Sunday, February 12, 2006






خسته ام .. خودم را هم که ببندم به ويتامين و روی و آهن و کيلو کيلو ميوه
اين کوفتگی را چاره نمی شود
تعطيلات باشکوهم امروز بايد تمام می شد
اما تعطيلی اساتيد گرامی گويا تمامی ندارد
شب کنسرت ۱۲۷ که خفه کردم خودم را با رنگ و شب گردی و خوش گذرانی
نمی دانستم بايد برای اين دو هفته خوشی ذخيره کنم
و رنگ
يک روز هم رفتم بيرون
قرمز نپوشيدم .. آبی و کمی هم زرد .. آدم ها چقدر خيره می شوند
۱۰ روز سياه را می مانم خانه ..
امروز سفيد بودم ، آشنای قديمی را که ديدم سلام شادم را آرام جواب گفت
و با فاصله پريد توی دانشگاهشان ، مبادا کسی اوی مذهبی ريشوی سياه پوشيده
را با اين نماد پلشتی ببيند ..

ـــــــــــــ

پنجشنبه رفته بودم گلوبندک
شوی بزرگی برپا بود
مناسب حال عکاسان و تصویر برداران عزیز و همه ی دوستان هم که حاضر،
انقدر که همه جا پر از آدم و دوربین
چندساعتی را روی سقف یک دکه ی روزنامه فروشی در حال فروپاشی از شدت تجمع
گره خورده بودم به هم
با صورت یک قربانی ، انقدر که هر لحظه فکر می کردم چطور روی زمین پهن می شوم

جمعه فقط خودم را تقویت کردم
مشت مشت ویتامین ..

شنبه از سر صبح می روم آزادی
هرسال بیدار که شده بودم قبولانده بودم به خودم که اینکاره نیستم من،
امسال اما عمله ی روزمزدی بودم
قبل ازینکه مردم بیایند یک ساعت و نیم نوحه بود که با بلندترین صدا پخش می شد
من سعی کردم به گوش موسیقی بگوشمش
به یاد پیروز ارجمند که می گفت اسلام که آمد به مقابله با موسیقی ( و شادی لابد )
اهل فن شادترین میزان ها را سپردند به امن ترین جاها
همین است که اکثر نوحه ها شش و هشت است ( راستیش گردن گویند )
حالا معنا را بگیر از واژه ها تا صدا بماند فقط
بعد خودت را با ریتمش تکان تکان بده
اما مگر می گذاشت این انرژی هسته ای حق مسلم ماست ایستگاه صلواتی روبرو
بعد هی فکر کردم به روزی که سکو بگذارند توی شهر و روش موسیقی اجرا کنند
شادی هم نمی خواهم
فقط فکر کن به جای این حسسسین حسسسسین رکوئیم موزارت ...

یک دستم دوربین است و یک دستم تلفن ،
دست سوم به این شال خاکستری لعنتی که عقب نرود یکوقت
زن می پرسد ایرانی ؟ چم می شود که سری به تصدیق تکان می دهم؟
شروع می کند یک ایرانی ! مسلمان ! شیعه ! روسریت را ...
می آم بگویم مسلمان نیستم من .. یهودی مثلا .. می ترسم سنگسارم کند یا تفی چیزی
دور می شوم .. نمی شنوم

هی می ترسیدم که مدیر دبستانم را ببینم
اولین مثلث بینی زندگیم
که صبح های سرد به صفمان می کرد توی حیاط و بعد کلی شعار و دعا
می گفت دو حزب داریم ، حزب شیطان ، حزب الله ، شما ...؟
و ما باید فریاد می زدیم حزب الله!
بعد من فکر می کردم حزب توده جاش کجاست پس؟

من از تعزیه ها عکاسی می کنم
می دانستی می شود با ساکسیفون موزیک تعزیه زد؟
باید به برادرم بگویم که ساکسیفون را نشانه ی موسیقی جز می داند
کارم را سمبل می کنم و می روم به عکاسی از مردم
دلم می خواست باورم بشود آمده اند برای ایستگاههای صلواتی
یا از طرف ارگان ها
اما باور کن
مردم بودند !
خود مردم !
چقدر هم زیاد ...
مثل انتخابات
که خود مردم آمدند و این برادر درد کشیده را انتخاب کردند
این چیزهاست که هیچ ویتامینی قویت نمی کند در برابرش
راه زیاد است ، خیلی زیاد .. من از نیمه اش آمده ام ، مردم از خیلی قبل تر ها پیاده اند
خوراکی هم که نمی دهند
یا باید صف بیایستی یا از میان هجوم مردم ..

