Monday, July 06, 2009

که جنایت را چون مذهب حق موعظه فرماید


معتقدترین ِ به انسان‌ که منم، امیدوارترین به وجود کورسوی ذکاوت در قعرِ تیره‌ترینِ دوپایان؛ خبرهای فرنگیِ صبح را اعتنا نمی‌کنم، فکر می‌کنم می‌گذارند برای ساعتِ دو، اختصاصی ِخودشان؛ فکر می‌کنم با این وقاحتی که حد ندارد، بلاهتشان را اما جبرانکی خواهند کرد؛ فکر می‌کنم امامِ اول را می‌کنند دستاویز، چندسانت خودشان را بالا می‌کشند از گردابِ گه
فکر می‌کردم اگر....

حضرت آیت‌ا... من تمامِ حرف‌هایتان را هی گوش کردم، هی منتظر بودم بعدِ افزودن‌ها و اشاره کردن‌ها و تاکید کردن‌ها و خاطرنشان‌کردن‌هایتان یک جمله‌ی هوشمندانه بیابم؛ سعی کردم دشمن، دشمن کردن‌هایتان بدبینم نکند، یا دل که کباب می‌کنید وقتِ حدودِ هشتادوپنج درصدِ ما را آوارِ سرِ خودمان کردن، فکر کنم به صحرای وحدتِ ملی که زدید و یا عدلِ علی، یک‌جوری که منتِ رحمتتان هم به سرِ ملت باشد، به نامِ خطاپوشی یا هر صفتِ مزورانه‌ی دیگر اعلام می‌کنید -حالا نه همه‌ی همه‌شان- لااقل تعدادی از هم‌وطنان‌ما/تان را آزاد خواهید کرد از بند

حضرت آیت‌ا...، من مدام فکر می‌کنم جهل در شما ممیزتر است یا تزویر؛ که آن صداها که خون در رگ‌هایشان را هدیه‌تان می‌کنند کر کرده گوشتان را از نیوشیدنِ هر صدای دیگر، یا غرّه از پشتوانه‌ی آنها دل بسته‌اید به ابدی بودنِ قدرت‌تان

حضرت آیت‌ا...، من توجه نکردم به غذام که داشت قاشق‌قاشق سم می‌شد از عفنِ سخنانِ نامبارکِ جناب‌عالی، و تا آخرِ آخرِ اخبارتان را رفتم، تا برسد به گزارش آب و هوا، دندان ساییدم بر دندان که مستید و منگ؟ نمی‌بینید دارید تیشه بر ریشه‌ی نداشته‌ی خودتان؟ نمی‌خواهید چندروز دیرتر؟ دیوارهای ملکِ پاستور را کدام بنّا بالا برده مگر از کدام مصالح که این صداکردن‌های ملت خدای بزرگ‌ترین را هرشب، درش راه نمی‌یابند؛ یا نکند باده‌ی قدرت چنان هوش‌رباست که خیال می‌کنید دارند شما را صدا و زیرلب می‌گویید جانم، جانم ؟؟؟؟

حضرت آیت‌ا...، امروز فرصت شما بود برای نجات، هرچند موقت/تعویقی، ندیدید یا نخواستید که ببینید، گورِ خودتان را اما چنان عمیق پرداخته‌ کردید که هیچ امکانِ پرکردنش نیست؛ شخم‌زنی‌تان عالی، دستتان درست، هراس من اما از آن خون‌هاست که در رگ‌های ماست و هدیه‌ی به شما نیست، اما لاله از آنهاست که برمی‌دمد بر خاکِ وطن

Wednesday, July 01, 2009

If only Saddam Hussein were a Paparazzi

یکی از این شب‌ها به معیتِ دوستی حضور رسانیدم در محفلی گرین-گرَس‌ی، با حضورِ بانوانِ هنرمندِ برنت بای دِ سان (آو رولوشن لابد) و آقایانِ دوست‌ها‌شان، نقلِ جنبشی بود که اهدافِ بلندمدتِ بزرگ داشت و راه‌های ظفرش؛ که از کاغذهای سبزِ خورد شده در کوچه‌ها و شعارهای کوبنده‌ی روی اسکناس‌ها شروع می‌شد تا کارهایی بسیار بزرگ‌تر، جاری کردنِ رنگِ سبز در جوی‌های خیابان‌ها فی‌المثل(اگر که به کوششِ ما آقای کارخانه‌ی رنگ متقبل شوند که اسپانسر)...خلاصه، ریکورد-ادیکتد ی که منم، تاب نیاوردم ثبت نکردنِ این برگ‌های زرین را در تاریخِ جنبشِ بزرگِ خلقِ نستوهِ ما، عنانِ اختیار (و اخلاق- به زعم حاضران) از کف داده، انگشتمان رفت روی دکمه‌ی ریکوردِ صدا... که خوشبختانه دقایقی بعد به همتِ یکی از برادرانِ زیرکِ انقلابی و ناکاربلدیِ فاعل، دستِ خائن رو شده، مموری ضبط گردیده، و انفصالِ دایمِ ایشان از جمع قطعی

حالا مساله:
اگر که به ادعای راسخِ فاعل، ایشان جمع را بدونِ به اطلاع رساندنشان از فعلِ انجام شده و پرسشِ من بابِ رضایتشان، ترک نمی‌کردند و در صورتِ ناخشنودیِ حتی یک نفر، پاک کردنِ حافظه‌ امری بود قطعی.. چه‌قدر شنیع، ضد اخلاق (اجتماعی و حرفه‌ای) محسوب می‌شود کار؟
(توجیه او برای این که چرا علنا و با اجازه‌ی اولیه این‌کار را نه، این‌ است که با علمِ به حضورِ ضابط آدمیزاد با خودش هم روراست حرف نمی‌زند، چه رسد به گهرریزی‌های نوآورانه)

توجه داشته باشید که هشتاددرصدِ حاضرین، سال‌هاست به معاشرتِ نامیمون با نگارنده ناگزیرند و با علمِ به این که عکس‌های بسیار از آنها در دستِ وی موجود است، تا به حال یک عکس خود را منتشر شده (در کوچک‌ترین مقیاس حتی) ندیده‌اند؛ یعنی امید داشته خاطی به جلب یک ذره از اعتمادشان در طولِ زمان

لطفا خودتان را در موقعیتِ مشابه به عنوان فاعل (آیا هرگز مرتکبِ چنین عملی خواهید شد؟) و مفعول (چه میزان حالِ بد به شما دست خواهد داد اگر بدانید صدای محفلِ خصوصی‌تان توسط آشنایی ریکورد شده؟ اگر که نیم‌ساعت بعد از عمل شما را در جریان بگذارد و رضایتتان را جویا شود چه‌قدر؟) قرار داده و با پاسختان یاری‌کننده‌ی یکی از مساله‌های بنیادین من شوید

__

اگر که این متن حق به جانب است، یعنی لابد که نویسنده‌اش به درستیِ کارهایی که می‌کند معتقد است، اما همین که حالا دارد می‌پرسد یعنی یک گام به سوی دموکراسی، یعنی خدا را چه دیدید شاید نظراتِ شما از این جهلِ خودپسندانه‌ی بی‌اخلاق نجاتش داد
آدرسم را که دارید
Yerma_1984@yahoo.com
ناجی باشید

Friday, June 26, 2009

گوشی اتودار

چند وقت پیش جایی خواندم که صنف خشكشويی ها با بحران مواجه شده است. نوشته بود "براساس آماری كه از سوی اتحاديه اين صنف اعلام شده در حدود ۶۰ درصد از فعالان خشكشويی ها كسب و كار خود را رها كرده اند و از صنف خارج شده اند. رییس اتحاديه در اين مورد گفته بود: "متاسفانه صنف در آستانه نابودی قرار گرفته است. مشكلات بسياری اين صنف را احاطه كرده كه اگر فكری برای آن نشود به طور حتم تا چند سال ديگر اثری از خشكشويی ها باقی نخواهد ماند."

