انقلابی ، شورشی ، مبارزه ای ، براساس شعور اولیه پیش نمی رود
شور حاشیه ها سکان را زود به دست می گیرد .. و گردابی چنین هایل ..

کم منفور بودم
حالا همه دشمنانه نگاهم می کنند
شانه راست می کنم
راهم را می روم

Saturday, October 08, 2005

تمام راه پر بود از صداهای ناهنجار
سکوت آزاردهنده ی یکی
حرف های تمام نشدنی باقی
از همه تون متنفرم های من
راه که خاکی شد
صدای تنبور پیچید
صداها آرام آرام مردند
بعد باد وآواز اساطیر و ستاره ، ستاره
خاکی تمام نشده
که شروع می کنند باز
کاش مسافران جایی دیگر بودید
..

شب ، سکوت ، کویر
می خوابیم روی زمین ، خیره به آسمان
بی صدایی کشنده و کمی هم رکوئیم موزارت که دیوانه می کند با سیاهی و نورها

کدام دختر است که که شو می کند به باد؟
دختر همه ی هوس ها

روز
سفیدی زیاد
سقف سواران
باد دوره مان می کند
کسی که هست اما نیست ..

گم می شویم توی سفیدی
صدای عجیب نمک زیر پا ، کاش برهنه بودم
آدم های دور برهنه اند
آدم های دور شبیه ما نیستند

دیر می رسیم به رمل ها و بی آب
خلاء جریان دارد توی تنم
راه نمی توانم
می خوابم
شن های داغ و افتاب داغ تر

راه
تشنگی
راه

_____

جنبیات :

با وجود همه ی غرهام ، مرسی

گفتم پایه ی سفرم با موزیک کاباره ای ، منظورم یه آهنگ بود اول راه شمال ، نرسیده به سبزی ها
نه توی بی نهایت صاف ، یکبند
تا من باشم خواسته ی بیخود ، عنوان نکنم
حالا نمی دونم تاکسی ها چرا بی خیال نمی شن
جرات نمی کنم چیزجدیدی هم بخوام ، می ترسم باز اشباع بشم

توانایی با جوان ها بودن را انگار ندارم دیگر
بس که همیشه با بزرگان..
چقدر سفر با پیر می خواهد دلم

وه چه غیرقابل تحمل و نفرت انگیز که منم

Wednesday, October 05, 2005

جنبش دانشجویی به سبک دانشگاه هنر

می دونستم ساعت نه شروع می شه
هی پیچ خوردم تا قانع شدم باید از موهبت خواب اضافی صبحگاهی بهره برد
کلاس ده شروع می شد
یه ربع مونده هنوز خونه بودم
وقتی رسیدم فقط تونستم از وسطشون جهش کنان بگذرم
تمام ظهر و بعداز اون هم بودند و گفتند تا شب که البته انجام نشده باز گویا
ما هم از دور تماشا
غریبه بودن تمام چهره ها گواه این بود که پیرترم ازاون که قاطیشون بشم
_ یک سری جوان از دبیرستان امده با کتانی های نو _

اعتراض پارسالی پرجوش تر بود ، همه ساز بدست ، انحصاری بچه های موسیقی بود ناسلامتی
این بار هم البته محضوضمان کردن با همنوایی ارکستر سطل ها و بطری ها
این امیرکبیریهای دوست نداشتنی هم هی با تعجب از پشت میله ها خیره می شدند


قطعا که حق با بچه هاست
و احتمالا باز ناحق می شه به راحتی،
مثل جریان قبلی که استاد آخونده گفته بود دخترهاتان فاحشه اند و
از اعتراض ، تعلیق سهم بچه ها شد

چقدر حیف که پیر شدیم
چقدر حیف که دهه ی شصت نگذرانده ( هم آن دوره ی حسرت برانگیز میلادی ، هم ان سال های سیاه وطنی )
پیر شدیم


