Thursday, May 25, 2006

از آن وقت هاست که دلم می خواهد يکی ازين پسرها بنشيند کنارم
شروع کنم به مشت بارانش
ـ البته بعد از ایراد توضیحات و کسب اجازه ـ

از آن وقت هاست که دلم می خواهد فکر کنم
این مشت برای اینکه اینجا متولد شده ام
اين مشت برای حماقت هموطن هام
اين مشت برای بی کار شدن اين همه روزنامه نگار
اين مشت برای سردبير ايران که زندانی شد
اين مشت برای مانای نیستانی
..این مشت

آقای صاحب آقای کا
نمی دونيد چه قدر وقتی با سرعت توی خيابون از کنارتون می گذشتم ذوق می کردم
که چه طور هرچندوقت یک بار خودم رو به لذت بازخونی/بینی کارهاتون دعوت می کنم
که چه قدر کمیک استریپاتون رو با هیجان دنبال می کنیم

فکر می کنم باز خدا را شکر که سه مرد بارانی پوش نبردندتان

این مشت برای آقای کا
این مشت برای خانوم پی
این مشت برای آقای شو
این مشت برای خانوم زا

این مشت برای مانای نیستانی که توی دیباچه ی کتابش هم با لحنی که یادآور ابراز تنفر مورچه خوار از "سوراخ فوری" بودفریاد زد
" از سیاست متنفرم ! "

4 comments:

ری را said...

آقای کا همراه همه ی شب بیداری های من بود

راننده ترن said...

ما هم همین کارها رو می کردیم

تا یه جایی جواب می ده دعا و فوت و رمل و اسطرلاب و جادو و جنبل

بعدش فقط باید گریه کنی، مثل من!

راننده ترن said...

راستی، دوست داشتم این رو

مانا نویسی رو

مرسی

یلدا said...

خیلی کم پیدایی
راستی تو چرا پینگ نمیکنی؟!