چند روز پیش ایمیلم را که باز کردم (این روزها تا این خط جی میل پر شود جان آدم هم بالا می آید از ترس شنیدن خبر یا دیدن تصویری که نمی دانم دلپیچه، تاب شنیدن یا دیدنش را می دهد یا نه) بیانیه صنف مستندسازان را دیدم که خانم نبی اعتماد با رنگ و رویی پریده می خواندش. البته متن را که راجع به نگرانی های صنفی ما مستندسازان در وقایع اخیر است قبلا خوانده بودم و امضا کرده بودم. اما وقتی چند روز بعد این بیانیه به خبر دستگیری مازیار بهاری و هم صنفی های دیگر آراسته شد دل پیچه امان را برید. شرح وقایع لازم نیست که دوستان همه می دانند. خلاصه این که صنف مستندسازان هم با بحران مواجه شده؛ کار و کاسبی تعطیل است که هیچ، دروغ در رسانه ملی فراوان است که هیچ، همین که ما باقی اعضا این صنف هنوز به جرم جاسوسی واقدام علیه چه و چه محاکمه نشده ایم جای شکر دارد؛ که رجانیوز چند روز پیش نوشته بود: "قاتل ندا، خبرنگار بی بی سی است که در اقدامی غيرانسانی با اجير كردن يكی از اراذل و اوباش و دادن مبلغی به وی، خواستار كشتن يك نفر برای تهيه فيلم مستند خود شد." تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

اما در این حیس وبیس بشنوید از وضعیت صنف خشکشویی ها. اول فکر کردم که با این همه لباس پر خس و لک، باید کار و کاسبیشان پر رونق شده باشند و از بحران جسته باشند. اما بعد شنیدم ناظرانی که صبح ها در چاپ خانه ها صفحه روزنامه ها و تیترها را می بندند، بعد از ظهرها به خشکشویی ها می روند و بر شستشوی البسه نظارت می کنند. نام صاحبان پیرهن های خونی را می پرسند و برای شستشوی البسه سبز ومشکی در صورت صلاح دید مجوز صادر می کنند. اما دیگر این که می گویند این روزها فروش اتوی دستی حسابی رونق پیدا کرده. نه فقط به این دلیل که خشکشویی رفتن خطرناک است؛ که امروز تنها وسیله برای ابراز اعتراض مدنی اتوی برقی است. چون به پیشنهاد یک مهندس برق کافیست همه معترضان تهرانی سر فلان ساعت اتوهایشان را روشن کنند تا اعلام همبستگی شان لااقل به گوش وزارت نیرو برسد.

خلاصه این که: هم صنفی های عزیز؛ حتی شما که فیلم های بی طرفانه می سازید و جزو شاخه به اصطلاح وریته اید، این روزها که کار وکاسبی تعطیل است و ما نااهلان، نامحرمیم به وقایع شهرمان، بهتر است به جای سیاه نمایی چشممان را درویش کنیم و دوربین های قزمیت دست وپاگیرمان را بفروشیم که با هر کدامش می شود لااقل صدتا اتو خرید. اما نکته اینجاست که با پول یک اتوبرقی می شود یک دوربین جمع و جور قشنگ هم خرید که تازه موبایل هم هست. همه هم دارند و این روزها همه هم حسابی مشغولند و فعال ماشالله. بدون شوخی فکر می کنم حجم مستندهایی که در طول دو هفته گذشته فقط توسط اعضا صنف خشکشویی های تهران، تهیه و در رسانه های بین المللی پخش شده بیشتر از مجموع تولیداتی باشد که از ما اعضا انجمن مستندسازان ایران از بطن تاسیس تا امروز در رسانه های داخله و خارجه پخش شده. پس تا دکانمان را تخته نکرده اند، کرکره را بکشیم پایین و برویم دوربینمان را بدهیم اتو بگیریم یا اتوی مان را با دوربین تاخت بزنیم یا بگردیم دنبال گوشی اتودارِ دوربین دار.

بهمن کیارستمی

__

یک- رونوشت به صنفِ همسایه، عکاس‌های محترم؛ از لحاظِ شِر، و گودری که من اهلی‌ش نیستم

دو- دشمن‌ترینِ استفاده از دوربین‌های موبایل که منِ پیش از شورش، و حتی روزهای اول، و حتی وقتی که مزاحمی نیست که گیرِ دوربین‌های گت‌و‌گنده‌ی ما.. اما در این کورانِ حوادث و ممنوعیتِ استعمالِ ثبت‌کردنی‌ها، خوشا زیرآبی رفتن از این طریق، که هی استفاده‌تان را بکنید جماعت که به وقتِ صلح و آرامشِ انشاالله زود، ماسماسک‌هایتان باید برگردند توی جیب و به نقشِ ارتباط-برقرارکُنِ ذاتی‌شان

Thursday, June 25, 2009

نه عادلانه نه زیبا بود جهان

توی دنیای بهتری زندگی اگر می‌کردیم، دنیای فیلم‌های هالیوودی فی‌المثل، مجموعه‌ی عالیِ من را، به دلیلِ مغایرتِ با شئونات یا سخره‌گرفتنِ مقدسات یا هر بهانه‌ی دیگر سانسور نمی‌کردند تا برنده‌ی آن مسابقه‌ی لعنتی باشد با آن اسمِ مضحکش، بعد جایزه‌ام می‌شد بی‌ینالِ شهرِ کانال‌ها... بعد من همه‌چیز را، همه‌ی هیجان‌انگیزی‌های هنری را، تمامِ عشق‌های لحظه‌ای را که می‌گویند خیابان‌های کشورِ چکمه‌ای مملوشان، رها می‌کردم، می‌رفتم استانِ دوبندِ انگشتِ کوچک آن‌ورتر، آندر دِ توسکان‌ سان، پیِ او

توی دنیای فیلم‌های هالیوودی، وقتی که من با مشقتِ زیاد (به ترکستان رسیدن‌های من را می‌دانید؟)، خودم را می‌رساندم به جایی که ایشان، حتی اگر که سرش گرمِ کیارایی، سیلویایی، کلودیایی..، ناگهان یک مارچلو از آسمان می‌افتاد پایین، برای خودِ خودِ من.. بعد لست لاینِ من هم می‌شد
Unthinkably good things can happen even late in the game. It's such a surprise.


توی دنیای واقعی‌، من این‌سوی زمینم، در قفسِ سوزانم؛ او آن‌سو در بهشتِ تصوراتِ من، اما نه کام‌گیرِ شرایط، که با دلش اینجا، هم‌پای ما، ترسان

Tuesday, June 23, 2009

همیشه چنین بوده؟ همیشه چنین است؟


کریه
اکنون صفتی ابتر است
چرا که به تنهایی گویای خون‌تشنگی نیست.
تحمیق و گرانجانی را افاده نمی‌کند
نه مفتخوارگی را
نه خودبارگی را.

تاریخ
ادیب نیست
لغتنامه‌ها را اما
اصلاح می‌کند.

شاملو- مدایح بی‌صله

__

من دلم می‌خواهد شاملو پیشگو بوده باشد، دلم نمی‌خواهد فکر کنم بیست سال قبل‌تر از این هم شرایطی/ دوپایی دیده باشد لایقِ این توصیف.. دلم می‌خواهد فکر کنم آقای شاعر بیست‌سال یا بیشترک رفته به پیشواز، این شعر را فقط و فقط سروده برای این تمثالِ وقاحت
من تاریخ را تکرارشونده نمی‌خواهم

Sunday, June 21, 2009

تاریخِ ما بی‌قراری بود، نه باوری، نه وطنی

من فقط دلم می‌خواست، فرو که رفته‌ام توی مبلِ سبز- یک قدم جلوتر از تلویزیونِ کوچک که همه خیره‌اش- که گاهی برگردم و از بُهتشان عکس، دیگر حرف‌های از توی جعبه را نفهمم، فارسی نفهمم.