Thursday, September 29, 2005

کنار چادرهای خاکی توی خیابان پاتند می کنم
روزنامه ها را که ورق می زنم حواسم هست نبینمشان
تلویزیون هم .. فقط امروز که از خون جوانان وطن را گذاشت ، حیفم آمد از شجریان
سرم را فرو کردم توی بشقاب، کلمه ها را هم نشنیدم ، تنها صدا ..
اون فیلمه هم که جنگ جهانی اول بود اگر همراه نبود با زندگی ارنست همینگوی ، بی خیال می شدم
In war & Love
سعی کردم فقط دومیش را ببینم ، سوخته ها و زخمی ها را نه

بابا تعریف می کرد که جانبازه چندباری اومده بوده شرکت و کار که بهش ندادن
زده با سنگ شیشه ی ماکسیمای اقای مدیرعاملو اورده پایین
مامان گفت مطمئنی حاج کاظم نبود
که جیگرش نسوخت ، شیشه شکست؟
بابا سالی چندین بار آژانس شیشه ای می بینه
هربار هم انگار که بار اول
بابا می گه باید از جانبازه شکایت کنن
بابا وسط خوندن یه شعر برای یه شهید توی روزنامه ،می مونه ، که نیبینیم صداش ..
بابا هیچ وقت جبهه ی جنوب نبوده
بابا می گه حاج داوود کریمی آدم بزرگی بوده
من که می گم از سال های هفتاد لابد
و می خونم دنبال مجوز ترور گاردی ها .. جزو تشکیل دهنده های سپاه .. توی کردستان ...
می گه حق ندارم راجع به بیست و خرده ای سال پیش نظر بدم

عکس های دان مک کالین و نچوی رو با شهوت می دیدم
کاوه که می گفت می ره جنگ عراق ، از حسرت مردم ، وقتی رفت روی مین هم پایانش برام تحسین برانگیز بود
آرزوم عکاسی جنگ بود ،
حالا سرخی روسری دخترهای کرد و سفیدی تربت حیدریه ای ها و سبزی دامن عشایر را
با هیچ خون و پرچمی تاخت نمی زنم..

توی تصویر سال ، یه فیلم کوتاه دیدم
یه عکاس می رفت جاهای بمباران شده ای که عکسشون رو گرفته بود
و با مردم حرف می زد
و عکس می گرفت باز
اما این بار زاویه ی دید پایین تر
نگفت پاهاش کجای اون عکس ها جا مونده ..

من می خوام فراموش کنم
می خوام تصویر اون جانباز شیمیاییه هرشب قبل از خواب سراغم نیاد
که وقتی ازش پرسیدن پشیمونی
یه لبخند تلخ زد و صداش که درنمی اومد گفت خدا اون روزو نیاره..
من می خوام تصویر آدم های روی تخت و جعبه های سبز ، سفید ، قرمز رو از یاد ببرم
می خوام یادم بره که سر عباس افتاد رو شونه ی حاج کاظم
که سعید دم راین چه دادی می زد
من می خوام حاتمی کیا یادم بره
اون صدای عجیب روی تصویرای کج و خاکی روایت هم..
می خوام عکس نادرکمونیست رو که ولو شده بود روی زمین با پوتینای جنگی و یه بازی فکری توی دستش
از دیوار بچگیهای مادربزرگم بردارم ، که هی نپرسم این آقاهه کی بوده
که هی جواب نگیرم بمب که می خوره حواسش نیست کی ماه آخر سربازیشه و کی اول
عکس اون جوونک تازه پشت لب سبز شده رو هم ..
می خوام فکر کنم بازی بچگی هامون بود که بعد یه صدای بلند بپریم توی تاریکی زیرزمین
عروسک سوراخ سوراخی که دایی از اهواز اورده بود ، سالهاست که گم شده
فشنگ های اسباب بازی من هم

