Thursday, February 04, 2010

تا به حدی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد

‎وقت‌هایی هم هست که دردش می‌شود طاقت‌‌شکن، زیاد هم این‌جور شد توی این ماه‌ها، که من سه ساعتِ اولش را فکر می‌کردم مرگم حتمی؛ رنگ بر صورت نه، گرما از تن رفته، سرعتِ حرکتِ خونِ در رگ‌ها انگار هیچ، مقیمِ توالت می‌شدم و توانِ خروجم نه.. بعد همزمان یک دردِ دیگر هم پخش می‌شد توی تنم، سرم، طاقت‌زداتر، دهشتناک‌تر؛ دردِ یادِ همه‌ی آن زن‌های پشتِ میله‌ها، اسم‌هایشان چرخان توی سرم (و آن‌همه که بی‌اسم)، که چهاربار در روز فقط حقِ استفاده‌ی از مستراح داشتند، که آبِ گرم نداشتند.. که دردِ زن بودنشان مضاعف می‌شود بر دردِ زندان ‎

یک شب هم سرما خورده بودم، گلوم بسته، تصویرِ علی‌رضای بهشتیِ اسیر -که در خبرها آمده بود سخت بیمار- هیچ از خاطرم نرفت، و هربار که آبِ جوش را می‌ریختم تا مگر باز شود راهِ نفس، گلوم را فشرد، فشرد، فشرد

یعنی دردشان که هست، هروقتِ روزمره و هروقتِ شادی هم، آآآخ از زمان‌ِ دردِ تن

Sunday, January 24, 2010

Coz I’ve been waiting for just one look...


یک‌وقتی هم بود که سر و تهِ سرخوردگی‌های عاطفیِ من با یک بسته پاستیل هم می‌آمد، نه که یعنی غم‌هام سبک‌تر بود آن‌وقت یا روی سطح‌تر، یعنی کلِ آدمی که من بودم، خوشحال‌تر بود از زندگی‌ش، میلِ بیشتر داشت به شفا، امیدِ زیاد داشت که فردا روزِ دیگری است، روزِ بهتری است، و به آدم/آدم‌ها که می‌آیند و خواهند آمد... حالا غمِ زمانه که به جانم، رنگ‌رنگِ بسته‌های پاستیل را زیرورو می‌کنم و آخرش هم دستم خالی از آنها، یا همین خرسک‌های سفتِ مانده‌اش که هی هی انداختم بالا و دیدم هیچی، که چه‌قدر گذشته از آن‌روزها که می‌رساندم خودم را به اینجا به صرفِ آب و پاستیلِ با همی، که حالا من مانده‌ام و لیوان‌لیوان آآآآب و همواره تشنه‌گیم..
دیدم دوست ندارم خوشحالش شوم، باشمش، شنیدم صدای سوتِ قطارم را، دیدم رفتنی‌ش هستم

Friday, January 15, 2010

و گیسوانِ بیهُده‌اش، نومیدوار، از نفوذِ نفس‌های عشق می‌لرزد

قفلِ گردن‌بند خراب شده، از نمی‌دانم کِی، یعنی بوده بارها که من مستاصل دو سرِ بندش را بگیرم توی دست که گره، و فکر کنم به شاید هم باز نشدنش، اما بی‌خیالِ بستنش نشوم، که زیاد دوستش دارم و زیاد معلوم است که مالِ من است

این‌بار هم ناگزیر گره زدم دو سرِ بند را، و امید بستم به توانستن که گره را گشودن به وقتِ خواست، اما.. یعنی یک‌بار تلاش کردم فقط، که‌ ان‌قدر سفت دیده می‌شد گره و در هم تنیده که من ادامه ندادم تلاشم را، یا حتی فکر که بارِ دیگر، گره را قطعی تصور کردم وراه‌ِحلش را بریدن، که فکر کردم حالا چه‌کاری، سر می‌کنیم با هم، تا زمانی که لزومی باشد بر نبودنش

این‌طور شد که روزان و شبانی است که این عِقد بر گردن دارم، و آدمِ ازین دست متعلقات را به طورِ دائم حمل نمودن هم که نیستم من، و به جاش آدمِ برهنگیِ خالصِ بی هیچ زیور و آرایه و پوشش..این است که این همیشه بودنِ گردن‌بند تاثیرات زیاد دارد روی روزمره‌های من، کم‌ترینش این که شرطِ اولِ انتخابِ لباس را کرده به آن آمدن، و با یک نشانِ ساده که آدم لباسِ چیتانش نمی‌آید(نه که هم اصلا لباسِ چیتانی موجود است در بساطِ من) و من شده‌ام پیروِ ساده‌تر زیباست
و دوم این که گاهی که فشاری روی من هست، این طوق می‌رود لای موها و زیرِ سر و می‌کشد روی گردن و به رخ می‌کشاند حضورش را، انگار هوار که گند زدی، گند زدی، ریدی به اصولت، عقایدت، من هم بخشی از ادات، ظاهر درست کردی فقط، امضا می‌گیری علیهِ لایحه و همان‌وقت خودت.... این هشتِ مارس به چه رویی سرت را می‌خواهی بگیری بالا؟ ... و ادامه دارد این اعلامِ موجودیتش توی آینه، و توی حمام، و به ‌وقتِ لوسین-مالی، و به‌وقتِ بی‌کاری‌های دستِ راست، و هر وقت و هرجا

این‌جور است که گردن‌بند شده صلیبِ من، به دوش می‌کشمش، به عذاب.. که حواسش هست یادم نرود چه طرفدارِ حقوقِ زنانی که نیستم، چه احترام-قائل-شو برای حقوقِ خودم که نیستم

Saturday, January 09, 2010

زن گاهی خون میبیند/هر هفته/گاهی هر چند قرن یک بار

این ماه پریود نشدم، یعنی به وقتش خیال کردم دارم می‌شوم بس که خوابم می‌آمد و این خوابم آمدن و تمایل به جاخوش کردن در نقطه‌ی صفرِ بی‌تمایل به هیچی یعنی که فرداهاش روشن می‌شود چشمم به لکه لکه‌ی سرخ‎

هی خوابم آمد و هی پریود نشدم، و حتی نگران هم نشدم، یعنی دیگر در بیست و پنج ساله‌گی دارم یاد می‌گیرم باد که تنبانِ مردی را بجنباند روی بندِ رختِ همسایه، من ازش بار نمی‌گیرم

و هی‌تر خوابم آمد و پریود نشدم و از نقطه‌ی صفرِ متمایل به هیچی البته تنزل کردم به منفی و منفی و منفی و هی عق‌ترم گرفت از دنیا، هی من افتادم روی تخت و بختک هم روم و توان و جانِ بلند شدنم نه

‎و این‌جورست که زندگیِ من دارد می‌شود یک پی‌ام‌اسِ طولانی، و من دارم در حسرت یک آبشارِ خونین می‌سوزم، که هربار پوششِ اندامِ زیرین را می‌کشم پایین چشمم به راه تا که خبر می‌رسد ز دوست.. و با چه اشتیاقی برای یک آزمایشِ پیزوری نصفِ سرنگ خونم را دادم اما کافی‌م نبود و خالی نشدم، و نمی‌توانم هم بروم بنگاهِ خون‌دهی که ریشخندم می‌کنند که صلاحیتِ اهدا ندارم، و این‌جورست که من هی می‌خوابم و رویای دراکولایم را می‌بافم که در گور هم اگر خفته باشد مجالِ رهایی‌ش هست در شبِ وطن/و نجات‌دهنده‌گی‌ش من را.. که در خون خستگان، دل‌شکستگان، آرمیده توفان

_____
عنوان: تریاک ذهن- رضا براهنی

Wednesday, January 06, 2010

به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می‌ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی‌هایش می‌چکد

بعد می‌بینی این سرخی روی لب‌های تو، این رنگ‌ها که به تن کشیده‌ای ( تا مگر شادانت کند، بپوشاند ترک ترکِ جان را لعابِ ظاهر)، چه شبیهت کرده به این دلقک، که زنگ می‌زند پاهاش،تنش،گوش‌هاش، که به لبِ بچه‌های هارهارخنده هم دیگر لبخند نمی‌تواندش آورد.. که می‌بینی لای خنده‌های قاه‌قاهِ پسرکت یک قطره دارد یواش راهِ خودش را پیدا می‌کند از کنارِ صورتت تا گم شود میانِ موها آن‌جا که دلقک می‌گوید فهمیده صدای زنگِ توی سرش صدای بچه‌های خرس است، و صدای ناله‌های خرس است آن‌وقت که در بندش می‌کرده‌اند، و صدای این همه خیانت است و جنایت (آخخخ، چه‌قدر هم که دلت خواسته شعارِ برگزیده‌ات را پی‌اش فریاد کنی) که زنگ می‌زند توی سرش.. که می‌بینی این همه خالیِ توی سر تو، پر از صدای آن‌همه آدم است که گم شده، پشتِ میله‌ها، که زخم بر تن، که داغ در دل

می‌بینی تلخی هست، آمده نمایشِ بچه‌ها، قاطیِ خنده‌هات، با شما آمده نشسته روی چمن براونیِ خواهر پز خورده.. می‌بینی این سرخیِ روی لب‌هات، این رنگ‌رنگِ به تنت، هیچ کم نمی‌کند از تیرگیِ وحشت‌بارِ حرف‌های با دوست‌هات؛ این دلقکِ رنگ‌دار هم زنگ‌ زده، خنده‌ی از ژرفای جان را نمی‌تواند، خنده آوردن بر لبِ دوست‌هاش را نمی‌تواند، توی سرش زنگ می‌زنند، زنگ‌ می‌زنند... جنگلِ سبزش کجاست؟ باید برود