نشستم پیشِ اینها که آمده‌اند زبانِ شکرشکنِ فارسی بیاموزند و با اشتیاق هم دنبال می‌کنند قضایا را و چانه‌م می‌لرزد از هیبتِ این اعتراف که دلم می‌خواست هم‌شرایطشان، که دارم حسودی می‌کنم، حسرت می‌خورم

ایرانی است، درکی از وطن‌پرستی ندارد، فارسی دانستنش را اما دوست دارد.. اینها را من مگر ننوشته بودم در وصفِ خودم و بارها به وقتِ سعدی خواندن، عطار خواندن، همین وبلاگ‌های فارسی، که روزمره‌ترینشان به رقص می‍‌آورند کلمه‌ها را، مفتخر نشده بودم که من هم بخشی ازین جشنِ بی‌کران
آن‌وقت نشسته بودم کفِ آشپزخانه‌ی پر آدم و حرف؛ خالی از کلمه، بس که کم آورده بودم از هرزه‌گی که در زبانِ من جاری شده بود از دهانِ منتخبِ مردم من؛ بس که باورم نمی‌شد از بی‌کرانه‌گیِ وقاحت.... و می‌خواستم فارسی ندانم، مالِ این خاک نباشم

___
خط‌های بالا را چهارشنبه‌ای نوشتم، هفده روزِ پیش؛ که انگار یک سال، که انگار در زنده‌گیِ پیشینم
و تلخي‌ي ِ اين اعتراف چه سوزاننده بود آن‌وقت، که دستم نرفت به کامل کردنش، به فرستادنش
آن‌چه آن‌روز منتهای هرزه‌گی و وقاحت می‌دانستم اما مرحله‌ای ابتدایی بود ازین بی‌انتهااااا
و من این اعتراف را لحظه به لحظه زنده‌گی کرده‌ام این روزها
شرم‌سار ِ/ از قبیله‌ام، خاکم، زبانم، خودم

Saturday, May 30, 2009

کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم

این بی‌قراری که شرّه می‌کند از تمامِ نوشته‌های حالِ اینجا، حالِ خودم را هم بد می‌کند؛ اما به لطفِ فیلترینگ ( و کلنِ بعیدی امکانِ وجودِ هیچ خواننده‌) خصوصی‌تر ازین دفتر ‌که پیدا نمی‌شود، باشد که این نهانی‌ها را فریاد در عمومی‌جا‌م

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند، به که ماند، به که ماند، به که ماند *

بهانه‌ی امروز این است، که بارها این سوال را من از خودم پرسیده بودم، تا بفهمم چه چیز دل برداشتنِ ازش را این همه مشکل می‌کند، وقتی این همه نیست؛ که را می‌توان/ می‌باید جایگزینش کرد تا قرار برگردد
فکر کرده بودم، مگر در افرنجیه، ابنِ ژان-لوک گدارشان را.. بعد این بچه‌َک خودش سرو-قدی خوش آتیه‌تر از پدرجانش حتی....
این‌طور بود که دریافتم جایگزین یافت می‌نشود، مگر به تقلیلِ خواست‌ها

Monday, May 25, 2009

You make me feel like spring has sprung

ستاره آخرین کسی‌ست که می‌شود ازش نقلِ قول مستند کرد، بس که همه باخبرند از آلت-پریشی‌ش؛ یک حرفیش اما هست که گردشِ زمانه مکرر به یادم می‌آوردش، که حرفِ تازه‌ و نغزی هم نیست، اما من با لحنِ او به یادش دارم و آن چشم‌ها که خمار می‌کرد تا تاثیرِ بیشتر بر مخاطب، که این بازی‌ها را هم از آن‌وقت بلد بود که هنوز هجده‌مان نشده بود (او شاید) و کنکوری بودیم و بهار بود، و جهتِ قلبِ او این‌بار، پس از جانگدازی‌های بسیار برای یانگ تیچر و نیمِ نرینه‌های موجودِ در اکنافش، متمایل شده بود به هم‌کلاسیِ تازه ، و من که بزرگ‌سالی ادایم بود از خیلی پیشتر و منطق و خرد پرستشگاهم، نگاهش کرده بودم به تحقیر که چهارده ساله می‌نمایی به این رفتارها، که دهانش شده بود غنچه و چشم‌هاش محوِ ابدیت که عشق چهارده ساله می‌کند آدم‌ها را... و من آن‌وقت حسرتم هم نبود به چهارده‌ساله‌گی که عاشقی را هم در آن سن چشیده بودم و شرمم بود از کودکانه‌گی‌ش

بارهای بارِ پسِ بزرگ‌سالی اما شد که من بشوم چهارده‌ساله.. تجربه‌ها کرده، تا اعماق رفته، بااااز دلم بلرزد پیِ یک نگاه، یک جمله‌ی صدایی دوورهای تصویرِ روی پرده ( و نه یک بار، یک صدا، و نه یک پرده) .... تکیه بر سریرِ هوس و لذت، اپیکورِ امروزهام باشم، آن‌وقت نیمه‌شبی، به حسرت و شوق، به دوستی آن‌ورِ آب‌ها بنویسم از دیدارِ در جمعی دوماه قبل‌تر، چهارخطِ چتی یک ماه پیش، نامه‌هایی که هفته‌هایی دور..؛ بی که کلمه‌ای از داشته‌هام، مَردهام، اینجا را پرکنم از هواخواهیِ به ثمر نَرِسِ او-یی

که آدم‌هایی پیدا می‌شوند که چهارده‌ساله‌شان، سرتاسر بکرشان شوی، دل دل کنی تا چراغِ روشنشان، که باز داغی منتشر شود توت پسِ لمسِ دستی، گونه‌ات آتش بگیرد پیِ بوسه‌ی اولین،........

عاشقی‌ها ورِ چهارده‌ساله‌ی آدمند، مهِ دو هفته و یار ِ دو هفت ‌ساله، آدم یک‌بار چهارده ساله نمی‌شود، ماه یک بار قرصِ کامل

__

این نوشته نقیضِ پایینی‌ش نیست، که "ارتباط"ی نیست، که اتفاقی.. نقلِ کوب‌کوبِ دل است که از پا نمی‌افتد تا هست

Friday, May 22, 2009

کاش هرچه زودتر اتفاقِ هیجان‌انگیزی بیفتد

درواقع اتفاقی نیفتاده است. دوره‌ای از زندگی‌ام را از سر می‌گذراندم که بی‌خیال بودم از همه‌چیز و همه‌کس، خسته بودم و کار مهمی انجام نمی‌دادم، اما برای همان کارهای پیشِ‌پاافتاده وقتِ زیادی صرف می‌کردم.
...

می‌دانم، قبلا حالِ من هم بد بوده (قبلا هم حالِ من؟!)، اما درست در لحظه‌ای که فکر می‌کردم دیگر هیچ‌وقت حالم خوب نمی‌شود، ناگهان همه‌چیز تغییر کرده، با این حال سخت می‌توانم به خودم بقبولانم که روزی شاید این وضع تغییر کند.
سخت می‌توانم باور کنم که روزی بتوانم با کسی یک رابطه‌ی عاطفی داشته باشم، جوری که انگار همه‌چیز از نو شروع بشود: با گفتن "سلام" به دوستی، ناگهان قلبم با آهنگِ قلبِ او بتپد و من و او که دو انسانِ کاملا متفاوت هستیم به هم نزدیک بشویم و زندگی‌مان به هم گره بخورد.
قرار است چه اتفاق‌هایی در زندگی من بیفتد؟


یک زن بدبخت- ریچار براتیگان- حسین نوش‌آذر

Monday, May 18, 2009

نامت سپیده‌دمی‌ست

نامه-طوری بود، از دریافت‌کننده خواسته بود براش بنویسد پنج‌تا کلمه‌ی اولینِ خطورِ ذهنیِ صبحگاهیش را، (کدام وبلاگ؟ یادم نی)، اما شد کرمِ ذهنیِ من، که اسمِ او را دیدم، تکرارشونده‌تر در تمامیِ روزهام

