Saturday, February 03, 2007

I guess I spent too many nights alone


حیف که کارخانه ی سازنده ای نیست که تاریخ انقضا را بزند روی آدم ها
که این هم می شود امری نسبی .. و من چقدر دلتنگ چیزی مطلقم

خرد واحد کم و بیش صمیمی زمان رابطه هام ، وعده های غذایی است
فکر می کنم با این آدم می شود ناهار خورد .. آن یکی شام .. یک قهوه فقط دور میزی شلوغ
عزیزترین واحد غذاییم اما صبحانه است .. که هماورد می خواهم که تاب بیاورد طولانی بودنش را
تا به حال هیچ نرینه ی تنهایی توی این قالب نیافتاده ، فرست تایمش می شود اتفاقی بزرگ

فعالیت فرهنگی واحد کوچکتریست .. یک سینما .. تئاتر .. یا بی اهمیتی گالری گردی
کنسرت واحد بزرگی است .. شده که فکر کنم تجاوز کرده ام به خودم با شریک شدن در موسیقی با کسی که لایقش نیست

خرید واحد بزرگی نیست .. یک جور محک است
کمتر پیدا شده اند آدم هایی که بعد از یک روز پاساژبینی به همراه غر و ناله ، حاضر به ادامه ی معاشرت با من باشند

قرار عکاسی واحد نیست .. دستاویزی است از سر ناچاری اغلب

.. بعد می رسیم به زمان های حقیقی پیوسته .. یک هفته ، یک ماه
واحد بزرگ این قسمت ، دوماه است .. بیشترش را مدت هاست تجربه نکرده ام
دوری و دوستی گاه به گاه هم هست که می تواند طولانی شود تا سالها .. اما بقاش وابسته است به ناپیوستگی

جز سندرم پیش از .. و حین ِ .. ، تلنگری که واداشتم به بازبینی این فکت های زندگیم
اسمم بود که چند شب پیش توی آن پیتزایی یک مقدار جدی ، صدا زده شد از پشت سر
بر که گشتم .. دخترک سال های دور بود که حالا هی همین جور جاهاست که برمی خوریم به هم ، و کم هم نه
و روزوشبش که کنارش بود و من فکر کردم حالا شده چندسال که باهمند این ها ؟ سه .. چهار
و سوت کشید سرم .. فکر کردم چه می کنند این همه وقت .. این همه .. چطور؟
و که می گوید که حسودی نکردم به چیزی که از توان تخیلم هم بیرون است
یا همین آدم های نزدیک که اینجور می توانند برنامه بریزند برای سال هاشان
و من که هیچ بیشتر از یک هفته ی جلوتر را هم تصور نکرده ام .. بس که آویزان بوده ام به نخ هرروز
بس که منتظر فروافتادن هر لحظه

یاد حرف ح حجیم می افتم که با تعجب زوج آشنایمان را نشان می کرد که
چکار می کنند این زمان طولانی با هم .. ، .... لیمیت نداره مگه ؟؟
و هیچ دلم نمی خواهد تا سن او که می شوم همین جور دلنگان روزها باشم

حسودی می کنم و فکر می کنم به آدم های دور و ورم .. که چقدر می شود زمان مفید را افزایش داد
یک هفته .. دوهفته .. دو ماه .. تخیلم هم درمی ماند

3 comments:

نازلی said...

heyyyyyy,salam :)

ساسان م. ک. عاصی said...

گمان‌ام بدون تاریخ مصرف هم گاهی جواب بدهد. حتی خود آدم گاهی می‌فهمد که خب، برای فلان‌جا یا فلان‌کس دیگر منقضی به حساب می‌آید. و البته باز این هم همان‌طور که گفتید نسبی است و واقعا چقدر یک چیز مطلق نیاز است گاهی... اغلب! (کلا چقدر نکات گفته شده در این یادداشت برایم جذاب و سوال و سمپاتیک! (احساس کردم با همدلانه فرق دارد!!!) بود. مثلا کاملا برایم سوال شد که واحدهایم چه چیزهائی هستند. این تعئین واحد فکر کنم خیلی مهم و جذاب باشد (گرچه اصولا تعداد اطرافیان‌ام آن‌قدر کم است که اصولا احتمالا انقضای کامل و قطعی خودم بسیار بیشتر از انقضای احتمالی آنهاست. درواقع می‌توانم بگویم گاهی، درباره‌ی برخی آدم‌ها انقضا معنی خاصی نمی‌دهد. نه اینکه کلا تغییر به صفر برسد. چیزی شبیه حرکات همسو. ولی کلا قضیه سوال‌برانگیزتر از این است.)
حالا حسابی کنجکاو شدم فکری بکنم ببینم واحدهام چی هستند.
به‌هرحال، گمان‌ام یک خط صاف حد داشته باشد، ولی وقتی خط منحنی هم توانست بشود، حدودش پس‌تر می‌رود.
/
مرسی. یادداشت تامل‌برانگیزی بود خیلی
سرخوش باشید و پیروز امیدوارم

maryam.s said...

آخیش ! این دیگه خودتی