حالا هم اگه پیغام محبتی نرسیده بود از سرزمین خون و حماسه
یادم نبود به این ها

Wednesday, September 28, 2005

و بدان که ذوعقل بودن را مصیبت های گران هست ،
و آسیب های عظیم در جمال و در سلامت
و درد بسیار از آغازی که سر بر می کند تا پایانی که به تیغ جراح می سپاریش


Tuesday, September 27, 2005

من یه آدم چاقم !
ظاهرم دل خیلیا رو می سوزونه
بهشون می گم بابام یه دیو وحشتناکه که به دختراش غذا نمی ده
ولی من یه آدم چاقم
ساعت ها راجع به غذا حرف می زنم
و برای وعده های آینده ی غذاییم نقشه می کشم
فیلم های مربوط به غذا و شکلات هم محبوبم هستند
( نان سال های جوانی هاینریش بل رو دوست ندارم ولی)

امروز بالاخره رفتیم رازمیک
تمام تابستون دلم برای غذاهاش تنگ بود
حمله ور شدم به کتلت و فرانکفورتر و سالاد ذرتم
انقدر وحشیانه که هیچی از طعمش یادم نمونه ، جز یه حس خوب و سوزش خردلی
و اعتراف می کنم وقتی می بلعیدم هیچ هم یادم نبود به آدم های گرسنه ی دنیا
مدام هم ترجیع بند" من یه آدم چاق خوشحالم " رو تکرار کردم
اصلا هم دلم برای عمو فرمان آرا که پشتم نشسته بود نسوخت که یه آدم واقعی چاقه
( انقدر که خوشحال یا ناراحتیش زیاد معلوم نیست)

رفتیم نمایشگاه مهران
بعضی عکس هاش رو دوست داشتم ، بعضی رو هم نه
در هر حال انقدر باورش دارم که فکر کنم می دونه داره چکار می کنه و لابد من نمی فهمم
هییییی
استاد محبوب من
چقدر دلم می سوزه که دیگه باهات کلاس نداریم
تا از دست مودب بازی های مسخره و نمره دادن های شاهکارت حرص بخوریم
هییییی ....
حواشی نمایشگاه هم اصلا جالب نبود
فقط کمک کرد تا نیاورون حرفی برای گفتن داشته باشیم

توی فرهنگسرای نیاورون یه نمایشگاه نقاشی بود ، گمونم یه جور آرت اکسپو
کارا هم بی ربط
بعضی ها خیلی خیلی بد

یه آقای کت دکمه بسته ی مرتب اومد ازمون دعوت کرد بریم یه نمایشگاهی گوشه ی حیاط فرهنگسرا
که اسمش صلح جهونی بود
به قول خودشون
البته Global Peace
مدل آدماش یه جوری بود که ورود ما ممنوعه ، اما دعوت آقاهه کنجکاوی آور بود
اولش من سرم پایین بود که دیدم یه آقاهه بالای سرم داره انگلیسی حرف می زنه
فکر کردم آدم فرنگی دیده لابد
سرمو بالا کردم و یه شاخ شمشاد کراواتی دیدم که انگار با ما بود
( زیاد مشخص نبود که طرف صحبش ما باشیم ، چون نگاهش ورای ما بود و من انقدر که دوروورم دنبال آدم گشتم ، گیج شدم )
دوستم باهاش صحبت کرد که از اشتباه در بیاد اما شاخ شمشاد دست از توضیح دادن با زبون قشنگش برنمی داشت
من هی دنبال صلح بودم و ربطش به این آدما
که دیدم ای دل غافل ! کلید صلح جهونی که به دست عمو مهدی خودمونه !
البته یه جریان طولانی رو باید طی می کردی تا میرسیدی به این
و همه هم اصرار عجیبی داشتن که این راه رو به ما بنمایونن
و البته به زبان شیرین انگلیش
( انگار که امتحان عملی زبان حوزه بود یا شاید هم روابط بین الملل حضرات وزراتخونه ای )
ترکیب جالبی بود یه خانوم چادری با یه سری خانوم چادر دیگه انگلیسی راجع به ظهور اقا حرف می زدن
بیچاره ها داشتمتند سعی می کردن حرف های دوازده سال کتاب دینی رو با زبانی نو ! ارائه کنن
ما هم خیلی غیرمحترمانه مراحلو پیچوندیم و برگشتیم سر پذیرایی
که الحق چیز خوبی بود!
دوست دیوانم در حالی که مشغول پذیرایی شدن بود هی می گفت اینا که تروریستند ، چه ترسناک
ولی انقدر آدمای گولی بودن هی ازمون پذیرایی می کردن و می خواستن بیشتر بمونیم.
یه مهدکودکم زده بودند که وقتی درگیر مسائل پیچیده ی بشری هستی بچه ها سدراهت نشند
ما رو ولی توش نپذیرفتند.
کلی آدم و ان جی او طرفدار صلح داریم ، بعد یه بودجه ی هنگفت رو انقدر راحت حروم می کنن

