Tuesday, February 13, 2007

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی


این بار نه به خاطر پول بود نه کنجکاوی ، حتی بی خیال امر استاد
بگیر یک جور عادت
هیچ رغبتی به دیدن عکس ها نداشتم ، همان وقت هم عکس گرفتنم نمی آمد
پارسال همه چیز جذاب تر بود
کلی پلاکارد و پرچم و آتش
.... امسال هیچ .. فقط راه ه ه ه

حرف های آن آقا برای دوروز انداختن من کافی است
چه برسد که آن همه بار و آن همه راه و نامردمی مردم هم

فقط چهره های صف نارنجی پوش ها چشمم را گرفت
که حسرتش ماند که چرا زیادتر نگاهشان نکردم
وسوسه ی بی خیالی همه چیز و خیرگی در رنگ رنگ بادکنک ها هم بود، که مصلحت اندیشی نگذاشت
چه کرده اند مردم این شهر با خودشان .. هی می گردی و هیچ آنی نمی یابی
همه شبیه هم .. بی هیچ جرقه ای که شکارت کند .. مجبورت کند به ایستادن

نذر کردم سال دیگر ریو باشم .. ده روز و شب کارناوال را عکاسی کنم
چه بد که همزمانند با هم .. تفاوت ها دردناک تر می شود
...فکر کردم سال دیگر اگر باشم و مجبور نباشم .. ایندفعه خرم
شاید هم چیزی زدیم و رفتیم .. جواب می دهد یحتمل


باز می نشینم پای مستندها و موزیک ها .. چشم ها خیس ، گلو خشک

____

پ.ن

دارم روزنامه ی صبحانه ام را می خوانم
، روزنامه ی روز قبل را ،
مرگ به جای افتخار صعود به برج آزادی

رفته بودم وسط میدان
فکر کرده بودم چقدر گذشته از آخرین ایستادن من اینجا
داشتم از برج عکاسی می کردم که آن همه آدم را دیدم سربالا و صداها بلند
و مرد روی برج
سال انقلاب هم کسی اینکار را کرده بود
..شور آن موقع کجا و حالا
یکی دو فریم همینجوری،کج و نامربوط
پشتم را می کنم و آدم ها را هل می دهم تا جایی آرامتر
حالا نوشته مرد افتاده
! مرد سی و دوساله را چه حال اینکارها
در ساعت دوازده و سی
ساعت عکسهام را می بینم .. دوازده و پانزده
پانزده دقیقه ی بعد .. ببین چه شلوغی شده آنجا
چه خوب که رفتم پی کارم

5 comments:

Ghazaal said...

پست پارسالی چه حرف ِ دل بود .

parisa said...

تو كشف خوبي بودي. امامني كه هرروزاينجا روديد ميزنم يك چيزايي دلم ميخواد برات بنويسم ...هرچند نه عادت به كامنت گذاشتن دارم نه حوصله اينكارو. ولي هستم زين پس... مرسي
براي اينهمه....من به اين فضائ فكري وآدمي كه بهش تعلق داره نزديكم انگار و خوشاينداست برايم

ساسان م. ک. عاصی said...

سه روز اخیر آن‌قدر این جبر جغرافیان را گوش کرده‌ام که دارم خفه می‌شوم، ولی باز از اینکه بغل گوشم این قضیه را تکرار کند دچار نوعی آرامش عصبی لذت‌بخش می‌شود.
وحشتناک‌اند...
/
قضیه‌برج و سقوط آن نقطه‌ی سیاه حالم را خراب کرد. دلم می‌خواهد کلی بد و بیراه بار بالاروندهو هرکسی که گذاشته یکی این کار را بکند، بکنم. عد می‌بینم چه فایده... ولی کلا ترسناک بود.
و گذشته از این اما... چه عکس خوبی شده و چه ترکیب خیلی خوبی. دست‌مریزاد

سرخوش باشید و پیروز امیدوارم

Ghazaal said...

نه یرما . دلم گرفت . چه مردک ِ پر دل و جراتی ! خیلی راه داشت ها . به بالای برج نه . به بالای زندگی ...
عکسی که گرفتی در تکان دادن ِ ما تاثیر داشت خیلی هم زیاد .

آذين said...

اوهوم... به لحظه اي كه جان دادي، فردا كه بهار آيد، برخيزيد... و اشك و خشم.
و شوري كه نمي دانم بود؟ چه شد؟ كجا رفت..
مي ترسم همين حماقتي بوده باشد كه اين روزها هست، به رنگ ديگر..