Saturday, December 15, 2007

قابِ رنگین در جیب و تیرکمان در دست


این وحدت کانون فیلم دانشکده ی دراماتیک ما با کانون کم سال ها امر مبارکی بود
مگر نه این که خیلی کَس ها که حالا سینمای ما دارد از برکت همین کانون
از علاقه ی وافر ما آدم های پیر به گذشته که باخبرید.. حالا فکرکنید همین گذشته ها را با کیفیت سی و پنج روی پرده، برنمی انگیزاندتان؟؟
یک هفته ی تمامی، که به دلیل اطلاع رسانی یک کم دیر از یک شنبه شروع شد و شهیدثالثش را پراند، عصرها زندگیمان را تعطیل کردیم و رفتیم همین دانشکده ای که سالهاست ازش دوری می کنیم، گذشته مرور کردیم


موارد دستگیر شده :

یک - زندگی در عصر نمادها و سمبول ها، آن هم از نوع معترض ِ آرمان گرای ِ آزادی خواه ِ عدالت طلب ِ جورستیز ِ تقدیس کن و تقبیح کن، بسیار غیرقابل تحمل می بوده است

دو- غصه از همان اول شروع شد که حساب کردیم که پنجاه و یک ما همان هفتاد و دوی آنوری هاست و دود از سر مبارک برخاسته، نعره بزدیم و بیافتیدیم و رخ زرد و احوال رنجور از بابت این همه عقب بوده گی

سه- دنیای بچه های قدیم آدامسی که نبوده هیچ، همه چیزش بدجور واقعی و هاشور مایل وتند با قلم فلزی بوده
بچه های خطوط راه آهن ِ هفت تیرهای چوبی شاپور قریب البته استثنا که بچه گی کردنشان شد مایه ی حسادت پسرک من، و مقادیری هم پوراحمد

چهار- تب ِ سرد ِ غرب و حومه ی اواخر هفتاد به بعد، معادل تب ِ سوزان جنوب و حومه است در پنجاه ها و حالا که فکر می کنیم یادمان می آید شصت ها هم همان وقتی بود که شمال کشف شد.. این شرق بی نوا انقدر شرایطش نامساعد است که کشف که نشد هیچ، رفقا از روش پریدند و رسیدند به افغان ها و تاجیک ها و حومه که دست کم ییلاقشان در جنوب فرانسه واقع شده
در پی تلاش دوستان در هماهنگ سازی دمای محیط نمایش با تفتیدگی ِ فیلم ها، به نهایت درک دست یازیدیم

پنج- کودکان قدیم دچار بلوغ زودرس بوده و چه ساده اند این آدم ها که آمده اند به هیهات که کودکان امروز زود قد می کشند

شش- راهی که سفر بیضایی را رساند به سگ کشی، مرور می کنیم و شکر گزاریم
حالا تازه می فهمیم که سگ کشی چه تعدیل شده و چه کم اغراق.. به نسبت

هفت- اگر این فیلم نامربوط شعار- رو را دیده بودیم پیش ترها که آن معاشرت از ابتدا آغاز هم نمی شد و ما از همان سه سال پیش توجهمان را متمرکز می کردیم روی فرزند این یکی آقا که چه هم شبیه پدر گرامی و چه موفق تر هم و چه شنیده ایم گولی تر هم و این همه احساس مغبونی نداشتیم حالا

هشت- روز آخر لذت مضاعف بود که نصیبمان شد که هی در فکر بودیم اباوت ناتینگ جاش کجا بوده پس میان آن همه آرمان و شعار که دیدیم آقای عینک های سیاه از همان همیشه همین بی راه ِ نادَرپِی ِمقصود خود را می رفته اند

قضیه شکل اول/ شکل دوم شد یکی از دیدنی ترین هایی که دیده ایم، حتی اگر سینما بودنش محل شبهه باشد، و با وجود آدم هاش که پر بودند از همان آرمان و شعار و چه حیرتمان شد از آن نوع ِ دید ِ اکثریتی.. کاش آقا اراده می کردند و حالا می رفتند سراغ آنها که باقی مانده اند از آن آدم ها و معادل های امروزیشان نیز تا ببینیم چه کرده این بیست و خورده ای سال با دنیا

2 comments:

Elham said...

ها دخترک ... موافقم. کسی زود بزرگ شدن و زود وسط دنیا پرت شدن ما رو ندید... حالا همه این پسرک را زود بزرگ شده می دانند

Tossing Pebbles in the Stream said...

My dear Yerma, I was very pleased that you visited my blog and found items in my sidebar interesting. Did you visit the webside on Ishfahan? It is my favourite website both for its design and content. The thought that the Americans would consider bombing the area and possibily do damage to this World Heritage site dismays me. Perhaps, the locating of a nuclear facility near there by the Iranian government was a way to help to secure that enterprise. After seeing the failures to secure antiquities in Iraq, I don't think the barbarian Americans would hesitate to destroy anything.

I told my sister of this site and to my amazement she said she had visited there on her around the world trip years ago. . . .smallworld!

I enjoyed the pictures on your blog. I wish I could have read the script.

Come visit my blog again.