Tuesday, April 11, 2006


من چگونه به خودم آمدم
يا شرمندگی نامه ی یک عمله / عملی کافه نشین

نشسته بوديم روی لبه ی خيابون ، کنار خرابه ی بغل آينه ونک
ستاره داشت با اون لحن ماليخولياييش سکانس روی بام رفتن فرانچسکوی قديس رو می گفت
و من باد رو می ديدم که می پيچيد توی سفيدی بلند لباس فرانچسکو
نشسته بوديم کنار خيابون و آبميومون رو می خورديم لابد

با دوست های پسرم چقدر دعوام می شد
!! من دختر کافی شاپ بیا نیستم ها
..بریم کار مفید کنیم ، نمایشگاهی ، سینمایی ، تئاتری

بی قیدی که می خواستم بکنم
با خواهره می رفتیم چهار شیش
قبل تئاتر
تند تند آب آلبالو و کیک شکلاتیمون رو می بلعیدیم و می پریدیم بیرون
انگار که واجب باشد زیارت رومیزی های چهارخانه ی آنجا

بعد اون دوره ی نادری نشینی و خانه ی هنرمندان
بعد یه کم کاخ و هفتاد و هشت
بعد اون دوره ی اموزشی کافه های قدیمی با حضرت فیلمساز

حالا اما شده ام جزو معتادین
هرچقدر هم که بگم با هرقدر بخوایم مصرف می کنیم و اراده که کنیم تموم می شه
انگار نمی شه که تموم بشه
خوشحالم که هنوز میز ثابتی ندارم جایی و ازینجا به آنجا ویلان
توی همین ویلانی اما چقدر همه آشنان
از سر این میز به آن میز باید بروم و سلام و اظهار محبت ،
؟ روزی یک کافه هم حتی نه ، گاهی دوتا ، پا بدهد چرا بیشتر نه
از چیکن میت سورن دوان دوان تا اسپرسوی خانه ی هنرمندان
از عرق بهار نارنج هفتاد و هشت مستقیم به چای هشت و نیم
از قهوه ی ماه مهر به لیموناد کافه عکس

سیندرلا هر شب چند دقیقه قبل از ده میرسه دم در خونه
بدون هيچ فکری ، تهديدی يا طلسمی
هرشب درست چند دقیقه قبل از ده

؟ می پرسم اشتباه نيست این همه نشستن
و می پيچم توی اسکان
می دانم می گويد نه
.. می پرسم که مطمئن تر
؟ برتراند راسل بود که وجدانمان را راحت کرد
زمانی که هدر می دی و لذت می بری ، زمان هدر رفته به حساب نمی آد
فلاسفه کارشان همین است ، باورهای خودت را باز می گویند تا با خیال آسوده
زندگی کنی ، برای هر شیوه ی زندگی هم آدم گنده ای هست که چیزی شبیه به تو فکر کرده باشد

این دختر که ظهور کرد و منسوبم کرد به طایفه ی کافه نشینان
.. فکر کردم که کوس رسواییمان را بر سر بازار
بعد فکر کردم مگر چندوقت دیگر با همیم؟
ترجیع بند همه ی میزها مگر چیزی جز رفتن و برگه های پذیرش و پروپوزال های نوشته / نانوشته است؟
این یکی تا آخر بهار
آن یکی آخر تابستان
آن دختر هرچه زودتر بهتر
آن پسر با من ازدواج کن با هم بریم ، هر لحظه هم این پیشنهاد به کسی ، از هر جنس
من که تا دو ترم حداقل درگیر دانشگاهم
نیوزیلند / انگلیس / فرانسه / هلند

ستاره زنگ می زنه که شام بریم بیرون
مرغابی آبی
نه ، دختر بورژوا بازی نه
کافه هم که حتما شوکا
نه ، روشنفکر بازی هم نه
منوی نامعمول بازانه ی هفتاد و هشت هم حتی نه
یکجای بی رسم ، بی اسم ، بی تاریخ
؟ هست

دونفری کافه تئاتر و یه لیموناد
بعد شمردن پول خردها انقدر که آقاهه بگه می خواین بعدا حساب کنید و ما ولو شیم از خنده
کافه ی سالن چهارسو و قهوه فرانسه توی لیوانای پلاستیکی
دو دقیقه به نه شبیخون زدن به کافه فرانسه که تورو خدا نببندید و ما کافه گلاسه می خوایم
آقای چهارشیش که یه کیک هم که سفارش می دادیم دوتا می اورد ، مهمون
کیکایی که قبل از شروع تئاتر توی کافه ی سالن اصلی بلعیده می شدن و قهوه های داغ داغ سرکشیده شده انگار که به اجبار
کافه نادری که چون دختر بودیم همه فرستادمون تو پستو و تحریمش کردیم
کافه ی اصلی خانه هنرمندان که هی می خواستن بیرونم کنن بسکه با گلدون و لیوان و میز و همه چیز بازی می کردم
قلیونای کافه کاخ وقتی همه جا ممنوع بود
سفره خونه ی عیاران فردوسی و نوشتش که لطفا به خانوماتون قلیون ندید
اون کافه ی طبقه دومی فردوسی که لیموناداش خوشمزه بود
جیگرکی های دربند وقتی می خواستیم انگ کافه نشینی رو پاک کنیم
کافی شاپ های تنهایی روبروی پارک ملت و هی غصه
اون کافی شاپ پنهان توی شهرک که هیچ وقت باز پیداش نکردم
کنج گلستان با خانواده و کوپ دلقک
نه
جخ امروز کافه نشین نشده ام

خانه ی هنرمندان ـ گمونم عکس مال من نيست ، مال مرحوم هوتی جونه *

4 comments:

لاغر said...

آفرین بچه جون

ali said...

اون سه نقطهه ادامش چیه؟

نازلی said...

آهان !!! دفعه ی قبل که اومدم کامنت بذارم هنگ کرد این سیستم ِ زپرتی .
میگم کامنتم گم شده :)
آره خلاصه می خواستم بگم که :
کافه نشینی از اهم واجبات است
و در آن لذتی هست که در انتقام نیست و ترک آن موجب مرض است .
و کافه نشینی را عشق است
---
و این وبلاگ چقدر آباد شد ، خدا عمرت بده که نوشته هارو بزرگ کردی و دعای کوری مثل من همیشه پشت سرته مادر :)
----
اوه اوه ، بهمن .....! جوجه اش مخصوصن !


خودنمایی حالا یه چیزی، این روشنفکرنماییه است که منو کشته از اساس .

سایه said...

وااااای درد منم که هست...منم معتادم بی شک