Sunday, January 03, 2010

این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌هاست

شب نهم، یک‌جایی توی سرپایینیِ جماران تا نیاوران، مردم می‌شوند خرگوش، جست می‌زنند روی دوپا؛ من دارم فکر می‌کنم خرگوش‌ها-ستاره‌ها نوارِ بچه‌گیِ همه‌ی این آدم‌ها بوده یعنی، یعنی داریم می‌رویم که دشتِ هویج را ستاره‌باران کنیم؟ که حالا جمعیتِ یک صدا می‌خواند
اگه که دل‌دار باشیم.. با هم‌دیگه یار باشیم
در نمی‌ریم
وا نمی‌دیم
ترس‌و به دل، را نمی‌دیم ++
و دشت ستاره‌باران می‌شود، و شترگاوپلنگ سرنگون، و آقای روباه دم بریده؟

__

بعدتر داریم یک خیابانِ موازیِ همان را می‌دویم به سوی بالا.. یکی می‌گوید چرا به دو؟ موتوری‌ها که نیامدند این‌ور.. که دویده باشیم توی شبِ خیابان‌های این شهر، با باد توی موهایمان.. داریم می‌دویم سربالایی را، و یک مردی که خیلی نفس دارد میانداری می‌کند و ما بریده، بریده

وا نمی‌دیم

Wednesday, December 23, 2009

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

صبحِ چه ابری، چه آفتابی آه.. که دارم فکر می‌کنم چه‌جور خوش‌ترش کنم
دورِ اولِ صبحانه/روزنامه تمام شده تازه.. غرشِ موبایل.. من که می‌شینم روی سرامیک‌های کفِ آشپزخانه
‎من که اشک توی چشم‌هاش.. آن‌یکیِ توی من تعجب،تعجب که هیچ فکرش را می‌کردی برای مرگِ آیت‌الله خیسیِ چشم‌هات را؟
که آن‌ورِ تاریخ اگر بود، علی‌رغم جز نیکی نشنیدنِ این‌سال‌ها، علی‌رغمِ ارادتِ خانواده، می‌گفتی راحت شد پیرمرد و سر برمی‌گرداندی به کارِ خودت.. حالا نشسته‌ای که ازین به بعد چطور؟ که بزرگ-پشتیبانِ مذهبی هم پَر

در شرایطِ کنونی که من ساکنش، هیچ برنامه نباید بگذاری، که صبحِ آفتابت همش از الجزیره به فرانس24 و خبرای دیگرون رو دنبال کردنِ توی گودر، مبهوت، و بی‌شرفا،بی‌شرفا دریغ از یک زیرنویس توی رسانه‌ی ملی‌تان؟.. و عصر حوله به تن، پای آینه که آماده‌ شدن برای دیداری، می‌فهمی سیاه‌تر باید بپوشی و شبانه راهی

چه کوچیک بود تنِ پیرمردِ توی حبابِ شیشه.. چه بزرگ بوده که این‌همه مردم، این همه اشک، این جوونای حالا که هق‌هق‌شون بلنده که از وقتی به دنیا اومدن پیرمرد لای همین دیوارای اندرونی-بیرونی‌ش بوده، با اون کابینای امنیتیِ سرِ کوچه، که این هیکلای گنده- که تیپیکِ اطلاعاتیِ دهه شصت- هنوز قرق کردن سرِ کوچه‌شو و سرتاپا براندازت می‌کنن و به طعنه که اینا عزادارن؟ اینا همشون عزادارن... و عزا ندیدی تو هنوز، که صبح می‌شه و اون‌وقت خیابونای شهر رو ماییم که قرق می‌کنیم و اون‌وقت شما، اگه یه ذره آینده‌نگر باشید، می‌شینید به عزای همه‌چیزِ بی‌چیزی‌تون که داره از دستتون در می‌ره ‎

داد می‌زنیم، داد می‌زنیم، داد می‌زنیم.. چه کیفی‌ام داره که تندترین شعارا، مرگ‌بر که به زبونت نمی‌اومده، توی دارالعباده‌ی قم، چه حالی وقتی آدمِ کناریت، عمامه به سر، همراهِ جمعیت فریاد می‌زنه که ولا-یتش باطله.. توی شهرِ آقای تمساح، دولتِ مص-باح نمی‌خوایم.. که از تهِ‌تهِ دلت جن-تیِ لعنتی.. داد می‌زنیم، داد می‌زنیم، داد می‌زنیم.. ان‌قدر که هر بارِ حسین گفتن سه تا خش می‌کشه توی گلوم از سه دندونه‌ی سین.. ان‌قدر که گلوم تموم شه و برم پایین‌تر و همه‌ی احشای درونم بریزن بیرون از توی فریادا
دهِ شب، شبِ چله‌ای که یلدایی نکرد واسه‌ی ما، پنجره رو باز می‌کنم و این‌بار محتویاتِ سَرمه که خالی می‌شه وقتِ الله‌اکبرا
بس که زوری نمونده توی جونم، انگار یه حجمِ خالی باشم شناور توی تمامِ اون لحظه‌های سرشار

چه بزرگ بود پیرمرد، چه راحت خوابیده بود، که حالا پای ما رو واکرده به اون شهرِ ممنوع، و ما ان‌قدر فریاد می‌زنیم و پا می‌کوبیم که آشفته بشه خوابِ ستمگر، تاوانِ کمترینی که باید پس بده برای لالایی شبانه‌ی ‌سال‌های حصرِ آیت‌الله، برای صدای موشک‌های بچه‌گی‌های ما، برای کابوسِ صبح‌های تیرِ بزرگ‌ترهای ما

مرده‌گان ِ اين سال، عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.. مرگ ازین بهینه‌تر ندیده بودم من

Monday, December 14, 2009

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت

دستیِ سمتِ راستِ صندلی را کنده‌ام، این‌جور وقتی کامپیوتر می‌نشیند روی شکمم، و صندلی را برمی‌گردانم که پاهام دراز سوی تخت، که سرِ دلِ استراحت صفحه‌های بازکرده را موردِ مداقه.. ماوس هم می‌خزد روی صندلی-کنارِ من، و دستِ راست راحت جاخوش می‌کند روش. و لازم به توضیح است که اینجانب انسانی‌ست ماوس-محتاج، یعنی کار از من برنمی‌آید بی این قزمیتِ سیاهِ جان‌سخت که مدام پرتِ زمین می‌شود، و بدقلق بازی هم درنمی‌آورد وقتِ توی کامپیوترهای دیگر کردنش، و جا اگر بماند، جایی که من کلاهم هم اگر افتاده باشد نروم شاید، پیِ این می‌روم

ساکنِ سردخانه که من هستم، و هم جزوِ انجمنِ لختی‌ها - جز جوراب (ترجیحن از گونه‌ی گرمالوی نرم) که آمدنِ فصلِ سرد را انتظار می‌کشم تا بشود جزئی از تنم-، سرما که طاقتِ منِ (مچاله، پادراز، اما نه هیچ‌وقت آن‌جورِ بایدِ نشستنِ) روی صندلی را بفرساید، یک پتوی سفری پیچیده می‌شود به دورم، اما.. دستِ راست، دستِ ماوس-سَروَر، دستِ کارگر، بیرون می‌ماند از حجابِ پتو.. و این طور بوده است که دستِ راست مدام سردش است و سرما رفته است توی جانِ دستِ راست، و با دست‌کش هم که سازگار نیست کار کردن

ناله‌های دیگر هم می‌کند این دست، دستِ راست، که من که چیزها را جابه‌جا می‌کنم برات، که خشک می‌شوم ان‌قدر که حلقه گردِ دوربینت، و وانمی‌دهم جام در پیِ جام آخرِ هفته‌ها را.. که له می‌شوم شب‌ها زیرِ سرت.. می‌رقصم روی کاغذت وقتِ دو چشمِ ه را درآوردن.. که داغ می‌گذاری روی دلِ اشاره‌ام (نا به خواست و یا با آرزوها، و هردو هم که) بی‌حاصل.. و مشت می‌شوم برات، وی می‌دهم برات، و بارِ تمامِ ناگفته‌هات را به دوش می‌کشم وقتی وسطی‌م را هوا می‌کنی... حقم نیست گاهی هم لغزیدن روی پوستی، حتی اگر نه نرم، که سمباده‌ای.. حقم نیست لای موهای کسی پیچیدن؟.. سزاوار نیستم به نوازش، بوسیده شدن؟ .. وظیفه‌ی تو نیست که بتننانی‌ام توی دست‌های یک تنِ دیگر؟

تا هراس برش ندارد که سرنوشتش پستو‌خانه‌ی جیب‌هاست، شرمنده‌اش تا نباشم، گاهی می‌برمش به تفرج، ولش می‌دهم توی دستِ دیگری، می‌گذارم ستایش شود، نوازش شود.. شور اما ندارم که گسیل کنم توش، آن‌طور اشتیاقی که نوکِ انگشت‌هاش را سوزن‌سوزن کند، که جرقه برپاکند به وقتِ تماس، که دو تن را بکند دوپاره‌ی آتش.. حسرت به جانش که بالقوه‌اش چنین و نصیبش همین بی‌حس هرزه‌گردی‌های کوتاه‌زمان.. دستِ راست سردش است و انگار هیچ‌وقت گرم نخواهد شد

Wednesday, December 09, 2009

آیا زمانِ آن نرسیده‌ست که این دریچه باز شود، باز باز باز

دست‌هام را در باغچه نکاشته‌ام
سبز شده‌اند اما
دست‌کش‌ها را تنشان می‌کنم که چشمِ غیر نبیند، بعد خودم را که می‌رسانم به لودویگ که ولو، که پیشِ پسرها پیِ آرامش، آقای رستم اصرار که می‌باید پاک.. من اما تا فرداهاش هم یواش دست‌هام را می‌شورم که رنگش نرود، تا یادم نرود

یادم نرود چه‌قدر دانشگاهمان را عاشقم، که خانه‌ی امنِ منست
به همه‌ی پلیس‌ها می‌گویم باید بروم چارراهِ ولی‌عصر، یکی‌شان می‌گوید آن‌ور اشک‌آور زده‌اند، که یعنی نرو، این چیزها که دیگر تاثیر ندارد روی ما، یعنی که می‌روم، راه را هم که ببندید از کوچه و پس، می‌خندد... توی کوچه موتوری‌هایشان جولان می‌دهند، و اشک‌آور نیست که خیسی آورده به چشم‌هام، که آن مردِ پیر، با چشم‌های سرخ، و تکه‌ی مقوای نیم‌سوز در دستش ایستاده کنارِ کوچه که امدادِ گازخورده‌ها..