گشنه‌گی نکشیدی که عاشقی برود از یادت.. گشنه‌گیِ معدوی نبود، که شکم سیر از ماهی‌های خام و بیف‌های ناپخت؛ هراسِ جان به در نبردن بود از تیغِ سردِ انسان‌ها، که صبح‌های بعد از یک‌ساعت و کمی خواب ِ آن یک هفته را خالی کرد از هر کلمه، که فقط تلاشِ برای بقا، با لبخندی که روزهای اول می‌چسباندم روی صورتم، یا سرخیِ لب‌های روزهای آخر که سرخ-چشمی را کم‌نما‌تر

از ابتداش بود، از حرف‌های نیمه‌شبِ توی ماشین و بعد اولینِ کتابِ هم‌راهی که هم‌سفری نشانمان داد، اسمش روش، گفتم چرا این، به ناله.. و قبل‌تر لای کتاب باز کرده بودیم، سعدی یا حافظ چه فرق دارد، حرف همان عهدتغیر‌ناپذیر بود و مداومت، که نیت نه او بود، که پرسشِ چه خوش خواهد گذشت در سفر آیا، و فهمیده بودم هیچ، و فهمیده بودم جدا نمی‌شود ازم، رها نمی‌شوم ازش.... و حرفِ از بزرگ‌ترش مدام، و خودش، که یک نفر طعنه‌اش را زد، و آقای معلمِ نازنین هم بود، و من انکار نکردم، که یک نفر بیشتر بداند دراین ربعِ مسکون که در سرتاسرش هستند کسانی که مطلع

خوابم که شد خوااب، کلمه‌ها هم برگشت، و تکرارِ نامِ او

Tuesday, May 12, 2009

و وحشت‌های قرنی چنین آلوده‌ی نامرادی و نامردی

مکاشفاتِ ترس‌آور در بلادِ غرب

یک.
بی‌رحم‌تر از آدم که پیدا نیست،
که دریدن بسش نمی‌شود
نفرتش را هم محاط می‌کند بر قربانی؛
انگار که چرا هست،
که او را، مخلوقِ آسمانیِ بال‌دارِ مقدس را، واداشته به خوی حیوانی
بی‌چاره حیوان،
بی‌رحم از آدم که پیدا نمی‌شود

دو.
پشتِ پرده که پنهان شوی به اجراگریِ انسانی
یعنی تویی‌ها غریبه‌اند و تمامِ شهر محرم،
فنجانِ قهوه در مشت، یک شیشه از شهرِ غریب جدام می‌کند، کلفت‌ترینِ پرده‌ها از همنشینانم
شهرِ غریب نگاهم هم نمی‌کند، پذیرا، انگار که عروسکِ پشتِ ویترینِ ناآماده
گرمِ آفتابش به جانم می‌نشیند
..
بلند و مکرر، تمام شهر محرمند و تویی‌ها غریبه

_____

من که آفتاب‌پرستم را فرصتِ معاشقه‌ی مدام با زردترینش و نرم‌ترینش، و باد که خانه می‌کرد توی پیچ‌پیچِ پریشانِ زلف؛ چه‌جور عرصه تنگ کردند آدم‌ها- که به خیالم آشنای سالیان، که به خیالم دوست- که راه بروم توی شهرِ رنگ‌دار و قلپ‌قلپ اشک‌هام بریزند پایین
که نشسته باشم دورِ میزِ همگانی و چشم‌هام سرخ، سرخ، سرخ؛ کنارِ نازنین‌ترین معلمِ عمرم، خزعبلاتِ بالایی را قلمی کنم با روان‌نویسِ خاکستری، به خشم و بریده‌، بریده
دوست‌هام، دوست‌های واقعیم، هرجای دنیا که هستند، سهمِ غر و ناله‌شان را دریافت کرده‌اند یا در صف، اینجا هم بی‌نصیب نمی‌ماند، بشمار یک، تا بلکه خالی شوم من از آن‌‌همه‌همه اندوه

Friday, May 08, 2009

برای چه یارانی برگزیدی که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟

معلوم بود که واقعا خرابی بدجوری هست. خرابی از داخل بود. خرابی بود حتی پیش از خوردنِ ضربت از خارج، من دیدم برای آرزو و فکر خودم است که زندگی و رفتار می‌کنم، هرچه هم می‌توانسته‌ام امتیاز داده‌ام اما حالا نیروی من در راه برخورد به هم‌خانه‌هایم صرف می‌شود. می‌دیدم، شعار به کنار، بد بد است خواه توی خانه خواه بیرونِ خانه. من از بدی خوشم نمی‌‍‌آید. از آن بدی که به من نزدیک‌تر باشد بیشتر بدم می‌آید. بدیِ خودی‌ها بیشتر از بدی‌ِ غریبه‌ها آزاردهنده است.

ابراهیم گلستان- گفته‌ها- یک گفتگو درباره‌ی داستان‌ها- آذر ماهِ آخرِ پاییز- ص150


______
عنوان: احمدشاملو- سرود مردی که تنها به راه می‌رود

Friday, April 24, 2009

مرا امید وصال تو

دل‌بسته به کلماتی که من هستم، (زود)باورکُن‌شان، نباید بهم بگویند تا چهارشنبه، نباید بهم بگویند این هفته انشاءالله

که از صبح ببینم ویتامین‌های ب اثر نکرده و در دلِ من غوغا
اصلا یک آدمِ مطلعی پیدا شود به من بگوید راست بوده این ارتباطِ ویتامینِ ب و اضطراب‌زدایی، که یک دختری که مدلِ واقعی هم نبود و اولین بارِ روی استیج‌ رفتنش به من گفت، و من باور کردم و ب شد زاناکسِ من، یا که پِلَسِبوی من است این؟

من تازه‌جوان، ، توی آسانسورِ هتل، آقاهای نیروی دریایی، بلند بالا، و جذاب‌تر از این نرینه‌ها چه می‌تواند باشد، سفیدپوشیده، که وقتِ پیاده شدن ( ِ من یا آنها؟!) گفتند سی یو، و من تمامِ صبحانه‌ی فردا را چشم‌چشم کردم تا دیدنشان، که مگر نگفته بودند، پس کو

و زبانِ فارسی چه زیبا بوده که سی یو نداشته، و به امیدِ دیدار داشته، که این امید اصلا چه داستان می‌ساخته پسِ گفتنش، چه باری می‌داده به دیدار؛ و این می‌بینمت، چه قطعیتِ دروغینی دارد در خودش، که چه‌وقت‌ها بعدش توی دلمان اضافه نکرده‌ایم به همین خیال باش؛ و إلى اللقاء عرب‌ها، تا دیدار/ تا به زودی ِ بعضی‌ها، که هم هست و هم نیست، که امید ندارد، خواستِ سفت ندارد، مناسبِ زندگیِ امروزی، یعنی که هم می‌خواهیم، هم زمانه اگر نگذاشت، نگذاشت

زانوهام بلرزد، بندازمش تقصیرِ پاشنه‌های بلند.. حالا که دیده‌ام نیست، که از دی‌شبش هم می‌دانسته‌ام آمدنی نیست، اما معتقد به کلماتی که من هستم، باورکُنِ تا ها و انشاءالله ها
و این انشاءالله ها حتی اگر که به شوخیند، وقتی سه بار بشوند توی نوزده‌ خط، چه جور دلش می‌آید الله‌شان که انشاء نکند؟

این‌بار که نوشت مصدّع اوقات نمی‌شود، که بای‌بای، با بی و وای، به جای خداحافظِ همیشه‌گیم می‌نویسم به امیدِ دیدار.. بی امید که به سر نمی‌شود

Sunday, April 19, 2009

I don't want realism. I want magic!


