Saturday, June 17, 2006





فکر کرده بودم عرق ملی که ندارم من
توانايی نود دقيقه تمرکز روی يک چيز گرد و بيست و دو نفر را هم
که توی بازی های يک ربعه ی هشت نفره ی دانشگاهی هم هی يادم می رود
کجاييم و چرا و چه کسی را بايد تشويق کنيم و چرا
و هی بايد سقلمه ی نفر پهلويی را تحمل کنم که داد بزن و هی بپرسم چرا
حالا که پروژه ی خوداندازون در خانه ی کسی به بهانه ی فوتبال با شکست روبرو شد
می مانم خانه ، فيلم می بينم

بعد دوست ناباب زنگ زد که بريم پارک ملت عکاسی
تلويزيون های بزرگ را روشن نکردند ولی
شلوغ هم بود ، آدم های رنگ شده ی پرچمی

بعد خودمان را رسانديم به پاتوق تازگی ها
فرهنگسرای نياوران که تلويزيونش روشن بود و شلوغ هم بود مقداری
اما مردم هيجان انگيز نداشت ، همين آشناهای خودمان
دو بخش هم می شدند مردم توی حياط و بورژواهای کافه نشين

من نشستم پشت به تلويزيون ، عکاسی کردم
يک جا ديدم توی دلم دارم می گم گل نشه ، نشه ، نشه
فکر کرده بودم عرق ملی ندارم
بعد هم که باختيم و همه در اوج ناراحتی ، شروع کردم از حسنات زن مکزيکی گفتن
و اين که چقدر حيف می شه خانومای به اين خوبی غصه بخورن
گفتم هم که تمام ناراحتيم اينه که هرچی زودتر حذف بشيم سوژه ی کمتری برای عکاسی دارم

بعد رفتيم بابی ساندز آش خوران و من سعی کردم اين اسم لعنتی روی اشتهام تاثير نگذارد
بعد هم فهميدم که چقدر پير شده ام
يا اين پسرها زيادی جوانند

ــــــ

امروز باختمان که معلوم بود
چه زحمت بيرون رفتن سر ظهر ؟
دوست هم که نيامد

گرفتم خوابيدم
نيمه ی نيمه ی اول که بيدار شدم
فقط پاس های بی هوا ديدم از تيم کشور عزيز

بازی تماشا کردم
نيمه ی اول که تمام شد فکر کردم حق آنهاست که گل بزنند

گل را که زدند اما غصه م شد
.. گل دوم هم که

حقشان بودها
اما
دوست داشتم از مشتاقان فوتبال عکاسی کنم

پارسال که ماندم خانه ، حالا هم انگار قرار نيست

10 comments:

یلدا said...

به سلامتی حذف شد همه مونو ر احت کرد!

راننده ترن said...

چه عجب، عکس هم گذاشتی شما، اون عکس اون خانوم با اون بچه،...

Pooria said...

bakhtim :(

نازلی said...

وطن فروشی رو هستم به هر شکل!

راننده ترن said...

اول این که با کامنت شما ارادتمندی ما هم بسی بیشتر شد
بعد تر هم که اووووه، این عکس های قدیم بود که رفته بودید نیاوران وطن فروشی که خبرش را داشتیم، منظور حقیر سراپا تقصیر هم این بود که چه عجب که عکس های نیاوران را گذاشتید، قولش را یک هفته ای داده بودید، به هر حال چشم انتظاری آن قدر آدم را کور می کند که باورتان هم نمی شود!
خیلی بعدتر هم این که اون عکس شاهکار بود برای خودش، کلی حس داشت، گمان کردیم که ... جای این همه حرف چرت را بیشتر خواهد گرفت
در نهایت هم ما به شما همیشه سر می زنیم، گمانم جای پاهامان زیاد مانده!

Ahreeman said...

مستراح تعطیل است

نازلی said...

نیستین خانوم !

لات جوانمرد said...

این مطلب رو خوندم یکی یاد بورژواها افتادم که می خوره به تاریخ هنرمون کمه تازه امتحان دادم و می فتم و داغم تازه شد ...یکی هم بابی سانز و یه من خاطره

نازلی said...

من حسابم خوب نیست ، تا 13م چندتا مونده؟

ali said...

یه چیزی بنویس