روبان و بادکنک و رنگ، از لای نرده‌ها که آن‌هم سبز، و آقای دمِ در راهم می‌دهد، و دانشگاهِ ما بسیجی ندارد، غیر ندارد، شعارِ مخالف ندارد.. بوم‌های سفید پهنِ زمینند و زردها و آبی‌ها را هم می‌زنیم تا بشوند سبز، و سبز‌های ما یک‌دست نیست و به یک غلظت نیست و قلم‌موها را صاف نمی‌کشیم و هرکس جهتی و شکلی، و روی سبزها یک استادِ نقاشی سفیدِ مبهم می‌کشد و یک دختر خطِ سرخ می‌کشد و یک مرد شعارِ رو می‌نویسد، آقا هنرست این، پلاکاردِ خیابانی نیست، خلاق‌ باشید.. و اینجا دانشگاه است، و شما بافرهنگ قرار است شده باشید، پس سنگ پرت نکنید، حتی اگر عام‌الفیل شد، و حرفِ زشت نزنید و شعارِ قشنگ بدهید و شعار را قشنگ بدهید که کجا هستند پس این موزیکی‌ها؟ که تحصن‌های ما مگر همش رنگ نبود و موسیقی؟

حراستِ دانشگاه شده دوست، تلفات هم دادند، که یکی‌شان سرشکسته از سنگِ بیرونی‌ها.. وقتِ خانه رفتن که می‌شود با آقای حراستی ‎
می‌خندیم که باید بشود پلیسِ مدرسه، ردمان کند از خیابان تا برسیم به اتوبوس‌های کرج‌-رو، اتوبوس‌ها را می‌آورند داخل، ماها را از درِ پشتی فراری می‌دهند، کمکمان می‌کنند شبیهِ دانشجوها نباشیم، شالِ نارنجی پسر را می‌گویند به جای مقنعه‌ی دختر، به موهای پریشانِ من می‌گوید خیلی هم خوب

بعد من هی راه می‌روم، یک بوسه هم توی انقلاب می‌شود نصیبم از مادرِ دوستی، و من چه‌قدر این ماچ و بغل‌های وسطِ مبارزه را هستم، که گرمای انسانی‌‌ش با آدم می‌ماند، دیگر جدل نمی‌کنم که برسم به میدان، می‌روم به سمتِ بالا، هی راه می‌روم، و برای خودم همراه‌شو عزیز می‌خوانم، و این‌طورست که من یک شانزده آذرِ عقده-درکن داشته‌ام، و جنگ ندیده‌ام و دادهام را زده‌ام و دوستی دیده‌ام... تا شب خواهره با غمگینی از اولین روزش بگوید که چه‌قدر درد دارد این هم‌خانه‌گی با دشمن که امروز میله‌ی پرچمشان را حواله‌ی کمرت کنند و فردا کنارِ دستِ هم نشسته باشید در کلاسِ درس، و این درس که اینها می‌خوانند چرا آدمشان نمی‌کند پس؟

Sunday, December 06, 2009

When you're smiling the whole world smiles with you

‎نشسته بودم روی صندلی برعکس، آفتاب زردی‌ش را می‌کرد توی چشمم، می‌پیچید لای موهام که فرفرتر شده بود از آن دانه‌های سفید که هی قاچاقی سوارش شده بودند وقتِ شال را از سرانداختن انگار که من حواسم نیست، دینو توی گوشم خوشحالی می‌کرد، تنم لَختیِ ولیش بود، لب‌هام تکان‌تکانِ ریزشان بود که کش بیایند و بشوند لبخند.. فکر کردم انگار در لحظه معشوق نقاب از رخ برکشیده باشد، مرا فراخوانده باشد، این راه که می‌رود بالا برساند مرا به او.. دیدم رضایته بیشتر از این‌هاست، فرای همه‌ی مردانِ من که دارمشان، آن‌ورتر از خواستنِ کسی که نیست.. فکر کردم آخ زن‌های خیسِ خموده‌ روبروی من، فکرش را هم نمی‌کنید چندتا عکاس حالا دلشان می‌خواست جای شما باشند، برای ثبتِ این لحظه، این مجسمه‌‌ی‌خوش‌بختی که منم، فکر کردم این لبخندِ تابناک را که نمی‌شود بازسازی.. حیف که تمامِ عکس‌های من انگار که از سنگند

__

پنج‌شنبه، برفِ نو، برفِ نو سلام سلام‌مان بود، یعنی رسمی‌ش، وگرنه که دیروزش هم نمکی آمد که من تا آمدم خبرش را پانویسِ نامه‌ام کنم جا داده بود به آفتاب، شالِ پیچیده به دور را برگرداندم سرِ جاش که آماده‌ی رفتن، نه که کسی/جایی منتظرم، نه که دلمِ پرپرِ اولین قدم‌های برفی، برای این که رفتن هم فعلی است از افعالِ زمین.. تا خودم را لوس کنم گفتم داری بیرون می‌اندازیم توی بوران، تا لوسی‌م بی‌جواب نماند نیم‌ساعت بیشتر...

سرم را که بردم بالا، که سفید و سفیدِ ریزریز ریزان هم، یادم هم نبود به شما، گفتم که این‌روزها- خلافِ پارسالی‌ها- ازتان که می‌گذرم غمگین نیستم، خوشحال‌تان هم نیستم، می‌گذرمتان، فقط

Thursday, December 03, 2009

از لحظه‌ای كه بچه‌ها توانستند بر روی تخته حرف "سنگ" را بنويسند


من حواسم بود که نصفِ همکلاسی‌های چهارم و پنجمِ آن مدرسه‌ی ته‌های مقصودبیک، که آخرش هم معلوممان نشد باید دکترحسابی صداش کنیم یا شهید دربندی، دلشان می‌رفت که بفهمند آن دخترِ درازِ لاغر که برایشان نطق می‌کرد تا علیه آپارتاید (که آن‌وقت فکر می‌کرد معنای عامِ تبعیض) بشوراندشان، و زنگ‌های تفریح ازشان می‌خواست خدا بازی کنند و خودش بشود زئوس، و نمایش‌های عصیان‌گر ترتیب می‌داد علیه جور و ظلمِ معلم، و حرف‌هاش همش غریبه بود، و خودش هم.. خانه‌شان کجاست

توی آن مدرسه اختلافِ طبقاتی بیداد می‌کرد-که هنوز مدارسِ غیرانتفاعی‌عَلَم نشده بودند، یا مردم باورشان نداشتند- و دختر سردرگمشان می‌کرد که توی دسته‌بندی‌هایشان جا نمی‌گرفت، دسته‌ی بچه‌های صاحبانِ کارخانه‌ها و عمارت‌های بزرگ، و دسته‌ی بچه‌های کارگرهاشان.. درسِ دختر خوب بود، سر و وضعش با تقریبِ خوبی، و خانواده‌شان باسواد، پس دسته‌ی اول حیفش می‌آمد از دست بدهد چنین عضوی را.. اما حرف‌هاش که عجیب، یا ماشین که انگار نداشتند، و خانه‌شان اصلا کجا؟؟؟؟

و توی آن محله اختلافِ طبقاتی بیداد می‌کرد، که یک پنجره‌ی خانه‌شان رو به روی حیاطِ خانه‌ی خواهرآقای قدیم‌ها نخست‌وزیرِ ارکیده‌ای که حالا هر اتاقش نصیبِ کسی، علیل و گدا و کارگر.. آن‌یکی رو به خانه‌ی آدم‌های قدیمی محل، کنارِ همان‌ها یک حیاطِ بزرگ که صاحبش ملایی که دوتا زن داشت و زیاد توله؛ دوتا خانه آن‌ورتر خانه‌ی محصورِ محجوبِ مبادا چشمِ غیر بر آنِ آقای موتلفه؛ و آپارتمانِ دانشجویی آنها، با معماریِ مسخره‌ش، حدِ فاصل این دنیاها، بی‌ربطِ جداافتاده ازین دنیا

و دختر حواسش بود که آن‌ها چه پیگیرند پیدا کردنِ خانه‌شان را، یعنی اول حواسش نبود باید پنهان کند، درِ خانه باز بود روی چندتایی.. دخترِ آقای کارگاهِ سنگ‌بری که ماشینشان بزرگ بود و خانه‌شان، اما نصفِ نصفِ او هم اسباب‌بازی نداشت، و ربعِ ربعِ او کتاب نداشت و هی دروغ می‌گفت و عکسِ ساکسیفون را لابد از توی یکی از کتاب‌های دختر دیده بود و گفته بود ازین‌ها می‌زند، و قندان‌های سنگیِ زشتشان را می‌فروخت به دختر که کادوی روزِ مادر ... و یکی هم از بچه‌های خانه‌های مصادره‌ای، که گند زده بودند به یک خانه‌ی خیلی خیلی بزرگ و همه‌ی اسباب‌هاش، و یک اتاقِ کوچک را برداشته بودند تمامش را فرش کرده بودند و با افتخار کرده بودند اتاقِ مهمان و او را یکبار دعوت کردند به آنجا که تنها مدعوِ تولدِ دخترک که روزهای محرم از صبحانه تا شامش رادربه‌درِ کوچه بود قابلمه زیرِ بغل و چندباری هم آمده بود دمِ خانه‌ی آنها که ببردش به همراهی و نه اگر شنیده بود گفته بود ظرف بده برای شما هم نذری بگیرم

