Monday, October 09, 2006


اول ـ دیروز بعد کلی این پا و اون پا کردن و این در و اون در زدن واسه ی در رفتن از زیرش
کوبیدم تا دانشگاه بابت یه حذف ! نمی دونم چرا هشت ساعت بعدش بود که برگشتم خونه
ذوق کردم انقدر آشنا دیدم .. نشسته بودم توی حیاط ، جوان های مردم از راه به در می شدند
و کلاس یادشان می رفت .. بعد هم که سرویس کرج پسرم را اورد و ساعت ها و ساعت ها

یه آقاهه هم بود که داشت می رفت وین و معلوم بود رهبر ارکستر خدایی می شه
و من دلم نمی اومد معاشرت باهاش را رها کنم .. چندسال دیگه پزشو می دیم

دختره هم آشتی کرد راستی

بدترین چیز بیرون زدن من از خونه اینه که نمی دونم برای چه مدت و کجاها

دوم ـ صبحش آقایه راننده زود پیادم کرد انقدر که مطمئن بودم
انقلاب تا چهارراهو دیگه توان ندارم پیاده .. بعد عکس گنده ی اون آقا عکاسه سر شونزده آذر
با رزومه ی مسخره ش که هی لج منو در میاره
هرچقدر هم خواستم راضی کنم خودمو که یه روز دیگه .. نتونستم
من تن پرور بیهوده از سال هشتاد و یک کلی کار کردم ، بامزه ست برام که این آدم این چهار سال داره
نون یه ماه سفر حجشو می خوره .. تو هر زمینه ای هم بلده ازش استفاده کنه
!این یعنی هنر

عکساشم دوست نداشتم .. عکسای نمایشگاه خانه هنرمندانش بهتر بود .. نمی دونم
شاید اگه کار کس دیگه ای بود اون جور قیافم نمی رفت تو هم

اون همه عکس .. تمام دانشگاه تهران .. تو اون قطع
! هدف بالا بردن شعور بصری مردمه ! بعله

!شب عکس توی روزنامه با اون اسم زیرش .. شت

سوم ـ نزدیک فلسطین ابوعلی سینا از کنارم گذشت ! باور کنید
یه جوون در قطع کوچیک .. با لباس عجیب و کلاه و دستار و کتاب کهنه
من حتی بهش نگاه نکردم .. فکر کردم خودم هم کم از دراویش قادریه ندارم .. لابد دوست داشته

عصرم یه دختر چادری حسابی دیدم با جیغ ترین صورتی کیف گیتار بر دوش .. جالبمان آمد

چهارم ـ این که توی یه لیست سی ـ چهل نفره ی سیصد و شصتی
عکس دوست صمیمیم ، دوست وبلاگیم ، آشنای کافه ایم ، همدانشگاهیم
و پیر پسری که از آسمون منو تو مسنجر اد کرده و دوزار نمی ارزه حرف زدنش و من هی ایگنورش می کنم
باشه ، باعث ناخوش احوالیم می شه
من هی سعی می کنم نرم اون طرفا .. بس که روابط در همه .. نمی ذارن که

یه نفر به من بگه جمعیت تهران چند نفره ؟ ممنون

پنجم ـ نظر به گزینه ی دو ، این ها را ببینید
یعنی که می شود بهتر بود
گرچه مقایسه ی کفرآمیزی است

ششم ـ این را هم بخوانید بد نیست ، شهرام رفیع زاده نوشته در سوگ عمران صلاحی
قسمت مراسم کسرائیش دردم اورد

ـ این وبلاگهای سیصد و .. را دوست ندارم .. یک جور بی اصالت و دم دستی به نظر می رسند ،نه ؟ ـ


هفتم ـ چه بامزه که من این همه از کنار شما گذشته ام ، گمانم حتی یک بار تقریبا سر یک میز نشسته ایم
حتی این آخری ها راجعبتان حرف هم زده ایم
و هیچ فکرم نرفته بود به شما
هاه ! گمانم که من برده باشم حالا
آقای تنهای خیره به روبرو

3 comments:

shafagh said...

are doroste ma hame too in 2nya ye majazi sare ye miz neshastim......
ama gahi saay mikonim hamdigaro nabinim......

راننده ترن said...

منم دیدم اون ابوعلی سینا رو، تصدیق می شود، توهم ندیدی!

shoma begir ye feranchesko toti said...

اول اینکه زیبایی محیط مجازی در اینه که هیچ محلی از اعراب نداره در حقیقت نه خبری از ضمه هست ونه فتحه بنابراین هر کسی فی نفسه 3تا برداشت میتونه داشته باشه از هرکلمه درثانی اصالت رو این روزهافقط میتونی جایی در کنار یه بطری نوشابه به چشم ببینی تازه اگر که کوکاکولا باشه ودیگه اینکه پیرمرد کچل عینکی نسل ما هم میتونه کعبه آمال باشه اگروتنها اگر هرکسی 360درجه دور اون کعبه ای که ساخته شده ازهیچ بگرده
شب خوش&خوش شانسی