Thursday, April 26, 2007

It really seems as though it is necessary for us to destroy some other thing or person in order not to destroy ourselves

نهایت بی سلیقه گی است این
گذاشتن آن عکس و گذشتنش
رغبتی در خودم هم نبود برای باز کردن این صفحه
خواهرک گفت همان ؟
. همان
همان که حرفه هنرمند دو داشتش و پانزده روز سفر آن عید همراهمان بود
و انقدر رویش باز شد تا آن شماره ناخوانده بماند

این روزها زندگیم بیشتر تصویر است تا کلمه
و کابوس تصویری که باید از میان کلمه ها زاییده شود و کلمه ها چه عقیم می شوند وقتی درگیر خودشانند این قدر
کلمه هایی هم هست که میان تصویرها زندگیشان می کنم
کلمه هایی را هم اتفاق خوب می گیرم ، وقتی تصویرها تا مرز سردرگمی دوره ام می کنند
و چه دلم می سوزد برای خودم وقتی کلمه ها می شوند دوست خوبترینم

روزهای خوشی هم بود
ساعت های بدی هم
روز کافه ی میزهای متغیر و هردم آشنایی
با گسی نزدیکی رفتن پسر کوچک
با دوست گرفتن های رنگین پسرهای رنگین کمان
که فکر می کنی چه می شد اگر تمام نرینه های دنیا خوشحال بودند و می شد آشکارا دوستشان گرفت
خیابان ویلای تنهایی کنسرت کنسل شده ..خانه هنرمندان تنهایی ..دانشگاه تنهایی ..دکتر تنهایی .. تنهایی های نه نامطلوب
شب ِ بیداری هم بود .. شب بیداری ِ ناناخوش
روز تمامش در تخت خواب ِ میان – زنده گی ، ناخوش
تا شب شود و زنم بیاید و بشوم تمام زنده گی .. کار مفید و گاسیپ مدرنایز شده هم
که فرداش بابا بخندد که خوب شدی .. نکند عاشقش شده باشی .. و دختر پادشاه ومرد زرگر مولوی بخواند
و بگوید که نمی آید زندگی با ما ؟
تولد خانواده گی که نه زیاد خوب است ، نه خیلی بد .. اما خوشمزه است
امشب هم الفنت دیدیم و نیویورک استوری مارتی ، که پیشتر هم ، را
راست گفت کسی : اینکه تفنگ بردارد آدمی به کشتن عجیب نیست ، عجیب آن است که زیاد ِ آدم ها اینکار را نمی کنند
و من که یک آدمی هم دارم درونم که از کشتن باکیش هم نیست
به این پرچم سفید و روبان های رنگ رنگ و دایره های خط دار ِ آویخته ام نگاه نکنید ؛
شوآفی آدم ها حالم را بیش از هرچیز بد می کند، همین است که آبم با این غول خانواده هیچ وقت توی یک جوی رفتنی نیست
و چه شرمم شده همیشه از حضورش با اینکه می دانم ته ِ وجودش دانشی هم هست
کاش کمی فروتنی هم بود یا ملاحظه یا زمان/مکان دانی

این روزها کلمه ام نمی آمد و حالا چه کلمه هام کم ندارند از آن تصویر .. همان جور نجویده و درهم

6 comments:

Osmosis Jones said...

سلام
من بعد از چارده پونزده سال که وبلاگتو خوندم تازه متوجه شدم که چه وب نازی داری و تازه فهمیدم که تو اصلاً به من سر نمی‌زنی! ولی خب برای شروع هیچ‌وقت دیر نیست. به کلبه‌ی کلنگی و داغون تنهایی من هم سر بزن ولی فقط به مقدسات قسمت می‌دم که یه دونه از این کیسه‌های استفراغ مه توی هواپیما می‌دن هم همراهت باشه که تازه بشور-بساب کردیم. در ضمن از اینکه در تنهایی،‌ ناخوش نیستید ما هم خوش شدیم

reza jalali said...

salam doste khobam.man ye chand vaghti ast ke be net kamtar dastresi daram.albate ke kamtar ham akasi mikonam magar baraye rozname ya majaleh.ham aknon ham ke teh nistam dar miyane an seylabhayi hastam ke dar eyd to ra gereftar karde bod.omidvaram ayam be kam bashe.

Elham said...

بازم خوش به حال تو... ما که فعلا روزهای بدی داریم و ساعت های خوبی!

S. Freud said...

Mag ich fragen dich helfe mir, den Abstand zwischen dem Titel und dem Körper zu finden?

shafagh said...

che dardnak bood in tanhai........
vaghti baham boodegi ro tajrobe nakarde boodam ta omghe in estefraghe tanhai narafte boodam..........

sun said...

man khaili vaghte ba axam harf mizanam
:)
hese khubie
behtar az kalame hast!