اول حواسش نبود که باید پنهان کند، از همان مشقِ اولِ سال که باید پلانِ خانه‌شان را می‌کشیدند (برای چه درسی؟!!!)، و پلانِ خانه‌‌ی آنها زیادی ساده بود و بچه‌ها با تعجب گفته بودند همین؟ و او تا کم نیاورد از آن‌همه اتاق و طبقات که آنها نکشیده بودند اما می‌شمردند گفته بود نه، برای راحتی مشق....
و نشانی اگر پرسیده بودند داده بود، بعد فرداش گفته بودند یعنی آن آپارتمان کوچک با آن پرده‌ها؟، و پرده‌های اتاقش زشت نبود، سفیدِ نخی بود با پاپیون‌های صورتی، اما مجبور شده بود بگوید نه، که کناری‌ش، که یک‌خانه توی همان کوچه.. بعد یکبار که پی‌گیر آمده بودند دنبالش، رفته بود توی کوچه، صبر کرده بود تا دور شوند؛ و تحقیرِ آن دقیقه‌ها، آن دروغ گفتن، برای پنهان کردنِ چیزی که بد نبود را صدای آب جویِ خیابانِ مقصودبیک هیچ‌وقت با خودش نبرد


می‌خواهم بنویسم حتی حالا، که آدرسمان را همه دارند، که تا دمِ در لااقل بارها آمده‌اند، چه حواسم بود به آن دوتا مردِ از قدیمِ زندگیم که با هیجان دعوتِ مهمانی را قبول کردند، که انگار آمده بودند ببینند خانه‌ی این دختر چه‌جور جایی است، که چه‌جور چشم‌هایشان خانه را می‌گشت و اتاقِ من را که از نوجوانیم تا حالا هیچ تغییرش نداده‌ام، جز هی این عکس‌های به دیوار.. که چه مانده بودند روی عکس‌های عمومیِ خانه که چه‌طور خانواده‌ای هستید شما...
یعنی که حواسم هست به دسته‌بندی‌هایتان، به این که توش جا نمی‌گیرم، اما چیزی در زندگی‌م نیست که شرمسارم کند، پنهانش نمی‌کنم

Sunday, November 22, 2009

که با هر بادی، می‌رود و می‌آید، و در هر نگاه، می‌شکفد و می‌پژمرد

کاش من یک‌کمی حجم داشتم، آن‌وقت این‌جور مچاله نمی‌شدم گوشه‌ی دلتان، یا که در آستانه‌اش ایستاده نامتمایز از در و دیوار.. کاش من یک‌کمی بو داشتم، نه از عطر و افزودنی، یک‌ بویی متصاعد می‌شد از رگ و پیم و جا می‌ماند روی تنتان.. کاش من یک‌کمی رنگ داشتم، شره می‌دادم روی روزان و شبانتان.. کاش من یک‌کمی جرم داشتم، زمین‌گیرِ زندگی‌تان می‌شدم... کاش این‌جور محو و کم‌رنگ ازتان عبور نمی‌کردم، بلد بودم جا بگذارم، مثلِ این زخم‌ها که از شما مانده روی تنِ من، و ترمیم هم نمی‌شود.. کاش پوستِ شما یک‌قدری نازک‌تر بود، دلتان یک‌قدری کم‌جمعیت‌تر

__
شنبه که جمعه‌گی کند -پسِ هفته‌ای که آخرش از چهارشنبه شروع شده و مهمانی، پنجشنبه‌ی سینما و مهمانی، جمعه‌ی افتتاحیه‌ها و دورهمی، و یک ساعت مانده به تهِ روزِ آخر اعلام حتی که عصرِ جمعه را پریده‌ایم و حذفش نموده‌ از دوصفحه‌ی تقویمِ این‌بار- آن‌وقت روزِ اولِ هفته و این‌همه خاکستری؟ این همه خمیازه و دل‌گیری؟.. یعنی این‌جور می‌شود که خطوطِ عطوفت‌زده‌ی بالایی متراوش می‌شوند از من، آدمِ احساسات-محور که نیستم

بعد حتی "شما"ش هم نه یک مخاطبِ خاص دارد، که دسته‌ای و گروهی و قومی

Tuesday, November 17, 2009

عشق و بانوی ناتمام

در همه‌ی کارها ناتمام که منم، دو صفحه مانده به آخرِ داستان، رهاش می‌کنم، یک ربعِ مانده به آخرِ فیلم، تلویزیون را خاموش، وسطِ یک آهنگ می‌زنم بعدی، یا که عاملِ پخشش را تعطیل.. و نه داستانی که دوست ندارم، فیلمی که مرا با خودش نمی‌کشاند، موزیکی که مشتاقش نیستم، بلکه آن‌ها که خیلی هم متمایلشان.. و نه مثلِ خلبان‌های جنگ (کدام جنگ؟!) که سیبی را ناتمام، یا کاری را، که یعنی قرار است برگردم، تداوم این زنده‌گی را برای چند دقیقه/ ساعت/ روزِ بعد دلیل‌دار کردن.. و نه که در جستجوی فرصتی برای غور در اثر، چراغان کردن برای بدرقه‌ای شکوهمند... این نصفه گذاشتن، ول کردن، دقیقا بی‌هیچ مقصودی اتفاق می‌افتد و بی هیچ ادامه‌ای.. یعنی شاید هم چند صباح بعدترک برگشتم-بیشتر نه- اما در این فاصله هیچ پی‌گیر نمی‌شود سرم که چه‌ها قرار بوده پیش بیاید که حالا نادانیم به آن

کتابی (نه در آخرین صفحه) بسته می‌شود، بی نشانه‌ای در میانش برای برگشت، ادامه هم نمی‌یابد، تا آنجاش که خوانده‌ام چرا، زنده است، از آن بعد هیچ برام مهم نیست، انگار آدمی که یک‌هو می‌میرد، و نباید فکر کنیم اگر حالا بود چه‌طور، که گاهی هم می‌کنیم، که کاش نکنیم، که بگذاریم تا ابد آدمه همان‌طور تا بیست و پنج ساله‌گی‌ش باشد و بیست و هفت ساله‌ش نکنیم، و سی‌ساله‌ش نکنیم

در همه‌ی کارها ناتمام که منم، وسط ِ یک گفتگو می‌گویم خداحافظ، و شما فکر می‌کنید چه کارِ مهمی من دارم، یا بدگمانِ به خودتان اگر باشید، فکر می‌کنید چه حوصله‌ام را سر... من اما حوصله‌ام سرِ جاش، بی کارِ مهم، خداحافظی را خیلی آداب‌دانی کرده‌ام اگر که نوشته‌ام، وگرنه معمولش این است که یک‌هو (خدا بیامرزد پدرِ مخابراتِ گهِ اینجا را، بعدا لازم نیست توضیح بدهی حتی یا که عذرخواهی)... یا که میانِ یک معاشرتِ واقعی، رفتن؛ به خاطرِ همین دوست‌دارِ مهمانی‌های شلوغم، یا افتتاحیه‌ها، که حرفی که شروع می‌شود را لزومی نیست به نقطه‌ی پایان، درست در میانه‌ی جمله‌ای/بحثی، نظرش/نظرت به جای/کَسِ دیگر جلب، می‌رود/ می‌روی
و یا که در بازه‌ی بزرگ‌تر، در میانه‌ی یک رابطه‌، دیگر نبودن، بی که دل‌خوری‌ای پیش آمده باشد، بی که هیچ اتفاقِ نامعمول

و در همین راستاست، لب که از بوسه ناسیراب، دست که از مکاشفه‌ی تن، تن که از فتحِ تن.. عقیم که منم

Saturday, November 07, 2009

روزی که سبز، زرد نباشد

تاکید کرده بودند که هیچ سبزی همراهمان نباشد، نقلِ پیش از تاریخ است‌ها، روزِ انتخابات
انگشترِ کمرنگ را برداشتم، تنها سبزینه‌گیم، به اضافه‌ی قلم، که اصلا من خاتمی‌م را هم سبز نوشته بودم، هم وقتِ نوشتنش خوانده بودم که سبز تویی که سبز..
داشتم که آماده می‌شدم برای یک روزِ خوب، پرلودی برای فرداهای بهتر، هول که پسر دمِ در، انگشت‌هام لای موهای در حالِ خشک شدن، فهمیدم که برگِ کوچکِ روی انگشتر کنده شد، و نفهمیدم هم کجا، و نتوانستم که پیداش کنم..