فکر می کنم کارناوال ندارند خوب
حسودی می کنم دوستی که از گی پرادهای پاریس عکاسی کرده بود
وقتی من مجبورم اینجا ..
اینجا هم بی شباهت نیست به گی پراد ولی
برادران مسلمان دست در دست هم
مرد یقه ی آن یکی را مرتب می کند
بعد باز دستش می رود پایین و دوتایی دست در دست هم..
خواهر و برادری نشسته اند گوشه ی خیابان ، در آغوش هم
مثلثی از خواهر پیداست و باقی سیاهی ، برادر هم که محاسنی و ..
از چشم هاش شهوت است که می بارد یا عشق؟
دوربینم را بگردانم؟؟
حریم خصوصی آدم ها!!!!
چت شده است دختر؟
مگر دوست های گیت را عاشقانه دوست نمی داری؟
مگر آرزویت بوسه ای وسط میدان شهر نیست؟
چت شده پس؟
حرمت مهر کجا رفته پس؟
تحمل چشم های شهوت بار را نخواه از من
جاش رختخواب هست و خانه
خیابان نه
بوسه ها و آغوش های شاد را بیاورید به خیابان

پرچم هم آتش می زنند
چشم هام می سوزد
کنار که نمی توانم بروم یا سرفه کنم مثلا
که قطار عکاس ها برگردد که برو بچه ی نازنازی؟
کسی می گوید خانم داری می سوزی
می بینم ایستاده ام میان آتش و خاکستر
چه خوب که قدیس وار نسوختم !
جای آن خانم خالی که بگوید بسوزانیدش این نماد امریکا را ..

مردم بودند
خود مردم
هی می خواستم بپرسم اصلا این انرژی هسته ای چی هست ؟
یا حق؟
یا حق مسلم!!!!!!

ای یاوه یاوه خلایق
مستید و منگ؟
یا به تظاهر تزویر می کنید ؟

کلاهک هسته ای حق مسلم ماست !! ازین بچه بسیجی ها هستند
می گویند و می خندند
انگار که بازی ، انگار که اسباب بازی..
می خواهم داد بزنم که نگویید ، اگر کسی بشنود ؟ اگر کسی بنویسد؟
مگر بدشان می آید ؟ جنگ می شود و همه می رویم بازی
شاید هم توفیق نصیبمان شد و رفتیم آنجا که حوریهایی دارد یک میلیون بار سکسی تر از تو
پیرمردی یک پلاکارد دارد در نفی هولوکاست
هی می خواهم بپرسم عمو ، این هولوکاست چی بوده اصلا؟
من هیچی نپرسیدم اما
حتی از آن پیرمرد که با دوچرخه ی زوار در رفتش ایستاده بود گوشه ی میدان
و عکسی با لباس ارتشی دستش و نشان در جبهه بودن..
من هیچ چیزی نپرسیدم ، هیچ چیزی هم نگفتم
فقط عکس گرفتم
شاید چندتاییش را بگذارم این جا
مثلا آن دختری که ..یا آن کودکی که ..
یا تمام بچه هایی که انرژی هسته ای حق مسلمشان بود را

انگار که نذر کرده باشم بروم به دیدن رییس جمهور،خودم را می کشانم سمت میدان
ما را که نمی گذارند برویم آن جلوها
شاید این لنز تله بتواند ..
حیف نیست از رییس جمهور منتخبمان عکسی نداشته باشم؟
حرف که می زند پشیمان می شوم
برمی گردم
می گوید : می گویند تحریمتان می کنیم
می گوییم ما به جنس هایتان نیازی نداریم و..
سال های بچگی یادت هست؟
که لوازم ابتدایی زندگی هم به زور گیر می آمد ؟
انواع مارک هایی که تو از بینشان انتخاب کنی پیشکش..
سال های بچگی یادت هست که خیلی چیزها نبود؟
پسربچه ی دبستانی به خواهر کوچیک محجبه اش می گه
لگو هم دانمارکیه ، تحریم می شه ..
هورا ! اینجا یه بچه هست که چیزی به جز انرژی هسته ای می خواد !

قاطی کردم
من فقط می دوم
که دور شم
کیفم سنگینه ، خیلی سنگین
رییس جمهور حرف می زنه
من از آزادی تا توحید پیاده می رم
و سعی می کنم نشنوم خارجیه رو!
پیاده می رم و سعی می کنم این همه درخواست عکاسی شدن رو نشنوم
خودم رو که می ندازم توی تاکسی
آقای راننده که ازین پسر جیگولاست که توی فیلما به عنوان سمبل
غرب زدگی و گم گشتگی نشون می دن می گه مشت محکمتون زدین؟
با من که نیست .. آقای جلویی طرفدار رییس جمهور محبوبه اما خیلی مودب
من بهشون نمی گم که هر دوشون چرند می گن

من خسته ام ، روحم خسته تر از جسم بارکش بدبختم
من مریض می شم
که مردم بودند
خود مردم
چقدر هم زیاد !
و چقدر زیاد سخته برام دوست گرفتن این مردم یا تحمل بلاهتشون
من ایرانیم؟
چقدر سخته

1 comment:

كتي said...

فوق العاده ! خيلي كيف كردم . مخصوصا كه ركوئيم موتزارت هم به جاي اونا گوش بدي . به اين پستتون لينك ميدم با اجازه