Friday, November 02, 2007

تمام ایستگاه می رود


سوزانا می گوید، در اسپانیا وقتی کسی را پیش روان شناس می فرستند، معنی اش این است که همه جوابش کرده اند. قبل از این آدم ها را به جزیره ای متروک می فرستادند، ولی حالا، با وجود تمام چینی هایی که در دنیا هستند، دیگر جزیره ی متروکی یافت نمی شود و برای همین است که روان شناس ها وجود دارند
مانولیتو – الویرا لیندو – فرزانه مهری

بالاخره خواهره یکی از مانولیتوها رو برداشت، از کنار نیکولاها و راموناها و باقی دوستان
من که کلی قاه قاه، اما هنوز نیکولا بیشتر دوستمه، شاید چون فرانسویه، شاید چون بابای یلدا ترجمه ش می کنه و من با هر "برای یلدا" یاد شبِ کنار جاده ی زیرآب می افتم و هی می گم سفر مرو و خواهره که از دهنش نمی افتاد شما باید سالم بمونید چون زن و بچه دارید..، شایدم چون نیکولا از قدیما بود از قدیمای سروش کودکان یا نوجوان؟

هاه! سروش! بر که می گردم به عقب می بینم بچه گی های ما مجله کم بود، اما آدم های حسابی بزرگ همان یکی دوتاش را هم درمی آوردند.. همین بود که همان دوسه تا را با ولع می شد هی دوره کرد.. همین بود که از همان خبرنگارهای افتخاری حالا کلی خبرنگار واقعی درآمده که مثلا من هربار از کنار آن دومتری با چشم های سبزش می گذرم فکر می کنم اوووه که از چه قدیم ِ قدیم و بعد مقاله های آدم بزرگی ش را که می بینم ذوق می کنم

داشتم لینک های اینجا را دید می زدم، یعنی می رفتم روشان به عبور تا ببینم چه می نویسد زیر صفحه بلکه دستگیرم شود چه اتفاقی افتاده که این همه آدم ( آن همه آدم آنوقت یک پنجم حالا بود)... ، همان اول هاش دیدم که "شاعر عاشقانه ها درگذشت" ، راستش هیچ چراغی در ذهنم روشن نشد، شاعر عاشقانه های من که سالهاست رفته کس دیگری هم به یادم نیامد.. بعد یکیش را فشار دادم.. بعد دویدم بیرون و به مامان و جوان بود که آخه و آره همان تصادف داغانش کرده بود.. راستش قیصر امین پور زیاد برای من شاعر نبود، شاعر نوجواني‌هاي سودازده و تابناك من مثلا، یا مردی که با کلمه هایش عاشق شده بودیم، مردی که خیابان های دراز تنهایی با شعر هایش کوتاه شده بودند ( چه باشکوهند این کلمه ها، نه؟)، شعرهای کتاب های درسیم را هم یادم نیست، فقط یادم هست که نامش را با ذوق خوانده بودم..، لابد که قبل ترش هم شعرخوانی ش را دیده بودم در آن به زور شعرشنیدن های کم سالی، اما شب شعر برای خاتمی ِ بار دوم است که مانده در یادم و فقط هم او با آن صدای محکم: گواهی بخواهید، اینک گواه، همین زخم هایی که نشمرده ایم..، قیصر امین پور شاعر من نبود، برای من یکی از آقاهای مورد احترام ِ شورای سردبیری سروش بود و بابای آیه که دارم حساب می کنم پانزده را هم ندارد به گمانم.. اس ام اس می فرستم برای عمه که تسلیت می گویم و اینها.. فکر می کنم چه صاحب عزاست حالا از پس ِ آن همه سال شاگردی و همکاری و دوستی.. می زند که کاش اولین پیامی که برام فرستادی این نبود.. راست می گوید، فکر می کنم کاش آخریش باشد، برای چیزهای خوب که یادِ هم نمی کنیم

__
دلم نبود به نوشتن این چیزها .. اما زینپسم که نرفته از یادم و وظیفه ای که بر دوشمان افتاده از پس گروه بندی های (تمام نشدنی) این بزرگوار .. یکی از همین مجبورم های مشهورتان را هم بچسبانید تهش

Monday, October 29, 2007

Attention Gonads! We're going for seconds


این جور وقت هاست که می فهمم درست کار نمی کند بدنم
وگرنه که اگر با کاف ِ ( تحبیب یا تصغیر؟!) آن چیزی را می ساخت که مردم دنیا را حواله می دهند بهش
من هم می گفتم " به ..." و تمام می شد زیادی از چیزها
اما حالا می دانم نیست، نمی سازد، وگرنه چرا وقتی در پی یک حماقت تک تک عکس های یک سال گذشته ی اینجا را پاک می کنم، چیزی ندارم که بگویم به اش و بچسبم به بعد از این.. و می نشینم که دانه دانه گشتن و دوباره گذاری
این جور وقت هاست که تمام وجودم می فهمد چطور می شود که می گویند ویران کردن دقیقه ای وقت می برد و ساختن هزار برابرش

حالا بدی هم نیست که تجربه ی خود را با شما در میان گذاریم، گرچه بعید است دیگری را چنین خامی
دوستان، بزرگواران ِ جان، اگر از بلاگ اسپات محترم استفاده می کنید، بدانید و آگاه باشید که در صفحه ی پیکاسای شما، آلبومی وجود دارد به نام وبلاگتان و به هیچ وجه چه باحال نمی شود وقتی این عکس ها را پاک می کنید.. که اینگونه، عکس ها با وبلاگتان هم وداع خواهند نمود
اما اگر خداوند نعمت سلامتی را به شما اعطاء نموده یا به قدرتی خدا نرینه اید و صاحب آن اعضای گرامی، شکرگذارش باشید که آسایش ِ دنیا از آن شماست

این بود توضیحات من در باب چه گونگی مدام پینگ شدن اینجا
، ما که صدسال یکبار لیست بلاگرولینگ ملت را می بینیم، اما همین وقت ها هم از هی بالا رفتن آدرسمان تعجبمان می گیرد،
گزارش کار هم اینکه با تلاش بی وقفه ی اینجانب تا بهارمان باز عکس دار شده

راستی چه وارسته اند آنها که به طرفه العینی می زند دیلیت و تمام ماه ها و سالهایشان انگار که نه
و چه لعین ِ دون ِ دنیا دوست من، که به تک تک گذشته ام چنگ می زنم
گرچه دلیل فلسفی ش لابد می شود این که لحظه های آنها اثر خودش را گذاشته در جایی که باید
و تلاش مذبوحانه ی من، برای باوراندن است به خودم که لحظه هام را گم نکرده ام

___
معلوم است که خوش نیست احوالم، نه؟
کور شود هرکه عکس استاد را بی دیدِ هنری ببیند

Tuesday, October 23, 2007

There is always a need for intoxication: China has opium, Islam has hashish, the West has woman


یعنی دست تمام عوامل کافه عکس درد نکند که با آن اصرار من در بالانشینی فرمودند که جا نیست
و فعلا همین وسط را خالی می کنیم برایتان و فعلاشان هم ماند تا ته
وگرنه فکر کنید من لیمونادم را مجبور بودم جلوی آن عکس ها
حداقل فالوس شهر را می شود یک جور رنگ دور و برش را دید و خوشگلی ابر و آسمانش را
حالا که پذیرفته ایم که هرروز هزار بار جلوی چشممان باشد
خوب، من می شوم آن یک نفرِ پرسشگری که باید پیدا بشود حالا
و از شما آقای عزیز می پرسم با چه ایده ای می خواستید خوردنی های آدم ها را زهرمارشان کنید؟
گمانم دان مک کالین بود یا یکی دیگر از همین غول ها که گفته بود عکس هاش برای این است که حضرات روسای دولت ها، صبح ها که گرم قهوه شانند روزنامه را باز کنند و عکس های جنگ را ببینند و کوفتشان شود
ولی آدم های آن کافه ی نازنین مگر چه هیزم تری به شما فروخته اند؟؟؟
یا حال بد کردنشان چه رسالت بشری را به انجامش نزدیک می کند؟؟
آن یکی که سفیدیش معلوم بود اول تا دخترک کنجکاومان برش گرداند و فهمیدیم حال یک نفر را انقدر بد کرده که نخواسته ببیندش
حالا بیایید و برایم بنویسید که واقعیت ها را باید دید و پذیرفت لابد، من که زیر بار نمی روم
چشمهای کورم هم روزی یکی دوساعت بیشتر عینک را تحمل نمی کنند.. زندگی اینجور خیلی بهتر است، امتحان کنید

