Thursday, August 09, 2007

که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم


همیشه اتفاقاتی حادث می شوند تا بفهمی که احمق ترین بودنت مرز ندارد
گسترده می شود، گسترده تر و بازهم
حیف که پیمان نامه امضا کرده ایم با خواهره جهت سر به مهر به گور بردن احمق ترینی ترین ِ من

این روزها همه ی آدم ها دارند ما را می تیغند
همه

این بستن شرق به آن بهانه ی مضحک، سبب خیر شدها
از آدمی که مصاحبه اش را هم گذشته بودم که خوب که کی
حالا کلی کلی چیز خوانده ام
و چه خوب هم

گفته بودم نرینه های این روزهای زندگی من
یا پسرهای نازنین رنگین کمانیمانند
یا دوستان ِ صاحب دار ِ ترجیحا به طور قانونی به ثبت رسیده
یک کتگوری دیگر هم اضافه شده انگار و آن پسرکان کم سن و سالند
و مرا مباد معاشرت با هیچ نرینه ای خارج از این دسته ها، مگر به قدر کفایت بعد مکانی در کار باشد
مباد، مباد، مباد
هیچ طاقتشانم نیست
چه حالا از در و دیوار هم می بارند

خواهرکم را از من دور کرده اند
خانه را خالی کرده اند
و من هیچ لباس ندارم برای عروسی دو روز دیگر
منتظر طفل ،سابقا ملقب به باهوش ِ حالا بیشتر شناخته شده به از خود– مطمئنی، هستم
و در پی هیجان بودن های عصرگاهی دیرمان
باشد که طبق قرار قبلی عمل کند
هیچ امنیتی نمیبینم در تنهایی بیرون رفتن