بازم بد نیس

Sunday, September 25, 2005

از دور که لکه های رنگی رو دیدم
تازه فهمیدم چقدر توی زندگیم جاشون خالی بوده ،
بعد که قرمز و سبز تازه رو بغل کردم و دست کشیدم به صورتی
یادم رفت اضطرابمو ، مرد توی تاکسی که بو می داد ، که سه تای من جا گرفته بود ..
چند ساعت که لنگر انداختیم توی هفتاد و هشت ، با غیبت های طولانی مدت و عرق های مسخره
یادمون رفت دختر سال پایینیمون چه بیخود مرده ،
که یه مرد هیز بی سواد بد لهجه استاد یه درس تخصصی مهممون شده
که هنوز خبری از نمره های سه ماه پیش نیست..
توی خانه ی هنرمندان طراحی زغالی های گاوزن از یادم برد
چقدر تنم یخ زد وقتی برادر دختره با لباس سیاه و چشمهای خیس قرمز برگشت توی صورتم ،
کارهای رنگی آدم مکزیکیه حال بدمو وقتی بهش تسلیت گفتم از ذهنم پاک کرد ،
روی زمین که نشستم به ورق زدن کتاب ها
دیگه کاملا خودم شده بودم
جیغ جیغو و بدرفتار و به هم بریز،

دستبند سوغات ایتالیامو نگاه می کنم و یادم میره تابستون امسال ، تابستونی نکردم
توی کارت پستال ژرژ پمپیدو نوشته جای من اونجاست، یادم میره چقدر چیزها حالمو بهم می زنن

صدای گاوی کوئن جانم را می رسانم به اوج ، تمام گاوهای توی خیابان بی صدا می شوند

Saturday, September 24, 2005

دیشب حال بدی داشتم
مخلوط اضطراب و شک و وسوسه
اتفاق هایی که باید برای من کهنه بشوند یا از بین بروند در خانه ی ما تازه هستند
وقتی وسط این اتفاق ها قرار می گیرم ، قاطی می کنم ، بی تفاوت باشم یا جزئی از اتفاق؟
مثل این مهر و بازگشایی مدرسه ها
خودم را قاطی خرید کیف و کفش و نوشت افزار نو می کنم
بعد فکر می کنم چه مسخره ، این بازی ها مال من نیست که ..
دیشب تمام وسوسه هایی که می توانستم را به خودم عرضه کردم
تمام موارد انگیزشی ممکن را مرور کردم
کتاب فروشی های انقلاب و هات داگ سر فلسطین و کافه های نزدیک
خانه ی هنرمندان و موزه معاصر
دیدن بعضی از دوستان و کنجکاوی هرساله برای آدم های نو ،
هیچ کدام کارگر نیافتاد