اوووه که تاهل چه نمی کند با آدم ها!! که ما یک ماه هم شاید بیشتر که رفقای هر هفته را ندیده
بعد هم که شما عاقل ترینید به خدا، که کادوی اصلی مال آن دخترک است و چه زیبا هم و چه خوشمزه هم!!
اورکتم را هم دوست دارم، گرچه حالا حالاها شبیه خانوم ِکریستین نخواهم شد
گذاشته ام بوی سیگارش بپرد و انشالله که در آن دیار به کار رود


قول داده بودم تا دوهفته معاف کنم این تن را از ونک به پایین رفتن
شد دوهفته و یک روز، جز آن یک شب تالار وزارت کشور که بس که عملیات دافی انجام شد حساب نمی شود
امروز بالاخره باز دانشگاه
دم امیرکبیر شلوغ شلوغ از سبزپوش ها که ما ایستاده بودیم به شور و مردک دعوامان کرد که جای ایستادن نیست
و من غر زدم که بروبابا، بحث ما انتخاب میان غذا را در رستوران خوردن یا به کارگاه بردن است
این هنری های تعطیل را چه به دنیای شما، شلوغ بازی های دنیای شما
سرمان در آخور ِ خود گرم و تا وقتی یونجه به اندازه مهیا، من یکی که کاری ندارم به رییس گله
تازه این من یکی یک روزی سر-گرم ترینِ این قافله بوده که امروز هم نیوخانوم که دیدم قبل ترش گفته بود جات خالی که شلوغ و من بهش نگفتم که چه پیرم مدت هاست

دیده اید بعضی ها با دیدن دکتر خوب می شوند و نیازیشان نمی شود به مصرف داروها
شده حکایت دوربین من که بعد از مدت ها که بردمش تعمیرگاه هیچ به روی خودش نیاورد که چه اِرورها که نمی داده کلی ماه
باقی حرف های آقای دکتر هم که زبانم لال، می بوسمش و هیچیش هم نمی شود

پیاده روی با کوله ی چمدان-قدری از دانشگاه تا میدان
بعد از بهارشیراز تا انقلاب و وسطش هم خانه هنرمندان گردی
که من نقاشی ها را دوست داشتم اکثرا..، که اکثر یا تمامشان!؟ را هم قبلا دیده بودیم توی حرفه، اما خوب دیدن ِخود کار..
بعد توی تاکسی نزدیک خانه دعوت به نمایشنامه خوانی فرهنگسرا که من سعیم را کردم برای پیچاندن طبق معمول
نشسته بودم توی خانه که دیدم گول را خورده ام و شیرقهوه فوری توی گرم نگه دار و تند تند دویدن
سر پارک وی پریدن توی ماشین آقای هم محلی تا به حال ندیده تا رسیدن به دخترها
و باز مبهوت فوق العادگیش شدن ِ من
سر وقت می رسیم از قضا و اولش من هی فکر می کنم چه دلم می خواهد این ها را از خود وودی الن بشنوم و اینها نه، یکهو جالب می شود داستان، که من نمی گویم که خودتان بروید ببینید که تمدید شده و عکسش را هم نمی گذارم که جالبترتان شود
بعد آقای هم محلی را گول زدن ِ دخترها تا برسیم به سوسیس بندری یگانه
و خوب شوهرسابق عزیز جایتان خالی که عین آناهیتایتان همان نان های قدیمی و کاغذ و جعفری
بعد ِ پیاده شدن دخترها با آقاهه بحث در مضار ِ دراگ تا خانه
چه خوشحال می شوم که یکی این طور توانسته خودش را رها کند
و چه همه شان هم ناراضی از دوره ی هر روز "های" ای
مطمئنم که اگر همه ی زندگیم با آدم های مثبت سر به راه معاشرت، تا به حال شده بودم علف باز
اما حالا که این همه مصداق عینی، ادب از که آموختی و زندگی پاک با آب و دوغ و علف ِ میان ماست


پ.ن - راستی شماها هم فهمیدید چطور بود که دامبلدور گوولی شخصیت محبوب ِ مدام ما بود؟
یعنی این چند شب تمام جاهای حسابی و ناحسابی و تایم و سی ان ان و رفقا را فقط هی با مرور این نکته گذرانیده ایم و شاد بوده ایم

تایتلمان هم از جناب آندره مالرو

Sunday, October 21, 2007

ما بیش از حد به فکر پول نیستیم و غصه اش رو نمی خوریم و به هم کلک نمی زنیم، مگه نه؟


یک مرد کور از آدم می خواهد که کمکش کنی از خیابان بگذرد، و وقتی که می خواهی بروی به بازویت می چسبد و یک جمع بندی احساساتی از بچه های بی رحم و ناسپاسش تحویلت می دهد؛ یا آسانسورچی ای که آدم را تا یک مهمانی بالا می برد یک دفعه به طرفت برمی گردد و می گوید نوه اش فلج اطفال دارد. شهر پر است از مکاشفات تصادفی، فریادهای کمکی که نیمه شنیده می مانند و بیگانگانی که به محض اینکه ذره ای احساس همدلی کنند همه چیز را به آدم می گویند
آواز عاشقانه – جان چیور – میلاد ذکریا

با خواهره، تجریش- پارک وی با بستنی ( یا اون روزی که جایی که باید تموم می شد بستنیه یادمون افتاد نخریدیم؟!)
مثله کابوس بود.. مثله فیلم هایی که یهو یکی برمی گرده و با یه لحن تئاتری یه جمله ی قصار می پرونه.. یادمه چندبار اتفاق افتاد که زیادش یادم نیست.. اما دم هنرستان صداسیما، یهو کارگره که رو داربست بود برگشت و با یه لحن سفت ِ انگار مثلا برو کنار گلی نشی ای گفت : ما از بچه گی زندگی سختی داشتیم، یا شایدم ما از بچه گی به سختی کار کردیم.. حالا انقدر گذشته که جملهه یادم نیاد اما هاج و واجی ِ تا کلی بعدش یادم هست


جُمعه رفتیم اوپنینگ دخترام و کافه مون هم.. با خواهره و برادره و نشمهه که بالاخره یه جورایی عروس خونوادست و جاش تو این جَمعه.. بعد من هی دم کافه یاد پسرک کردم، گفتم نگاه کن، شاید روحش اینجا باشه که خواهره زدم که نمرده که.. ولی روحش اونجا بود، نبود؟ که یهو وسط این همه روز همونموقع اس ام اسش رسید از اونور دنیا؟
نشمهه و برادره کلی با هم رفیق شدن.. دیالوگاشون عالی بود.. نمونه ی کامل اون دوره ای که یکی یه چیز بی ربط می گه، اون یکی بی ربط ترشو و گفتگوئه پیش هم می ره
بعدم من تو شهرکتاب بالاخره این کتاب قرمزو که توی نمایشگاه کتاب شوهرسابقمون گفته بود خیلی خوبه و هی قرار بود قرض بده رو خریدم و واقعا هم خوبه و نگاه به اینجاش نکنید که من نوشتم و شبیه کتابهای اخلاقیه پاپه.. کلیم مدل امریکاییه محبوب منه