فیلم تمام شده، آخ... دانه‌های سبزند که می‌ریزند کفِ سالنِ سینما، دستبندِ تمامِ این‌روزها همراهم... آخ‌خ‌خ

بی‌چاره من که دارم با آدمِ املّی مثلِ تو زندگی می‌کنم، خواهرِ محترم خطاب به بنده می‌گویند وقتی به شوخی هی تکرار می‌کنم که شگون ندارد این پاره شدنِ دستبند، نکند فردا اتفاقی.. بعد ان‌قدر که می‌گویم، ته‌های دلِ خودم هم می‌لرزد که نکند که اتفاقی

چهارردیف سنگِ کمتر سبزتر را می‌کنم جایگزین، سنگِ بی‌برگِ انگشتر را که یک شبی خودش هم کنده شد، سفت می‌چسبانم سرِ جاش.. شالِ سبز را توی کیف.. نه، خاکستری را می‌گذارم توی کیف و سبز را بر سر، اولین بار است که زاپاس همراه می‌برم

این بازیِ با شال‌ها هم خوش می‌گذرد، که توی سپهبد قره‌نی که جرگه می‌کنند، هدایتمان که می‌کنند به سمتِ بالا، تا به سفارت نرسیم و به هفتِ تیر برسیم که لشکرِ جراره آماده‌ی تارومار، دَمِ بسیجیِ کلفت بردارم سبز را از سر و توی چشم‌هاش ببینم که دنیا اسلوموشن می‌شود -مثالِ فیلم‌های هالیوودی از تابِ موها- و مات می‌ماند که چه باید بکند.. زن که ندیده‌ای، منم

بعد که رسیده‌ایم به هدف، سفارتِ آمریکا، لای جمعیتشان، کنارِ خبرنگارها، باز سبز به سر

پیک‌نیک تمام شده، خرامان مفتح را می‌رویم بالا که سوی خانه اصلا، سیبِ سبز گاز می‌زنیم و از لایشان عبور می‌کنیم، بعد یک‌نفر توی گوشم می‌گوید شالت سبز است از اینور نرو، یک دوربین هم می‌بینم، از پیاده‌رو می‌روم توی خیابان، خاکستری را دارم جایگزین می‌کنم، یک مرد، بی‌ریش، بی لباسِ رزم، شبیهِ هر آدمِ معمولی، می‌پرد جلوم، تشریف بیاورید این‌ور، ذهنِ فانتزی که من دارم:
یک- می‌خواهند با من مصاحبه‌ی تلویزیونی کنند؟ معلوم است که خودی نیستم که
دو- دارد راهنماییم می‌کند که نباید از توی خیابان عبور و مرور و بلکه پیاده‌رو؟
سه- دارد از محلِ خطر دورم می‌کند؟
چهار- تشریف ببرم آن‌ور ازم خواستگاری می‌کند؟
دارد تکرار می‌کند تشریف بیاورید این‌ور شما، تشریف بیاورید داخل.. بعد خانومِ چادری است که حمله می‌کند که بکشدم به داخل، که نمی‌دانم کوچه است یا ماشین یا چی.. ابرهای فانتزیم کنار می‌روند، بعد در آن چند دقیقه نه می‌بینم، نه فکر می‌کنم... هنوز نمی‌فهمم با چه سرعت شالِ سبز را از دورِ گردن گذاشتم توی دست‌های زن و دویدم، و تاخیرِ خواهره که گفت این شالِ سبز مالِ شما، ما رفتیم و تازه فهمید باید بدود

یک شالِ سبزِ تیره، متولد روزِ توپخانه، با سابقه‌ی مبارزاتی بالا، حاویِ خاطراتِ زیاد (خوب و بد و کلن)، که با سرخیِ لب‌های صاحبش هم جور بود، در روزِ سیزدهم آبان به غنیمت گرفته شده.. صاحبِ سابق فرداش مجبور است سبزِ ژرفِ اصیلِ خواهرش را به سر کند و برود سالمرگِ آقای شاعر، مهره‌های اضافی-مانده‌ی دستبند را هم دربیاورد تا بشود یک ردیف جای دوتا، آن‌وقت یک خانومِ سن-دار از بینِ جمعیت، یک النگوی فلزی سبز را از دستش درمی‌آورد و می‌کند به دستِ او، این مالِ تو که لایقش


سنگ‌ِ سبزِ گردنبندِ دیرسال که افتاد کفِ آشپرخانه یک‌هو چهارشنبه‌ی مناظره‌ی ادبِ مرد..، برگِ کوچک روی انگشتر، دستبند... نه من آدمِ نشانه‌ها نیستم، و اتفاقی هم نیفتاد

Tuesday, November 03, 2009

انسان ِ هر قلب، که در آن قلب، هر خون، که در آن خون، هر قطره؛ انسان ِ هر قطره، که از آن قطره، هر تپش، که از آن تپش، هر زنده‌گي

کاش می‌شد حالیِ آدم‌ها کرد، که این تنِ من که می‌بینید، چه جداسری‌ها دارد با جانِ من
که این درد که می‌بینید، چه راه ندارد در سرِ من
این خون که می‌ریزد

از ماشین پیاده شدم، جلوتر از آدم‌هام که هنوز عصبیِ آن‌لحظه
دست‌هام توی جیب‌ها، صاف صاف راه می‌رفتم، تاریک بود، رفتم جلوی پسر، خیره مانده بود و بی‌جوابِ سوالِ من که به دنبالِ دکتری، داروخانه‌ای
توی روشنایی مطب، چرای بی‌جوابیِ او را، دستپاچه‌گی و وحشتِ همراهانم را، دیدم توی آینه، توی صورتِ پر از خون‌م، کاکلِ آتش‌فشون‌م
بعد جراحت را که داشت تمیز می‌کرد دکتر، که گازهاش آبی می‌شد از رنگ‌های جامانده از آن تابِ زنگ‌زده، که صورتِ آدم‌ها توی هم بود از سفیدی جمجمه که می‌دیدند آن‌وقت که تن من را نگه داشته بودند که نمی‌لرزید، می‌جهید از روی تخت
درد توی جانِ من نبود، یعنی نمی‌فهمیدمش، تنم لابد می‌فهمید که می‌پرید، اما سرم (نه آن اندامِ پر از خون، آن چیزِ تو تر-مجازی‌تر) هیچ
..
پانزده ساله بودم
بعد از آن، هیچ دردِ جسم را، نفهمیدم.. جز به قدرِ گذشتنِ شهابی شاید، در آن دمِ اتفاق
یعنی شد که تنم بگوید حالاست که فرا می‌رسد مرگ، اما یک بخشی از من، همیشه ایستاده بیرون، مبهوتِ مسکون از این حسی که بلدش نیست، مالکش نیست

تنم پس می‌زند، دریچه‌هاش را می‌بندد، قفل می‌کند
دست‌هام صورتم را می‌پوشانند
من اما جدای این درد، این واکنش‌ها..
خون را می‌بینم،
سرخی لبم را که دندان‌ها روش فشار آورده‌اند به وقتِ درد
و تن‌لرزه‌هام

کاش این درد، این دردِ سرکشِ پس‌زننده، تمامِ مرا با هم می‌پوشاند، نه فقط این تنِ خسیسِ ناسخاوتند را، که آن بخشِ مطلقا صفر هیچ نفهمِ بی‌میلِ به هرجهت را هم، این جانِ له‌له‌زنِ خواهنده را هم.. چه آرزویی‌ست یکپارچه‌گی

Wednesday, October 28, 2009

کاش تو اقلا حرف‌هات رو می‌زدی، یرما


رقصِ مادیان‌ها- محمد چرم‌شیر- بازخوانی نمایشنامه‌ی یرما اثر لورکا- نشر نی

Sunday, October 25, 2009

زنانی آغشته به عشق که در کنار میز صبحانه تلف شدند

پیش از آن‌که خردادِ تهران بیاید، یک‌سالی هر روزم این شکلی شروع می‌شد
برگزاری آیینِ شکوهمندِ صبحانه‌خوری با حضورِ آقای کیارستمی ( ِ مهتر )

روزنامه(ی روزِ قبل) را به پشت می‌انداختم روی میز (و شب‌ها همیشه حواسم بود که هیچ نگاهش نکنم که دیدارِ بامدادیمان تازه‌گیش را از دست ندهد) و نُه از دهِ روزها که آقا حاضر، گاهی بسنده کرده به یک خبرِ کوچک، یک عکسِ کوچک، اما حاضر، سه از دهِ روزها با یک عکسِ بزرگ، یک متنِ درسته، حضورِ به کمال.. و روز شروع می‌شد، با آقای کیارستمی و شیرینش، آقای کیارستمی و خانومِ ژولیت، آقای کیارستمی در دورِ دنیا، آقای کیارستمیِ عکاس، آقای کیارستمی در راهِ توسکانی

آقای کیارستمی، بفرمایید کره‌ی بادام‌زمینی، کلسترول که ندارد، کالری‌ش هم نوشته هر پرسِ سی-گرمی 187، اما من حساب کرده‌ام که واحدِ روزانه‌ی ما کمتر است، یعنی یک‌چیزی حدودِ 150-120 کیلوکالری، چند دقیقه دوچرخه می‌شود؟ بی‌خیال.. یاهو یک‌روز به من گفت هر یک دقیقه بوسه بیست و شش کالری را می‌سوزاند، یعنی کافی‌ست شش دقیقه...، کذب است؟ باشد... مزیت که کم ندارد شش دقیقه بوسه‌ی با اشتیاق.. راستی زندگیِ عاشقانه‌ی شما چه‌طور می‌گذرد آقای کیارستمی؟ هنوز به راه است کمپانیِ تبدیلِ اکترس‌های خوشگل‌ به کارگردان‌های روشنفکر-طور؟.. زندگیِ عاشقانه‌ی من؟ شما که غریبه نیستید، می‌بینید این احوالِ را که چه طولانی هم شده، که صبح به صبح دیدنِ این اسم چه ......؛ زیتون پای صبحانه آقای کیارستمی؟ اه‌ه‌ه، این اداها را از فرانسه آورده‌اید یا ایتالیا؟..نخیر و از دوره‌ی زیرِ درختان؟... اما گمان نکنم خیلی هم اهلِ غذا باشید، یعنی هیچ نساخته‌اید در ستایشِ غذا، یا با حضورش، سنگکِ نان و کوچه فقط، و گوجه که کباب می‌کردند زوجِ تازه در زندگی و دیگر هیچ برای شامِ عروسی مانده یادِ من؛ طعمِ گیلاس؟ هیچ گیلاس نشانمان دادید؟ یادِ من که نیست، اما آن تصویرها که گرفته بود از سرخیِ انارها...، شکم‌پرستی‌ش هم خلافِ شماست، مثلِ چشم‌ها که من به همه اطمینان می‌دادم قشنگ است و پنهانشان هم نمی‌کند.... راست است وجودِ این فیلم ِ زالو؟ یعنی حتی شما را هم نگذاشته...؟.... قهوه‌ی دی-کف؟ شیرتان را میل کنید آقا، این هم کلسیمِ مکملتان، این هم ویتامینِ ب، آهنِ آخرِ شب که فراموشتان نشده؟ البته که شما خوب به خودتان می‌رسید ماشالله، هنوز جوان-گونه، هنوز جوانه-کش (ه تانیث- انسانِ جوانِ مونث-؛ مذکرها را من نمی‌دانم، فربد؟؟؟)

