Thursday, October 26, 2006

Take a sad song and make it better


دختر کوچک نمی داند چیزی که این روزها نامهربانم کرده و دور
میل به ناآگاهی از سال هایی است که پیش روی او هست و من نه

تا به حال رکوئیم موزارت را برای شرایطت زیادی شاد دانسته ای ؟

جوانی لابد روزهای بین داروهای فرار از جوش های بلوغ و کرم های ضد چروک است
دو شب است که با دقت کرم را می مالم و فکر می کنم می باید زودتر
روزها جوش های تازه روی صورتم می بینم

دیروز ، ساعت چهار و نیم عصر ، اتوبوسی به سمت جنگل ابر رفت که من توی آن نبودم
حالا هی تئاتر و کتاب و جوراب های رنگی و پاستیل .. درمان نمی شود

ساراماگو را نه به خاطر "کوری" که برای "همه ی نام ها"ش بود که دوست داشتم
و یاد عذاب "مبانی نقاشی و طراحی " ، از خسته کننده ترین کتاب های عالم که فقط همین صفتش به یادم مانده
بعضی کتاب هاش که اسمشان هم یادم نیست و دوستشان نداشتم
و "بلم سنگی" که پنج سالی است که از یک صفحه ش هم جلوتر نمی روم
همه ی اینها برای اینکه اظهار کنیم این تئاتر کوری زیاد به مذاق منتقد بدنمان خوش نیامد

برای من مهم نیست که حتما به جایی برسم ، مهم این است از آن جایی که هستم بروم
این جمله را سال ها پیش جایی رونویسی کرده بودم و دیروز فهمیدم
از کتاب "عاشق" عمه مارگریت خودمان است .. تازگی ها دارم با خانوم دوراس روابط مسالمت آمیز به هم می زنم
با عاشقش خصوصا که با ذکر چهره ی شکسته آغاز می شود
ـ تاربخ را که دیدم و هزار و نهصد و هشتاد و چهار ، دستگیرم شد چرا ، انگار تمام اتفاقات این سال خجسته اند ـ

همه ی آدم ها وقتی سردرد دارند ، چشمهایشان است که از درد می میرد ؟
.. روزی که با قرص صورتی شروع شود