Thursday, May 18, 2006

داشتم فکر می کردم وا می رود تنم
از هم می پاشاندم داغی هوا

فکر کردم چهارشنبه ی چندم ماه بود که باران زد
که سبزها هنوز سبز سبز بودند ، شارپنس دنیا بالا بود هنوز
از اون روزها که حس می کنی عاشق بهاری
باران تمام شده بود ، شهر خيس و تازه بود ، شيشه را کشيده بودم پايين
باد می خورد توی صورتم ، گنبد آبی سرمديريت پيدا بود میان سبزها و آبی آسمان و قلنبگی سفید ابرها
..فکر کردم از ان روزهاست که باید یادم بماند ، از آن روزها که حس می کنی بهار
ناظری می خواند
شعر مهم بود ، دوست گفت ياد مرگ می اندازدش
شعر يادم نيست
يادم هست که ناظری بود که می خواند ، صداش یادم نیست ،حسش مانده فقط
بعد توی شولوغی ترافیک دم باشگاه تنیس استقلال
وقتی من پر بودم از ناظری و سبز و آبی و حس باران مانده در هوا
وقتی دوست داشت از مرگ کسی می گفت به خاطر عشق
ناگهان چشمم افتاد به
قلنبه ی روی سر کچل حاج آقای راننده ی ماشین جلویی
فکر کردم از آن چیزهاست که یادم می ماند ، از آن چیزهاست که غلبه می کند بر تمام تصویرهای خوب
که همیشه توی آن خیابان یادم می آید ، با آن آلبوم ناظری به یادش می افتم
از آن چیزهاست که گره می خورد به روز باران خورده ی بهاری ، به مرگ به خاطر عشق

فکر کردم وا می رود تنم
از هم می پاشاندم داغی هوا
فکر کردم چهارشنبه ی چندم ماه بود که باران زد
که دوستیمان هنوز بزرگ و قوی بود
که شبش توی ایوان خانه ی هنرمندان خودم را بغل کرده بودم تا سردیم کم شود
توی سه هفته سرما شد گرما
دوستیمان کوچک و بی رنگ شد
ایوان خانه ی هنرمندان تمام
سه هفته از کافه نشینی با رفیق هرروزه می گذرد

شب رعد و برق وحشی بود
صدای باران انقدر زیاد که انگار باران های شلنگی سریال ها
میل به چرخ چرخ خوردن ، خیس خیس شدن
پنجره را باز کردم
چراغ ها را خاموش
فرو رفتم توی تخت
تصویر یک شب بارانی را ساختم
صدای قهقه هام هنوز می پیچد چرخ چرخ خوران زیر باران

پ.ن : نازلی جونم به خدا خودمم متنفرم از پینگ بی خودی
اما این حضرت لاک غلط گیر رو چه کنم
..به خاطر سه تا نقطه ی ناقابل

7 comments:

نازلی said...

دوستت دارم که این قدر قشنگ می نویسی
حرف هاتو ، حس هاتو ، تخیلتو .

که این قدر راحت می تونی آدمو احساساتی کنی یا به فکر فرو ببری .


یا این همه حس فراموش شده رو یادم بیاری . چیزهایی که از کنارشون گذشتم و نگاهشون نکردم .

صبا said...

سلام
من هم متنفرم از اين داغي هوا ولي نمي شود حتي در اين گرما هم پيا روي نكرد.حق با نازلي است حس ها رو خوب به تصوير مي كشي انگار ازشان عكس مي گيري اگر از عكاسي همين را هم ياد گرفته باشي كلي از من جلويي.
راستي اون شعره اين نبود:مرد را دردي اگر باشد خوش است درد بي دردي علاجش اتش است.

راننده ترن said...

لاک غلط گیر تقصیری نداره، دوست داره این نوشته ها رو خوب، وقتی اون سه تا نقطه ناقابل از دنیایی که نوشته هات می سازن پرتش می کنه بیرون و می برتش به دنیای کلام حرصش می گیره

بعدش هم یک چیز دیگس که نمی گم!

نازلی said...

خب آملی منتظر می مونه عزیز ِمن !
دیر که نمیشه دیدن یه فیلم :) اون هم آملی که همیشه تازه است .

لاغر said...

آره همینجوره که میگین ...البته من خیلی بی خبرم از دنیای نشر ولی اون موقع ها که برای علایقم وقت می گذاشتم هرچه گشتم از حضرت کارور کتاب شعری ندیدم ... مگر تک و توک از لای مجلات و ... وجاهای دیگر

نازلی said...

من هم یه لاک غلط گیر دارم :)

---

http://www.mp3shits.com/download_mp3/Amelie_Le_Moulin_mp3/762694/

:)
دیگه میدونی که چیکارش کنی؟
البته اگه تا الان هیچ شخص مهربونی..... ;)

نازلی said...

آپ کن!!!