Sunday, April 30, 2006

دارم سعی می کنم فعاليت های فرهنگيم رو بنويسم تا فکر نکنید خیلی مبتذلم
"مثلا جمعه که رفتيم تئاتر " شب به خير جناب کنت" و " آهنگ های شکلاتی
که دوميش انقدر بد و اضافه بود که من برای بازيگرهاش شکلک در می اوردم و زبون درازی می کردم
تازه خوبه جوونک که هی تپق می زد شبيه آقای ريشوی دوست داشتنيم بود خيلی،وگرنه که حاضر به تحملش نبودم
..فرض کن يه قسمت از سريال نيمکت که کشش داده باشن ، کشش داده باشن ، کششش
به علاوه ی سعی زياد برای القای پيام اخلاقی ، چقدر هم که من متنفرم از پيام اخلاقی
و شخصيت پردازی بد ! اخه چه دليلی داره که وقتی يه جمعيتی رو فقط از دور نظاره گر بوديم و هيچی نمی شناسيمشون راجع بهشون بنويسيم؟
این آقای اکبر رادی نازنین که انقدر پیرمرد گول تمیز مرتبیه با کیف چرمیه کوچیک آویزون به مچ و کفش های زرد چرمی رو چیکار به کار جوونای از خونه بیرون زده ؟
انگار که من يه داستان بنويسم راجع به زندگی آخوندا
بعد من هميشه فکر می کردم اکبر رادی خيلی نمايشنامه نويس بزرگيه
ديروز هم که توی اختتاميه ی جشنواره ی تئاتر دانشجويی زيارت شدن
درسته کلی هيجان به خرج دادم
اما واقعا نمايشنامش اندوهگينم کرد بس که بد و ابتدايی و سانتيمنتال
شب به خير جناب کنت " اما خوب بود "
بازيگراش هم که فرزين محدث و مينو زاهدی بودن خيلی خيلی خوب بودن
بعد من میون خنده هام هی ترس ورم می داشت
انقدر که متنفرم و می ترسم از پیر شدن
این جناب میکاییل شهرستانی که یه وقتایی بازیگر محبوب من بود و هنوز هم
کارگردان خوبی نيست ، می دونه خودش يا من بايد رسالت بيان حقيقتم رو انجام بدم؟
که برگرده بهم بگه گه سگ برو گم شو يا يه همچين چيزی ، اما گه سگ حتما هست

دیروز هم که آغاز هفته ی جشن تئاتر ! بود
ـ چه خبره ؟؟ تولد تئاتره ؟؟ ـ
خیلی هم بد و بی برنامه و لوس بود
بعد هم رفتیم اختتامیه جشنواره ی دانشجویی
که من یک کار هم ندیده بودم
خائنین هم که فقط خارجی دیده بودن
نشستیم توی سال گل یا پوچ بازی کردیم و از بالا مردم رو دید زدیم
و هی شلوغی کردیم برای بچه های دانشگاه گل گرفتمون که آبرومون رو بردن بس که
کم جایزه بردن
ننگ نیست برای تنها دانشکده ی دراماتیک و دانشکده ی هنرهای زیبا هم که بيشتر جايزه ها رو دانشگاه آزادی ها و اميرکبيری ها !!!!! ببرن ؟؟
همينه عاقبت دانشگاهی که منو توی مصاحبه ش رد می کنن

توی خانه هنرمندان هم نمايشگاه کارای بنی اسدی بود
منم هی غر زدم غر زدم غر زدم
که اين آقا بچگی منو خراب کرد با اون آدمای زشت چاق زرد شبيه نون لواشش
کابوس های من در مورد چاقی ريشه ش توی تصويرگری های اين آقا توی کيهان بچه هاست گمونم

هفته ی پيش و پيش ترش هم کار مفيد کردم ها
اما انقدر نمايشگاههای دوست نداشتنی ديدم که همش می شه غرنامه
فقط اسلايد شوی هفته ی پيش فانوس بدی نبود
که اونم نيمه ی اول ما تبعيد بوديم توی سالن اضافيا که تصويرهاش يه سری تاش رنگی فلو بود
که غر هم نمی تونستی بزنی چون ملت فرهيخته انگار نه انگار شعورشون مورد توهين قرار گرفته
! در سکوت نشسته بودن خيره به تصاوير
اين وسط بهترين قسمت ، ديدن آشناهای بامزه ی قديميه
يا آشنا شدن با ادم های جديد
يا هی معاشرت با خودمون که واقعا خوش می گذره

اه ! کارت خريد کتاب خارجی نمايشگاه کتاب هم نگرفتم
گه بگيره

3 comments:

نازلی said...

وای گفتی از کارهای بنی اسدی .....

نمی دونم کیهان بچه هایی ها (!) چه اصراری داشتن داستان هاشون رو مزین کنن به کارهای ایشون . بسکه بی ربط بودن به دنیای کودکی .

نازلی said...

آدم فرهنگییییییییییییییییی :)
الان دچار کم آوردگی ِ مفرطم !

یلدا said...

ای ول بابا فرهنگی
امکانات
تهران بزرگ