روی مستطیلِ قرمزِ من یله، قرار است یادآوریم کند روزهای هفته‌ای که رفت را چه کار، تا بنویسمشان، تا از یادم نرود، تا حسابِ روزهام را داشته باشم، درگیر هم هست فکرم که آیا چه‌ ارزش دارد روزها را به زورِ کلمه‌ها به یاد آوردن، وقتی خودشان انقدر سنگین نبوده‌اند که جاپاشان بماند... دارد روزهای نداشته‌ی پارسالش را از روی من به خاطر می‌آورد، غر هم می‌زند چه کم بوده همراه، چه روزهای من بی او

دخترِ کوچک‌تر هم می‌آید، نصفِ من سن دارد، چهارتای من قرتی است، از یک طبقه‌ی دیگر، ما را اما دوست دارد، جورِ لباس پوشیدنمان را که جورِ او نیست، آمده کانورسِ وصله‌دار قرض بگیرد، که بشود صفتِ ممیزه‌اش میانِ دوستانِ طلاییش لابد، جولری‌های رنگینِ سوآچش را هم آورده متاعِ معاوضه

می‌پرسم تو هم می‌نویسی؟ خاطراتت را؟ روزانه‌هایت را؟.. می‌گوید می‌نویسد، آینده را هم می‌نویسد، تا بشود، تا بعد نگاه کند ببیند چه‌قدرش آن‌طور شده که می‌خواسته، که چقدرش را می‌خواهد هنوز پس از گذشتِ زمان

__

بعد من یک‌جورِ انگار خبر از نفرهاا نرسیده‌ای، نیم‌خند ته‌ِصِدام حزن‌آلود می‌گفتم شما رفته بودید؟ ای-وآی‌، بداقبال که منم

نزدیک‌های در، تکیه به دیوار، دستم دارد می‌لرزد روی آلبومِ عکسی با تاریخِ پیش از بین‌المللِ اول، از هیجانِ عکس‌ها، از هیجانِ آن‌شب؛ می‌آید جلو که چهارشنبه‌ها نمی‌آیید پس.. که یک شوخی است، که یعنی یک‌بار او رفته و از قضا ما نه... بعد صدای من که بداقبال که منم، با همان نیم‌خندِ تهِ صدای محزونم، انگار که خبر از نفرها نرسیده

همسانیِ تصویرِ خیالین و واقع

__

تا کِی ملاتِ دنیام خامه است و آجرش شکلات؟ تا کِی توی قصه‌ها(م) می‌خواهم زندگی کنم؟
دخترِ کوچک‌تر نصفِ من سن دارد

Wednesday, April 15, 2009

که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند


پاهای لوس و پوستِ لوس‌تر که من صاحبشان،
یک زخمِ کوچک هست پشتِ پای راست که یعنی حتی آل‌استار هم می‌تواند آسیبش زند
بعد انتظار دارید خانوم باشم و پاشنه بلند؟ نچ، نتوانم
راه و راه و راه رفته‌ام سه روزهایی، شب‌ها دیر خوابیده، صبح‌های زود دیده
دیروز عصر گرفتم خوابیدم، خوابِ مرگ

دوشنبه باران شد، رفت توی من، تا تهِ من، از میانه‌ی گیشا را تا دانشگاهِ معظم، دور-ها در پارکِ لاله‌ی بی آدم.. یادم آمد هجده‌ساله بودم، کاوه‌ی گلسّون رفته بود روی هوا، شلپ‌شلپ فرود می‌آمدم چاله‌ها آب را، تا دمِ درِ موزه، تا نگاهِ خیره‌ی آقای داد، همان‌روز که آقای مانی گفته بود یک پولارویدِ آبیِ بدقواره و من دل داده بودم بهش.. حالا می‌خواهم شلپ نکنم، می‌خواهم فرودِ آبی نیایم تا بیایم بنویسم بزرگ شده‌ام، کیفِ چیتانی روی دوشم، خدنگتر از هر وقتِ دیگر، که اصلا رسالتِ من این است، سر به بالا،لبخندزنان به وقتِ نزولاتِ آسمانی، که مردم یاد بگیرند نباید گریخت، روزنامه روی سر، آن‌طورِ توی فیلم‌ها، نباید که چتر؛ بلند بلند بخوانم نمی‌توانم زیبا نباشم، عشوه‌ای نباشم....رسالتِ من این است که زیبا باشم، حالا که بزرگ شده‌ام، حالا که می‌خواهم بنویسم بی‌شلپ.. نامقاوم و ناوفادار به تصمیمی که منم، می‌پرم توی چاله‌ها، گیرم صداش نشود شِلپِپپپپّپ و و بشود شِلپ با ل و پ ِ ساکنِ کم‌شنو

خیساسیس، فکر کردم یک موسیقیِ آسمانی پخش اگر می‌شد، می‌توانستم بمیرم، کام برآمده؛ هیچ آلتِ شنیداری اما نداشتم، فکر کردم لوودویگ جوک-باکسِ من بود، حالا اگر نامرحوم، تند می‌انداختم خودم را آن‌جا و سفارشِ خاصم را می‌شنودم و هیچ‌کس هم نمی‌گفت توقفِ بی‌جا..... می‌روم عدسی ِ کثیف اما بااحترامِ چون غذاخوری‌های پرستاره را بخورم، دست‌های یخ‌زده که من صاحبشان، محتویاتِ ظرف را خالی می‌کنم روی خودم، توی کیفِ چیتانِ دربازم، لابه‌لای تمامِ مدارکِ مهمِ زندگیم

دوشنبه باران شد، من تمامِ باران‌های شهر را راه دادم توی خودم، و سه درجه پررنگ‌تر شدم... این را نوشتم و خوش‌ش/ت‌ان آمد، اما این یک استعاره نبود، یک خاطره بود، از لحاظِ سارافونِ قهوه‌ای

___

محله‌ای باشد که هر سه کوچه‌اش نانوایی، دوتای از سه‌تاش سنگکی، و من نشوم دل‌باخته‌اش؟
صدای آب هم داشته باشد، درختِ شکوفه‌های عجیبِ پررنگِ صورتی، یاس‌های آویزان............. و آفتابِ نرم

کارم هم که انجام نمی‌شد، می‌گفتم به درک، پیاده-پیاده کوچه‌هاش را می‌پیچیدم
یک راهِ جلوی فرارِ مغزها را گرفتن می‌تواند این باشد، سفارت‌خانه‌هاشان را بگوییم در تهرانی بسازند که می‌شود عاشقش شد
___

بهمن به بهار اومد

و این یک خط نباید باشد، یک پستِ مستقل می‌خواهد، یک وبلاگ می‌خواهد مالِ خودِ خودش، اگر که جمله‌اش دو پهلو، که من اوایلِ فروردین را فکر کردم شده، نگهش داشتم تا وقتی که عمیق‌تر، حالا ایهامی ندارد زیاد، همان معنای اول منظور می‌باشد، از لحاظِ برفِ صبحانه‌ی بیست‌وچهارِ فروردینی؛ تلمیح هم دارد

Sunday, April 12, 2009

The Taming of the Shrew via Die Zauberflöte

آن‌وقت‌ها که من دانشگاه-رفتنی بودم و مرحوم لودویگ همسایه‌مان، داستانی بود که مکرر، من در حالِ خروج، من بیشتریِ وقت‌ها عجله‌دار، نزدیک‌های در، آقای رستم یک چیز را، که نمی‌دانم چه‌طور می‌فهمید باید چی، می‌گذاشت که پخش..... من سرگردان، عجله از یاد برده، می‌ماندم آن وسط‌ها، مبهوت، که چیست این
این‌طوری شد که سی‌دی‌ها دارم خاک‌گرفته، مدت‌ها نشنیده، اما خاطره‌ی سِحرِ اولی‌شان با من

رام می‌شوم، اهلی می‌شوم، همان وقت که دارم می‌گویم نه، به جِد، و منظورم هم نه، کاملا نه
نوای فلوت می‌گذرد، من موش می‌شوم، می‌دانم هم آن ته‌ها شاید دره باشد، شاید دریا، می‌دانم که سقوط محتوم، اما آی کنت هلپ ایت، یعنی واقعا نه، و دلم هم نمی‌خواهد راستش، که بتوانم
که باخ را نگذارم برود توی توی توم
که نشوم پنجاه‌ودوتا سفید و سی‌وشش‌تا سیاهِ لاغر و نیفتم زیرِ قویِ دست‌های اسکار پیترسون، که رفته به بهشت، حتما رفته به بهشت

