Saturday, August 14, 2004

،نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " فالاچی"
، بعد این همه سال
از سال های اول باسوادی که مامانه تعیین می کرد چی به دردم می خوره و چی نه ،
به ترجمه ی یغما گلرویی رضایت دادم ،
کم داشت ، نه؟
هنوز تیکه هایی که قایمکی از ترجمه ی قدیمیش خوندم یادمه ،
اون موقعی که فکر کردم اگه یه مرد و یه زن ،
همدیگه رو سفت فشار بدن توی بغل هم ،
بچه ساخته می شه،
ترسناک بود،
هنوزم می ترسم ،
می ترسم که باد ، شورت مرد همسایه رو ، تکون بده روی بند رخت،
و من بار بگیرم ازش
به خاطر همینه که هرماه دیدن اولین قطره برام شادی آوره ،
حتی اگه کلی وقت باشه که دستی رو هم لمس نکرده باشم ،
ترس این روزا،
که هی می نشونتم توی توالت که همه چیزو دفع کنم ،
همه چیزو ؟
شمردن قرصای هرشبی تا اولین خون،

هنوز ، بیشتر وقتا ، می خوام
Single mum
بشم ، ولی
الان نه البته ،
یه وقتی که یه اقا با کلی ژن مناسب پیدا کنم ،
و مقدار اندکی احساس ،
یه وقتی که دختره رو بندازم توی کوله ی دوربینمو و با هم
بریم سراغ کار،
یه وقتی که اینجا نباشم ...
این یه احتماله ،
شایدم ،
لباس خواب صورتی پوشیدم ،
صبحونه ی بچه ِ رو دادم،
با موهای بلند و شکم قلنبه از یه نینی دیگه ،
با یه نور مایل که نصف صورتمو پوشونده ،
لبخند زدم به اقای پدر که منتظره بچمونو ببره مهد،
توی یه خونه ی پرنور ، با پنجره های بزرگ ، خیلی بزرگ
آقای پدر باید یه شغل معقول داشته باشه،
آرتیست نه،
مامانه هم خانوم شده باشه تا اون وقت،
بعد ،
یه بچه ی معقول و تمیز و مودب
تحویل جامعه بدن و صبر کنن ببینن،
بچه ِ ترجیح می ده بره
یا بمونه و توی کارخونه ی تولید خانواده های معقول
سهام داشته باشه ،

شایدم
...

1 comment:

Radharc said...

هوم.
نمی تونم لباس صورتی بپوشم ، فکر اینکه تن نرمشو تو بغلم بچپونم روانی ام می کنه، و فکر اینکه چرا گذاشتم به وجود بیاد تا مثل من یا حتی بیشتر از من احساس حماقت کنه جدا منو می ترسونه.