Monday, March 20, 2006

اولش ساعت ها ريسه رفتيم به اين موضوع
يعنی پياده از گاندی تا ونک و بعد تمام راه تا خانه و بعدش حتی
بعد فکر کردم ريسه از بی پولی رفتن شکم سيرها
بعد ديگر نخنديدم
حالا خنده هام اينجا
باقيش مال تنهاییم
که نگويند غربالی گذاشته ام که شادی ها را نگه دارم برای خودم
تلخيهام را ول کنم اينجا

رفتيم عکاسی فروشی
يک سی اف یک گیگ نودهزار تومانی ابتياع شد عيدانه ی پسرم محی الدين
و يک حلقه صد برای دخترکم مهرالنسا خاتون
( مساوات یعنی این )
و مقاديری خرت و پرت دیگر هم
؟ بعد هم که مگر می شود کتاب فروشی های کریمخان را نادیده گرفت
چرا کردیم در نشر چشمه ( که من دوست ندارمش اصلا اصلا اصلا )
و دست پر رفتیم به سمت گاندی که خویش گرامی را که عازم فرنگ است برای ماندگاری
ملاقات کنیم به قصد دیدار اخر در وطن و حلالیت طلبی و خداحافظی
در همین اثنا یادمان رفت به اسکناس های باقی مانده و در کیف و
؟؟؟ ایییییییییی دل غافل !!!! کجا رفتند پس آن سبزها
این کافه های گاندی هم مثل پاتوق های انقلابی ما جای فقیر فقرا نیست که
چایی پانصد تومانی داشته باشد
حساب کردیم که ارزان ترین چیزها را بخوریم تا دخلمان بخواند با خرجمان
بعد هم هی دستمان و دلمان لرزید که مهمان عزیز چیزی بخواهد خارج توان ما
خودمان هم که هی خیره به منو ، دنبال ارزانترین چیزها
بعد هم که با وجود ترک نوشابه ، مجبور شدم به نوشیدن کوکای بدون ننسی
در آخر حسابمان را قران به قران صاف کردیم و شرمنده برای نداشتن تیپ زدیم بیرون
دم در برخوردیم به گله ی دوستان کافه ای که جمعه ها هم مارا می کشانند انقلاب
و معلوم شد ماییم که مستحق کافه های انجاییم و خودشان در خلوت آن کار دیگر می کنند
مچ گیری بی نظیری بود که به سرانجام نرسید چون ریالی نمانده بود برای یک دور دیگر هم نشینی با آنها و فهمیدن که خائنان کدامند
حین پیاده گز کردن سربالایی گاندی تا آخرین سکه های جیب هامان رو شد و
یک پنجاه تومانی نجات بخش هم که احتمالا فرشته ای در همان لحظه جاسازی کرده بود در نهانگاه کیف یافت شد
هشت صد و سی تومان!!!
..فکر کردیم که کرایه نفری چهارصد و اگر گرانتر خواست بگیرد چی و
بعد توی تاکسی یادم افتاد کرایه هفتصد می شده مجموعا و قلب هامان آرام گرفت
توی کوچه هم که هی ترجیع بند "وی آر سو پور ، وی دونت هو انی مانی" سالیان پیش را
گفتیم و مثل مست های نیمه شب تلو تلو خوردیم

پی نوشت :
یک ـ بدترین چیز بی پولی نابود کردن اعتماد به نفس است
دو ـ اما همه چیز را خواستنی می کند ، یکهو گل های دست فروش ها انقدر زیبا می شوند که همه شان را بخواهی یا دلت شیرینی می خواهد یا هرچیز دیگری که در وقت های دیگر نمی خواهی / نمی بینی حتی

ـــــــــــــــــ

صاحب وبلاگ عزیز
برو به جهنم با این کافه نشینی های هرروزت
برو به جهنم با این دل لرزه های مسخره ات
برو به جهنم با این مشکلات بزرگت
شب عید است
؟ چندتا بچه لباس ندارند / گرسنه اند / سقف ندارند
برو به جهنم