Sunday, April 01, 2007

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ئی


رکوئیمم باید نوشته شه و من از همون روز شنیدن دارم سعی می کنم
زیاده خام و درهم و بی ویرایش و شخصیه این نوشته ، منت می ذارید که بگذریدش

___

هواپیما یک ساعت و نیم تاخیر داشت
همون مقدار وقتی که لازمم بود که برسم به تو و تموم شی
نرسیدم .. ته دلم خوشی کردم
آسمون گه خاکستری اما .. راه که می پیچید از کنار اکباتان .. نوشته ها .. فکر کردم کاش آمده بودم . سنگ رو دیده بودم
مثل کتاب رها شده بود . بی دیدن کلمه ی پایان . وقتی که نازکی تک صفحه ی آخر مطمئنت می کند از اتمام

می خواستم برای بار اول از هتل برم بیرون .. دستشویی بودم که آلما زنگ زده بود
که گفتم برای چی ممکنه و قرمزی رو مالیدم روی لب هام و گفتم لابد علی مرده و پررنگش کردم
پامو که گذاشتم توی خیابون گفتم می خوام زنگ بزنم خبر بد بشنوم هوامو داشته باشید
.........زنگ زدم .. آلما صداش گریه بود .. گفت یرما ، علی تصادف کرد
.. گفتم ممنون که زنگ زدی ، قطع کردم
مامان چشماش خیس خیس شد ، خواهره جلو جلو می رفت و لابد اشک .. گفتم بریم غذا بخوریم
سیاهی عینکمم بود اما اشکه نمی اومد

من هیچی نمی دونم .. همه ی خبرا رو پس زدم .. پس زدم .. پست اولیه این وبلاگه که تو نوشتی .. هفده تیر هشتاد و سه .. وسط شیطنت و خیانتمون به دنیا .. هل می دهم .. هل می دهم .. چرا من هیچ وقت نمی کشم پس ؟ نه با دست ، نه با پا .. این مدته هم پَسِت زدم .. دائم .. تلفنای بی جواب .. آف لاین شدنای یهویی .. همو ببینیمای هیچ وقتی .. از دستم که در می رفت و گوشیو بر می داشتم که می گفتی یرما بیا خوب باشیم با هم و صدای یخم می گفت خوبیم که و تو نمی دونستی میون اون سکوتای لج درآر من داشتم زبون درازی می کردم و خمیازه می کشیدم که کی قطع می کنی که سریاله نصفه نمونه یا چی .. که چه مرده بودی برام
دسترسی ِ به این وبلاگتم بستم
، تو هم اصلا یادت نبود که باباشی (گیرم که با لقاح مصنوعی) البته ،
و حالا من غصه ی بی بابا شدن این طفلکم دارم

آقا جون .. رک و راست .. نگات که می کردم و اون حرفای جفنگت .. فکر می کردم نمیری چکار کنی .. بعد هم کشتمت .. گفتم علی نابود شد .. حیف شد .. گریه هم کردم اونوقتا لابد که حالا اشکم نمیاد .. همون بهاریم که تموم شد گریه کردم .. انقدر اشک ریختم که شده بودم مات و گول .. خاکستری .. چقدر پررنگ بودی اونروزا .. که پیرهنم که پُر ِ بوت رو می گرفتم نزدیک و می کشیدم تو و فکر می کردم چه پستم من ..ده خرداد هشتاد و سه ... ده مرداد .. ماه ِ تمامِ درست .. چندتا کد و تاریخای توی تقویم .. چه خوبه نوشتن .. که تقویمتو دادی بهم و دیدم پونزده بهمنه که اسم منو داره .. توی وبلاگت نوشتی این مدته یه بار یه شب عاشق شدی و یه بار چند روز و من که فضولیم گل کرد گفتی یه شبی یه من بودم و چه شبی بود که کله ی سحر فرداش سر کوچه بودی و تموم اون روز و روزای بعدش و چه هول بودیم و چه تند و چه آشنا .. این حرفا رو نباید نوشت .. نباید نوشت ؟ مگه تو از همون اولش ننوشتی ؟ مگه همه چیزت انقدر رو نبود که من هی لجم می گرفت که چه وقیحی
من هیچی نمی دونم ، این مدته همش پَسِت زدم که زنگ می زدی که یرما بیا منو بزنو و خالی شو و من خالی شده بودم و تو نمی فهمیدی که چه نبودی برای من و چه مرده بودی ..باقیه صفحه های تقویمه خالیه .. یه روزایی بوده که من یادم هست و نیست .. شب انتخابات اما یادمه که توی ترافیک زیر پارک وی باز چه پررنگ شدی و تا دوئه صبح ولیعصرو گز کردیم و سوار ماشینای غریبه شدیم و من چه بدمم نمی اومد که شبیه زوجای جوون به نظر بیایم .. فرداش شدی مه آلود که گفتی به رفسنجانی رای دادی .. هفته ی بعدش که از حسینیه ارشاد برمی گشتم داغون و گفتی احمدی نژاد ، تموم شدی .. می بینی .. اینطورم من .. متعصب و خشک..حالا هی این مردکو می بینم و فحش می دمش

پارسال بهار اما باز یادم رفت .. که ناهار و کنسرت و شِر کردن دانشگاهامون
که توی راه فکر کردم چه تموم شدی علی .. نمیری چه کنی ؟

.......
....