بعد، یک صبح‌هایی آمد که حتی صفحه‌ی پشتی را می‌خواندم و اشک، که می‌رسیدم به شب‌نامه و می‌خندیدم - تلخ، بعد باز صفحه‌های دیگر و اشک.. صبح‌هایی آمد که من فکر می‌کردم چه خوب که فیلمسازی نساخته من را، وگرنه کی باورش می‌شد این هق‌هقِ یک‌هو و بعد باز به آرامی یک قلپِ دیگر شیرنسکافه خوردن را.. صبح‌هایی که صبحانه را با آدم‌های پشتِ دیوارِ بالاترِ خانه‌مان خوردم، راستی توی اوین هم پنیرِ مثلثی به هم می‌رسد(تنها خاطره‌ی من از بازداشتگاه) یا هیچ؟ یا درد؟

زمان گذشت، آدم‌ها هنوز پشتِ دیوار، اما کم‌رنگ‌تر، یا امیدِ به درآمدنشان پررنگ‌تر، که بسه دیگه به فاطمه، آقای کیارستمی هم تشریف آوردند از فرنگ، گفتند می‌خواهد همین‌جا بمانند، توی خانه‌ی کوچه‌ی بن‌بستشان.. باز داریم با هم صبحانه می‌خوریم، اما کم حرف.. از آن صبحانه‌هایی که توی فیلم‌های اروپایی، تهش، یکی-بیشتر زن- روزنامه‌اش را می‌بندد، می‌گوید راستی دارم ترکت می‌کنم

____
عنوان: نان های سوخته- ساعت ۱۰ صبح بود- مجموعه شعر احمدرضا احمدی- نشر چشمه
چه طنزی دارد عنوانِ نوشته‌ی برای شما را از احمدرضای احمدی وام گرفتن، نه آقای کیارستمی؟

Monday, October 19, 2009

هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي


آخر تو در زندگی دنبالِ چی هستی؟ چرا هرکاری از دستت بربیاد می‌کنی تا به دستِ خودت خودت را به گا... بدهی؟

سانتیاگو لبخند زد: چون مازوخیست هستم*

سانتیاگو خودش را به گا داد، با به میانه راضی شدن، با متوسط‌‌‌‌ الحالی‌ش، که انتقام از ‌خودش، طبقه‌ش، خانواده‌ش، کمال‌طلبی
من خودم را به گا می‌دهم، با افراط، با تفریط، با اگر قرار نیست بهترین نصیبم می‌باید که بدترین.. که انتقام از خودم، از کمال‌طلبی‌م

پیِ چی بودم مگر من در تمامیِ این سال‌ها؟ جز از خمیر مایه‌ی یک لحظه‌ی یکتا، تصویرِ بی‌نقص ساختن.. برای خاطرِ زیبایی.
لحظه‌ی یکتام را می‌برم به زشت‌ترین جا، چه اسمِ مسخره‌ای دارد هنرهای زیبا، آخرین مدافعش کی بود؟ دیکتاتور بزرگ؟.. من طرفدارِ زشتی‌ام، وقتی دستم بسته است از ساختنِ زیبایی.. این‌طور است که طلایی و صورتی را شره می‌دهم روی تصاویرم، باشد که زشت باشید، باشد که زشت‌ترین، باشد که عق‌آور.. این‌طور است که سبعیت را می‌برم به لحظه‌ای که قرار بود نرم‌ترین، ناخواسته‌ترین را می‌کنم خواسته‌م، پشتِ پا می‌زنم به تمامِ اصولِ خودساخته، به تمامِ راه‌ها که رفته‌ام یا نرفته تا فراچنگِ آوردنِ بهترینِ لحظات - آن‌جورکه من می‌ساختمش در رویا-، که کسی سزاوارتر از من نبود به آن

مازوخیست هستم

*گفتگو در کاتدرال- ماریو بارگاس یوسا- عبدالله کوثری

Tuesday, October 13, 2009

With doubt the vicious circle turn and burns

ری چارلز چشم ندارد اما با زن‌ها.. اولین خیانتش را دارد شروع می‌کند، منیجرش/همراهِ همیشه‌گی‌اش ایستاده دمِ در، با یک صدای التماسی ِمناهی
Boss, are you sure?
لباس که انتخاب می‌کردم پرسیده‌ام، اتو که می‌کرده‌ام، آر یو شور؟.. بعد انگشت‌های همیشه لرزانم لاک‌های سیاه را که به ثمر می‌رسانند، می‌فهمم بله که هستم

این راه را نباید ماشین بگیرم، که از بالا نرود، زیرِ آن پلی که من نمی‌دانم چپ را نگاه کنم به عادتِ بی‌هوده، یا راست را که دیواااار، موزیکه سرخود می‌خواند
It's the wrong kind of place
To be thinking of you
It's the wrong time
For somebody new
It's a small crime
And I've got no excuse

نازلی، من آخرش هم نفهمیدم این را که برام فرستادی کادوی تولد، سال‌های قبل(که مرسی زیاد) چرا نوشتی یادِ من می‌اندازدت؟

Is that alright?
Is that alright?
Is that alright?

خیلی نباید بگذرد که بفهمم نه، نه هنوز، بفهمم این نااطمینانیه نمی‌گذاردم
حتی اگر به رضا پشتِ پا به همه‌چیزم، همه‌ی تاریخم، ایدئولوژیم، خواسته‌هام
به دَرَکِ رویابافی‌ِ نوجوانیم نه حتی، همین حداقل‌خواهی‌های میان‌-جوانیم
به قصدِ طغیانِ در برابرِ خودم
بعد عذابِ وجدان که خودآزاریم دارد یک‌نفرِ دیگر را هم آزار می‌دهد

پرندگان.. پرندگان.. رفتند... به تماشای آب‌های سپید.. پرندگان
پرندگان که هیچ‌وقت هم زیاد دوست نداشته‌ام را چقدر باید بگذرد تا بتوانم باز؟

بعدِ شش ساعت که سعی کرده‌ام چیزها را بهتر کنم و فقط بد و بد و بدتر
تمامِ توانم را که گردآوری کرده‌ام تا بیرون آمدن، موزیکه که مانده روی صدای خانومِ جذاب‌ترینِ من
Pull me close, try and understand
desire is hunger is the fire I breathe
..
شب متعلق است به عاشقان.. خوش به حالشان، من هی پیاده راه می‌روم و
I intend to be independently blue
پسر بهترین است که می‌آید به هوای بستنی.. حتی اگر دیگر بستنی‌فروشی نداشته باشیم.. حتی اگر گالری‌ها هفت ببندند
بعد آن همه شیرینی که یک‌هو می‌رود توی تنم.. عادت که ندارد، پس می‌زند و من یخ ‌می‌شوم و دارم فکر می‌کنم چه‌جور خودم را برسانم به خانه، پدر می‌شود ناجی، خودش پیداش می‌شود، از کجا فهمیدی من دارم می‌میرم؟... مرد را دردی اگر باشد خوش است، همراهِ شهرام می‌خوانم و فکر می‌کنم چه بیست ‌وپنج‌ ساله‌ی قویِ مستقلی هستم من، که هنوز بعدِ یک سرخودگیِ عاطفی پدرجانم باید از توی خیابان جمعم کند، دردِ بی‌دردی علاجش آتش است

انگشتِ اشاره با لاکِ سیاهش می‌رود توی حلقم، نارنجیِ دزدیِ نوشیدنیِ پسر حاصلِ اکتشافاتش
و اضافه :
من خودآزارم
دیگرآزارم
قوی نیستم
مستقل نیستم
مطمئن نیستم
خرِ در گل گیر افتاده‌ام

Tuesday, October 06, 2009

But seeing is not the same as believing

ما همانی را که می‌اندیشیم نمی‌نماییم

آقای تصویربردار دست گرفته بود که خودت هیچی، من نگرانِ این لنزه‌ام، وقتی که از دستت رها بشه، بس که انگار زور نداری نگهش داری، من سعی می‌کردم عضله‌ی بازومو از زیرِ بلوز نشونش بدم، که می‌خندید؛ سارافونِ شق و رقِ نظامی‌طور تنم بود و سیخ راه می‌رفتم و فکر می‌کردم نمادِ اقتدار.. دوربینمو گرفت، عکسم رو که نشونم داد گفتم آخی، این منم؟ چه طفلکی.. حق داشت نگران باشه

از صدای ضبط شده‌م بدم می‌آد، بس که اونی نیست که خودم می‌شنوم، این که خیلی شله، دختره، لوسه؛ من که این‌همه محکم حرف می‌زنم؟.. نوبتِ به روخونیِ متنم که می‌رسه، می‌ذارم توی گرفته‌ترین وضعِ صِدام؛ اصلا خوبیِ اون روز-شبای الله‌اکبر همین بود، که صداهه داشت کم‌کم واسه خودش دورگه‌ای می‌شد، بی که لازم باشه که سالیانِ سیگار، که من آدم سیگار نیستم

این‌طوره که من دوست ندارم توی عکس‌ها باشم، فیلم؟ هرگز، بس که اون تصویر و صدا شکننده‌ست، بس که من نیست، من همون زنِ مقتدرِ قوی‌ام، با اطمینانِ ول‌داده توی صداش، مهم این نیست که باقی چی می‌بینن

Wednesday, September 30, 2009

I intend to be independently blue, BUT..

