Tuesday, June 26, 2007

و من به آن زن کوچک برخوردم ، که چشم هایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

دور چشم هام قرمز شده ، انگار مشت خورده باشد
. من مشت نخورده ام
بالاخره گِله ها عریان شدند ، چه بود آن حجاب ِ پذیرش بی دلیل
حجاب بینمان اما شاید هیچ ترمیم نشود
گفت که شکسته دلش
دل من هم شکسته بود حتما ، در آن شب تهی ، تهی
مثل هربار .. فکر کردم درهمین لحظه این را می خواهم ؟ این آدم را ؟
معاشرتهام شده بند ِ لحظه
حالا می خواهم ولحظه ای بعد نه ، و تلفن های بی جواب ، بی توضیح
عصر، پیمودن پیاده ی راه ها که بگذرد وقت
، انتخاب خانه ها .. بازی سال های دور
شب ، موزیک آشنای آشنای رادیو .. قصه ی شب
که چه خوشانم شد از یاد سال هایی که تصویر متحرکش کم بود
و ساعت ده شب انقدر دیر بود که محتاج اهتمام و مرارت
تا روی هم نیافتند پلک ها
راننده ی پیر با لهجه ی ترکیش گفت این داستان ها را بچه گی هایم هم شنیده ام
ساعت ِ دیر شب های کودکی او کی بوده ؟
شیشه پایین بود ، قبل ترش بارانکی زده بود
باد می رفت لای موهای درهم من .. گردن افراشته ام و پوست نازک و سرخ صورت


تلفن که زنگ زد و صدای نرینه ی جوان ناشناس
به جای قطع کردن و خندیدن که چرا نمی روند کلاس لاسیدن این جوانک ها و چهارده ساله که نیستم من
باید می دادم به او گوشی را
حالا تمام تلفن ها کشیده و خاموش
خداوندگارا به تو پناه می برم از شر مزاحمین
تا کی باید خط های زیر چشمم را برایشان بشمارم ؟
__

تصویر را از اینجا آورده ام
چه می دانستم که خانوم خوش برخورد کافه ای چنین آرتیستی است
جور ِ کارهاش و بلاگش را دوست دارم

2 comments:

shafagh said...

اين دلشکستگی ها گاهی بی امان به آدم حمله می کنند. زير و رو کردن خاطرات گذشته و خوشی های پوسيده توی دل به آدم نيروی عجيبی ميده
ای کاش بعضی ها می تونستند حریم ها رو نشکنند صادق باشند و بی ریا
هرجا انعکاس ضربان دلت رو می شنوی جای توست
حال تو کافه یا .... ضربان دل دروغ نمیگه اما اگه سعی کنی صدای دیگه ای رو به تقلید از اون گوش بدی رسوا می شی.

badbin said...

gahi fekr mikonam ma ziyadi sakht migirim bazi chizha ro ke arzesh nadare.....va asooon migzarim az chizhayi ke bayad jedishon gereft.