این پست باید نوشته شه و من از همون روز شنیدن دارم سعی می کنم
پست که بشه ، تو تموم شدی .. مثل هر نوشته ی دیگه ای که کات پیست می شه از حافظه ی من به حافظه ی اینجا و دیگه اینجاست که به زندگیت ادامه می دی و دست از سر من بر می داری که هی با چشم های داغون تو نبینم که فکر نکنم همه ی این کوفت های هرروزه نشونست ..از یه بوس کوچولوی اون شب ( که علیرغم چندشم از فرمان آرا و خود فیلمه بازدیدمش به خاطرت ) تا همین دینو بوتزاتی که هی روی شبح و روحاش وا می شه و لابد حالا اگه بودی میومدی می نوشتی که که نوشته های من جز اسم خاص هیچی نداره و من واگذارت می کردم به انگشت هام
راستی
من که سراغ وبلاگت نمی آمدم که بمانی همان که بودی
تو هیچ خواندی که من نوشتم سال نو به چشمه ی حیات می ماند ؟
پاشنه ات را .. همیشه احتمال خطا هست خوب
چقدر خندیدی به خوش خیالیم یارو ؟

هواپیما یه ساعت و نیم تاخیر داشت
.. حمید که زنگ زد بیاد دنبالم که با هم ، نمی شد که با اون بوستان ِ در بر
من هی دور خودم چرخیدم و وسط خنده های پر صدام یهو لبام خودشونو انداختن پایینو من رومو کردم به دیوار

بعد دختره سلام کرد .. وسطاش من دیدم که هیچ غمی نمونده
که یاد لاو آن د ران تروفو افتادم ، اونجا که زن های عضو کلابِ اِکس های آنتوان دوآنل با هم می شینن به گپ و گفت
.... بعد هم می ذارن و می رن ... و آنتوان و سابین
اینجور بود که تموم شدی
، مثل نوشانوش ختم شونده به شادی که خواستنی ترین جورِ ِ به مقصد رسوندن آدم هاست واسه ی من ،
بعد من و دخترک هم کلابی گذاشتیم و رفتیم پی زندگیمون
اند آنتوان استاپز رانینگ
..... و تو و معشوقه ی آخرت
چه دوست دارم ببینمت عاشقانه در آمیخته با آن .. خاک
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم

ـــ

.. گشتم توی عکس ها ، نبودی
پایه ی عکاسی های من ، چه جور بین آن همه همه عکس یک بار دوربین را نگرداندم سمت تو ؟

نکته ی آموزنده : از دور و وریهایتان هم عکس بگیرید
همیشه که نمی مانند

7 comments:

Ghazaal said...

... چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ِ ژولیده آبروی جهانند ...
" شاملوی بزرگ "

امان از ای کاش ها ...

Line said...

پوف! بیا منو بزن خالی شی های معروف. بیا دوست باشیم های تکراری... کلابو دوس دارم. درشو تخته نکن لطفن

Line said...

البته نه واسه خودآزاری و دیگرآزاری، تغییر کاربری بدیم حالشو ببریم

Hermes Marana said...

عجب سوگواری جسورانه و درخشانی بود دخترجان. سر دوربین مان را هم نمی دانیم به این دلیلی که شما گفتی یا چی که هی داریم برمیگردانیم که اصلن، به لحن خودت، این سر دوربین ما یکی که همیشه برگشته. کسی هم نمرد، اشکالی ندارد. بخیل که نیستیم. ـ

ساسان م. ک. عاصی said...

حداقل درباره‌ی خواندن هرچیزی را به من بگویند نباید بخوانم، دست‌کم به شکل مرگباری کنجکاو خواندن‌اش می‌شوم!!! این پست هم چون یادداشت شخصی بود فکر کردم حالا که نوشته‌اید "بگذرید"، همان کنجکاوی کافی است و بهتر است نخوانم (حالا اینکه می‌شود خواند بدون هیچ مشکلی و باز هم انگار من داروغه دارم روی سرم! خودش بساطی‌ست).
گمان‌ام دم سحری بی‌خوابی کاربری‌های مغزم را به هم ریخته. برای همین هم آمدم کامنتی بنویسم.
در واقع رفته بودم به وبلاگ جناب ازموسیس و کامنت شما را دیدم و خب برای من هم جالب بود این اتفاق "واقعا"ها. واقعا جور عجیبی دوست‌آمدنانه! بودند.
خلاصه بعد داشتم کارهای دیگرم را انجام می‌دادم و یک‌هو به فکرم رسید لابد منظورتان از سلام دادن این است که اگر وبلاگ‌ام را جائی ببینید! یا امضایم را! بعد توی فکر این بودم که خودم هم چند وقت پیش هم‌دانشکده‌ای قدیمی‌ای را جائی دیدم و سلام نکردم و تازه بعد از کلی چرخ خوردن این فکر یک لحظه به ذهن‌ام رسید که شاید واقعا من را می‌شناسید. به‌طور معمول آن‌قدر کنجکاو و جسور نیستم که در این موارد سوال کنم، اما همان بی‌خوابی گمان‌ام باعث شده که کنجکاوی‌ام غلبه کند و بپرسم اگر جسارت نباشد.
راستی... به‌هرحال در همان خط اول "رکوئیمم باید نوشته شه" چه زنگ ترسناک و جذابی پیدا کرده. جدای اینکه بلافاصله یاد سفارش‌دهنده‌ی مرموز آقای آمادئوس افتادم، زنگ و طنین عجیبی داشت این فرمان شخصی.

سال نو مبارک
و سرخوش باشید و پیروز امیدوارم

MaNoo said...

nemidunam chera har rooz miam in posto mikhoonam/har bar ham delam mikhad baghalet konam: )

Anonymous said...

salam ...ba khundane posteton ke az hezar ta link behesh residam nemidoni che hessi behem dast dad ...on vaght bood ke fahmidam hameye majerahaye asheghane shabihe haman ,ali vaghean don zhoan bod na ? yeki az mashghoheham man !