Friday, September 23, 2005


این تابستان ، فیلم زیاد دیدم
خیلی هایشان را همین الان هم به خاطر ندارم
از بعضیشان اما ، تصویری ، حرفی یا حسی همراهم می ماند
از دیشب پرم از رنگهای
Far From Heaven
بعد از فیلم که رفتم سراغ عکس های پاییزی خودم
حس دختربچه ای رو داشتم که جعبه ی مدادرنگی دوازده رنگش در دست ،
با حسرت به جعبه های دو طبقه ی مدادهای صدرنگ فکر می کنه ،
با این حال کلی شوق پیداکردم برای پاییز ، برای پریدن توی کپه های زرد _ خاکستری کنار خیابون
که هی حرص می خورم از دست آقاهای نارنجی که جاروشون می کنن

داستان فیلم هم جالب بود،
برای آدم هایی که برای اثبات روشنفکریشون نمایشگاه های پیکاسو و میرو برپا می کنند
و به جلسات دفاع از حقوق سیاها میرن،
ارتباط آروم و بی خطر زن سفید و مردی سیاه ، قابل پذیرش نیست ، برای همرنگ های مرد هم ،
اما همین آدما چشمشون رو روی هم جنس خواهی شوهر زن_ که آدم مهمی هم هست _ می تونن ببندن

نقش جولیان مور نازنین ، با اون قیافه ی شیرین مکمل رویای امریکایی دهه ی پنجاهش
هی برام یادآور
دوست داشتنیم بود The hours