صبح سروصدا میامد
زودتر از ساعتی بود که گذاشته بودم بیدارم کند و راهی شوم
کسی پنجره را باز گذاشته بود
که لابد روز وسوسه ام کند ، آفتاب و ورور پرنده ها و باد حتما
رفتم ببینم چه خبر شده
ماشین ها زده بودند به هم انگار و راننده ها داد می زدند
فکر کردم نکنه سوار ماشینی بشم و بغل دستیم بو بده ، موزیک فاجعه ی تاکسی ها چی؟
حرف های مردها و نگاه های زنها چی؟
حراست دانشگاه باز هوس نکرده باشه مقنعه را اجباری کنه
اگر ببینم استاد نمره ام را کم داده چی ؟ اگر انداخته باشدم؟
نرم دانشگاه باز اولین روزم با دیدن اون پسره که قیافش شبیه پدوفیل هاست
و نگاه های هرزه و حرف های هرزه ترش شروع شه
اصلا اول مهرها فقط حضور اون ثابته ، همکلاسیهاش همه استاد شدن و این اخراجیه همیشه هست
...
ترافیک
دود
مردم

پنجره رو بستم
پریدم توی تخت
مچاله شدم زیر ملافه
خودم رو فشار دادم توی تشک که باهاش یکی بشم ...

آیا چیزی هست که وسوسه ام کند برای بیرون رفتن؟
فردا
فرداش
فرداترش
..
تا کی دوام میاورد خانه نشینیم؟

فرزند ، بدان که نیکوتر آن باشد قبل از مویه ساز کردن برای آب ریخته
ببینی به چشمه رفته ای یا نه
چشمه خشک بوده یا نه
کوزه آب کرده ای یا نه
کوزه داشته ای یا نه
...

چقدر نازنینند آدم هایی که توی پروفایلشون ایمیل الکی می زنند


Friday, September 23, 2005


این تابستان ، فیلم زیاد دیدم
خیلی هایشان را همین الان هم به خاطر ندارم
از بعضیشان اما ، تصویری ، حرفی یا حسی همراهم می ماند
از دیشب پرم از رنگهای
Far From Heaven
بعد از فیلم که رفتم سراغ عکس های پاییزی خودم
حس دختربچه ای رو داشتم که جعبه ی مدادرنگی دوازده رنگش در دست ،
با حسرت به جعبه های دو طبقه ی مدادهای صدرنگ فکر می کنه ،
با این حال کلی شوق پیداکردم برای پاییز ، برای پریدن توی کپه های زرد _ خاکستری کنار خیابون
که هی حرص می خورم از دست آقاهای نارنجی که جاروشون می کنن

داستان فیلم هم جالب بود،
برای آدم هایی که برای اثبات روشنفکریشون نمایشگاه های پیکاسو و میرو برپا می کنند
و به جلسات دفاع از حقوق سیاها میرن،
ارتباط آروم و بی خطر زن سفید و مردی سیاه ، قابل پذیرش نیست ، برای همرنگ های مرد هم ،
اما همین آدما چشمشون رو روی هم جنس خواهی شوهر زن_ که آدم مهمی هم هست _ می تونن ببندن

نقش جولیان مور نازنین ، با اون قیافه ی شیرین مکمل رویای امریکایی دهه ی پنجاهش
هی برام یادآور
دوست داشتنیم بود The hours

Wednesday, September 21, 2005

آخ که چقدر دلم می خواد سيندرلا باشم
ساعت دوازده ضربه بنوازد و من نوشتن يادم برود ، حرف زدن هم..

