Saturday, November 17, 2007

City of the Beasts

دختره که پیاده شد، پسره که باهاش خداحافظی کرد و برگشت، با یه صدای زیرلبی گفت دوسش دارم
دم در سینما که دیدمشون کمی تعجبم شد یا شاید یه جورایی بشه گفت ترس
قایقران بعد ِ دوروز پلی استیشن ِ مدام به نتیجه ی مهمی رسیده بود: ما ایرانیا عقلمون به چشممونه
من زیادی جزو ما ایرانیمام، حتی اگه آخر ِ سینماها پسره بگه من شبیه دختر فرانسویه ی فیلمم
که من بگم آره اونم دماغش گنده بود .. که اون یکی بگه این یه جور کمپلیمانه.. بعد ما حرف بزنیم هی که هست آیا و یا نه، که آخرش برسیم به اینکه نه نیست، ولی ما ایرانیها عاشق خارجی هاییم
متنفرم ازین "ما ایرانیها..."،"ایرانیها..."، یعنی متنفر بودم.. حالا خنده م می گیره که یاد آقاهمسایه عربه می افتم که با اوج غلظت لهجه اش وایساده بود نطق می کرد که "ما عیرانیحا........" ، که فکر کرده بودم شما!؟ ایرانی!؟

دم در سینما که دیدمشون ترس برم داشت که نکنه دوستای فرهیختم منو با این دافا ببینن و فرهیختگیم بره زیر سوال
دختره که می گفتن گریموره آرایش عجیب ِ ابرو تیغ زده- کشیده ای داشت و پسره هم شبیه مدل داغونا بود، آقای همسایه هم حتی جور ِ دیگه ای لباس پوشیده بود.. از این جورا که من می ترسم خیلی نزدیک وایسم که مبادا یکی، یه وقت...، جمعه شبی تنهایی سینما رفتنم نمی اومد که به آقای همسایه گفتم که گفت فیلم کوتاه که قطعا دوست نداره اما سینمارفتن دوست داره، که توی جمله ش هیچی نبود که بشه " با من، سینما رفتن دوست داره"، اما در پی اعتماد به نفس زیاد " ما دخترای ایرونی" خودم اینو افزودم
فیلم ِ دوستای خلاق ِ فوق العادم بود خوب.. نمی شد که نرم، اما چون ما ایرونیا، غرب زده می باشیم، زودتر رفتم که فیلم بین الملل ها رو ببینم در اصل .. بعد که شد ساعت ملی ها و من نشسته بودم پیش همین دوست داغونای غیرفرهیخته م و هی نگران بودم که چه فحشم می دن حالا که فیلم اولیه یه جور ِ دانشجو شهرستانی ِ دهه هفتادی ِ بدی بود که بعد دوستام شروع شدن که همون جوری بود که فکر می کردم و خیلی خیلی خوب .. فیلم ِ آقای پناه بر خدا رو هم من بدیم نیومد که لااقل خوشگل بود تصویراش و جمع و جور و اون آدم پیرا هم حرفای جالبی می زدن، بعد اما یه فیلم بود که از اسمش چیزی معلوم نبود و سی دقیقه هم و کی حوصله ی مستند داشت اصلا!! اما من گفتم اولشو بمونیم که ببینیم چی که همون اولش گفتم ااااااا! آقای سر فلسطین! بعد انقدر خوب فیلمه رو ساخته بود خانوم کارگردان.. که انگار نه انگار سی دقیقه! .. همین آقا نقاشه ی سر فلسطین که من همه ی این سال ها عجله داشتم وقت گذشتن ازش، که فکر می کردم مردک اومده اینجا که کشف بشه...، چه حالش بد بود.. چه زندگیش سخت بود که حالش این همه بد بود.. که آدما رو شبیه دیو می دید.. که من فکر کردم پیری نیست ها، خیلی جوونتر از اونیه که من فکر می کردم همیشه.. که انگلیسی دست و پا شکسته بلد بود از کجا..... بعد، ضربه ی آخر، خانوم شیکیا که خواهرش بودن انگار، که گفتن نیاورون متولد شده، ده سال انگلیس بوده، کلاسای هنر رفته بوده، که وقت ِ تولد اکسیژن بهش نرسیده بود و شده بود اینجور.. سیانوزه ( لینک مربوطه بسیار حدودی و بی سوادانه می باشد)..چه حالش بد بودا.. که من بیرون که اومدیم اینو گفتم که اونا گفتن نه، که آقای همسایه گفت منم گاهی آدما رو دیو می بینم خوب، که من گفتم تو هم حالت بده خوب پسرم.. آخر شبی برام نوشت تو یه بوم سفیدی با یه لکه ی قرمز روش( ترکیب رنگهای لباسام رو می گفت؟!!)، چرا من بیام سیاه بزنم روت.. چه قدر حالش بده دوستم هم
هاه! داشتم می گفتم ! دختره که پیاده شد، پسره که باهاش خداحافظی کرد و برگشت، با یه صدای زیرلبی گفت دوسش دارم
من فکر کردم چه قشنگه که یکی اینجور بگه، چه دلم می خوااااد یکی پشت سرم اینجور بگه.. چه گاهی این آدم دافا آدمای قابل معاشرتین که از سینما که اومدیم بیرون ازم تشکرم کردن و گفتن بازم دوست دارن بیان ..چه عقلمون به چشممونه، ما ایرانیها

2 comments:

Ghazaal said...

یرما ! فکر نکن ما نمی فهمیم تغییرات ِ هر چند کوچک ِ اینجا رو . از حالت ِ یرمایی درنیا . خوب ؟
...
من عجله نداشتم . هیچ وقت . از سر ِ فلسطین که رد می شدم سنجاق ِ سرم رو از رو کفشام باز می کردم و می دوختمش به آقای سر ِ فلسطینی ! به دیوهاش ، خودش و همه ی پنهان ِ پشتشون . شاید یک روز ازش چیزی ، چیزهایی خریدیم .
حتما ً حرفش فرق داره . خطش و دلش فرق داره با آدمای بوم دار و تر و تمیز . آقاهه اما دیو صفت که نیست . دل داره . نیست ؟
آقاهه هنوز هست . عجیب نیست ؟ اینکه تو قبل از رفتنش ، براش پست نوشتی ؟
تو ایرانی نیستی :* حداقل از اون ایرانی های مرسوم (چشمک)

لاغر said...

همین دیگه ! خوب از خودم می پرسیدی ، از همون اول بهت می گفتم که آدم دافا اصن کلن آدمای قابل معاشرتی هستن !!! دیگه اینقدرهم جا نمی خوردی !
دونقطه دی