Saturday, October 02, 2004

آدم ها ، آدم هاي هر روزه ، آدم هاي خيابان
لازم نيست بشناسيمشان
مي گذرند فقط ،
و در اين گذار
عاشق مي شوند ، داد مي زنند ، وسوسه مي شوند و
مي ميرند...

ما به درونشان راهي نداريم
آن مقدار كم هم كه مي گويند از خودشان ، بازيست يا شايد هم دروغ مصلحتي
همه بازيگرند...

لايه ي بيروني؛
نماي خيلي نزديكي هم نمي بينيم،
قرار نيست دقيق شويم
يادمان نرود كه در حال حركتيم ،
مثل موتوري مسافركش فقط چند دقيقه اي همراه مي شويم با آدم هاي ديگر...

كارگر افغاني عاشق دختري است كه يكبار در بازار شريف عبور كرده اند از كنار هم
و غمگين كه مي شود از بالاترين طبقه ي ساختمان غروب را نگاه مي كند ،
(شبيه مسافر هميشگي ، شهريار كوچولو)
حتي خورشيد هم مي آيد و مي رود

و پيرمرد آنقدر ماندني نيست كه اراده كه بكند ، رفته از اينجا
(حتي به مار شهريار كوچولو هم نيازي نيست)
"درختان ايستاده مي ميرند."

و آدم هاي ديگر
آدم هاي توي صف ،
پشت چراغ ،
روي پل ،

بازي ادامه دارد ، حتي اگر مار نيشمان بزند
يا پله ي خوشبختي قرار بگيرد سر راهمان و بالا ببرتمان
مي ني بوس راهش را مي رود تا ايستگاه آخر

درد اصلي اما ، همچنان تنهايي است
حتي اگر اين بار آدم هاي پشت چراغ ، ديگر غريبه نباشند

" تهران ، ساعت هفت صبح " پيشنهاد مي شود ، زياد




3 comments:

Anonymous said...

az saate 5 ela saate 6o nime sob pishnahad mishavad, khiabane alvand, tahe koochehaye bonbastesh

Yerma said...

:) sharmande,vali filme "Amirshahab Razavian" bood,manzoore man,manzoore shoma gamoonam ye taatre khiabanie.na? naghshetoon ro age begid,miaym

jrun said...

Oh! Manam hamintori shodam....baraye adamaye dor o bar...vali ba ye hafte fasele! Vali khob to ke 3 sal koochiktari! Vooo, to kheili jeloee! : )