بعد ابله‌ترین‌های زندگیم، آنها هستند که نفهمیدند چی را چه‌وقت باید، یا گناه‌کارتر حتی، که ساکتیِ پالوده به صدای رادیاتور و زِّررِ گذرنده از دیوارِ همسایه‌ها... بعد من گفته‌ام نه، به جدّ گفته‌ام نه، و زده‌ام بیرون
ابله‌ترین‌ها غالبشان حرفه‌شان گره خورده بوده با صدا، موسیقی؛ جادوش را فراموش کرده بودند

Tuesday, April 07, 2009

دگران روند و آیند

سال هنوز نو نشده می‌خواستم بنویسمش، بیلانِ روابطِ محبتیِ هشتادوهفت را
اول یک چیزِ کلی نوشتم، نشد
او را و همگان را سوا کردم
بعد دلم نخواست او-هاش را، با کسی، با اینجا، شریک
که حتی همین سایه‌ی همیشه اینجاش هم دیگر دارد لبریز می‌کند از توی این صفحه
بعد دیدم چه بی‌مزه دیگران
خلاصه‌اش شاید این

من
،سرگردان شدم از کاترینِ ژول و ژیمی که نبودم
،و دختر خوشبخته‌ی کلبه‌ی آفتابی نشدم
، پام دمِ مرزِ لغزیدن، اما تا هشتِ مارس، دوباره شد که سرم را بالا بگیرم
صدونودی‌هام دوروبرم، یک مدتی خوشانم بود


آخرهاش دیدم/ یادم افتاد یرما قرار بوده لحظه لحظه عاشقی کند، رنگ داشته باشد
شرمنده‌ی تمام‌وقتی که منم، شرمنده‌ی تمامِ به-گا-داده‌هام
جبران که نمی‌شدش کرد، اما همان‌روزها یک‌بارِ سرتاسر سیاه، یک‌بار با قهوه‌ای‌ها، و سومین بارش سبزِ مرده‌ای هم همراه با کمی سرخی

تهِ تهش رنگی اما نداشتم، یعنی که حواسم به جا نبود، حواسم آنجا نبود

بیشتریِ وقت را انتظار، انتظار، انتظار.. ما شاید زرافه‌سان باشیم، اما قدم‌هایمان مورچه‌ای است، حالا کو تا رسیدن به ملتقایی

Tuesday, March 31, 2009

و تو همچنان که هستی

آینه بود، من خیلی نزدیک بودم به دیوار/پرده، که تصویرِ او آمد و نشست جای سرد-رنگ‌های آقای روس

ایستاده بودیم به خداحافظی، از آن خداحافظی‌های مرسوم که کش می‌آیند، فرقش این که حرفِ از یاد رفته‌ای نداشتیم که تازه به یادمان آمده باشد، شاید پا پا کردنِ من سببش که طول‌تر، اشاره‌ای کردم به نقاشیِ پشتِ سرش که کارِ کی.. ش.م، خم شده بود مایل از روی میز چیزی را برداشته/گذاشته یا جابه‌جا، بازگشت به حالتِ اولیه، ندیده‌ای کارهاش را؟

بعد این خم شدنه یک‌هو ان‌قدر پررنگ شد وَ ملموس وَ حجم‌دار وَ زنده که من فهمیدم که به دَرَک که چهارشنبه‌ی آخرِ سال، که نیست، و مدت‌ها بود این نیستی‌ش، من آدمِ دست برداشتن از خیالش نیستم، یعنی توانش را ندارم، و فهمیدم هشتادوهشت را هم همین‌جور شروع خواهم کرد، همین‌جورِ منتظر

آن‌وقت، تازه از پسِ چله‌نشینی‌ها از آن‌سوی بام افتاده بودم

Sunday, March 22, 2009

من به سیبی خوشنودم

بعد فکر کردم چندوقت است دندان‌هایم را فرونبرده‌ام در کاملیِ یک سیب، چاقو را رها کردم روی میز
ملافه‌ی سفید دورادور، روی قرمزی تخت، چشمهام را بستم به آبی اتاق
و سبزی تا سفیدی سیب را
گاز به گاز

حضرت کیهان کلهر فتانه‌گی می‌کرد با شهرِخاموشش
دلم خواست غزلِ سعدی بخوانم و گلستانِ هم‌عصر هم در همان‌وقت
دلم خواست خوش‌بوترین عطرم را فرو ببرم
دلم خواست زیباترین تصویرها را در برابرِ چشمانم
سِحرِ آواها به لرزم آورد، طعمِ خودم را چشیدم

برهنه
تا هماوردی در این مجلسِ ستایش
چرخیدم
چرخیدم
چرخیدم

روزگارم نو شد

Tuesday, March 10, 2009

It is Russia I have to get across, it is some war or other

من با دخترهای دیگر هم حرف زده‌ام، از آن‌ها پرسیده‌ام، گاهی هم نپرسیده‌ام، خودشان داشته‌اند می‌گفته‌اند به تعریفی، یا نه داشته‌اند تعریف می‌کرده‌اند و من خودم برداشت کرده‌ام که این‌جور؛ من نشنیده‌ام که هیچ‌کدامِ آن‌دخترها گلایه کنند از هوشیاریِ مدام، یا که دریافت‌های بزرگِ علمی،فلسفی،فرهنگی،سیاسی،هنری‌شان را بگویند آن‌وقت‌ها داشته‌اند پروسس می‌کرده‌اند

من آدم‌های زیادی را دیده‌ام که به وودی آلن خندیده‌اند وقتِ جستِ آنی‌هال که دریافتن ترورِ فلانی کارِ فلان‌کسَک، و من نفهمیده‌ام چرا خنده، این‌طور بود که وودی را دوست نگرفتم آن‌سال‌ها که همه طنز و من خاطره چرا

سر، سر، سر.. هیچ همی آن‌قدر چسب‌دار نیست که بماند پیش‌وندت

شست و اشاره‌اش را چسبانده به هم تا بگوید از فاصله‌ی ذهنِ قضاوت‌گرِ من با لذت‌بَرَم، که کافی است یک حرکت را اشتباه تا اولی فرمانِ ایست بدهد به دومی.. و من نمی‌گویم از پردازشگرم که چه یک لحظه هم از کار نمی‌افتد حتی اگر تماماً درست، تماماً مخصوص (سلام عباسِ نویسنده، ویرایشِ بیست‌وهفتم‌ش را بی‌خیال)

این همه فرم و رنگ و نور و صدا و طعم و بو اسبابِ بازی‌اش، همین‌ها را هم آنالیز کند لازم نیست خاموش بماند، اما بسنده نمی‌کند، اول هرکدام می‌بردش به خاطره‌ای، خاطره اگر پیدا نکرد از خودش، خاطره‌ی کسِ دیگر، یا که از فیلمی یا که کتابی، بعد همین‌طور شاخه به شاخه تا دور دور دور.. تازه این وقت‌های حضورش است.. وگرنه کائنات غرقه در مشکل، چه وقتِ/جایِ بهتر برای حل کردنشان.. یا به بازی می‌افتد با کلمات، برای نوشتن، برای توصیف، برای توجیه.. لابه‌لا علومش را مرور می‌کند.. یا که برای خودش شعر می‌خواند نریشنِ تصویر، که حواسش باید باشد نکند بلند بلند ( شاعر البته نیست از آن‌طورِ معادلِ فارغ از دنیاش، منطقی‌ترین و متمرکزترین و هوشمندترین من است، هم‌پایه‌ی وقتِ مستی)....و امان از مقایسه، مسابقه، برگزیدن

