Monday, January 08, 2007

در این روز بی امتیاز ، تنها ، مگر ، یکی کودک بودن

توی این زیاد هفته ی گذشته
ـ که انگار واحدش رسیده به آن که گنده تر است و می شود یک ماه ـ
هی یاد غربیل افتاده ام
که شادیهام را نگه می دارد و بدی ها را می ریزد اینجا
و هی عذاب وجدان

: ماجرا ازین قرار است
این یک شنبه هایی که گذشت ، هیچ هم نگاه نکردم دور و ورم را
اما اگر هم خود حضرت کلونی با ان-اسپرسوش آمده بود به استقبالم
می پیچاندمش
همین طور که این روزها ، دوست های عزیزم را

این موجود سرمه ای که مشاهده می شود در تصویر
سند خودبسنده گی من است
حالا می روم پارک قدیمیمان
لابد که فصل شمشادهای کوتاه ، نیمکت هاش دلتنگمان می شدند
و گنجشککان پرگوی باغ
، که انگار فصل مهاجرت ،
گله گله اوج می گرفتند به هوا ، از شعبده ی حضور ما

و کبودی بالشان می ماند روی صورت من
اما فکر که می کنم نمی دانم اینجا .. من .. او .. هزارسال گذشته یا هزار من
ـ نیمکتها را برداشته اند راستی ..دختر شاد هزار پیش از من،شیطنتش گل می کند که می داند چراـ
تهش که سکویی هست می نشینم
دوست سرمه ایم را درمیاورم و بیسکویتم را یا کیک خواهرپزم را
و سعی می کنم گرفیتی ها را رمزگشایی کنم
یا مثل امروز می گذارم برف خوب جاخوش کند روی موهای خیسم
آدم ها رد می شوند و هرکدام حرفی یا نگاهی
سنگ شدگی من را که می بینند لابد فکر می کنند توهمشانم، پاپی نمی شوند

، شال گردن های زیاد رنگ و دست کش های رنگ رنگ و دوست سرمه ایم
صمیمی ترین دوستهای منند ، این روزها
ما همه خوبیم ، خدا اگر یادش نرود سفیدی زیاد را خالی کند روی سرمان

ـــــــــــــ

اسم وضعیتمان هست سسپند انیمیشن
ـ توی لغت نامه پیداش کرده ام ـ
هم ما ، هم پیرزن مونارنجی هزار بوسه
سیاه ها را همراه می برم ، خاکستری می پوشم
مادرم می گوید شاید هم لازم نشد