Tuesday, December 19, 2006

که قيل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم

گوشه ی سمت راست شیشه ی جلوی ماشین یک علامتی هست
که یعنی ناشنواست راننده
و برای مسافر نیمه بینایی که من باشم یک نوشته ی بزرگ
که توضیحش می دهد که با دست بزنید روی شانه اش
که من آن را هم ندیده ام وقتی می پرسم چقدر می شه تا سر شریعتی
و پسر ریشوی کناری نشانم داده وقتی گیج مانده ام بی جواب

توی ماشین بعدی دقت می کنم ، اینبار ـ باز همان جا ـ علامتی است
از راننده ی با ویلچر

راه برگشت که دربست گرفته ام از زیر پارک وی
که راننده گفته فقط بپر بالا ، حرف کرایه توی راه
و من که لابد دلم سکوت می خواسته
و حالا صدام بلند بلند در حال گپ و گفت با آقا راجع به همه چیز
و چیز توی سرم مشغول به خودش
آخرهای کوچه مان که انگار بحث غذاست که تنها تفریح است توی این مملکت
ـ که راننده گفته ، وگرنه من کجا و اظهار نظر راجع به تفریح و مملکت کجا ـ
راننده در میاید که فارسی بد حرف می زنید، نبوده اید ، تازه آمده اید؟
و چیز توی سرم یکهو می ماند که راستی؟ نباید این طور باشد
ته دلم لابد کلفت بار یارو می کنم که ایراد گرفته به حرف زدن من
، این هم از راننده ی معلول ذهنی امشب ،


فکر می کنم ، من ، با این زبان ، عشق بازی می کنم .. زبان عشق بازیم هم اگر نباشد


... چرا آرام زمزمه می کنی بیبی ..که من هربار فکر کنم این بار عزیزم ، حالا بچه ، عسلم ، گلم ، خوشگلم
چرا نمی گویی معذرت ؟ که من یادم بیافتد با ذال می نویسندش
ساری با اسی که نمی دانم بزرگ باشد درد را کمتر می کند یا کوچک ، به چه درد من می خورد ؟
تاچ چه دارد که تماس ندارد یا لمس ؟
پلژر را می پذیرم ، لابد معادل فارسی حالاش را نداریم .. عیش مدام که نیست ،کار به کام اگر باشد

من با این زبان است که عشق بازی می کنم ، با زیر و بمش
فقط بخوان بالا بلند عشوه گر نقش باز من ، تا بشوم خوی کرده و مست برات
بیبی ت نهایت زورش این زلف آشفته است ، خندانی لبم را هم که گمان نکنم طالبش باشی

4 comments:

AliReza A. said...

ديروز كه از اين‌جا - ارض موعود پيرمردهاي فاسد - مي‌رفتم تا به ملاقاتي برسم، شنيدم از بازنشستگاني چند بر نيمكتي، كه مي‌گفتند چرا مسئولان نبايد به نيازهاي طبيعي جوانان توجه كنند تا كار به اين‌جا بكشد كه ساختارشكن‌ترين‌شان مجبور شوند كه با زبان و كلمات عشق‌بازي كنند! آن هم با زير و بم‌اش! آن‌ها مي‌گفتند كه اگر مسئولان به فكرش نيستند چرا خودشان آستين بالا نزنند و به ياري چنين جوانان شايسته‌اي نشتابند. ... و من ديگر آن‌قدر دور شده بودم كه نفهمم كار به كجا كشيد. خبري شد؟

غزال said...

برای هجو روزمرگی زندگی !
کلمات را چون خمیربازی های بچگی می گیریم در دستانمان و هی شکل می دهیم !
با همه ی صغیر بودنشان بزرگ می شوند ، شاید زندگی کسی را در یکی از دورترین روستاهای همین اطراف تخریب کنند و یا آن را بسازند ، کسی را بشکنند ، دلی را به دست آورند و گاهی از دست بدهمند کسی را !
نمی دانم .

غزال said...

راستی نمی خوای بگی همونطور حرف می زنی که تو وبلاگت ؟!
اگر اینطور باشه حتما یه بار ازت می خوام ببینمت تا لذت ببرم از این بازی با کلمات .

غزال said...

عکسها هم رویت میشن و این هیجان انگیزه حقیقتا .