Saturday, June 23, 2007

دنیای بشکن زدن و لوس بازی

یک عصر کافه های اقماری تا فاطمی بود
، و خرید خواستگاری رفتنمان
یک شب ِ میز بزرگه ی کافه ی جدید ساعت ها
، و دنباله ی گردهمایی در چمن های باغ فردوس
مقادیری هم بحث و بررسی های در حاشیه و ضمن
که داد خواهرک درآمد که متنفر است ازین حرفها
چه آمده بر سرمان که یک ریز حرف عروسی
، تمام مراسم ها را یاد گرفته حالا
... خواستگاری و بله بران و امثالهم

، به والده ی ما که اگر باشد تا اولین جشن تولد بچه مراسمی نیست ،
خوش هم می گذرد ها
یعنی که نزنید زیرش یکهو و ادامه ی خریدها و مراسم ها را
... بی حضور ِ ما

فقط جالب تمام این رویدادهای مشابه با هم به وقوع پیوسته اند
، حتی مراسم عکاسی کنان هم در همین راستا
گرچه که تابستان فصل همین مقدمه چینی هاست دیگر
مقدمه ی جدی شدن ِ شوخی هایی که در بهار صورت گرفته لابد
خیلی خیلی جدی شدنش در پاییز
و نه ماه و نه روز بعد در تابستان ِ بعدی طفل معصومی چون من

تبش هم که می افتد خشک و تر نمی شناسد
که شوهره هم در بیاید که فرنگ رفتنی اگر نشد ( نیاورد خدا) می رود خانه ی بخت
رحم کرده خدا که من درگیر آن تب ِ دیگرم
که براونی که نداشت جای شولوغ ِ مرکز خریدی ، تارت شاتوتم را می خورم
و به براونی فکر می کنم .. و به طعم هلو .. و به روی انگشت های پا بلند شدن
و دلم کفش پاشنه بلند می خواهد

5 comments:

badbin said...

nemidonam...ama fekr mikonma kole jariyane zendegi be khosos in bakhshi ke to migi ye bazi ast...ke hame kamo bish ba hameye edeahaye dashte va nadashte ye jor ba in shotoi ke khabideh ye jahayi raftar mikonan.....bale hame chiz khososi mimone.motmaenam.

M.Sanjaghak said...

خانم آگاندیسمان از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ما این روزها در قحط کافه به سر می بریم. جایی که آب میوه ی مخصوصش واقعا مخصوص باشد و هات چاکلتش روان و خوردنی و صاحبش اقوام دور و نزدیکمان را نشناسد و کسی هم کتابهامان را دید نزند و صد البته خیلی فاکتورهای دیگر که نمی یابیمشان . اینهمه کافه رفتنتان دارد حسودمان میکند! آدرس یک کافه ی خوب کشف نشده به چند؟

Kristian said...

You want a photo of my bed??

I'm confused!


http://biscuit.blogspirit.com

الهام said...

آخ گفتی کفش پاشنه بلند... دلم از این پاشنه بلندهایی می خواهد که زن ترم می کنند... سبک... نرم... بعد یک دور رقص... آرام... سبک... نرم

shafagh said...

دیدی این مربی های فوتبال ایرانی وقتی می بازند توی مصاحبه بعد بازی میگن:آقا
داور به نفع اونا سوت می زد.....ما شانس گل کم داشتیم.....اصلا آقا ما نمی خواستیم ببریم از عمد باختیم....هر شب انقدر به خودمون امتیاز مامانی بودن میدیم به 3 امتیاز بازی احتیاجی نداشتیم.......شده حکایت بعضی ها........
بیخیال 90 دقیقه تموم شد تیم برنده هم رفت خونه اش.....بنده خدا خودبزرگ بینی تا
کجا؟