شبِ اول، رفتم پایینِ، هیچ‌کدامشان نبودند، و نه توی اتاق‌هایشان
قانونِ اول برای اجتنابِ از افسردگیِ ناشی از احساسِ متروکی(در مملکتِ خودت):
سرخ‌ترین جامه را بپوشان به لب‌هات و ببرشان شهرگردی
آنجا متمم هم داشت: کوتاه‌ترین دامنت را
و من لب‌هام سرخ‌ترین، دامنم کوتاه‌ترین، فرفر موهام دستِ باد، صورتم تحتِ نوازشِ آفتاب، از هتل زدم بیرون و یک راهِ صاف را..
اصلِ بزرگ:
Crying is the refuge of plain women, Pretty women go shopping .
و یک بنتون پیدا کردم،حراج‌دار، ارزان و نه مردم پاشنه‌اش را درآورده، نه مردم خاکش را به توبره کشیده، کفَش را لیس، بی هیچ مشتری دیگر، با یک فروشنده‌ی گی-طورِ مهربانِ کمک‌کن، که بگذارد تای همه چیز را باز
پاریس هیلتون-وار بسته بسته‌ی خرید در دست، خرامیدم توی خیابان
رفتم پیتزا-هات، به یاد سالادهای درهمِ فشرده با خواهره، بوفه‌ی سالادش اما فقیر، پیتزاش هم خیلی معمولی، به خودم قبولاندم که خوشمزه‌ترین
به خودم قبولاندم که چه خوشی گذرانده‌ام، چه همه‌چیز عالی
شب تا صبح مشق کردم، صبح یک لبخند گنده چسباندم روی صورتم

بعد
فهمیدم آنها عصر را اقیانوس، شب را تا دیر دیر شادخواری
بعد فهمیدم آنها، یعنی همه‌شان، همه جز من

این‌طور بود که یک روز آمد از پسِ تمامِ آن شب‌های تنهایی توی اتاق کار و چای، که من نشسته بودم دورِ میزِ بزرگِ اتاقِ کنفرانس و چشم‌هام را نمی‌توانستم نگه دارم که چک چک چک ازشان اشک نریزد
این‌طور بود که آن یک هفته شد تلخ‌ترین هفته‌ی زندگی من

حالا
این عصرهای خنکِ بستنیِ شکلاتیِ پرملات و چرخ چرخ توی پارکِ ملت
وقتی که شال را می‌گذارم که پایین بماند و تاب را می‌برم تا بالای بالا
وقتی الّا توی گوشم سامر تایمش را دارد و لیوینگِ ایزی‌‌اش را، و بیبیِ نینا سیمون جز او را کِر نمی‌کند
وقتی دارم به خودم می‌قبولانم چه زندگیِ خوبِ بی‌دغدغه‌ای دارم
یک لایه‌ی آب می‌آید روی چشمم، فکر می‌کنم حالا همه مجموعه‌های شادمانشان را دارند و من ایندیپندنتلی بلو؟

Monday, September 21, 2009

دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک آسان نمی شود

منِ روزها و روزها خانه‌نشین که حالا چه خبر می‌تواند باشد بیرون که امنیتِ این دیوارها را بدهم به جاش، دو روز ِ این حوالی را زدم به خیابان که هی راه و راه و راه هم که پاها برگردند به عادت و هم چفیه‌ی سبز را ابتیاع

خوش‌بینم من، خیال می‌کنم سبز سبز می‌پوشیم و خیابانِ انقلاب را که دیده‌ام چه پر هم می‌شود چنین روزی پُرتر می‌کنیم و سبز می‌کنیم و صدایمان صدای آن‌ها را هم می‌گیرد و می‌رود بالا بالا، علیه ظلم، علیه حق‌کشی.. چه فرق می‌کند اینجا،فلسطین؟.. که من دلم می‌خواست آن‌وقت که تمام لاتینوها ریخته بودند توی خیابان و مردک سرخ‌پوش مهمانی آمده بود اینجا دغدغه‌هایمان کم‌تر بود و می‌توانستیم برویم نو مور چاوز فریاد کنیم، چه فرق‌ می‌کند قتل؟ چه فرق می‌کند پستی و پلشتی و رذالت؟.. نامردمی؟

زود که می‌رسیم، پیشانی سفید هم که باشیم، سه سبز بر سر، قاطیِ دسته‌ی آن‌ها می‌شویم، الله‌اکبرمان که مشترک، مرگ‌بر هم که در مراممان نیست، خونمان هم که هدیه‌ی به هیچ‌کس و چیزمان نیست، رهبر هم که نداشته‌ایم هیچ‌وقت؛ بعد دسته هی با تعجب برمی‌گردد عقب، ببیند چه‌طور می‌شود که هی الله‌اکبرها بلندبلند و باقیِ حرف‌هاشان کم

کمیم، فرق داریم، راه را می‌اندازیم به ورِ دیگر، بولوارِ کشاورز، دوربین‌های مهم که اینجا نیستند، نیامده بودیم مگر که ثبت شویم؟ ثابت شویم که هستیم، هنوز.. به آنهایی که پشتِ میله‌های سبزِ دانشگاهِ تهران خودشان را قایم یا به آنها که در افقیِ موازی در حالِ حرکت

احمقم من، زیاد که میشویم ذوق میکنم، بعد می‌بینم هنوز هم همان اما برادری ندارم؛ بلندگوی آنها می‌گوید الله‌اکبر، الله‌اکبر می‌شود حرفِ دشمن، واگذار میشود، خدا مالِ شما؛ بلندگو می‌گوید مرگ بر اسراییل، اسراییل می‌شود دوست، یک‌جورِ انگار مادرِ خودتی فریاد می‌زنند مرگ بر روسیه
‌‎ اسراییل که مادر من نیست، خدا که واگذارکردنی نیست، مرگ بر که در مرامِ من..
که روزهای سرخوشیِ قبل از انتخابات بود و توی همین ولی‌عصر یک دسته راه افتاده بود خاتمی گفته به من، زنده باشد دشمنِ من، که هی هی چه یادم رفته بود این قدیمی را، و هه که حالا زنده باد هم نه، همان دلم از مرگ بیزار است، که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است با آن صدای آقای دولت‌آبادی ، از پشتِ آن سبیل‌ها

چوب دو سر گهیم من، با این چفیه‌ی سبز بر سرم، آن‌ها توی صورتم تف می‌کنند که مرگ بر منافق و اینها وقتی دادم می‌رود بالا که عکس‌های فلسطین را چرا پاره دشمنم می‌انگارند.. من منافق نیستم، دشمن نیستم، روسیه مادرِ من نیست، اسراییل مادرِ من نیست، اهلِ یک کشور بهتر اگر بودم، اهلِ یک کشورِ کم‌دغدغه‌تر، فلسطین آنجایی می‌شد که آرمان‌خواهی جوانانه‌ام را صرفش می‌کردم، امروزها که بیشتر از هروقتی درد-داری زندگی‌شان را حس می‌کنم

توی خیابان‌ها کم‌آدم‌تر که راه می‌رویم، دو انگشت‌های رو به بالای از ماشین بیرون‌آمده هست، خانوم‌ها هستند که اولِ صبحی یکی‌شان که خیلی هم قیافه‌ش مدرن فوت می‌کند بهمان که دعایتان کردم، لبخند بزرگِ است که ردوبدل می‌شود با دخترِ چادریِ سبز، یا آن آقای سن‌دارِ خیلی چاقِ خیلی بسیجی‌طور که کنارِ بولوار ایستاده بود و میرحسین، میرحسین بر لب؛
توی شلوغی اما... من آدمِ حل شدن نیستم، آدمِ ما شدن

Thursday, September 17, 2009

از پس ِ معجر، عابر ِ خسته را، به آستين ِ سبز، بوسه‌يي

ما بچه‌های جنگیم، بجنگ تا بجنگیم.. نه راستش این نیست، یعنی بچه‌ی جنگ که هستم من، اما خاطره ازش ندارم، یعنی خاطره‌ی قوتِ قلب‌‌دهنده و سفت‌گردان که اووووه، چه خشونتِ عریان‌ها را که از سر نگذرانده‌ایم ما، که باتوم و اشک‌آور در برابرش شوخی... فوقش یکی-دو موشک‌بارانِ زیرِ پله‌ای باشد و چند پناهگاهِ گروهی؛ این که بجنگ تا بجنگیم اما بیشتر اثرِ آن لالایی‌هاست که نخواب آروم تو یک لحظه و الخ، و هم این که نجنگیم چه‌کار؟؟ جریانِ همان دفاعی است که می‌شود مقدس

نه، قصدم تاریخ‌گویی نیست، که به وزارت انتخاب نشده‌ام که تعیین برنامه‌هام از من در خانواده‌ای متدین تولد یافته‌ام آغاز شود و باز هشت‌دقیقه اضافه....، نه فقط می‌خواستم یادم بیاورم ما نوجوان‌های اصلاحاتیم، گرچه بیشتریِ وقتش، درستیِ وقتش، رای دهنده هم نبودیم، ما نوجوان‌های فرارِ از مدرسه بودیم برای خریدنِ یک روزنامه که توش نوشته باشد حجاریان هنوز نفس می‌کشد، و داد داد سرِ کلاس کنفرانسِ برلین را تعریف، ما بچه‌های شورای مدرسه بودیم که بزرگترین سوالمان در جلسه‌ی پرسش و پاسخِ با مسئولین پی‌گیری قتلِ فروهرها بود (و فکر کن توی همان جلسه یک دختری پرسید سنگِ این یارو را چرا انقدر به سینه می‌زنید؟ چون که دخترش خواننده؟؟؟)، و عصرهایمان قسمت می‌شد توی ان‌جی‌اوها و سخنرانی‌ها و یک‌وقتی هم میتینگ‌های جابه‌جای شهر که بشناسیم این آدم‌هایی را که قرار بود مجلسِ ششممان را بسازند، (و من حالا قیافه‌ی عصبانیِ دردکشِ صفایی فراهانی را می‌بینم و به جای آن روزها که هیچ دوستش نداشتم باورش می‌کنم)

