Saturday, September 24, 2005

دیشب حال بدی داشتم
مخلوط اضطراب و شک و وسوسه
اتفاق هایی که باید برای من کهنه بشوند یا از بین بروند در خانه ی ما تازه هستند
وقتی وسط این اتفاق ها قرار می گیرم ، قاطی می کنم ، بی تفاوت باشم یا جزئی از اتفاق؟
مثل این مهر و بازگشایی مدرسه ها
خودم را قاطی خرید کیف و کفش و نوشت افزار نو می کنم
بعد فکر می کنم چه مسخره ، این بازی ها مال من نیست که ..
دیشب تمام وسوسه هایی که می توانستم را به خودم عرضه کردم
تمام موارد انگیزشی ممکن را مرور کردم
کتاب فروشی های انقلاب و هات داگ سر فلسطین و کافه های نزدیک
خانه ی هنرمندان و موزه معاصر
دیدن بعضی از دوستان و کنجکاوی هرساله برای آدم های نو ،
هیچ کدام کارگر نیافتاد

صبح سروصدا میامد
زودتر از ساعتی بود که گذاشته بودم بیدارم کند و راهی شوم
کسی پنجره را باز گذاشته بود
که لابد روز وسوسه ام کند ، آفتاب و ورور پرنده ها و باد حتما
رفتم ببینم چه خبر شده
ماشین ها زده بودند به هم انگار و راننده ها داد می زدند
فکر کردم نکنه سوار ماشینی بشم و بغل دستیم بو بده ، موزیک فاجعه ی تاکسی ها چی؟
حرف های مردها و نگاه های زنها چی؟
حراست دانشگاه باز هوس نکرده باشه مقنعه را اجباری کنه
اگر ببینم استاد نمره ام را کم داده چی ؟ اگر انداخته باشدم؟
نرم دانشگاه باز اولین روزم با دیدن اون پسره که قیافش شبیه پدوفیل هاست
و نگاه های هرزه و حرف های هرزه ترش شروع شه
اصلا اول مهرها فقط حضور اون ثابته ، همکلاسیهاش همه استاد شدن و این اخراجیه همیشه هست
...
ترافیک
دود
مردم

پنجره رو بستم
پریدم توی تخت
مچاله شدم زیر ملافه
خودم رو فشار دادم توی تشک که باهاش یکی بشم ...

آیا چیزی هست که وسوسه ام کند برای بیرون رفتن؟
فردا
فرداش
فرداترش
..
تا کی دوام میاورد خانه نشینیم؟