توی مهمانی ها ، دير که می شود و هی ترسان نگاه می کنم به ساعتم
همه فکر می کنند ديوی توی خانه در انتظار دير آمدن من است و به مجازات رساندنم
نمی دانند ديو توی من است که شروع می کند به مزخرف تر ، بيرون دادن..
( شايد هم فکرشان نمی رسد بدتر ازين هم می شود )
ظهر که بيدار مي شوم مجبورم هی فشار بياورم به حافظه ی نداشته و
شواهد باقی مانده ببينم باز شب تا صبح چه خرابکاري ای کرده ام ،
با این مقدمه در باب خویشتن شناسی ،
باید اضافه کنم که کافیه اتفاقی ـ هرچند کوچک ـ کمی خط صاف هميشگی را بالا پايين ببرد ،
آنوقت است که فرداش حسابی شرمنده می شم وقتی می بينم هیجان زده شده ام
که ديدم کسی که کارهاش را هميشه تحسين کرده ام ( این مسخره ترین ترجمه ایه که برای فن کارهاشم ، به ذهنم می رسه)،
جوابم را داده،
بعد خاطراتم را اینجا نوشته ام ( خدارا شکر که خودسانسوریم شب ها کاملا تعطیل نمی شود و قصه ها کامل نیستند )
بعد هم برداشته ام به آن آدم ايميل زده ام .. که چی ؟؟ بيايد بخواندم !! به حق کارهای نکرده ! ( به خدا آدرسی که توی میل نوشتم شاهده که چقدر خواب آلود بودم )
و فاجعه وقتی کامل می شود که بعد از نوشتن ...هام ، مودم می پیوندد که به ملکوت سفلی ،
( اون یکی کامپیوتر هم روز قبلش زرتش قمصور شده بود ، توی خونه ی ما بلایا با هم نازل می شن)
حالا هم می دونم که نباید حسرت آب ریخته رو خورد ، ولی کاش یاد می گرفتم که آبو نریزم
به امید اینکه بعدا قاشق قاشق جمعش کنم ، چون این وسط یا همه ی قاشقامون گم و گور می شن یا جاذبه ی زمین بالا می ره و همه ی آب رو یهو می کشه توش ..

ــــــــــــــــــ

اعتراف می کنم که خوشحال شدم بهم لينک دادن
اما تیترش یه مقدار ، اغراق آمیزتر از حد باور و تحمل بود ،
" مصائب زن بودن "!
من که اگه از چنین تیتری برسم به چنین متنی ، کلی حرص می خورم
این ها فقط کمی از "روزمرگی های زن بودن " به حساب میان ..

ــــــــــــــــ

هنوز ساعت صفر نشده
اما من این پست را دوست ندارم
شاید بعدتر پاکش کردم

Sunday, September 18, 2005

یادداشت اول :

گفت فلانی را برده اند دادگاه ، چندتا دختر ازش شکایت کرده اند ، نیشم تابناگوش باز شد ، به دخترها آفرین گفتم
این کار در کشوری که شکایت از مورد تجاوز واقع شدن در مضان اتهام به روابط نامشروع ! قرارت می دهد
و یا متهم می شوی به خود را در معرض تجاوز قرار دادن ، شجاعت می خواهد
حالا روابط حرفه ای و حرف هایی که دورت را می گیرند بماند

زمستان سه سال پیش بود گمانم ، تلفن زد و خواست به دلیل بی دلیلی ببنیدمم
مضطرب بود، ترسیده ، با احساس گناهی
فلانی را نام برد که می شناسم یا نه ، اسمش را شنیده بودم ،
_ بعد دنبال اسمش که گشتم ، معلومم شد همان عکاس معروف کوی _
رفته بود دفترش ، پی کاری ، مرد خواسته بود ... ، و بعد که ترسیدگی دختر را که هیچ وقت دوست پسری هم نداشت ، دیده بود
حرف از احساساس و صمیمیت زده بود
و بعد که شک و احساس گناهش را ، گفته بود مدت هاست از همسرش جدا زندگی می کند
سرگردانی دختر میان احساسات بد و باور حرف های مرد ، حکایت چندماهمان بود

فروردین ، توی تشییع کاوه دیدمش
ماشین ها رفته بودند و من و دختر و دختر خبرنگار محجبه ای که سخت شیفته ی مرد . کارهای مذهبی و ایمانش! بود و
گرافیستی مشهور و یکی دیگر از آدم های مهم تجسمی، سرنشین ماشین آقای عکاس شدیم تا لواسان
من چنان بودم که یک دانشجوی سال یکی را شایسته است ، مقنعه و مانتوی گشاد و بی هیچ آرایشی..