تابستانِ شانزده‌سالگی کارگاه‌های بچه‌های زمین بود در کوچه‌ی هفدهم ولنجک و آن همه کلاس که اسم‌های مطنطنِ زیبا داشت با استادهای هیجان‌انگیز یکی-دو خیابانِ آنورتر ِ گفتگوی تمدن‌ها... که این‌ور دکتر صدریا که غول بود یک چیزِ جامعه‌شناسی درس می‌داد و چیستا آن‌ور تاتر ( و من هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت عطای مهاجرانی لعنتیِ کوفتی را نبخشیدم برای ریدنش در گفتگوی تمدن‌ها)، کم‌کم زمزمه‌های تغییر رشته‌مان را بلند کرده بودیم توی خانه‌هایمان

سالِ بعد، قطعی که کردم مهندس نخواهم شدنم را، دو گزینه بود پیشِ رو، هر دو هم خواستِ دیرینه، تغییر رشته به انسانی که علوم سیاسی مثلا، یا هنر که سینما مثلا.. برای مشورتِ اولی، یک گزینه بود پیشِ رو، که آشنا، و خوب در حرفه‌اش، علیرضای رجایی، (که توی برگه‌های تبلیغاتیِ دوی خردادی‌ها چه‌قدر اسمِ یکی از آدم‌های لیست را که قبولش نداشتیم -کی را واقعن؟- خط زده بودیم و به‌جاش اسمِ ایشان را نوشته که کاندیدای ملی‌-مذهبی‌ها، و من چه‌قدر حرص خوردم وقتی که سی‌امِ تهران او بود و یک‌هو -دشمنِ آن‌همه سال و دوستِ حالای از ناچاری- به جاش آمد بالا)، بعد آقای رجایی کجا بود آن‌وقت؟ زندان!، این شد که گزینه‌ی دوم باقی ماند، هنر

این‌طور شد که ما، نوجوان‌های یک‌سال کوچکترِ اصلاحات (آخرین هم ما نبودیم ؟)، رفتیم پیِ هنر، و مدام آشنای از خیلی قبل بود، بچه‌ی زمینی و ان‌جی‌اویی بود که در این سال‌ها من دیدم در دانشگاهمان، در نمایشگاه‌ها و جشنواره‌ها.. اما اقامت دائم نگزیدیم در آن جزیره‌ی بی‌خیالیِ بی‌زمان/مکانی که همیشه‌ی تاریخ، هنری‌ها را منتسب می‌کردند به اهلیتش.. و من این را همان اولین دقیقه‌های مبارزه به اطمینان دریافتم که دوربینم از بالای پلِ عابرِ دمِ روزنامه‌ی اطلاعات آدم‌های پایین را پایید و نُه از دَهِشان آشنا و هم‌ریشه

اصلا چه وقتِ این حرف‌ها؟ حالا که فرقی ندارد چه کاره‌گی، سن، طبقه.. که چشم‌هایمان پر می‌شود از برقِ شیطنتِ همدستی به غریبه‌ترین‌ها به خاطرِ یک نوارِ سبزِ کوچکِ روی مچ... این‌ها را برای خواهره هست که می‌نویسم، که بدشانسی آورد، که گذاشتند تغییر رشته‌اش را داد، انتخابش را کرد و بعد رشته‌اش را اعلام کردند به عنوانِ متهمِ درجه‌ی اول.. اما چه قندی ته دلِ آدم آب می‌شود ازین عاملِ ترسشان بودنِ بالذات، نه؟

روزهای اولِ دانشگاه، مقدمه‌ی کتابِ عکاسی خبری کوبید توی سرم، به قصدِ تغییر دنیا اگر می‌خواهید واردِ این حرفه شوید اشتباه آمده‌اید که مثلِ هرکارِ دیگر وابسته است به دنیای سرمایه و سیاست و تصمیمِ بزرگانش، (این که من تا حالای بزرگ‌سالی و محافظه‌کاری و واقع‌بینی باورش کردم یا نه، بماند).. اما انگار که از دستِ تو کاری برآمدنی باشد، بچه‌ی جنگ و نوجوانِ اصلاحات هم که نباشی، تازه‌جوانِ بهارِ تهرانی آخر دخترک، وایسا، لولوی خواب‌هایشان شو، برو جلو

Monday, September 07, 2009

There is something wrong with me besides melancholia

the history of melancholia
includes all of us.
Charles Bukowski

آن‌شب
هنوز بیست ساله بودم
ته‌های خرداد هزار و سی‌صد و هشتاد و چهار

دستِ اول را باخته بودیم
بیزارِ از آدم‌های دورِ دوم
دلمان را راضی می‌کردیم به شیطانِ کمتر
گفتیم آخرین شب است، اگر که این یکی
قصه‌های ترسناک ترسناک ساختیم، اگر که این یکی...

برق رفت، آخرین شبمان به تاریکی گذشت و حرف، حرف و نگرانی.. خوش هم اما
این یکی آدم رییس شد؛ شب‌های ما تمام نشد، کم شد، پر حرف شد

قصه‌های ترسناکمان چه فانتزی‌های خوش‌لعابی بود


چندتای آدم‌های آن شب هنوز توی این شهر راه می‌روند؟

Thursday, August 27, 2009

که زندان‌ات مرا غریو می‌کشد

هی راه را می‌ا‌نداختم از آن‌ور، از سال‌های قبل که پیداش کردیم وشد راهِ شمالیِ خانه‌مان، و این یک سال که یک بهانه‌ی دیگر هم بود، که نظاره کردنِ جای خالی/پرِ آن اتوموبیلی که انتخاب کرده بودم که مالِ ایشان بدانمش اگر که از بالا، و سر چرخاندن و حسِ چقدر نزدیکی اگر که از پایین

راهِ بالایی –که حالا جدید شده و قبلا سبزتر و دهی‌‍تر- اما ایرادش را از اول داشت، همان‌وقت که دنبالِ خانه می‌گشتیم و من دل‌بسته‌ی یک پنجره شده بودم با درخت‌درختِ پشتش و مادر گفته بود نه، نه به این نزدیکیِ زندان؛ و ما پایین‌تر خانه گرفته بودیم و سرمان را زیاد بالا نمی‌گرفتیم که دیوارِ روی کوهی‌ش نرود توی چشممان، و وقتی راهمان می‌رفت آن‌وری مرسوم بود یکی-دو بوق که سلام-احوال‌پرسی لابد

راهِ پایینی را راحت‌تر می‌شد دوست گرفت، مستقیمش را نگاه می‌کردی که می‌رفت پایین، چه کار به بالاش و راستش و چپش.. درختِ دو ورِ راهیِ شاخه‌هاش در هم که داشت، صدای آب هم که داشت، و آنِ یک روزِ زمستانی امسال که ریز ریز ریختنِ برف، من کاپشنِ قرمز را پوشیدم و هی توی دلم گفتم پیاده‌روی در کوی معشوق، پیاده‌روی در کویِ...

تمامِ این روزها اما راهمان نرفت آن‌وری، جز هفتِ تیر که سرودها داشت پخش می‌شد توی ماشین- ِ آن‌وقت نمی‌دانستیم آخرین بارِ پسر که تا آن‌شب پای روزانِ مبارزه- که خواستم ازش راهِ شمالی را؛ و شبِ شادی‌کنونِ رتبه‌ی خواهرک که هی لب‌هایمان را فشار دادیم روی هم وقتِ گذشتن اما حسِ خانواده‌های آن دم باهامان آمد تا بالاها

یک بار هم جشن بود، از همین عیدهای مذهبی‌شان که هی شمردیم و آزادکنونی توشان به وقع نپیوست (بس که بلانسبتِ گاو، آقایان)، روزهای قبلش خانومه را نشان داده بودند پای دیوار که اسمِ من را فریاد، و من دورِ خودم می‌چرخیدم که انگار من را صدا کرده باشند و ناتوانی این دست‌ها (این‌جور است که می‌مانم چه‌طور این همه شب و روز این همه صدایتان می‌کنند و تازه کمپلیمانِ بزرگترینی هم پشت‌بندش و توانا که دست‌های شماست، ولی کاری نمی‌کنید، حضرتِ الله)، لباس پوشیدم گفتم برویم، به یک بهانه‌ی دیگر حتی، برویم قایق‌های رنگی‌مان را بیندازیم در آن جویِ باریکِ آب که عکس، برویم که نانِ سنگک، برویم که راه، یا هر دلیلِ دیگر که آن‌طرفی؛ دیدم هیچ بهانه‌ای حریف نمی‌شود، نشستم توی خانه

دلش را ندارم از کنارِ آن پل بگذرم، ببینمشان با فلاسک‌ها و آذوقه؛ روش را ندارم کنارشان بیاستم با آن حجمِ بزرگ اندوه و انتظارشان، بگذرم و ساعتِ بعد غرقِ زنده‌گیِ خودم؟؟؟؟

__

گفتم این پنجشنبه یا دعای کمیلِ دارالزهرای ولنجک یا افطاریِ دم دیوار، شریکِ هیچ چیز که نباشیم، عدد که هستیم ته‌مایه‌ی دل‌گرمی؛ دوستی اما عازم رفتن است و خداحافظی‌کنانش، پای رفتنِ بالا را هم نداشتم، دلِ آن‌سو نگاه کردن را حتی، بهانه جور شد برای نرفتن/ندیدن(ندیدن که اسمش نیست، لمس نکردن است، که این عکس‌ها هستند و گلوت را له می‌کنند)، از خاطرِ اما که نمی‌رود، خدا صبرتان دهد، خدا صبرتان دهد، خدا...

عکس- این دیوار در یک دقیقه‌ای آن

ديوارها زندان را محدود مي‌کند،
ديوارها زندان را محدودتر نمي‌کند.
ميان ِ دو زندان
درگاه ِ خانه‌ي ِ تو آستانه‌ي ِ آزادي‌ست


و درگاهِ ایشان میانِ این دو دیوار