Friday, October 19, 2007

Tehran film club is back... WednesdayُS

فکر کردم گناهی که نکرده خواهرک که همیشه باید بسوزد به پای غیراجتماعی بودن های من
تازه میزبان اصلی هم که آمده و ح دیگر رییس نیست که فکر کنی در زمین غصبی داری فیلم می بینی
نشستم انارها را دانه کردم و ورد خواندم به هرکدامشان که بلکه خفه بشود
بعد ژله ی هیجان انگیز قرمز خواهرک را زدیم زیر بغل
و رفتیم فیلم کلابِ باز باز شده
یعنی فکر کرده بودم از پازولینی که نمی شود گذشت
زیاد شلوغ بود، اما دوستهای ما کمتر
دورو خانوم هم بالاخره تصمیم گرفته اند همان وَرِ گندشان را رو کنند کلا ً، انگار
که خواهرک می گوید خیلی هم خوب.. دیگر لازم نیست هی فکر کنیم نقش بازی می کند
یا که وقتی همه ی آدم ها در خیال نایس و کول بودن این آدم .. ما بدانیم پشتش چه بدرفتار هم می تواند باشد

دوتا کوتاه دیدیم از مایا درن، که من خیلی هم دوست نداشتم
که هی طی فیلم ها فکر می کردم شبیه من است این زن؟ نکند که کسی بگوید این را بهم به واسطه ی فرفر ِ موها، که آخرش خواهره اطمینان داد که هیچ هم
همچنان روزمره گی های رئال را بسیار بیشتر می پسندم تا جنگولک بازی های سوررئال
اما یکیش که هیچ صدا نداشت.. خیلی عجیب.. چه دنیایی می شود در سکوت
ساعت ح که نزدیکم بود هم صدا می داد و من غرم میامد و در قهر هم که غر جایز نیست
تئورمای پازولینی را هم.. نه آنقدرها.. یعنی نه در حد مبهوتی و اینها.. در حد خب
که خوشبختانه بسیار کمتر از سالو روانی بود که من ابتداً! نگران خواهرک شده بودم که نکند آن طور
فایده ش اما این بود که یادم آمد شوهر سابق که می گفت به جای خانوم لیمونادی باید بهت بگویند رکوئیمی، بس که هی می نویسی رکوئیم.. که چند وقت بود رکوئیمی نشنیده بودم .. که صبح گذاشتم موزارت را، وقت راست و ریس کردن عکس ها
بعد یک جاهایی فلج می شدم، دستم به کار نمی رفت.. فقط می شد مات بنشینم

حوصله ی خیلی آدم ندارم خوب
دلم یک کف دست کافه نشینی می خواهد یا دورهمی خیلی جمع و جور
بعد این روزهای پیری مگر چندتا مهمانی پیش می آید که سر یکیش بی حوصله باشی و نروی
نرفتم اما
یک کف دست کافه نشینی.. فردا.. نمایشگاه دخترها توی نیاوران
دلم برای هات چاکلت های پاییزیش کوچک شده
پسرک اما نیست که هی به ذوقش... و کرواسون های ویژه ی کادوییش هم
این پاییز که آن یکی نمی شود، کاش خوبی خودش را پیدا کند

Tuesday, October 16, 2007

Ah, do you remember those?


باز که آقای پیچش سر خود انقدر دیر گفت بلیط داریم که من بگم نمی رسم
بعد یکهو دست برمی دارم از خرد کردن قارچ ها که خیلی هم می رسم
خواهره گفته بود چرا نمی ریم و حالا من دارم میرم و برای اون بلیطی نیست و من عذاب وجدانمه
نیم ساعتیم دیر می رسم، تا کلی بعدشم که شروع نمی شه
جشن خانه ی موسیقی بود
دوستامون داغون سر و صدا کن خوراکی خور بودن
کامکارای بی آقا بیژن ِ بی صباخانوم لوند، خانه ام ابری است که دوستم نیست رو خوندن و کوزه.. و کردی نه اصلا!
علیزاده شورانگیز.. آخ که علیزاده ی تنها چه شورانگیزتره تا به همراهی خانوم بدصدائه و مشیری خوندن
، این هم واسه کنسرت مِلو-یه علیزاده که سرم شلوغ بود اونوقت و نرسیدم به غر،
من موزیک بلوچی دوست دارم! بی توجه به غر غر باقی و پاشدن ها
زهی پارسیان هم که بی خانوم چلیست زیبا
آدمای سالن ( یا لااقل قسمت درجه ی سه کشتی) هم بی فرهنگ ِ بی خود دست زن ِ شلوغ کن
هیچ آشنایی نه!!
من گنده دماغ ِ بدعنق ِ آدم کتک زن که ساکت
اما خوش گذشت
این که اسم پونزده سالگیهامو صدا می کردن شاید
یا که اولش که گفتم قبلا دیدمش، وقتی انقدر بودم و کلی پایینو نشون دادم که دروغ بود و من همونموقعشم همین قدی بودم
و آقاهه که حالا کلیم غول بود گفت هممون اون قدی بودیم که دروغ بود و اون همونموقعشم همین قدی بود و فقط غول نبود!
یا مرد ایرونی بازیای آقای پیچش سر خود که آخرشم پول بلیطو نگرفت
یا خل و چلی های آقای صورتی ِ چقدر چاق شده و دوست بامزه ش
و هی که من فکر می کردم چقدر ساله این آدما رو می شناسم.. چه بچگی ها که ندیدند از من
جشن خانه ی موسیقی داغونی بود، ولی خوش گذشت

به عکس فرستادن واسه کارگاه ورلدپرس نرسیدم، به درک
وقتی اولین شرطی که می پذیری مطابقت با قانون جمهوری اسلامیه.. کجای عکس های من؟؟

Friday, October 12, 2007

تک سرفه ای ناگاه، تنگ از کنارِ تو


از آنوقت های بی همزبانی
احساس مرگ زای تنهایی
چراغ های خاموش ش ش ش
که دستم نمی رود برای فرستادن زردک بغل و بوسه ای هم حتی برای خودم
این را تازه خوانده ام.. خوابم نمی برد.. ربط دارد به نظرتان؟
می زنم روی علامت چت، به یاد روزگاران پیشین.. دارک روم
که امان از دست عرب ها
بعد یکی پیدا می شود ناغافل از نیروی دریایی امریکا
این مجموعه اش را نشانم می دهد اول، از خانواده های نیروهای دریایی
بعد عکس های زنش را قطار می کند جلوم
آخرش هم عذر می خواهد که نود-هاش را نشانم نمی دهد حالا که میک/کم ندارم، که شخصی تر از آن که همینجور بی هوا
چه دلم تنگ شده بود برای این همه جلوی دوربین خود بودن
بعد از این چندروز ِ اصلاح دافیهای بدژست خصوصا
تازه وقتی هم گفتم ایرانیم فقط کمی لفتش داد تا آخرش بنویسد که هیچ وقت اینجا نبوده، اما دوستش حالا هند است!!
داوطلب هم شده بود که برود عراق یک سالی و می خواسته شروع کند به عربی خواندن که منتفی شده
حالا هی این ایده ی معاشرت من با سربازان امریکایی را مسخره کنید
فقط حیف که همه شان بیست و یک سالگی دیگر عیالوارند
وگرنه بر که می گشتم دست یکی از خوش نژادهای غول پیکر ساده دلشان در دستم بود!

