Wednesday, May 09, 2007

به خدا یه قالب صابون رخت شویی از یه سیمرغ گر بهتره


یک ساعت قبلش باز توی تقویمم نوشته ام به دنبال مهاجر
نوشته ام هیچ ساکنی نیست که بشود راهنمای من ، که اینهمه در به در این نایاب نشوم ؟
نیم ساعت قبلش خم شدم و از سوراخ کلید دیدمش توی کلاس
دیدن آن سر ِ برهنه ، ذوق آورترین ِ دیدنی های این روزهام شد
چهل و پنج دقیقه ی بعدش هنوز روی پله ها مچاله ام
این چه خواسته ای بود کردم ؟ .. لنگر انداخته و رفتن رفته از یادش
من هی آب .. کمی شکلات .. هی نگاه کردن عکس های کتاب فرانسوی
و خواندن به خیال خود زیر ِ لب ِ تمام ابیات "می خوری " داری که به تازگی یاد گرفته ام
محیط مسخره ی بی صدایی دارد این اسکو .. هیچ موجود جالبی هم دیده نمی شود
کجایند آن داف هایی که پوشیدنی هاشان قیمت یک لنز تایپ ال بود ؟
تا بیاید بیرون و دو دقیقه هم کمتر حرف
که بوی موافقت می دهد
حالا باز تا فردا که به دنبالش باید بروم تا هنرهای فریبا

دانشگاه سراسر غریب
پایان نامه ای بسیار عجیب و نامنتظر و کجاست این آدم که اسمش را من تاحالا نشنیدم؟
هی کتاب و مجله
توی راه یک آشنای قدیمی مهمانی و کافه و زمین بسکت دانشگاه
که می گوییم هیچ خبر از هیچ کس و می گوید که پس حالا هم می گذریم از کنار هم ، انگار که نه

دلم نمی آید گالری تهران را رد کنم
و چه خوش می گذرد که می ایستم به رنگ کردن آن نقاشی های آماده ی کاغذی ترک
و چه همه ی خوش خیالیم را می ریزم روی کاغذ
بعد هم که می نشنیم به ویدیو دیدن
بزرگ ترین هدفی که ویدیو آرت تعقیب می کند تولید ملال است؟
آن وسط ها می بینم مقنعه گلوم را دارد له می کند و شال سفید را از توی کیف می کشم بیرون
گلوی آزاد تحملم را زیاد می کند
هشداردهه گرسنگیم هم نبود که .. تمام روز با چهل و نه گرم سَلو و یک نیمه قمقمه آب گذشت
بروید این نمایشگاه را ها
! بزرگترین هدفی که یک نمایشگاه هنری باید دنبال کند سرخوشی است
شب دیر است و دارم گهر تولید می کنم
یکهو عروس سالیان پیشم سراغم را گرفت و زنگ نیمه شبانه و غر که کافه را ول کرده با دعوا
چه خوب که بعد یک ساعت که از آن نمایشگاه آمده بودم بیرون و مرده ، به زنم گفتم که کافه بیا نیستم
هیچ کس نبوده امروز .. هیچ کس نمانده
ما مانده ایم و لیمونادهای آن جای دیگر انگار ، که کارکُن ِ خنگ دارد

فردا صبح باز باید بزنم بیرون
امضا را هم که بکند .. کار پیش- تولید من تمام می شود .. می ماند تاییدیه ی شورای نگهبان

الانم برم زانو بزنم کنار تختم که اینترویوی شما عالی از کار در بیاد و شب قابل اغفال باشید

__

اینم از اثر هنریم
مسلمه که فقط کار رویی ماله منه و من برای هیچ مردی شاخ نمی کشم
چون که همه می دونیم که خدا ... میشناخت ، بهش شاخ نداد
تازه سبز لباس تفنگ داره هم کَار ِ کَس ِ قبل تریه .. وگرنه من که بابل گام پینکو واسه اسلحه کشی ترجیح می دم

و حالا چهل تا مومنم که شهادت بدن دلشون هیچم تنگ ِ رنگ و لیمو وامثالهم نمی شه ، بنده این سنگرو ترک نخواهم کرد
و خدا با استقامت داران است
و لابد صبرکنندگان هم

5 comments:

maryam.s said...

دقیقا" این بهتره مهمه...چی از چی بهتره یعنی این نیست که نژاد من از اون بدتره...یا اینکه ...کلا" فقط اینو میدونم الان که من حتی در خواب هم نمیتونم چینی هارو و...بعضی از شاخدار هارو داخل جمعمون راه بدم
شاخ بکش بیشتر

Anonymous said...

fIltER shOdI... :-( :-s

Ghazaal said...

با اینکه به وبلاگ آنتونیونی ِ شما زبان انگلیسی و فرانسه فقط می آید اما من برای سنت شکنی هم که شده می گویم :

و ان الله مع صابرین
:)

آسوده باش یرما . پشتتم .

shafagh said...

khoda ba saberin ast age saberin vaghean sabr ra yad begirand.
ama darigh az zarei sabr ke bi hoselegi nemizare.kare roshanfekramoon shode shakh keshidan mage na?

parisa said...

اينجا قرار نيست يه تكوني بخوره؟ سخت منتظريم و مشتاق