Thursday, August 24, 2006

آن که بر در می کوبد شباهنگام


از دختر که تمام وقت شبیه بزرگترها به خل بازیمان نگاه کرده بود و مهربانانه مشارکت کرده بود
و بعد فهمیده بودم یک آشنای نه چندان قدیمی است و حتی نه چندان دور .. که آتلیه ش هم رفته بودم حتی
پرسیدم حافظه م رو خالی کنم ؟ گفت هنوز نه .. شاید
دوربینم را غلاف کرده بودم من ، آن یکی دختر تازه داشت عکاسی می کرد
حسودیم شد ، توانش را اما نداشتم
سرم را گذاشته بودم روی پاهام .. پناه به خدایی که اینجور وقت ها هست زیاد
کادرهای عکس های نگرفته ام را می دیدم از بین تن های ترسیده ی چسبیده به هم
دخترها چپیده بودیم توی یک اتاق .. هول هول لباس پوشیده که یعنی از اول این شکلی بوده ایم لابد
دختر که حقوق می خواند گفت شلاق می خوریم فوقش
یکی گفت اینجور راحت تر می رویم .. شب یلدا گذشت از خاطرم
یکی به خانه شان زنگ زد
یکی .. یکی .. یکی
خدایی که اینجور وقت ها هست زیاد

فکر کرده بودم نکند .. بعد خوش خیالی که خانه ی به این پرتی و تازه مگر چه می خواستیم بکنیم
.. حکومت نظامی که نیست .. اجتماع بیش از دو نفر
یک نفر که رفته بود پارسال آمده بود تعطیلات و باز که باید می رفت جمع شده بودیم خداحافظی
آخ ! آخرش خداحافظی هم نکردم .. آخرش که یکی گفت امنه .. برید
پسرها را که ندیدم هیچ به خداحافظی .. پناه برده بودیم به خانه ی همسایه که از خواب بیدارش کرده بودیم
و ان جا شده بود چیزی مثل دایک پارتی و خانه ی اصلی گی پارتی
.. اینجور انگار اشکال ندارد .. در جبهه های حق علیه باطل هم .. در حرمسراهای هزار قفل هم

تا قبلش خوش گذشته بود .. آدم های همیشگی .. فرهنگسرا .. کافه .. گالری .. شهرکتاب .. دانشگاه .. مهمانی .. مهمانی
با چه شهامتی مهمونی می گیریم ؟ مهمونی می ریم ؟
باز من گیر داده بودم به نقد هنری در بدترین شرایط ..شما همونید که فیلمای آشغال می سازه ؟
باز داشتیم سر دخترهای زیبا با هم دعوا می کردیم
باز من تمام مدت نشسته بودم .. یک سری آدم را هم همراه کرده بودم با خودم

بعد گفتند که ساکت شوید .. بسیج یا نیروی انتظامی یا نمی دانم چی امده بود
و انگار که در محاصره درهای خروجی تحت کنترل
پسر هنوز داشت مسخره بازی در می آورد .. من دوربینم را غلاف کردم .. لباسم را پوشیدم
رفتم خانه ی همسایه ای که از خواب بیدارش کرده بودیم .. سرم را گذاشتم روی پاهام
.. کسی که آمده بود دنبال دختر را گرفته بودند و آدم های مهمانی طبقه ی بالا را .. کسی گفت دم در اوکیه .. برید

مگر چه می کردیم .. ما فقط آمده بودیم خداحافظی .. من خداحافظی نکردم از هیچ کس
چشم هام چرا انقدر سرخند .. من هیچ کاری نکرده ام

2 comments:

Khodaparasti said...

فکر می کنم عنوانی که برای نوشته ات انتخاب کرده ای از هر نظری که بخواهم بنویسم گویاتر است

vina said...

بله دختر جان، شما هیچ کاری
نکرده اید. اما آدم که هستید، انسان که هستید، زنده که هستید، نفس که می کشید به لطف خدا، اینجا همه اینها خودش کلی جرم می باشد، خبر نداشتید آیا؟