Wednesday, October 10, 2007

BED PEACE


یکشنبه بود که تموم شد
بعد کلی شب نخوابی و صبح با صدای زنگ بیدار شوی زود و تلاش بی وقفه ی بسیار بعید از من
همه چیز اما اونجور بود که می خواستم.. تقریبا
آقای رباط جزی پیدا شد و کارها به خوبی چاپ
، این شرکت فروردین بسیار جای خوبی است، توصیه می شود،
خانوم پلاتی نازنین هم که اون شش متریه رو خوب از کار دراورد
قاب گندهه بالاخره آماده شد.. و با زحمت حمل
این وسط فقط عکس های آدما رو گند زد افشین ولیعصر و بد شدن
و من کلییییی سلفیده ام و اگه پول نصفه نیمه ی این زعفرونا نرسیده بود مفلس بودم به کل
دوستان کلی یاری رسوندن
و یه آدم بامزه ای هم اومده بود که من اولش بس که نمی دونستم چرا اونجاست غریبه می گرفتمش
کادوهای مسخره ی جالبم گرفتم!!
شبشم مثل هولای کار فرهنگی نکرده رفتیم نمایشگاه بچه های سربخشیان که کلی خوب بود
و بسیار توصیه می شود
بعدم من به نشمهه و پسردایی تازه مون که از همه بی ربط تر بودن شیرینی دادم
دانشگاهمونو دوست داشتم و کلی دلم تنگ می شه
، هشدار: منتظر غم نامه های من برای آن عزیز باشید،
باورم نمی شه پنج سال.... پنج سال!!!!!!!!!!!!

مهم ترین چیز اما رضایت استاده بود که اونروز کلی خوشتیپ کرده بود
کلیم دفاع کرد بچم، با اینکه من تمام این پنج سال که آرزوی استاد راهنماییشو می پروروندم، پذیرفته بودم که اصلا اهل دفاع کردن که نیست هیچ، ایرادم بدش نمیاد بگیره
اما خوشش اومد.. و این بزرگترین شادیه برام
حتی اگه ده هم بهم داده بودن کافی بود یادم بیاد چطور گفت یه سر و گردن بالاتر از پایان نامه های گزارش کاری ِ کارشناسی که دیده توی سه جا، و لبم به خنده وا بشه
استاد آدم معمولی هم کلی تعریف کرد
استاد تکنسین بیچاره هم که حرفی نداشت بگه
مدیر گروه فعلی و پیشین هم که غایب بودن!

شبش از بی کتابی هی خودمو خاروندم تا فرداش که هری پاتر رسید
و الان که تموم شده .. باز مثل سرگردونا هی می چرخم
و عقم گرفت بس که عکس این دافیا رو اصلاح کردم
اوه! یعنی دیگه هری پاتری وجود نداره واسه خوندن!! اوه! اَه ه ه
، گرچه این آخریا که خانوم رولینگ پولدار شده بودن، آدم هی توی همه ی جمله ها فکر می کرد چه حواسش بوده به هالیوود،

راستی! هیچ کسم گیر نداد به اون پانویسی که ارجاع داده بودم به سر هرمس مارانای کبیر!!
، آخ که چه قدر دلم تنگ شده بود برای هایپرلینک! عوض پانویس نوشتن مسخره!،
این مدته که کم وبلاگیدم، پایان نامهه شد عین اینجا
و همین جور بریده و بی فعل و داغون، که البته بهش گفتن لحن شخصی طفلکا !!
حالا نوشتن این پسته رو هی طول دادم بلکه یکم سروسامون بگیره ذهنم، اما نه انگار

همه ی آدمایی که کمک کردید و عکس فرستادید مرسی
، این پروژه همچنان مفتوحه و در باغ شهادت هم باز باز است در ضمن،
اوه ! هی یادم می رفت به این جمله ی این آقا:
سالها پیش یک وی پی داشتیم که می‌گفت آدم هیچ‌کدوم از این کارها رو نباید با هم بکنه: کار عوض کردن، ازدواج کردن، بچه‌دار شدن
اضافه بنمایید آغاز معاشرت و پایان نامه دادن را هم!
دوستک من خیلی معذرت می خوام که من گهو تحمل کردی
و مرسی هم به خاطر اون دوره ی انرجایزر راه دور بودن
خواهره
مرسی، مرسی ، مرسی


Thursday, October 04, 2007

می خواهم خواب اقاقیها را بمیرم



از سه شنبه ظهر که نوشته ها تحویل داده شد، مثل همیشه در آخرین لحظه ی ممکن:
وِلی و خواب و هری پاتر و کانال عوض کردن
از شنبه باز دویدن و دویدن و دویدن
سختمه بزرگ بودن
!

Monday, September 24, 2007

کوزه‌ای با پنج لوله‌ی پنج حس / پاک دار این آب را از هر نجس



اونی که به ما نریده بود کلاغه کون دریده هم نبود حتی
ماشالله ریدنش خوش شگون هم بوده.. از آن روز مدام ریده می شود بهم

هیچ کسی که اینجا هست آقایی به اسم مهرداد رباط جزی می شناسد؟
توی زندگیم تا به حال انقدر به دنبال کسی نگشته ام
انگار اگر کس دیگر پلات ها را بگیرد چه می شود
یا دست این آقا چه شفاست!!!!

فکر کردم توی این پنج سال هیچ چیز عوض نشده
عین همان هجده سالگی که راه افتادم و با یک آدرس کرج، دانشگاه هنر.. خودم را رساندم به آنجا که دور بود
و هیچ کس حتی نمی دانست چنین چیزی وجود دارد و من طفلکی بیچاره ای بودم
حالا یک آدرس دارم که سعدی، سخایی، دانشگاه هنر
و به حرف خانوم همسایه هم گوش نداده ام که حافظ را می پیچی تو
و این سعدی که راه به سخایی نمی برد
و من از تمام چیزهای ملی متنفرم
از خیابان روز تولدم هم
و لابد تاریخ ادبیات بدم هست که شده مسبب این همه بلا!! توی آدرس های دانشکده چون هیچ خبری نبود از سعدی!

قیافه م پر غصه و بغض است که می رسم به آنجا
و آقاهه با خوشرویی می گوید بفرمایید تو و هیچ گیری نه به شالم
و آدم های مهربانی که تند تند امضاهام را می دهند
و آنجا که خوشگل می آید به نظرم
و هی دلم می سوزد که هیچ من را نداشته که جام خالی باشد
چه اول مهری.. که شد اختتامیه دوران تحصیلی من
کارت را که سوراخ کرد آقاهه.. دلم سوخت.. دلم پنج سال پیش را خواست

گفتم که از خیلی از آدم های دور و ورم متنفرم.. زیاد هم اینجور نیست
اما اگر لیست تنفری باشد، پیش تاز همه شان ح حجیم است، با اختلاف بسیار از نفر بعد
این بار دیگر منت کشی و ایمیل عذرخواهی و هیچ چیز حاصلی ندارد آقا
هیچ کس تا به حال سر من داد نزده.. تلفن را رویم قطع نکرده که دومیش باشی تو
هی راه می روم می فحشم به آن "همه فن ناحریف" که اولین بار تو را گذاشت توی کاسه ی ما
هیچ کس تابه حال به قدر تو به من بدی نکرده، هیچ کس

هرچه لبم باز نمی ماند از نفرین به این نرینه ها
دخترکانم را دوست دارم
همین خانوم آزاده که پیداش شد و نصف ساندویچش را داد به من مثلا
یا همین عروس گلمان که کارت هایی برام طراحی کرده یکی از یکی زیباتر
و به کلی آدم هم میل گدایی زده برام
و آخرش هم بعید نیست که دست به دامن خودش شوم از بابت فوتوشاپ کاری
دخترم! یعنی نمی دانی چه هنوز خوشحالم است بابت کارت ها!!!

به درک بروند این مردها
، مردهای زندگی من،
دخترکانم باشند، برادر ماهم و عروس گلمان
جوجه که گفت گوشواره قرمزها را گذاشته برای تولد من و صدبار پرسید دوستشان دارم یا چیز دیگری می خواهم
خواهرک که شب ها تندتند تایپ می کند و ایرادهام را هم درست می کند
کلاغ ها و نرینه ها را بگذار که مدام برینند بهم
بالاخره یکجایی بی حس می شود آدم
یک وقتی می شود مجسمه ی میان فواره ها.. که هرچه ریدن را پاک کند آب هاش

Sunday, September 23, 2007

You can't leave me on the shelf


اشکم راه افتاده که می گویم نمی خواهم لئونارد کوهن بشنوم
فکر می کنم این یکی را نمی خواهم که بشود روسپی
کوهن مال خودم است
کوهن مال خودم است با فرانچسکو که کوهنش مال من نبود و یاد کس دیگر می انداختش
و آن روزها هم من حرص می خوردم که نمی خواهم یاد کس دیگر در میان باشد
یاد کس دیگر پس چرا می آید؟ یاد کس های دیگر؟
من که ادکلن را توی هایلند چک کردم که مبادا همان باشد، که اگر بود بگویم چیز دیگری بزند
پس این بو چرا آشناست؟ بوی چه کس دیگری است؟ هاه! یادم آمد
آدم ها چرا دارد بوهاشان شبیه هم می شود؟ طعمشان..