فرداش امتحان یک چیز اسلامی داشتم ، اواسط اردیبهشت بود یا خرداد ، تلفن زنگ زد
مرد بود ، می دانستم شماره ی مرا دارد ، قرار بود اگر با دوستم کار داشت با من تماس بگیرد
( ما همیشه با هم بیرون بودیم و دختر تلفن نداشت) ، اما به فکرم هم نمی رسید به یادم داشته باشد!
گفت چرا باید دیگران شماره ام را به او بدهند ، اگر من مایل به این ارتباط بودم چرا خودم پیشقدم نشدم؟
بعد هم مدت ها مثل پسری هفده ساله که سعی در ربودن دل دخترکی سیزده ساله دارد ، حرف زد و حرف زد ..
از نمایشگاهش در شهرستانی گفت که چقدر بازدید کننده ی دختر داشته و دل سوزاند برای دخترهای شهرستان
که از یک مرد هنرمند هم نمی گذرند ، بس که در فشارند ، جایی برای اینکه دختری که به نمایشگاه عکس می رود ،
می رود کارها را ببیند نه صاحب کچل پیر شکم گنده ی آن ها را ، در ذهنش نداشت .
فرداش باز زنگ زد ، خانه ی هنرمندان بودم ، دفترش خیلی نزدیک انجا بود
گفت که می خواهد ببیندم ، دلم را زدم به دریا ، باید می فهمیدم چه می خواهد!
توی پله های تنگ دفترش دست کشیدم به چاقوی ضامن دار توی جیبم و سعی کردم محکم باشم
توی دفتر سناریو را حفظ بودم ، بارها توی دلم تشکر کردم از دختر که همه چیز را با جزئیات تعریف کرده بود،
همان حرف ها ، اداها .. نشسته بود کنارم ، دستش را اورد جلو ، پرسیدم چرا ؟ گفت دست تمنای دوستی است
نگاهش نمی کردم ، چشمهاش بسته بود لابد ، چاقوی باز را گذاشتم کف دستش ، پس کشید ، پرسید ازش استفاده هم می کنم؟
گفتم لازم بشود چرا که ، محترمانه بیرونم کرد ، هیچ وقت هم دیگر به روش نیاورد که می شناسدم
من انوقت ها ، گذاشتم به حساب بددلی خودم ، باورم نمی شد مردی که دخترش از من بزرگتر بود بتواند ..
بعدها که هی داستان با دوستان دیگر تکرار شد ، آقای عکاس شدند منفور جمع و نقل ثابت نشست های غیبت،

سعی کردیم زیاد هم حرص نخوریم که زیباترین دختر جمع معشوقه اش شده بود
سعی کردیم حرص نخوریم وقتی به عنوان عکاس نیایش همه جا حرقش بود ،
و دوست دختر جوانش که رفت فرنگ و قلب آقا گرفت ، توی سایت های عکاسی نوشتند بس که نگران چاپ کتابش بود ،
و چشممان را به روی پاترول دم در دفتر که نشانه ی بودنش بود ببندیم ،
تا از فکرمان نگذرد دختر آن بالا حالا چند ساله است و به چه بهانه ای و آیا چاقویی همراه دارد؟
سعی کردیم حرص نخوریم وقتی توی نمایشگاه کتاب غرفه ای داشت ، پر از کتاب های قطور چاپ اعلا از عکس های حجش
و سعی کردیم حماقت همسر تحصیل کرده اش با آن ظاهر موجه و
دخترهاش که تحت سخت ترین مراقبت ها در خانه اش زندانی بودند، حرصمان را در نیاورد.

گمان نمی کنم دختری از قبل رابطه با این حضرت عکاس به جایگاهی حرفه ای رسیده باشد
فرهنگ لوله کشیش ( شغل سابقش ) قویتر از آن بود که اجازه دهد دختری را به عنوان همکار ببیند،
سوراخی و دیگر هیچ .

