Friday, October 12, 2007

تک سرفه ای ناگاه، تنگ از کنارِ تو


از آنوقت های بی همزبانی
احساس مرگ زای تنهایی
چراغ های خاموش ش ش ش
که دستم نمی رود برای فرستادن زردک بغل و بوسه ای هم حتی برای خودم
این را تازه خوانده ام.. خوابم نمی برد.. ربط دارد به نظرتان؟
می زنم روی علامت چت، به یاد روزگاران پیشین.. دارک روم
که امان از دست عرب ها
بعد یکی پیدا می شود ناغافل از نیروی دریایی امریکا
این مجموعه اش را نشانم می دهد اول، از خانواده های نیروهای دریایی
بعد عکس های زنش را قطار می کند جلوم
آخرش هم عذر می خواهد که نود-هاش را نشانم نمی دهد حالا که میک/کم ندارم، که شخصی تر از آن که همینجور بی هوا
چه دلم تنگ شده بود برای این همه جلوی دوربین خود بودن
بعد از این چندروز ِ اصلاح دافیهای بدژست خصوصا
تازه وقتی هم گفتم ایرانیم فقط کمی لفتش داد تا آخرش بنویسد که هیچ وقت اینجا نبوده، اما دوستش حالا هند است!!
داوطلب هم شده بود که برود عراق یک سالی و می خواسته شروع کند به عربی خواندن که منتفی شده
حالا هی این ایده ی معاشرت من با سربازان امریکایی را مسخره کنید
فقط حیف که همه شان بیست و یک سالگی دیگر عیالوارند
وگرنه بر که می گشتم دست یکی از خوش نژادهای غول پیکر ساده دلشان در دستم بود!

2 comments:

maryam.s said...

یِرِماخیلی دلم تنگ شده بود برات در حدی که داشتی از یادم میرفتی
در حدی که مثل کلاغ بی وفا شده بودم
کجایی یِرِما؟ در چه حالی؟

badbin said...

ostad namayeshgahe man biya .cofe aks.