اشکم راه افتاده..، که نمی دانم چرا
و چرا همه کس آنجا هست به جز من
و من چرا جمع نمی شود که اینجور تکه تکه تکه

یاد همه کس با من است
همه روز
همه جا
حتی چیز بی ربطی مثل مرنجاب ماه رمضان دوسال پیش.. داشتم فکر می کردم چطور بود که من شده بودم آن همه بچه
حالا چرا بچه نمی شوم؟
روز اول هم یک چیزهایی برده بودم به چهارده سالگی.. آن روز فکر کردم شاید چون دومین آدمی است که انقدر بی ربط؛
...

اشکم راه افتاده از کوهن که مال این وقت نیست
یا بو که قدیمی تر است
یا طعم
یا یک چیزی توی این جور ِ حرف زدن
موسیقی عوض شد
شد چیزی که هیچ مال من نبود، خدا را شکر
بو اما اما اما .. کاش همان می ماند
این یکی نه.. این جور ِ بو فقط مال یک کس است
که وقتی که نیست شد، دلم سوخت برای خودم که حالا گاه و بی گاه نازل می شود روی سرم
و من دیگر هیچ وقت یک آدم معمولی نیستم مثل قبل ترها، حالا آدمی هستم که خاطره ای مرده دارد که گاه و بی گاه نازل می شود روی سرش
بعد این بو.. در این بی گاه ه ه ه
این طعم .. در این بی ی ی ی گاه

سرم را که بلند می کنم، می بینم جای اشکم مانده... چه خوب که نمی بیندش
چطور می شد بگویم که به یاد دیگری...؟
سخت هم نبود حتی، چشم هام را که می بستم.. بو که همان بود، طعم هم ..

آدم ها بوهاشان دارد شبیه هم می شود، طعمشان، جورشان ...
یا منم که این ملغمه را می سازم؟
این چهل تکه ی نخ نمای بی حاصل را؟

دلم چیز نویی می خواهد
یکّه
بی جایگزین
می خواهم از دلم بگذرد یونیک اند ایریپلیسبل
دلم هوای چیز نو دارد
هوای کشف

Tuesday, September 18, 2007

Thanks God cows can't fly



چندبار طی مسير بين دانشگاه و ساختمان بالاور، بی‌نتيجه
شولوغی طاقت‌فرسا و سال‌پايينی‌های الاغ نفهم از چاله‌ميدان آمده
سيستم لوح‌ گلی و پاپيروس و ادعای مدرنيزاسيون
مدير گروه جديد و نفهمی موجاموج در چشم‌هاش
من هی لبخند، هی به شوخی برگذار کردن همه چيز تا گرفتن ده روز مهلت

به جای پانزده‌خرداد، خيام پياده شدن از مترو
اول‌هاش را شبيه توريست‌ها طی کردن، ساختمان‌های قديمی را ديدزدن
هی آدرس پرسيدن
هی هرکس آدرس را يک کيلومتر دورتر..تر..تر
پليس‌های راهنمايی رانندگی که هيچ‌جا را بلد نيستند
تمام خيابان‌ها يک‌طرفه
هزار ساعت راه رفتن..رفتن..رفتن
بطری آب يخ در کيف و ناتوانی از نوشيدن به دليل حضور در معابر عمومی و ماه رمضان
هيچ زنی چرا در اين خيابان‌ها نيست؟
هزارجا آگهی زده‌اند که به خانوم‌های وسط کار نيازمندند
چی هست اين؟ اسم بهتر نبود؟

فکر می‌کرديد در آسمان دودگرفته‌ی آخر شهر پرنده هم به هم برسد؟
من که نديده‌ام، اين بار هم نديدم
فقط يکهو صورتم..مقنعه‌م..مانتوم
گمانم که چندروزی بود خودش را ول نداده بود
تقصير پرندهه هم نبودها، بس که همرنگ آسفالت بودم من
وگرنه پرنده‌های محترم اين شهر را چه به ريدن روی شهروندان گرامی؟
ريده شدن به هيکل را اما با تمام وجود فهميدم
اين يعنی در شرايطی که فکر می‌کنی بدتر ازين نمی‌شود، بدترش را ديدن
بعد هزار بار خوشحالی کردن که شير آبی در ده‌قدمی
وه که خوش‌شانس‌ترين ِ اين مملکت منم، بشمااااار
سر تا پا را شستن.. چه خوب شد.. چه خنک شدم
آهن‌ خريدن.. آهن را زير بغل زدن و با ماشين‌های عمومی خود را به خانه رساندن

اين آشناهای ما چشمی که به کمک‌رسانيشان نيست
کاش گورشان را اين دوهفته گم‌ می‌کردند لااقل
هرچه کار با من دارند را انداخته‌اند اين روزها
از بيشترشان متنفرم

*نوبت من که بشود تمام چهارپايان که به پرواز درميايند هيچ، فرشتگان عالم بالا هم اسهال می‌شوند

Saturday, September 15, 2007

You are in a beehive, pal. Didn't you know? We are all busy little bees, full of stings, making honey day and night. Aren't we honey?


اوضاع درهمی دارم اين‌‌روزها
ولی زنده‌ام
بنويسم می‌شود غر، که نمی‌خواهم

بعضی آدم‌ها زياد خوبند و بيشتريشان نه
در نهايت ما ز ياران چشم ياری داشتيم، به درک
ظهر که سر ناهار به دخترک گفتم به درک که غذاش را نمی‌خورد
تذکر داد که حرف خوبی نيست به درک
حالا موقتا از ساير به درک‌ های اين روزهام فاکتور می‌گيرم پس


کارهام مونده
مونده
مونده
مونده

بدتريش اينجاست که می‌دانم پشت‌بندش استراحتی که نيست هيچ
تازه کاروبار اصلی آوار می‌شود روی سرم
که آوار شدنش هم آرزوست البت

ـ

اين که نوشته "برای زنی ..." را دوست دارم
اين آدمی که من را نمی‌شناسد

Monday, September 03, 2007

Pictures came and broke your heart, put the blame on VTR


هه! گفتم که گزارش هنرهای تصویریم را خواهم نوشت
که منظورم به تصویرهای حرکت دار بود
حالا دارم می گردم و می بینم زیاد تصویری هم در کار نیست
ماهواره هایمان جمع شده، کما فی السنة الماضی
که با وجود فقر عظیم تصویر و صدا که موجبش شده، ته دل من کمی هم شاد است که وگرنه هیچ امیدی نبود به پایان بردن ِ این پایان نامه

فیلم کلابمان هم از همان هفته که ذکر خیرش را کردیم، تعطیل شد
،هزاربار گفته ام چیزهای خوب را ننویسم اینجا که به محض به نوشتار درآمدن دود می شوند،

سینما هم که نرفته ام، حتی پاداش سکوت را که آنهمه اسم خوب دارد

من گاهی تلویزیون می بینم، مثلا چندشب پیش که دکتر سِوری داشت
این برنامه ی شبکه چهاری محمدصالح اعلای صدالرزان حال بسیار بد
که آدم دلش می خواهد زود بستریش کند یکجایی بلکه پس نیافتد

