Wednesday, May 03, 2006

؟ باورت می شود هيچ حسی ندارم
شده ام تو .. مثل تو .. وقتی می پرسی که من يکبار کاری را کرده ام يا کس ديگر
و می خنديم با هم به وقاحتت
روزهای دبیرستانم اگر بود تا ماه ها می توانستم بهش فکر کنم
سه سال پیش دوهفته ای وقتم را می گرفت با لحظه نیش های خاطره تا خیلی بعد
یک سال اگر جوانتر بودم یک شب تمام با نیمه ی روز بعدش
بار پیش .. چندماه پیش بود ؟ راه تا خانه
امشب اما توی همان سه ساعت تمام بود
از همان اول .. انگار که چیزی نباشد .. انگار که من آنجا نباشم
حتی کمتر از خاطره ی فیلمی که می ماند
سعی کردم صداها را بشنوم
.. مگر نگفتند نود درصد حافظه ی زن ها صوتی
صدای پیرمردی که به خواب می رود انگار که تنهای تنها
صدای موسیقی بدی که می خواهم قطع شود
صدای اس ام اس های هرلحظه ایش
" بعد پرش ناگهانیش و " بچه ای خیلی زیاد ، کتاب بخون
پدرجان کتاب خوانده ام که می گویم نه ، فیلم هم دیده ام ، عکس هم
تنها مجالی که می دهم به بزرگسالیم هم ، همین نه آخر است
بچگیم که آورده استم اینجا
بچگیم این همه راه را پذیرفته
بچگیم با همه ی بی احترامی ها و بدرفتاری ها کنار آمده
بزرگسالیم فقط نه آخر را می گوید
هنوز می گوید

؟ باورت می شود هیچ چیزم نشد
؟ گفته بودم خودت را روی من ثبت کن.. مگر چند وقت گذشته
باورت می شود که ثبت نشدی؟ انگار هیچ وقت نبوده ای / نگذشته ای
آن ادم انگار هزار سال پیش که سرم را می انداخت پایین چشمهاش، اما هنوز هست
این آدم این همه نزدیک اما از خواب هم غیرواقعی تر / از یاد رفتنی تر

تصور خیانت بود که آری را گفت
یک روز تمام
لذت بردم
"طعم گس خیانت"
خیانت به خودم
به تمام فکرهام / اصولم / حرف هام / به تمام رفتارم با سایرین
میل چشیدن / فرو بردن خیانت بود که آوردم
علی رغم تو / بدرفتاریت / حیوانیتت
اما اثری از خیانت هم نبود
هيچ چيز نبود
هيچ
چيز

1 comment:

یلدا said...

صبر کن از این بد تر هم میشه!