Tuesday, September 05, 2006

کلاس یک شنبه هام هم تمام شد
تنها راه ارتباطیم با آدم های بیرون
وقت چایی بین کلاس ها که تنها می نشستم توی کلاس و سرم روی پاهام یا میز
می فهمیدم چرا مدت هاست از کلاس های بیرون فراریم
اما آشنا شدن با این همه اسم ارزشش را داشت

برای شاد شدن بیهوده راه حل مسخره ای دارم
با دید بد وارد جایی می شوم .. روز اول که به اه اه این آدمه اینجا چه کار می کنه
و شت ! اینو چه به این کلاسا .. گذشت
از بار بعد از شناختن هرکدام از آدم ها ذوق می کنم
از کشف اینکه آنقدرها که به نظر می رسید از مرحله پرت نیستند
خانوم های این کلاسه که اکثرا آدم مهم بودند یا قدیمی
اما مذکرین ... گاهی انقدر به تفکیک جنسی کلاس ها معتقدم که نگو
بس که سوال های بی ربط می پرسند هی..هی
این طور بود که تا بار هشتم نتوانستم دید روز اولم را کنار بگذارم
اما دیروز یک مقدار غصه م شد که همین جور گذشتیم .. خداحافظی بی هیچ نشانی

عبورهای اجباری از کنار پارک ملتش را هم دوست داشتم
که دوهفته پیش برای اولین بار امسال سروصدای زردی های زیر پام را شنیدم
وقتی سرم گرم سبزهای توی هم بالای سرم بود
یا حس پاییز دیروز که یک هو دلم تنگ شد
و هرچی فکر نکردم نفهمیدم برای چی / کی
توی کوچه ی خودمان حس تابستان نبود / پاییز هم .. چون بهار بود آن روز
دلم لاله می خواهد

1 comment:

reza jalali said...

didi payiz ba hameye ghashangish che hese delgiri dare be khosos vaghty az kasi ya chizi del mikani...man dostesh daram...ba hameye ghamginihash...behtar az bahar....ya tabeston....payiz fasle mane....fasle shekoftan dar rozhaye pajmordeh.