هفته ی پیش گول خوردیم
به جای بهمن کیارستمی دوست داشتنی و کفارش
رفتیم در محفلی خصوصی تر مستندی دیدیم راجع به شرق
یک چندتایی از این روزنامه نگارهایشان هم آمده بودند
، من نمی دانم چرا با وجود ارادت ایده آلیستیم به روزنامه نگاری و گاران، چرا در دنیای واقع این آدم ها را دوست نمی گیرم،
کلا آدم های محفل بسیار نه جذاب
جز آقای عکاس نیم وجبی با آن صدای بلندش
و پسر ِ فرمان بسیار بسیار دوست داشتنی و لیدی فرندش البته

یک فیلمی هم هست که یک هفته بیشتر است که دیده امش
اما گمان نکنم حالا حالاها طعمش از چشمم برود
یک پست مفصل سرسپردگانه باید در موردش بنویسم

Thursday, August 30, 2007

Power to the PEOPLE

تا به حال در قسمت درجه سه ی کشتی بوده اید؟
خیالتان نرود پی ولوله ی شادی که جیمز کامرون در تایتانیکش می کرد توی چشممان
قسمت درجه سه ی کشتی جای گهی است، بی برو برگرد
نظام طبقاتی دارد بی داد می کند، امان ن ن
هیچ وقت همه شانس برابر ندارند، تفاوت هست و اختلاف هم
اما این که مایه ی رجحان بشود پول، چیز گهی است
آن هم وقتی پای فرهنگ در میان است و هنر
در روزگارانی بهتر ازین، چیزی وجود داشت به اسم
سرمایه ی فرهنگی
که خوب، از آن لحاظ دست ما به دهانمان می رسید
و نتیجه اش بلیط بی صف و همیشگی بود و جای خوب
حالا اما هرچقدر پول بدی، آش می خوری اصل بزرگ تمام اتفاقات است
وقتی بلیط اکونومی ابتیاع می کنی
لابد حقت هست که صندلیت روی ناصاف ترین و لرزان ترین جا باشد
هیچ نبینی.. و چیز زیادی هم نشنوی
و آدم ها!!! هیچ وقت با این همه آدم بی فرهنگ کار فرهنگی نکرده بودم
زنگ موبایل ها یک به یک بلند.. تلفن حرف زدن بی وقفه.. گپ و گفت و خوردن
آه.. راستی .. رفته بودیم کنسرت شمس، دیشب
موزیک .. خوب بود .. لابد خوب بود، همان حس های همیشگی
همان دل تنگی برای حضرت والا، همان حسرت دست های لغزان روی تنبورها
همان مست شدن
و این آقای خواننده ای که صدای جوانی های آقامان ناظری را می دهد
،که البته برادران زیاد هم فرصتی نمی دادند به ایشان،
و خانوم تجدد که صداش گم نمی شود پس ِ بم های مردانه
و چرخ چرخ سماع
..
حواشی افتضاح
از ترافیک وحشتناک زعفرانیه، تا توالت دور ِ دور
تا آدم های بد .. صداهای زیاد مزاحم
و بعد در به دری در خیابان بی ماشین، خورده ای ِ بامداد
چرا همه ی آشنایان آن حوالی در سفر؟
و کفش های پاشنه بلند من
و پاهای نابود من
و آخرش هم متوسل شدن به عمو ح حجیم که بشود نجات بخش

یک توصیه : اگر مترسکی با آلت رجولیت ندارید
و خانواده ی محترمتان در شهر حضور ندارند
و شما انقدر بی عرضه هستید که گواهینامه نداشته باشید
عطای کنسرت در سعدآباد را به لقای شبی آرام و بی دغدغه در خانه ببخشید

__

اول این هفته هم کامکارها بود
که یکی از دامن های بی رنگ این روزها را با جوراب شلواری و حفظ شئونات احمدی نژادی، کشیدم به پام
و مبسوط تکان، تکان، تکان خوردم

دکور جالب آقای غریب پور همیشه قرمز دار
خانوم صبای لوند نازنین
پارت یک فارسی را تحمل کردن
و پارت دوی کردی را زندگی کردن

ـــــ

آخر هفته ی پیش هم کنسرت پسرک بود
من که موزیکی نشنیدم.. که مشغول عکاسی
اما این بچه ی مان را هم نباید دست کم بگیریم
گیریم ادب نداشته باشد، اما بدی هم ساز نمی زند با آن انگشت های کشیده

ـــ

چندوقت نزدیک دیگر هم علیزاده هست

دارم فکر می کنم باز خدا پدر این وزارت کشوری ها را بیامرزد، با تالارشان
که دیگر هیچ هم متنفر نیستم ازش.. لا اقل نشیمنگاه محترم جاش نرم و گرم است
و چیزی هم نصیب چشم می شود و گوش هم، هرکجاش


این هم گزارش موسیقایی ما
منتظر گزارش هنرهای تصویریمان نیز باشید

Thursday, August 23, 2007

Whatever happens, I'll leave it all to chance



اتفاق ها کم نيستند
اين را می نويسم که وقت برگشتن به اين روزها
فکر نکنم که چه خالی
دست من به کلمه نمی رود
بی اينکه نه تهی.. نه شاد ِ زياد.. نه زياد ِغمگين
فقط فکر می کنم که چی، آخرش
يا کلمه ها می روند از توی سرم

اين جور ِ زندگی مدل من نيست
به چشم تجربه شايد فقط
امتحان يک بی راهه ی ديگر ميان اين همه راهی که به جايی نمی برند
فکر می کنم ته تهش برمی گردم به اصل
به جور ِ خودم، که اين جور نيست
جور ِ خودم دارد نابود می شود
بس که می روند آدم های اين جوری
دلم تنگ می شود
دلم تنگ شده

__

هاه! راستي، خواب ديدم بارعامی بود
از همان ها که مادينه ها را می ريزند در ميان که بلکه سيندرلايی ميانشان به هم برسد
دخترها آمده بودند با خَدَم و حشم و استايليست و ميک آپ آرتيست و امثالهم
من با جين نابود و آشفتگی موهام جولان می دادم آن ميان و عکاسی
فکر می کردم هه! چه همه تدارکاتی! منم که برگزيده ام از پيش
زياده گی اعتماد به نفس را ، در خواب ، خوشم آمده

Saturday, August 18, 2007

Love me tender, love me sweet, never let me go


سومین بارِ هرچیزی را نباید بله گفت
که اینبار دیگر بلیط ها را چپاندند توی دستمان که بروید ببینید
و ما هم که گفتیم لابد قسمت است
وگرنه کی ما این همه محبوب بودیم که از اجرای نخستین، هی دعوت شویم

خواهره از همان دم در گفت نمی شه برگردیم
صد و چهل دقیقه
اینجانب هم که از یک ربع آغازین راه های فرار را بررسی می کردم
اما
یادتان نرفته که چه خوشبینیم ما؟
که هیچ در میانه ول نمی کنیم که همیشه امید هست به خوب شدن
حتی در دقیقه صدوسی و هشتم .. نه ..نه..نه

لبخند باشکوه آقای گیل
چیزی در حد تله تاترهای دهه ی شصت
با شجاعت تمام سینه سپر می کنم و اعلام می دارم از اکبررادی بدم می آید*، بسیار
چه جنس ِاعتماد به نفسی دارد آدمی که تمام حروف را کج و کوول تلفظ می کند و می رود روی استیج؟
حیف معاویه ی نازنینمان و صدای پرابهتش و ان همه انرژی که در چنین کار مزخرفی خرج کرد
یا همین خانوم خروسک پریشان سالن پارک لاله ی سال های دبستان، که من تمام این سالها می دوستمش

بدترین لحظه اما وقتی بود که من بِدو پریدم بیرون و همراهان عزیز گم شدند که دستشویی گویا
و جماعت می آمدند بیرون و می گفتند خوبببببببببببببب
و دختر که داشت می گفت ارزش دوبار و سه بار هم دارد
و من به نیت بدل از دریدنش، دندان هام را فروکردم توی ساندویچ

