Saturday, September 16, 2006


سر انتخابات ریاست جمهوری که معین اون جور شد
فکر کردم اصلا چطور اون روزای آخر که یهو تصمیم گرفتیم رای بدیم
تصور کرده بودیم ممکنه رای بالایی بیاره .. کافی بود به عکس ها نگاه کنیم
توی همه ی عکسهایی که خبری از طرفدارای معین توش بود یه سری آشنا می دیدی
دوستای دبیرستان .. دانشگاه ..بچه های زمین .. گفتگوی تمدن ها .. بی بی اس
یا اون روز توی استادیوم .. استاد محبوب .. همون جوونایی که دربالا ذکر شد
مامان دوسته ..خانومه که میومد خونمون کار می کرد سال ها

دیروز بیکار بودم .. رفتم سی صد و شصت گردی
به عکس های آدما نگاه می کردم .. ادبیات به کار رفته در نوشته ها
فکر کردم چقدر دور

باباهه می گه سوار اتوبوس شو .. برو توی خیابون راه برو
موزیکمو توی تاکسی خاموش می کنم ، به حرف های آدما گوش می دم .. اما همه ی آدما رو که تو اینجور جاها نمیشه دید

دیروز فکر کردم چقدر دور و یاد دانشگاه افتادم که حرف های سال اولی ها رو نمی فهمیدم ، وقتایی که مچاله می شیم یه گوشه و نگاهشون می کنیم .. تازه ته تهش یه چیزای مشترک زیادی هست بینمون
یاد استاد پیره که می گفت یه کتاب اصطلاحات مخفی خریده و یواش پشت سر جوونا بازش می کنه و حرفاشون رو برای خودش ترجمه می کنه ... یعنی منم پیر شدم ؟

محدوده ی دوست هامون که هیچی .. نهایت اختلافمون بین آدماییه که موزیک کلاسیک گوش می دن تا اونایی که جز گوش می دن
کسایی که آبسترکت اکسپرسیونیسم دوست دارن و کسایی که ندارن .. ادمایی که عکاسی مستند می کنن و آدمایی که نمی کنن
محدوده ی آشناهام هم .. از پیر تا خواهره پونزده ساله ی من .. اختلاف اون قدر زیاد نیست

دیروز من فکر کردم چقدر دور و یاد ستاد رفسنجانی افتادم
که به سرگیجم می نداخت

یه دوستی توی اوج ارکات می خواست یه نمایشگاه بذاره از عکس های آدم ها توی اونجا
پسترشم چاپ کرده بود که جلوشو گرفتن
اون موقع ها ته یه دفتریم نوشته بودم دخترهای ایرونی چقدر سکسی اند و چرا من نیستم
ـ درسته که یکی از این چشم های پرسایه ی عشوه گر به قدر یک صدم دوست های در هم برهم خودم
تحسینم رو بر نمی انگیزه ـ مودبانه ی ترن آن شدن ـ اما این فالوس ها و کلیتوریس های دوپا سکسی اند دیگر ! ـ

وقتی می نویسم چقدر دور .. دیدم از بالا نیست .. می فهمی .. یه زمین مسطح که همه مون توش پخشیم
من فقط فکر می کنم با خیلی از این دایره ها می تونم حس نزدیکی داشته باشم .. با دوستای جدی بابام که به هم می گن آقای فلان در اوج آشنایی تا اون خانومه که شش سال از من بزرگ تر بود و میومد خونمون کار می کرد و ده سال بود ازدواج کرده بود و من از عذاب وجدان خودمو تو اتاقم حبس می کردم تمام مدت کارش ، اما با آدم هایی که دیروز عکسشون رو دیدم
انگار هیچ آشنایی ندارم .. هیچ آشنایی ! و این آزارم می ده

من فقط فکر می کنم به جای این دایره ای که توش هستم می تونستم جزئی از اون دایره باشم
می تونستم هفده سالگی داشته باشم با چشم های پر عشوه و بدن کش و قوس اومده توی یک عکس
واونوقت آیا خوشبخت تر نبودم ؟

1 comment:

reza jalali said...

dostam elzaman hemaghat v anafahmi dalile khosh bakhti nist.yadet bashe?v aelzaman kasi ham nagofte ke ma mifahmim.ma faghat be ye chizhaye digeyi ke fekr mikonim arzeshmand hastand fekr mikonim.