Saturday, December 10, 2005

_1
هواپیمایی سقوط کرده.
در این نقطه ی جهان که من هستم ، کم که نیستند این اتفاقات ، کمی غصه ات می گیرد
کمی خشمت ، کمی اشکت .. ادامه ی دی وی دیت را می بینی ..

2 _ بيشتر سرنشينان هواپيما خبرنگاران و عكاسان رسانه‌ها بودند .
اشک پر می شود توی چشمهات ، یکی توی عکس ها آشنا می زند ،
نکند آن عکاس همشهری که دورادور.. خیس می شود صورتت ..

3 _ اینجا ، یک اسم آشناست
خیلی آشنا
فریادش می زنی
ضجه می زنی
بلند بلند .. اشکی نیست .. فریاد است .. درد است
سرم را می کوبم به دیوار ، چرا ، چرا ، چرا ..

من این روزها درد را تجربه کرده ام
حالا می دانم گلو چطور پاره می شود از بغض
اشک را تا کجا یارای همراهیت است و کجاست که تنها فریاد می ماند و
می پیچی به خودت از درد ، درد ، درد

حالا شده ای قهرمان
شهید ،
حالا یادشان می رود آن روز را که جاسوس بودی
اقدام گر علیه امنیت ملی ،
و تا نیمه شب نگهت داشتند توی بازداشتگاه ،
حالا می گویند با خدا معامله کرده ای
بیچاره خدا که تاوان حماقت و سهل انگاری آدم هاش را باید بدهد ..

چیزی توی تنم انگار که دیگر نیست
و چیزی توی سرم با قدرتی زیاد کشیده می شود به سمت پایین ، زمین
هی فکر می کنم هواپیماشان که می آمده سمت زمین ، او که صداش هیچ وقت بلند نمی شد
فریاد زده ؟ ان چشمهای آنقدر آرام پر شده اند از وحشت ؟
نکند دوربینش را برگردانده باشد سمت دیگران که ترس را ثبت کند؟
پروژه ی مستندش بود اخر ، " لحظه ی قطعی آدم ها " ، لحظه ی قطعی خودش
کدام ان هشت دقیقه ی منحوس بوده ؟ توی کدام یکی از دقیقه ها یخ زده چشمهاش ؟ گر گرفته تنش ..
درد کشیده ؟ من همش به آن لحظه ی قطعی فکر می کنم ، من همش دعا می کنم که زود بوده باشد
که بی درد .. که سریع ..

من این عکس ها را نمی بینم
من فکرمی کنم شاید که از هواپیما جا مانده باشد ، مثل بم رفتن ما
بعد یادم میاید آدم حرفه ای ، سروقت.. لعنت به حرفه ای بودن ، به این حرفه ..
می گویند پس می نشست توی خانه ؟ نه که در این نقطه ی زمین که ما هستیم هواپیما ناغافل
نمی اید توی خانه ات ..
شغل آبرومندی اگر داشتیم ، شاید سهممان هواپیماهای ارتشی نبود ..

من فکر می کنم فردا باز با آن پیرهن چهارخانه ی همیشگی و دوربین و لنز آویزانش
با سرعت از کنار هم می گذریم و سلام ، سلام ..
من فکر می کنم فردا باز دوره اش می کنیم توی کلاس که چقدر می گیری و
و چشمهاش باز می افتند پایین و می گوید شکر، راضیم و پاپیچش که می شویم
عدد را که می گوید چشمهام گرد می شود که چقدر کم .. برای این همه دویدن تو ..
این که قیمت یکی از کارهای بیست در بیست و پنج حضرات هم نیست .
من فکر می کنم باز نمره هاش بیشتر از ما می شود و حسودی می کنیم و
می خندد که خودش هم نمی داند چرا و من توی دلم می دانم که اگر یکی از ما جای او بود
سایه اش هم از کنار دانشگاه نمی گذشت بس که که ادعا داشت و او نداشت ..
من فکر می کنیم باز جایزه ای می برد و ما پزش را می دهیم

فردا باز از خیابان شانزده آذر خواهم گذشت
همان جا که دوشنبه با سرعت از کنار هم گذشتیم
انقدر که فرصت نباشد که تحقیرش کنم که سرکلاس نمیای و توی خیابون باید ببینیمت ،
لحظه ی قطعی ش برای من ؛
همان روز که پیکرش که نه ، خاکستری شاید
را ریختند توی جعبه و بردند برای مادرش
_ که نخواسته بود عراق برود تا بماند _
کاش زیر درختی خاکش کنند ، عکس های طبیعت خوبی می گرفت

3 comments:

فریبا بابک said...

سلام!دریغا

Ali Shapal said...

شاید ابزار همدردی کمی بتونه کمکمون کنه که تلخی مصیبت کمتر بشه

Khodaparasti said...

تسلیت می گم.همین