خوشبختانه که قرانی بر باد نداده بودیم
اما هنوز فکر می کنیم چه کارها که نمی شد کرد در آن دوساعت و نیم
و بسیار هم شرمنده ی زوج جوانمان می باشیم
و البته
مادر کلاژنی ِعلی کوچولومان را فراموش نکرده ایم ها.. فقط منتظریم سریعترین راه به ادالت شاپ را بیابیم
آن شئ گرامی را ابتیاع کنیم و به فرمان چشم در برابر چشم عمل کنیم

بعدش هم با ترس و لرز رفتیم آن کافه ای که نمی شود اسمش را برد
،که مبادا صاحب بلامنازعش برنجد که خرگوش باکره ی سفیدم را کرده اید نمدفروش،

تاریک اندیش ترین و متحجرترین آدم های این دور و ور که من باشم
تا پاسی از شب، می نشینم به سی امین سالمرگ سلطان را پاس داشتن
آخ راستی
این آقا
و ایشان نیز به رحمت ایزدی رفته اند
چه حیف .. چه حیف بسیار
چه حیف تر که ما تقریبا نمی شناختیمشان تازه
زینپس اهتمام می ورزیم تا کوچکترین اهمالی در ابراز مراتب داغداری در مرگ اصحاب نام را مرتکب نشویم
باشد که فراموشتان نشود این ناله سر کردن و قلم فرسودن در مرگ بزرگان نشانه‌ی [...] ماست

پ.ن - مادربزرگ نان های گرد و گرم صبح های جواهرده هم
این یکی را انقدر شیرینی نان هاش زیر زبانم رفته که حق داشته باشم به افسوس

پ.ن دو ـ*ـ به خاطر اين هم و کلا هم

Thursday, August 16, 2007

L'Oeil du Malin


کافی بود دستاویزی داشته باشم مثل اعتقاد به چشم
از آن جورش که می بیند نه
آن جورش که می زنند
تا هی فکر نکنم چند درصد آدم ها ممکن است پهن زمین که می شوند روی استخوان ترقوه شان فرود بیایند
البته که این استخوان-با اسم زیبایش- و احتمال شکسته شدنش سال هاست حضور جدی دارد در زندگی ما
مثلا همین آقای پیچش سرخود که هرروز منتظریم برود سراغ بهانه ی شکستگی ترقوه اش
و هنوز ایده هایش انقدر بال و پر نیافته اند
بعد دیروز که هی درد می کرد، هی .. فکر کردم حساب کن که شکسته باشد
کی باور می کند که بهانه ای خلاقانه نیست!؟
مادی یا غیرمادی! ما دیه ی خویش را خواهیم ستانید فرزند .. از سر راه که نیاورده ایم استخوان های نازنینمان را

هه! حالا که داریم می رسیم به ته داستان تحصیلی اینجانب
گرچه رمق نمانده برای راه انداختن سه، چهارتا ماشین و یک ایل آدم در جاده
اما می شود به بهانه ی یک عکس، مهمانی های خانوادگی جدی برگذار شود
خلاصه هر وعده خودمان را که انداخته ایم یکجا، هیچ
باقی اطرافیان هم مشارکت همدلانه داشته اند

یک سوال بزرگی که دارم اینست که شماها چه جور سرتان را در قیامت بلند می کنید جلوی پروردگارتان
وقتی هنوز عکسی به من نداده اید
یعنی حریم خصوصی شما این قدر خصوصی است ؟

Tuesday, August 14, 2007

کسی یه کرگدن مفت نمی خواد؟




شاخ، شاخ شده بود توی چشمم
فکر می کردم برش دارم ببرم یک جای عمومی تر، دورتر
زیاد ِ وقتی بود که صدای کوب کوب پاش توی آن همه سبز که نمی آمد هیچ
ماااااا ی گاوی هم نمی داد که فکر کنم شیر تا بخوای مفیده
فکر کردم شاخ اصلا چیز مزخرفی است
به همین خاطرست شاید که هیچ وقت کرگدن ها محبوبم نبوده اند
هیپوها اما .. این موجودات نرم شده، بی شاخ، بی زمختی
فکر کردم شاخ اصلا چیز مزخرفی است
فکر کن بدرتد هم هیچ حس نزدیکی نمی کنی باش.. یک جور واسطه ی جدای از اصل باشد انگار فقط
حالا بگیر دندان شیر، شرحه ات هم که کند یک جور لذتی دارد
که فکر می کنی زیر دندان های شیر است که تکه تکه می شوم
،خورشید روی زمین .. نه یک بیابان خشک چغر بی حاصل،
یک جور رابطه ی بی واسطه، زیادی نزدیک..زیادی داخلی..زیادی واقعی

شاخ، شاخ شده بود توی چشمم
نه صدای کوب کوب پاش می آمد و فکر می کردی که چقدر جنگل
نه نگاهش که می کردی یادت می آورد آنور پرچین چمن هایی هست سبزتر
جلوی آینه را گرفته بود فقط
جلوی من را
تن را
بت یگانه ی شخصی ملموس من را

برش داشتم
بردم یک جای عمومی تر، دورتر
یک جایی که مال من نباشد
مثل همه ی اسباب همگانی، غیر یِکِه، جزئی از کل خانه
که هیچ نمی رود توی چشم که کجاست یا مال کی یا چرا آمده اصلا

حالا گردنبند فمنین ام را اویزان کرده ام جلوی آینه
انقدر ظریف که به هر دیدی نیاید

Sunday, August 12, 2007

I wish you both luck In years to ahead Now that you are Officially wed!


عروسی برگذار شد
عروسمون کلی خوشگل شد
دامادمون کلی جالب بود
،از همین جا اعلام می داریم همسر گرامی آینده ی ما زلفعلی خان هم که باشند باید در روز عروسی با کله ی سفید حضور بیابند،
با جماعت دخترکان دیوانه کلی خوش گذشت
علی رغم قیافه ی داغان عمله وار ما گویی پچ پچه در میان بوده که ما خواهره عروسیم
! هاه
باز در مراسم گل پرت کنان غایب بودیم
بوق هم نزدیم

منتظر مشروح اخبار در نوشتنگاه خواهره می مانیم
من بروم با عکس هام خوشی کنم
،آن بداخلاقی های در سبزینه جا هم جواب داده گویا،
این عکس تزئینی نیست، اما عروس و داماد گلمان هراسان نشوند، باقی ازین گونه نیستند

Saturday, August 11, 2007

و بالا می رویم


چه قدر آدم ها لحظات هیجان انگیزشان را روی بلندی ها می گذرانند؟
بالا کشیدن از درخت ها؟
صعود به قله ها؟
یا شهری ترش.. پل ها و پشت بام ها و بام های شهر؟

مریضی ِ من آن روزی شهری شد که کک عکاسی ماشین ها از روی پل های عابر افتاد به جانم
در واقع کلی از پل های عابر را امتحان کردم تا برسم به عکسی که کس دیگر گرفته بود و من نمی دانستم که کجا
و نشد
آخر پرسیدم
و هاه! پشت بامی در کار بود و نه پلی
نه، نه، قبل ترش بود که میان کلاس ها خیابان زشتی که به توحید می رسید را می رفتیم بالا
، به بهانه ی کباب ترکی لابد،
و می ایستادیم روی پل و خیره به پایین
یا خیلی قبل تر .. شب هایی که تمام فامیل سعیشان را می کردند تا از بالای تپه پرواز نشانم دهند که آزادی کجاست
بعد شب های سرد آن زمستان بود که می رفتیم روی یکی از پل های همین حوالی
و آن همه نورهای تند – رونده
و شبی که فرداش ولنتاین بود و ما سه نفر بودیم زانوها در بغل
که مرد تلوتلو خوران می خواست پتوش را بدهد به ما
و حالا هی اصرار که به خدا شب اینجا نمی خوابیم، خانه ی مان همین حوالیست
که هی گفتی چه مهربانند بعضی آدم ها
و هدف همین بود اصلا از بالارفتن
که فکر کنیم چه زیادند آدم ها
چه خوب هم لابد تویشان یافت می شود
این اواخر فقط گاهی یازده طبقه را می رفتیم بالا.. و اتوبان های دور و ور.. و برج های دور و ور

