Tuesday, November 21, 2006

I just can't go on The hung up way that we're livin' While I'm doin' all the givin'



وبلاگ این آقا رو که می خونم یاد دیدار فیلمسازا می افتم با رهبر انقلاب
و همچنین نظریات رییس جمهور محترم در مورد خانواده و ول دادن جمعیت

در اون نشست آقای اصلانی جالب ، با آن توهم فراگیر خانوادگیشان در مورد زندگی در پاریس ، به رهبر پیشنهاد دادند
که به جماعت متفکرین بابت در منزل نشستن و غور کردن در اوضاع دنیا و مافیها
حقوق پرداخت شود
من فکر می کنم رییس جمهور منتخب به جای شعارهای زشتش در مورد افزایش جمعیت
بهتر است تیمی از این مردان خانواده ی گرامی تشکیل دهد و زندگیشان را تامین کند
تا فقط بنشینند توی خانه و خاطراتشان را بنویسند
هر وقت که حضرتشان از خانوم مارانا و جناب جونیور می نویسند تمام نظریات مربوط به بی اعتقادی به خانواده و
ارتباط خانواده با نظام سرمایه داری و بهره برداری از مردم و ازین قبیل خنده دار به نظرم می رسند

به طور مثال بند بیست این پست ، به هوس نمی اندازتتان ؟

ـــــــــــــ



من نمی دونستم روبان آبی برای حمایت از حقوق کودکه ( برای مخالفت با چایلد ابیوس در واقع ) حالا یه دونه ازینا به شلوارم هست

ـــــــــــ

زیر چشمی داشتم جلد اون مجله ی تین ایجری رو دید می زدم که دیدم ایول .. این که عکس پسرکه روش
چارصدتومن سلفیدم .. حالا هم زیر تخته ، بدون اینکه حوصله داشته باشم مصاحبهه رو بخونم
انگار از خودم هم خجالت می کشم
بامزگیش ده دقیقه ی بعد از خریدنش بود که آقای مجله ایه زنگ زد
کاش نیوزویکی چیزی خریده بودم که یکی از اهالی اونجا تماس بگیره باهام
بعد تموم این دو روز خوشحالی بابت ناهار دوشنبه ای رازمیک
چه هیجان انگیزه که دوستای نوجوونی آدم تاهل اختیار کرده باشند
دیدن فامیلی خودم توی شناسنامه ش هم کلی جالب بود

چقدر ترسناکه که انقدر بدی دیدم که نتونم بذارم به حساب زیادی کول بودنه آقاهه
کاش که حق با ور خوشبین ذهنم باشه

ــــــــــــــ

به آدم پشت تلفن می گی داری برمی گردی به روال قبل و زندگی انتلکتی و دست می کشی به موهای من
فکر می کنم متنفرم از عضویت در جنبش عدم تعهد .. ازاین امنیتی که توی بی تعهدی دنبالش می گردیم
این منورالفکربازی ها.. این راحتی وحشتناک که بگی تو این ماه با سه تا ..ازین شرح خاطرات
با لبخند جوابت رو می دم
و فکر می کنم این جور زندگی مال من نیست
کاش می شد بی خیال همه ی این معاشرت ها شد .. حالا وقتی است که یک نفر باید باشد
چقدر پیر شدم

ـــــ

خوبیش اینه که بعدش اون یخی به وجود نمی آد
که مثلا بشینی سیگار بکشی در سکوت یا من خفه بشم
که با من با صدای نرم شده م می گم الهی بمیرم که غذاتو سرد می خوری
و تو بین بلعیدن هات از مادری می گی که دختر نه ساله ش رو برای دوست پسر سی ساله ی خودش اماده می کرده
و سزاواریش به مرگ و من مرد رو مقصرتر بدونم
و تو بگی که بچه نمی خوای .. بچه ت رو به مادرش نمی دی
ایده ی سینگل مام شدن من رو مسخره کنی
و بعد دنبال گردنبند من بگردیم و سر بردن سازها دعوا کنیم
برای من ساز نزدی ها .. شاید وقت دیگر .. ته دلم می خواهد هیچ وقت دیگری نباشد