Wednesday, April 26, 2006

زنگ زدم عذرخواهی کردم
انقدر
انقدر
بعيد
و عجيب
است
اينکار برای من که بايد ثبت شود
يعنی
بزرگ شدم
يعنی
دارم نرم های جامعه را می شناسم/ می پذیرم / به آنها تن در می دهم
يعنی
دارم راه های بقا را ياد می گيرم

تهش موقع خداحافظی گفت خیلی خانومی کردی
من دارم خانومی یاد می گیرم
یعنی یاد می گیرم علیرغم ناخوشایندی خودم ، در جهت خوشایند دیگران رفتار کنم
من دارم بزرگ می شوم
یعنی
دارم یاد می گیرم خودم نباشم

خوبه هنوز هستن آدمایی که منو غیر خانوم و کودک و غیر رام بتونن تحمل کنن
وگرنه لابد زیر این لعاب بزک شده ی خوش آب و رنگ ، حجم گه بود که قطور و قطورتر می شد

4 comments:

نازلی دختر آیدین said...

چقدر دلم تنگ شده بود واسه این جا :)

نازلی said...

نه خیر خانوم جان اختیار دارین ، ما موجب آزار خاطر مبارک حضرت عالی می شدیم .


بعدم من با آن هشت و نیم شما پدر کشتگی شدید دارم .
بابت اینکه مدتی بس مدید فکر کردم به اینکه اسم کافه ای را که در این جا تاسیس می کنم چی بگذارم ، اما آقایان پیش دستی کرده و اسم اورژینال مرا دزدیدند !
البته به دیوار کافه ی من علاوه بر جناب فیلینی عکس سوفیا لورن و حضرت ماستریانی( حکمن همان عکسی که پشت صحنه ی فیلم ازش گرفته اند و من عاشقشم ! ) هم خود نمایی می کرد . که آن را دیگر بلند بلند فکر نکرده بودم و الا هشت و نیم ِ شما هم مزین به عکس های ایشان بود حتمن !

baya said...

اي واي!! چرا خودزني مي‌كني خوب؟؟

یلدا said...

پایتخت ضایع میکنیم
آی نفس کش!

راستی پس من یکی دو سال خانوم شدم و نمیدونسم!