حالا باز بالاروی شده تفریحم
که از همه ی کارهای هیجان انگیز دنیا، می رویم بام تهران
برای ثابت ثبت نمودن فالوس شهر تلاش می کنیم
باد میاید
صدای موزیک های درهم مردم
من چرت ِ چرت می بافم
و آسمان چرک ِ این شهر یک ستاره هم ندارد

Thursday, August 09, 2007

که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم


همیشه اتفاقاتی حادث می شوند تا بفهمی که احمق ترین بودنت مرز ندارد
گسترده می شود، گسترده تر و بازهم
حیف که پیمان نامه امضا کرده ایم با خواهره جهت سر به مهر به گور بردن احمق ترینی ترین ِ من

این روزها همه ی آدم ها دارند ما را می تیغند
همه

این بستن شرق به آن بهانه ی مضحک، سبب خیر شدها
از آدمی که مصاحبه اش را هم گذشته بودم که خوب که کی
حالا کلی کلی چیز خوانده ام
و چه خوب هم

گفته بودم نرینه های این روزهای زندگی من
یا پسرهای نازنین رنگین کمانیمانند
یا دوستان ِ صاحب دار ِ ترجیحا به طور قانونی به ثبت رسیده
یک کتگوری دیگر هم اضافه شده انگار و آن پسرکان کم سن و سالند
و مرا مباد معاشرت با هیچ نرینه ای خارج از این دسته ها، مگر به قدر کفایت بعد مکانی در کار باشد
مباد، مباد، مباد
هیچ طاقتشانم نیست
چه حالا از در و دیوار هم می بارند

خواهرکم را از من دور کرده اند
خانه را خالی کرده اند
و من هیچ لباس ندارم برای عروسی دو روز دیگر
منتظر طفل ،سابقا ملقب به باهوش ِ حالا بیشتر شناخته شده به از خود– مطمئنی، هستم
و در پی هیجان بودن های عصرگاهی دیرمان
باشد که طبق قرار قبلی عمل کند
هیچ امنیتی نمیبینم در تنهایی بیرون رفتن

Tuesday, August 07, 2007

Guess Who's Coming to Dinner


عکاسی به طور تلویحی به ما می گوید که زمانی می توانیم جهان را بشناسیم
.که آن را به شکلی که دوربین ثبت کرده است بپذیریم
.اما عمل ادراک و شناخت، دقیقا با نپذیرفتن جهان در شکل ظاهری آن آغاز می شود
. امکان ادراک فقط ریشه در توانایی نپذیرفتن دارد

فرشید آذرنگ – آئورا – حرفه هنرمند شانزده

به قول خانوم آرتیستمان، از سری پست های مثل خر در گل تئوری فرو رفته هستم من

_


نامه مخملباف در مخالفت با نمايش فيلم اجاره نشين ها

هه ! این را می گذارم اینجا تا یادم نرود چرا در روزهای بچگی کسی هی تکرار می کرد
،که اول باید مخملباف را به خاطر آن فیلم های اولیه
تنبیه (اعدام گمانم، آن روزها هنوز مرگ خواستن خیلی عمل زشتی نبود) کرد
بعد به خاطر بایسیکل ران تحسینش کرد

_


راي من به محمود احمدي نژاد


این یکی را هم! تا یادم نرود چطور شکر می ریزد از کلک آقای حکایتیمان

هاه! بیا شرق هم توقیف شد! اما نه به خاطر این مقاله، گفتم اینها سطحی ترند ازین حرف ها

Saturday, August 04, 2007

دیگه شب مرواری دوزون نمی شه


احمق ترین می شوم گاهی من
حتی احمق تر از آن شب که از دم در مهمانی، خواهرک را برگرداندم که طوق قرمزم جامانده
و هیچ ماشینی نبود و هی راه بود و عجله بود و شب

احمق ترین می شوم
وقتی سرکوچه مان نرسیده زنگ می زند که برویم کار هیجان انگیز کنیم
تمام عصر هیچ کار هیجان انگیزی نکرده ایم
من به تاترم نرسیده ام .. علی رغم بلیط های مهمان برادر باز- یافت شده
خوراکی اندک بدمزه ی گران کافه ای که دیگر هیچ نمی رومش رفته در پاچه ی مان
خیابان های آن حوالی هی دوره شده اند
خودمان را باعجله رسانده ایم تا اسباب بازی مسخره بخرد برای کادو
خوش ظاهرترین آقای عکاس را در کافه ی خودمان دیده ام
هی او را زده ام که به درک که تا به حال استفاده ی ابزاری و گول زدن مردم..حیف نیست ایجاد گمان در این یکی

حوالی دَه است
هنوز نیم ساعت هم نشده که پیاده ام کرده و من به زور ماشین پیدا کرده ام و تمام راه همکلامی با آن خانوم
کوچه را نمی پیچم تو
می روم بالا که هی ماشین ها بوق بزنند
هی از گشادی و بلندی لباس هام مطمئن باشم
بعد هیچ کار هیجان انگیزی به ذهنمان نرسد، ماه تپل و زرد گولم بزند
ببرمش بالای تپه که هیجان انگیزترست این از بی هدف گشت زدن
بنشینیم رو به شهر
دور از هیاهوی خانواده ها
خیره شویم به چراغ های زیاد زیرپامان
به هزار کار هیجان انگیزتر ِ ممکن، فکر نکنیم
گاهی به هم لگدی بپرانیم .. نشان بودن
فکر کنم احمق ترینم من!؟


تمام گل ها و رنگهای دنیا را می پیچم دور تنم
می روم محک که هیچ خبری از آشناهامان نی
از اینکه منحنی لب آدم ها را متمایل می کنم به سوی بالا، غصه نمی خورم
مادره را مجبور می کنم به خریدن یک ماده گاو ایکس- او یی برایم
و مستمر می بلعم / یم

Wednesday, August 01, 2007

Before Them, Films Were Just Movies


از نیمه خوابی بلند شده ام و فکر کرده ام که نمی شود گذشت از سر ِ شبانه
وصل خطوط شده ام و دیده ام که کسی نوشته که تسلیت می گوید
من هول برم داشته و با خطی که از زبان اصلیش برنمی گشت نوشته ام به خاطر چی یا کی
بعد فکر کرده ام نمی شود که تا فردا بمانم منتظر جواب
فکر کرده ام بی خیال شب ِ دیرتری ِ او .. زنگ بزنم و بپرسم
بعد دور و وری ها را چک کرده ام، گشته ام دنبال اتفاق بد در این نزدیکی
بعد آدم فرهنگی ترها را .. تا رسیده ام به عکس آنتونیونی در صفحه ی نازلی
فکر کرده ام چه حیف
چه عجیب
.. چه پشت هم
. خوابیده ام
صبح با عکس های روی دیوار بلند شده ام .. یکی در میان، فیلمی از این و از آن .. چه جالب بدی
awful and uncanny coincidence

توی کاور سیاه دوتا فیلم هست
دوتا فیلم که مال ِ خود ِِ خودم هستند
کنار هم خواباندمشان که لابد اگر قرار بر انتخاب بود، همین را بردارم.. با حسرت خیلی های دیگرالبته
فریادها- نجواها و آگراندیسمان
هرکدام دنیایی .. برای خود
که اولی را گفتم بی خیال هشدار بالای هجده سال .. یکهو دیدی هجده ساله نشدی خواهرک
حیف نیست این همه سرخی / سفیدی را ندیدن
بعد که سوال کردی آن جاش چرا .. و ح گفت همین است که نباید می دیدی، من هیچ هم عذاب وجدان نگرفتم
لازمت بود
لازم همه مان است
ارادتم به دومی هم که به قدر کافی عیانست، نه ؟
حاضرم صدبار دیگر هم آن بازی آخر را ببینم

سارکوفسکی هم چند روز پیشش رفته بود
عصر غول ها هنوز هم تمام نشده انگار
عصر پشت هم رفتن غول ها