Saturday, August 21, 2004

پر بودم از ستایشه لاجوردی آب
که فهمیدم گوشی ِ مامانه رو که بابائه تازه کادو داده بود بهش ، روگم کردم
لعنت به زمین و زمون
<>همه ی شماره هام ...
آدمایی که ازشون فقط چندتا عدد باقی مونده بود
<>
شماره هایی که خیلی وقت بود گرفته نشده بودن
اما دیدن گاه به گاه اسماشون نوستالزیک بود کلی
حس می کنم از دستشون دادم
اشک داره واقعا

این عطره هم شده مایه ی دق
دیزاینه جوادش حالمو به هم می زنه
بوش یادم میاره که یه موجود احمق بی دست و پام
که هرکسی می تونه سرش کلاه بذاره
فکر کن یارو یه مارک بی ربط (که البته بدیم نیست ) رو
به جای آخرین کار
Gucci
غالب کرده بهم
و من حتی روی جعبه رو نخوندم که بفهمم دروغه
تازه کاره 2000ه ، جدید هم نیست حتی

باید تنبیه بشم به طرز جدی
حواس می خوام
شعور می خوام
212 می خو ام
شماره هامو می خو ام
گوشیمو
...

3 comments:

miladomir said...

از کارهای قبلیتون خیلی ضعیف تره
به خودتون اجازه ندید فقط احساساتتون رو بنویسین باید خودتون رو مجبور کنید تا احساساتتون رو برای خواننده ملموس تر کنید

Yerma said...

خیلی بی شعورم اگه بگم برای کسی نمی نویسم که برای جلبش کاری انجام بدم؟
من برای خودم می نویسم ،احساس لحظه ایمو بی ویرایش
با فرض اینکه هیچ کس نمیخوندشون

این باور منه ،که اینجا خواننده ای نداره و فقط منم توش

ولی صدای یکی دیگه توی این برهوت احساس خوبی بهم داد

مرسی که هستین

Anonymous said...

baba ehsase be in ghashangi akhe chera bayad moghaiad beshi benevis hamin tori man injoori doos daram