من با دخترهای دیگر هم حرف زده‌ام و جز یکی که هیچ از یاد نمی‌برم که می‌گفت بی‌هیچ یاد و خاطر از لحظه‌ی نخست، دیگران را به یاد ندارم، اما در خاطره‌ام نیست هیچ گلایه از نتوانستن که بی‌خودی.. حالا حواسم بازی‌گوشی می‌کند، یادم باشد آن‌وقت که تمرکزش می‌شود هزار، حرف‌های دخترها را هم طبقه‌بندی بکنم

Tuesday, March 03, 2009

از دامنِ تو دست ندارم که دست نیست

پتِ پست‌چی است که آدمیت جایزه گرفته، دستِ حلقه‌دارش آویزان روی بلندای پشتِ صندلی، نرودا می‌خواند، به اسپانیایی، زبان‌ها می‌دانند افرادها این یکی را اما هیچ‌کس، حسابی گوش که کلمه‌ها را جداجدا به شباهت می‌برند در زبانِ دیگری تا معنی؛
فارسیش که دارد می‌کند حواسش هست گیر نکند توی دوتا چشم فقط وقتِ گفتن در چشم‌های بزرگِ تو...، بعد یک انگشتِ آن‌یکی دست را می‌کشد روی نزدیک‌ترینِ صورتِ جنسِ مقابل که یعنی حسنِ ختام

اعتراف که دلِ من غش می‌رود برای نِردها
برای آدم‌های مملوِ از هوش که زیاد حرفِ جدی‌شان می‌آید
برای نردی چنین
و دست‌هایی که زیبا نیستند، اما توانِ شگفتِ درهم‌آمیختن‌شان با سیاه‌وسفیدیِ کلاویه‌ها حک‌ّشان شده
بعد تعریفِ کشیده‌گی بی‌هنرِ دست‌های تو را می‌کند، هه.. بعد فکر می‌کند کارِ تو هنر، زه

روی درختِ آرزوی نسرین‌جون همان‌وقت باید نامه‌ام را می‌چسباندم، یک هم‌چینی لطفا، با انگشتِ نهمِ خالی

Tuesday, February 24, 2009

چون دل از دست به در شد مَثَلِ کرّه‌ی توسن

یکی از هزاربار صندوقِ مراسلات را بررسی کردن، تا ببینم کدام نامه آمده به جای آن که همه‌ی انتظارم؛
یکی هست از مُجلدِ رخساره، که پرینس علی مان ادد نموده من را

اولین جرقه است که این هم آلترناتیوِ دیگر، طراحی‌پارچه.. بعد می‌بینم نه، مثلِ همان‌وقت که توی مصاحبه‌ی سینما برگشتم به ممتحنین که رد شدنِ اینها نهایتِ عذابم نیست و بل که آن روز که عکاسی را هم...؛ یک شبی به آقای قشنگ، آن‌وقتی که داشت می‌شد طراحیِ پارچه‌ام، گفتم اگر که تد نه و پرینس‌علی هم نه، آن‌وقت.... و از این زشت‌تر البته حرف نبود برای زدن، به شاخِ شمشادِ نگاه‌هاخیره‌کنمان آن‌‌هم

بعد غصه غصه، که تازه این عکاسی هم که برلین است حالا چرا، و تازه از کجا معلوم این یکی مصاحبه را قبول، که آن همه گذشته ازش..... و اندوه اندوهِ نم به چشم‌آور که اصلا عکاسی من را برازنده‌تر، آن‌همه چشم‌انداز که ترسیم کرده بودم خودم را در مقامِ سینماگر دودِ هوا؟؟؟

هه! من آخرش طراحیِ‌پارچه هم قبول نمی‌شوم و حتی فرش و حتی صنایع‌دستی و حتی مرمت همدان.. بعد می‌شوم مثالِ سال‌هایشان، آن دختره که رتبه‌ش خوب بود اما ماند پشتِ کنکور که ماند
یا می‌روم آزاد و هی می‌سلفم

____

روزِ اول از مرحله‌ی اولِ پذیرشِ ناپذیرفته شدن:

رحم ندارد کانالِ فرانسه/آلمانی هنر، بعد از ده روز تکرارش گرفته، نمی‌فهمد آن مچ‌های باریکِ کتاب را ورق‌زن پوشیده در سبزِ روزهای توی فیلمی، حکمِ دود را حلقه‌حلقه‌ی مملوِ از رضا و لذت بیرون‌دادن است در مقابلِ سیگاریِ ملزم به ترک

انتظارِ مروت از کانالِ انگلیسیِ خبر؟ خیالِ خوش.. همین امشب باید خوش‌رنگ‌ترین تصویرهاش را رو کند، که درکِ خُسرانِ بی‌تهَت بسوزاند تا ژرفِ جانت را.. و بعد ضربه‌ی آخر، دوربین را که داری فکر می‌کنی آخ که چه بالاست رها کند، همان‌جورِ یلخی‌ش بیاید بنشیند پای سفره، توی کادر جا نشود، تو بگویی با همان نارنجیِ پیش از سفر، خواهرت بگوید قرمزست این، دلت بگیرد که قرمز به تنش را ندیده‌ای

فرداش باز بنشینی سر تا تهش را.. ندانی به تحسینِ تصویر و صدا یا به کششِ آن یک لحظه‌ی از راست توی تصویر آمدن؛ مسخرگی و ناموزونیِ قیافه‌ت را بدانی خودت، با لب‌های آویزان خیره به سفره‌ای

____

تقصیرِ آقای سعدی هم هست
به جای این که با واقع‌گرایی ِنهایتِ مثبت‌اندیشی چاشنیش حالیت کند که

Remember that rejection tells nothing about the person being rejected or the person doing the rejection. All it says is that you two as a couple is probably a bad idea

هی دم از عهدِ تغیر نپذیر و به جفایی و غفایی نرفتنِ عاشقِ صادق و مذمتِ یاروی نامردِ ملامت نَکِش و غمِ جان‌دار و بیمِ دگران اندیشه‌ورز...
حالا هی پیِ درمانِ دردِ نو باش در نسخِ کهن.. ورطه‌ی عشق و دریای کران ناپدید کجا بود حضرت، همین یک سالِ گه‌به‌گاهی هم مضحکه‌ی دنیامان کرده

بعدالتحریر و تفکیر - من که شرحِ مشتاقی نکرده‌ام و طرحِ پیشنهادی نکرده، و ملامت‌ نکشیده‌ام، و جفا ندیده‌ام، و قفا ندیده‌ام، و نادیدن را گرفته‌ام نارضایتی... شاید، باید، باز هم، یه‌کمِ دیگر هم

Saturday, February 21, 2009

You're never too old, too beautiful, or too smart to be rejected. Rejection happens to everyone

فکر می‌کنم فوقش مثلِ همان‌وقت که مصاحبه‌ی سینما رد شده بودم، و مصاحبه‌ی تاتر رد شده بودم، و باید می‌رفتم انتخابِ آخرم را، انتخابِ از روی شوخی و خنده‌ام را، طراحی پارچه‌ام را می‌خواندم

مثلِ همان‌وقت، اما نه کسی که آرام خبر را بگوید (اگر درونِ این مرزها بود الان آن آدمه، هم این وظیفه هم برعهده‌ی خودش، که آشنای اول)، نه کسانِ بسیار که به دل‌داری و حق‌خواهی، نه من که روزها گریه، گریه، گریه، که کرختی فقط

از طراحیِ پارچه خوشم هم آمد، اما نتایجِ ماهِ بهمن که آمد، عکاسی که می‌توانستم بخوانم، توی خیابان آدم‌ها رد می‌شدند و تبریک، که بد نبود پارچه، شبیهِ تو اما نه.. و من یک‌بارهایی هم فکر کردم در دلم که شبیهِ من چه جور چیزی است

مثلِ همان‌وقت، اما نه چهارسال و بیشتر مطمئن بودن که سینماگر خواهم شدن، که یک‌سالِ این وقت‌های بزرگ‌سالی چه طولانی‌تر می‌گذرد از پنجه‌های نوجوانی

