Wednesday, January 10, 2007

She died without a whisper


گفت سیاه نپوش ، هنوز که خبری نشده
کت سفید پوشیده بود خود مامان
مامان بزرگ روسری سبز سرش بود ، گفت توی بیمارستان .. برای روحیه ی مریض ها
باقی هم همه رنگ دار شاد
انگار افتادن ِ از آن ور .. ما همه خوبیم و هیچ اتفاقی نیافتاده
من اما هیچ رنگ نداشتم
فکر کردم من چه بی رحمم که زودتر رفته ام به پیشواز
چه راحت پذیرفته ام
لب هام را پررنگ کردم
صدا با ناز تهوع آور داشت می گفت نه من نرفتم ، غش می کنم توی بیمارستان
فکر کردم این صدای من نیست ، همش تقصیر این دامن است و رنگ لب ها
توی بیمارستان سست شده بود پاهام
بابا گفت نرو ، تو نه ، بگذار تصویر آخرت خوب باشد
همه رفته بودند ، من نه
روم را کرده بودم به پنجره ، لب هام را گازگرفته بودم
همه ش تقصیر هیچکاک بود و فیلم کوتاش که سینمای ماورا بیرون کشیده بود از آرشیو
وگرنه ما که پذیرفته بودیم
الان گیاهه و یه کم دیگه هم نیست
به همان راحتی پریچه وقتی این ها را می گفت توی آپ تاون گرلز
مامان گفت پاش تکان می خورده ، یاد انگشت مرد افتاده بود و مونولوگ ذهنیش ، من زنده ام ، زنده ام

رفتیم ؛ انگار نه انگار ، معاشرت کردیم و شب برگشتیم ، بی مامان
روابط زنجیره ای مادرها و دخترها .. من نسل چهارمم ، می توانم که نباشم
یک مقدار زود جنبیده بودیم من یا آن دختر دیگر، نسل پنجم هم بود الان .. چه می نامندش ؟ نتیجه ؟

چندبار هم از بابا پرسیدم کار بدی نکردم که نرفتم ملاقات
یکجور قاطعی هی گفت نه
صبح زنگ زد که تمام شد
یک قطره هم نچکیده از چشمم ، فکر می کنم چه ساده ، چه به سادگی ، می پذیرم
حالا هربار وارد آن خانه که می شویم لازم نیست تند برویم پیشش و سلام و بوسه بوسه
یا هی که می گفت تو پاکی دعا کن سرنماز ، بدتر ازین نشم
! و من توی دلم هه! پاک ! نماز ! هه
بعد آخر شب ها واقعا دعا .. حالا پس نمی توانم که نپذیرم
تمام شد .. دیگر نمی توانم پز بدهم به آدم ها که مادربزرگ های دورترم هم هستند
توی این سال ها که من هی بزرگ شدم ، آن ها یکی یکی پر

4 comments:

آذین said...

مادبزرگ رفته؛ نه مثل آن فیلم لعنتی هیچکاک، ذره، ذره، ذره...
از اولش هم رفته بود
آمده بود کنار مامان، کنار تخت ایستاده بود با قامتی راست
دستش روی شانه اش...
حالا دیگر رفته...

علي‌رضا الف said...

اما حالا مي‌تواني در شبي بي‌ابر، چشمانت را ببندي، ببندي، ببندي... و آرام بازش كني و ماه را در نگاهت جاي دهي و بگويي ملاقاتش كردم پدر

Ghazaal said...

خدایش بیامرزد !
این عکس را دوست دارم خیلی .

maryam.s said...

Grandma!
Some times I wish that I was with you instead of being here.
You were one of the best people ever,and now that you're gone life seems so cruel!
You never cared about what people thought of you as I do now
You always knew just what to say or do when the times were hard!
Everyone knew you by one name.
Grandma, We miss you,
and are happy you are in a better place!

In loving memory of ......