Wednesday, December 27, 2006

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

شب ، بدحالم و بی خواب
نیازمند حضور انسانی
بالش و پتوی نازکم را برمیدارم
مهاجرت می کنم به اتاق او

خودم را جا می کنم کنارش
خواب خواب است
برمی گردد به سمتم
یک دستش روی صورتم
انگشتم را فرو می برم توی مشت دیگرش
داغی تن من ، خنکی پوست او

صبح ، قبل از بیدار شدنش برمی گردم سرجام
فکر می کنم بچه داشتن چه حس خوب گرمی است



پ.ن ـ این عکس مال بچگی های پسرکه
و به خاطر این پاره شده که دوست نداشت عکس برهنشو چاپ شده ببینه
الان بزرگتر از این حرفاست
اما به قول همه ی والدین ، بچه ی آدم همیشه بچه می مونه براش

3 comments:

maryam.s said...

منم یه پسر دارم
شبها انگشتمو میگیره تو مشتش و فشار میده
اصلا" دردسر نداره برام
آخه هنوز برای زمین بهش ویزا ندادن
فقط تو رویا همو میبینیم و با هم بازی میکنیم
اسمش سام ولی ما صداش میکنیم سامی
نمیدونم چرا نمیذاره مامی ازش عکس بگیره...این اخلاقش کپی باباشه

غزال said...

و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
...

علي‌رضا الف said...

اوه، ببخشيد! اين‌يكي انگار كاملاَ زنونه‌ست. شرمنده! پست بعدي مزاحم مي‌شم. راحت باشيد تو رو خدا