Monday, July 23, 2007

پیش نوشت:
حالا که خانه مان مشغول تعمیر است و ما آواره
خواهره لطف فرمودند و مدتی اسکانمان دادند اینجا

شنبه 8 صبح لباس هام رو خواب آلوده پوشیدم و زدم بیرون
انقدر خواب بودم که حتا نگاه نکردم ببینم روغن داریم یا نه!
فقط شیر را مطمئن بودم که نداریم و پی آن می رفتم
بعد همه ی وسایل طبخ کیک را از آشپزخانه منتقل کردم به اتاق مامان باباهه
چون بیشترین فاصله رو با اتاق خواهره داشت و می شد در رو بست
می ترسیدم یه وقت صدای همزن بیدارش کنه
انقدر تق و توق کرده بودم اما تا تهش که مطمئن بودم که فهمیده و به روی خودش نمی آره که یه وقت دلم نشکه
صداش می اومد آخه هرازگاهی که تلفن های تبریکی رو جواب می داد
و صدای هود انقدر بلند بود که من ترجیح داده بودم از بوی کیک بفهمه تا از صدای هود!
بعد تند تند 23 تا شمع
اما در اتاقش رو که با پا باز کردم نیمی ش خاموش شد!!
بعد هی گفتم زود باش یه آرزو کن و ادامه اش رو فوت کن
نمی دونم آرزو کرد یا نه اما خوابتر از این بود که فوتش شمع ها رو خاموش کنه!
بعد قهوه که مثل همیشه سوزانده بودمش با کیک که خوشمزه شده بود گرچه روغن سرخ کردنی ریخته بودم توش!
و بعدتر کلاس بدنسازی و من که همش فکر می کردم نباید تولدش مانند روزهای پیشین باشد
راه برگشت در مورد تعداد مهمان های کافه حرف می زنیم و ساعت قرار
بعد استقبال از طرف برادر کوچک در خانه
بعدتر ناهار و من سریع حموم و خونه ی مادربزرگه عیادت چشمش.
بعد هم آژانس که من برسم به کلاس پیانو و خواهره که همراه می شه با من که یه جایی در راه پیاده شه
بعد میدان هفت تیر و او که به راننده گفت نگه دارد
و من که حواسم به دقایق بود که یک وقت مثل دفعه ی پیش دیر نشود
و حتا پشت سرش را هم نگاه نکردم
بعد سر ساعت 5 زنگشان را فشردم
و یکساعتی در خانه ی آن ها که من اصلا متوجه گذر زمان نمی شوم
بیرون که می آیم می بینم دوتا میسد کال دارم از طرف او و یک اس.ام.اس
اولش تعجبی نمی کنم اما اس.ام.اس را که می خوانم که گنگ است چقدر و معلوم است که گیج شده بوده وقت زدنش
گوشی را که برمی دارد مضطربم قشنگ
که می شنوم پلیس و خواهره ومانتو و وزرا و...
و هی تاکید که تو آژانس بگیر حتما و من که دیگر از کوچه شان درآمده ام کاملا
و نای برگشت ندارم
و او که برای دلداری من می کوشد و می گوید:می خوای بیای پیش من؟
و من فکر می کنم:نمی دانم!
و می گویم:نه،می رم خونه
و می دانم کسی در خانه انتظارم را نمی کشد
بعد همین طور راه می روم در خیابان و یادم می افتد به آژانس دم خانه هنرمندان
عینک سیاه را به چشم زده ام،گاهی چقدر خوب است که باشد
حتا اگر آفتابی نباشد
آقاهه گفت تا یه ربع،بیست دقیقه ماشین ندارن
این شد که باز تردیدها آمد سراغم و فکر اینکه من که مشکلی ندارم
و راه افتادم در خانه ی هنرمندان که شاید آشنایی
اما هیچ
فکر می کردم:کاش گفته بودم می روم پیش او
ده دقیقه گذشته بود که راه هفت تیر را پیش گرفتم
و رفتم جلو و از دختر شال قرمز شل و ول پرسیدم:
ببخشید شما از هفت تیر می آید؟
و او گفت نه و داشت آدرس می داد که گفتم:نه بلدم فقط می خواستم بدونم خیلی بگیر،بگیره؟
گفت:نترس تو رو نمی گیرن!
که من به راهم ادامه دادم!اما از جیبم صدای موزیک پت و مت می آمد
بعد صدای دختر که گفت حتما با آزانس برو وگرنه می گیرنت
و من انقدر گیج بودم که حتا حالش را نپرسیدم
فقط گفتم که مامان داره براش مانتو می بره و همین
و راهم را پیچاندم به سوی آژانسی و این بار ماشین داشت
موبایلم که باز به صدا درآمد و پدرخوانده ی عزیز بود باز
که من هی فکر کنم چقدر مهربان است
بغض اما نمی توانست حرف بزنم باش
کاش می ترکید حداقل
گفتم خوش به حال شما که می رین
و باز توی ذهنم اسامی همه ی کسانی که به زودی مرز پرگهرمان را ترک خواهند کرد،نقش بست
بعد خانه ی خالی و من که شانسی کلید دارم
و جا به جا کردن بی خودی کانال ها
و صدای زنگ در و او گریه و من که هیچ ندارم بگویم
طول می کشد تا این اشک ها بند بیاید و بتوان خندید
و من توضیح المسائل ورق می زنم
و می خندم و می خندم به این دین!
که یکی از مستحباتش این است که انگشتان خود را بعد از صرف غذا بلیسید!
می روم خنده ام را با او قسمت کنم
که او چیرهای بهتری در چنته دارد
و از بازداشت می گوید و آدم های بیچاره
نه،این خنده های هیستریک به گریه ختم نخواهد شد
این خنده ها نهایت اشک هایی است که نمی آیند
بعد تلفن مادرخوانده ی مهربان و تند تند جمع کردن خانه
زنگ در و کیک میوه ای و فشفشه و کادوی هیجان انگیز
می پرسم:شما کی می رین؟می گه:یه سال و نیم دیگه تقریبا!
من می گم:خوبه،هستین فعلا!
واسه اینه که از تنهایی می ترسم گرچه نامردیه که بخوام طول بکشه رفتنشون
من خودخواهم!
بعد از اینکه رفتن از اینجا مدام فکر کردم:
چقدر خدا نامرد خواهد بود اگر این دو فرشته ی نجات را به جهنم بفرستد و خواهران ارشاد را به بهشت!

2 comments:

غزال said...

خواهره
می دانی ؟ مرا یاد ِ آن شاعره می اندازی که کیک می پخت و روی هر یک از شیرینی هاش شعری می گذاشت که چندی قبل سروده بود و تقدیم می کرد به این و آن . به آن و این . و چقدر کارش را پسندیده بودم من .
اسمش امیلی بود . شاید هم جودی بودن بهتر است . نمی دانم .

badbin said...

jedan enghadr moheme ghaziye gir dadan be hejab?.....jedi ye khorde fekr kon......fekr nemikoni ke ma haghemone...ke in tori behemon gir bedan....albate ma ke roshanfekrim...manzoram ine ke baghiye hagheshone....bikhiyal....bayad kari kard.