Thursday, August 10, 2006

وقتی لباس مناسبی پیدا نمی کنی
بگو من انقدر خوب هستم که کسی به لباس هام توجه نکنه
و با دم دست ترین ، معمولی ترین ، کهنه ترین ، تکراری ترین و بی ربط ترین لباست بزن بیرون
در غیبت رنگ رنگ لباس ها شایدم خوش رنگی خودت به چشم اومد
- البته قطعا که اون آدم یه استثنای بزرگه -

این در راستای همون وقت هاییه که حوصله ی ذره ای آرایش یا رسیدگی به ابروهای محترم موجود نیست
و می شه ادعای نچرالیست بودن کرد

یا ادعای بی اعتنایی به دنیا وقتی از دوچرخه می افتی و شلوارت پاره می شه و همونجور می پوشیش

یا ادعای تام بوی بودن وقتی لباسای خانومانه یا زشتن یا اندازت نیستن یا گرونن
و با پلیور و شلوار راه می افتی بری عروسی

یا از ترس مثل فلانی و فلانی و فلانی از کار بد اومدن بینی عمل کرده
یا ترس مرگ و کج شدن
چسبیدن به دوتا تعریف که چقدر خوب که عملش نکردی خیلی اصیله
یا همون خاطره خنده دار خیانت به بشریت

همیشه راه هایی هست برای همراه کردن راحت طلبی و آسودگی خاطر
تصمیم لحظه ای توی آینه ای که اونجور که می خوای نشونت می ده کافیه

فقط دیدن یه آشنای دور با یه لباس خیلی جدی یا
یه خانوم زیبا که با تبختر ! می خرامه
* یا نابود شدن یه موقعیت خوب به دلیل وقوع در بدترین موقعیت ظاهری
ممکنه یه ریزه آسودگی وجدان رو خش دار کنه که اگه نیمه ی اول سنگین تر باشه
با سرعت و با ساخت اولین توجیه دم دست ، زود زود ترمیم می شه


به نظرتون وقتش نرسیده یکی از این کتابای جلد سفت قطع کوچیک
که می چیننشون وسط کتابفروشی ها به طبع برسونم ؟


متمم :
یا وقتی خیال ساندویچ خوران نشسته وسط خیابان رویروی بهاران*
تبدیل می شه به رستوران جدی

ـــــ

ای بابا ! حضرات ، کم کاری می فرمایید
اینبار که میرید کتاب فروشی به جای کتاب ها یه دقتی بکنید
کتاب های توی قفسه نه ! کتاب های چاپ جدید هم نه !

اون کتاب هایی که یکی مثل من باید یه مقدارم خم شه برای دیدنشون
اونایی که جلدشون سفته ! قطعشون کوچیکه ! تو هر صفحه ش چند تا جمله بیشتر به هم نمی رسه !
کاربردش کادوی تولد دختر چهارده ساله ایه از طرف پسر هفده ساله ای
که تازه با هم آشنا شدن و قراره یه کم بافرهنگ به نظر برسن
- واضح و مبرهنه که اینا از تجربیات خودم نیست و ما با هم اوریانا فالاچی و مارکز رد و بدل می کردیم ، مگه نه عزیزم ؟ ـ

متوجه ی منظورم شدید ؟

6 comments:

صبا بي قرار said...

راستش را بگويم خود بودن از اون چيزهاييه كه براش خيلي ارزش قائلم اين به معني شيك پوشيدن و تر و تميز نبودن نيست ها به معني اينه كه نبايد كلاغ و رنگ كني جاي طوطي بفروشي.

من كه نفهميدم از كدوم كتاب ها مي گي ولي اصولا كتاب خريدن خوب مي باشد.

reza jalali said...

mibinam ke roshanfekri zade bala va mikhay ketab chap koni


be nazare man khobe...kheyli ham khobe....sayeto bokon...movafagh bashi.in kare asooni ast...pas shoro kon.

نازلی said...

بده ماه ریز به زیور طبع آراسته شون کنه .
کتاباش بدجور خوش تیپن .
نشر مشکی خودش رو کشت نتونست خاطره ی اون ها رو تکرار کنه .

وینا said...

من با ماه ریز موافقم، با مشکی هم. هر کدام که دوست داشتی من یکی حتما می خرمش دختر جان.
من آن لباس آن روز شما را دوست
می داشتم راستی.

ala said...

:)

نازلی said...

خب ماه ریز هم از اون کتاب جوادا داره دیگه ! :))))



ای بابا خانوم شکست نفسی می کنی ! ما هم حتمن از همان جوجه عاشقانی هستیم که می فرمایید !