Friday, May 18, 2007

حروف شبیه لباس هایی بود که برای خشک شدن روی طنابی فلزی آویخته باشند


اول - آف د ِ رکورد ِ آدم های مشهور را زیاد نشده که دوست بگیرم
همین است که کمتر سر به وبلاگ هایی می زنم که نویسنده ی نام آشنایی دارند
از آن اسم اما نتوانستم بگذرم
حالا دارم صدای نی هنبونه را از کلمات می شنوم
جنس لذتی که در این ترکیب حروف است همان است که در ترکیب صداهاش
بعضی آدم ها روی استیج و غیر ِ آن ، یک جور لباس می پوشند


دوم - هی توی پست های حال ِ این صفحه دنبال نمایشگاه کتاب می گردم
و
نمی بینمش
روزی در دوازده سالگی به خاطر سپردم این ماه غوطه خوری در کتاب ، اردیبهشت نام دارد
ده سال مدام ، اردیبهشت ماه کتاب و گم شدگی وناتوانی در خواندن نقشه و تشنگی و له شدگی زیر آن همه بار بود
ده سال مدام ... همین هوا که هوایی می کند آدم ها را .. هوایی ِ ترافیک های چمران شمالم می کرد
و حالا هیچ
می نویسم که یادم بماند
نمایشگاه امسال را در کمتر از یک ساعت قدم زنان و غر زنان پیمودیم و دوتا کتاب شاید برای خالی نبودن کیف
وضعیت توالت ها اما بسیار خوب بود
احتمالا عداوت مستر پرزیدنت با نمایشگاه بین الملل ، سر همین چیزها بوده .. انگار از این یکی نظر با هم اشتراکاتی داریم
اردیبهشت امسال شهر کتاب زیاد داشته و چشمه و ثالث هم
اردیبهشت امسال زیاد هم اردیبهشت نبوده
کتاب قرضی و دزدی را داریم دوست تر می گیریم
..
همه ی حس های مه گرفته به کنار
معاشرت های سالی یکبار نمایشگاه مطبوعات .. آه ه ه


سوم - لیتل میس ساین شاین را هم که از اوجب واجبات است دیدنش ، دیدیم
دیگر هراس سزاوای بر مرگ تو لباسای بی ریخت زیر آفتاب سوزان کویری را به همراه نداریم
و
لابد نتیجه ی همان صد و یک دقیقه است که غروبی چنین جمعه ، جز نفس کشیدن فعالیت های دیگر هم می کنیم


چهارم – زیر پنجره مان دارند ایرانی قهوه ای سوخته می زنند با ویلن
نمی شد همین حالا که جواب پنهان سوال یکهوییت مثبت بود ، ساز برداری بیایی این زیر ؟
هرچقدر هم که رنگش غریب باشد

بارها گفته ایم که در ازای چنین مهرورزی ای ، شش طبقه را پرواز می کنیم
این روزها بیشتر ،که باز مارکز دوره مان کرده
بگذارید طلسم عاشق های پررنگ امریکای لاتینی بشکند
کمی به چشم بیایید

2 comments:

sun said...

namaieshgahe emsal nemidunam chera hata wc khubi ham baraye ma nadasht.sahaiad tuye un ruze khas
;)
vali jaleb bud ke man ham avizune shahre ketabha va nashre cheshmeye shoma budan ordibeheste emsal:)

parisa said...

و من چه قدر دلم مي‌خواد همين الان پيش اين خانومه نشسته بودم ، فقط اونجا ، نه توي اين اتاق لعنتي كارم كه به شدت حس فرار رو در من زنده مي‌كنه و منم كه بي‌ جنبه! اينم از شروع صبح شنبه من، خانم يرماي عزيز