آن سینما نخواندنه، تاتر نخواندنه زندگیِ من را تغییر داد اما، گیرم زود خودم فهمیدم که آن‌ها هم شبیهِ من نه، که امکانش هم بود باز زدن به آن جاده، که خودم با پای خودم رفتم و با زبانِ خودم گفتم که نمی‌خواهم.. زندگیم را تغییر داد ولی، همین عقده‌ای که من را همیشه عاشقِ مردهای کوتاه‌ساز و مردهای مستندساز می‌کند بدترینِ عواقبش

مثلِ همان‌وقت، بیشترین شُکش از آن که رتبه‌م خوب، که سوادم بیشتر از باقی، که قبولیم حتمی بی‌جای شَک؛ که اطمینان از این‌ که بدی نیستم و بازخوردهاش آن‌قدر هم‌سوی خواستِ من تا حالای این بی‌خبری بد خبری

من راهِ دانشکده‌ی طراحیِ‌پارچه را نمی‌دانستم، یعنی جز دانشکده‌ی دراماتیک و تالارِ فارابی، تعریفی نبود در ذهنم از دانشگاهِ هنر؛ اما خوشحالی بی‌جانی داشتم از اینکه به شوخی، به خنده انتخابِ دیگری هم کرده بودم و لحظه‌ی آخرِ دادنِ انتخاب‌ها کدِ دانشگاهِ زنانه را که به اشتباه، عوض... و حالا مستاصلم که اصلا طراحیِ پارچه‌ای هست که من را راه دهد، نکند که کد را اشتباه، که مجبور شوم سال‌ها محبوسی در دانشگاهِ زنانه، که خوشم هم که بیاید ازش، شبیهم اگر نباشد چه؟، که درست که دراماتیک جای من نبود، اما عقده‌اش اگر بماند چه

خبری
نیست
هنوز

اما اگر که شد، اگر که ریجکشنِ صریح، باید شال و کلاه کرده، هفت عصای آهنین در مشت و بیست‌جفت کفش آهنین به پای، به دنبالِ مقصدِ دیگر بروم... بدیش این‌ است که من هیچ وقت دست‌خالی نمانده بودم بی هیچ آلترنانیتوِ دیگر، همیشه یک طراحیِ پارچه‌ی نقد بوده، یک عکاسیِ پتانسیل، یک راهِ برگشتِ قدری دورتر/ قدری سنگلاخ‌تر به همان سینما
___
هاه! عنوانم گویاست که حتی متوسل شدن به ویکی‌هاو

Tuesday, February 10, 2009

she experiments on herself in order to produce art

باید بِغَم سه‌غا آذَغی.. گوش‌هامو شفا‌ف‌ کردم و فکر کردم خواهره هم همین‌جور می‌شنوه که من؟..گلزاغ خانوم، خانومِ رفت‌وروب‌گرِ تازگی‌ها داشت حرف می‌زد و هی غ به‌جای ر.. اهلِ نقطه‌ای در خراسان و این لهجه؟

شب، واقعیات یک‌به‌یک ردیف شدند پشتِ هم
کلن فارسی‌ش بده و معلومه معنای شصت درصدِ گفتنی‌های ما رو نمی‌فهمه
آدرس نمی‌دونه مطلقن
قدش بلنده، ابروش کمند
و حالا این ر ها که می‌شدند غ

آخ.. سوفی.. سوفیِ کلِ نازنین.. چه کسی جز تو می‌تواند؟ پس این است پروژه‌ی تازه، بعد از اتاق‌های هتل ونیز که به اسم تمیزکُن توش کار گرفتی و اسباب و درهمی ِ مانده‌ از مسافرها را توصیف و عکاسی، پاشده‌ای آمده‌ای اینجا، فارسیِ دست‌وپا شکسته آموخته‌ای و آشفته‌گی به سبکِ ایرانی را کار می‌کنی؟

فقط... نمی‌خواهم توی ذوقت بزنم‌ها، ایده‌ات که باحال، آن‌هم با این همه زحمت، اما بد نیست مطلع باشی، همین ماها، نسلِ جوان ِعکاسانِ ایرانی، تقریبا تمامِ برجای مانده‌هایمان را ثبت نموده‎ایم، جای خواب و سطلِ زباله و ته‌مانده‌ی غذا و الخ... و تا آن‌جا که من می‌دانم یکی- دو چیز بیشتر نمانده، که یکی‌ش قطعا توی اتاقِ من به هم نمی‌رسد.. اما کیپ‌آن دِ گود جاب رییس

راستی.. پنجاه‌ و چند هم هیچ بهتان نمی‌آید، خوب می‌کنید کمتر می‌گویید

Wednesday, February 04, 2009

من چشم از او چگونه توانم نگاه

اصلا دمِ سازمانِ امنیت گرم
بگذار هی ممنوعتان کنند
ساز زدن‌شان را، بهانه که نواختن در جمع‌های خودمانی
فیلم‌هایتان را، بهانه که نمایشِ تک‌نفره، بهانه که پیشتان ماندن
من خسیسم

توپ‌های پرملاتِ مین را جایزه می‌گیری که ناخسیس‌ترینی
پشتِ سرِ هم می‌ندازیشان بالا که گذاشتی حالا دادی که اگر دوست نداشتی نه
من دوست داشته‌ام کارت را
و حتی جز دو یا سه بارِ لحظه‌ تن ندادم به وسوسه‌ای که انعکاسِ روزنامه‌خوان را دید بزنم به جاش توی مونیتور
و یک‌جاهاییش لبخند، و یک‌جاهاییش اخم، و یک‌جاش که تکان.. یعنی شد که بی‌خیالی که نشسته‌ای پشتِ من، با آن مرضِ ریشه‌دارِ بیننده را پاییدن
دوشنبه است، من جایزه‌ی چهار هفت را شمردنم را دارم می‌گیرم

یک لبخندِ گنده نشسته بود روی لبم تهش
به گنده‌گیِ لبخندِ دی‌شب وقتی از مین زده بودم بیرون، قهوه و شیرینی را در رگ زده
که سردم نبود، و خیسی امری بود بیرونی، و ترافیک و شب و اتوبوس شولوغ با خوش‌بینیِ ِلااقل خطِ ویژه‌اش خلوت‌تر ترک نمی‌انداخت لبخندم را، و گوش‌هام پرِ باغچه

اشاره‌ای... بارِ اول را.. اتفاقِ آن روزت اما اشتباه است، خاطره‌ها هم‌خوان
پنج ماه زودتر را می‌گویی و می‌بینم که سرِ زبانت که با همین لباس‌ها، نمی‌گویی
همین‌ها را پوشیده‌ام که یادت بیاید
که پس آن روز من هفتادساله نبوده‌ام وگونیِ سیب‌زمینی نبوده‌ام و مانده‌ام به خاطر

و این چه وضعی است پس، تا کی دلِ من پر هوس و حواسِ شما جمع و هیچ که هیچ
که آن راهروی آشتی‌کنانتان به چه کار می‌آید پس وقتِ اتصالِ من به دستگیره از سوی لچک
حالا که من حتی اشتباهی هم نگرفته‌ام

که اصلا مگر می‌شود دل نباخت به کسی که میان آن عکس و نقاشی‌های امضای مهم‌دار، یک پوسترِ سیمپسنز دارد
که شکلاتِ مین* را می‌داند
و آخ از آن بیست در یک متری که خودِ خودِ آبادی، در چهاردقیقه‌ایِ محله‌ی تازه‌نمای ما، و یک‌دقیقه‌ایِ آن برج‌ها که خودِ مدرنیسم،
که صدای آب دارد و باریک‌تر باید بشوی تا راه بدهی به پنبه‌زنی که معلوم نیست از کجا آمده اصلا


*که حتی اسمِ کاملش این نیست و من اینجا هم نمی‌نویسم، بس که خسیسم؛ و بدرستی که درک‌کنندگانش طعم ِ بهشت‌ را یافتگانند بر روی زمین