__________________


یادداشت دوم :

بم بودیم
دستش که زیر اورکت های سبز دستم را لمس کرد ، پس نکشیدم
برای خودم زمزمه کردم " آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد ،
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد "
و من چقدر دنبال زندگی بودم ، میان آنهمه عدد و رقم کشته ها ..
چندماه بعد ، توی تهران زنگ زد که بیا خانه ام ، دبیرسرویس یکی از خبرگزاری ها بود و
گزارشگر چند روزنامه و اشاره ها انقدر آشکار که بفهمم .

ترس برم داشت نکند هیچ وقت دستی ، زندگی را در مقام یک انسان با من تقسیم نکند .

__________________


یادداشت سوم :
دختر عکاسی سال بالایی ماست ، میگوید توی یک آژانس عکس فرانسوی کار می کند
جایی نیست که چند عکاس مرد باشند و نام او به مضحکه نیاید
می گویند عکاس مرد قدیمیی حامی اوست
وگرنه زن ها و این غلط ها؟
حرف هم که بزنی ، می پرسند اسپانسرت کیست یا طعنه می زنند که با این بداخمی ها راه به جایی نخواهی برد.

من هم دیده ام در اکثر مواقع برای پیشرفت یا حتی ورود به مطبوعات باید ارتباطی به هم زد
حالا ارتباط جنسی هم که نه ، کمی مهربانی ، کمی خود را به نفهمیدن زدن حتی ،
من یادگرفته ام به جای راننده های تاکسی که جلوت حرف های وقیح می زنند، بهتر است
دل خوش کنی به همتایان همکارت _ که در ظاهر حداقل ، مودب ترند _ و بعد که به مقصد رسیدی
نامشان را هم فراموش کنی
و تلفن را هم می شود جواب نداد.
و فکر می کنم در همین موارد است که می شود از آنها استفاده کرد،
وگرنه مردی که زن را به عنوان ابژه ای جنسی می بیند ، حاضر نیست با او در مقام حرفه ای یکسانی انگاشته شود.

توی این دو ، سه سال ، انقدر دبیر سرویس و مدیر اجرایی و عکاس دیده ام که بدانم
کوتاهتر از آنند که نردبان ترقی من باشند.

_________________


یادداشت چهارم :

من سعی می کنم خوشبین باشم
سعی می کنم یاد دخترهای خبرنگار که می افتم ، که شب توی هتل بم میک آپ کرده دنبال قهوه می گشتند
فقط آدم های معمولی بدونمشون به دنبال زندگی ، جدای از حرفه شون
ولی نمی دونم چرا وقتی قاطی جمع خبرنگارهای مرد می شوم و همراهشان ، کسی منو یه آدم معمولی دنبال کار نمی دونه!

در نهایت هم غریزه م می گه بهتره بی خیال مطبوعات و عکاسی خبری بشم
بچسبم به عکاسی مستند خودم که دور از آدمای دیگست و بحث های محفلی خاله عمویی!

_________________


یادداشت پنجم :
این ها را بی ربط نوشتم برای نشخوار خاطرات متناقضی که بعد از خوندن
نوشته های نیک آهنگ و سیبیل طلا و فرنگوپولیس و مرجان عالمی ، هجوم آورد به سرم

__

راستی دیده اید در مجامعی که جای اقلیت زنانه با اکثریت صاحب قدرت مردانه عوض می شود ، نقش ها چه جالب تغییر می کنند؟
من که خودم بارها جزوه ی درسیم را شب امتحان رسانده ام به فلان پسرجذاب دانشگاه
و شاهد و دست اندرکار انجام پروژه های دوستان مذکر ، به دست همکلاسی های مونث بوده ام
و تا به حال هم نشنیده ام کسی بگوید این حضرات ، مردانگیشان را برای رسیدن به مقصود به کار می گیرند